فهرست داستان ها:

مقدمه
     عطش
     تعزير
     واکسی
     دوست
     تُنسگِل
     رينگو
     چکمه

 

 

 

چکمه

اذان ظهرکه پسرک را آوردند به کلانتری، ديگه برف نمیباريد. برف از صبح يکريز باريده بود، تا اينکه نزديکیهای ظهر وقتی همه جا را کفنپوش کرد بند آمد، اما به جاش سوز گزندهی تو هوا پيدا شد که تا مغز استخوان نفوذ ميکرد. 

پسرک پيش از ظهر که هنوز برف ميباريد، از سرما رفت تو تعزيهی در مسجدی که بين چهار راه زرينه و چهار راه آزادی بود. کارش همين بود، وقتی سرما فشار میآورد، راه میافتاد و تعزيه  و مجلس عزايی پيدا ميکرد و  مي رفت تو، آنجا هم گرم بود و هم ميتوانست چای و قهوه يا ميوه و حلوا بخورد. اما آن روز وقتی خواست برود تو مسجد، چشمش افتاد به يک جفت چکمه بچگانه. آخه يک لنگه از کفشهاش سوراخ بود، آب توش رفته و پاهاش را کرخت کرده بود. برای همين تصميم گرفت کفشهاش را با آن چکمهها عوض کند، اما عجله کرد. بجای اينکه صبرکند و وسط شلوغی يواشکی اونا را عوض کند، تندی بسوی چکمهها رفت و پاش کرد، انگاری کفشهای خودش است. اما تا خواست بزند بيرون، مردگردن کلفتی که از اقوام صاحب عزا بود دست انداخت بازوشو گرفت.بعد هم که خواست وانمود کند اشتباهی  آن را پا کرده، يک پسگردنی محکم نوش جان کرد. بدتر از آن او را تحويل پاسبانی که آنجا بود داد. پاسبان هم بهش دستبند زد و يکراست آوردش کلانتری چهارراه عشرت آباد. تازه آنجا فهميد چه بدبياريی آورده است. از حواس پرتی و هول، بجای کفشهای کهنه خودش، يک جفت گالش پاره  پاش کرده بود. اگر کفشهای خودش فقط يک سوراخ داشت، اينها هر دو تا لنگهش سوراخ بودند. بعد هم زير لب گفت: «لامصب پاهام ليچ آب شده، خّب شايد يکی زبل تراز مّو، اونا را با ای گالش ها تاق زده!»

پاسبانی که او را آورده بود، بردش تو سالن کلانتری و ازش خواست روی نيمکت بنشيند. سالن شلوغ بود و گرم. با اينکه هنوز پاهاش خيس بودند و از سرما مورمور ميشدند، اما از گرمای سالن کيف کرد. بعد هم خودش را روی نيمکت کلانتری ولو کرد و به تماشای آدمها مشغول شد. دفعه اولش نبود که به کلانتری میآمد. برای همين بيشتر آدمها را از شکل و قيافه میشناخت و میفهميد چکارهند. در آن لحظه مثه هميشه چند متهم را شناخت، اين را از دستبندی که بدستهاشان زده بودند فهميد. چندتايی هم شاکی بودند. چون نه دستبند داشتند و نه ترس در قيافههاشان ديده ميشد.

با اينکه متهم به دزدی شده بود اما نميترسيد، ميدانست موقعی  بايد بترسد که مال دزدی پيدا نشود، آن وقت آدم را بدجوری کتک ميزدند، حتا از سقف کله پا آويزان ميکردند. اما حالا با او کاری نداشتند، تازه اگر هم زندانیش بکنند خوشحال میشد، جايی میرفت که نه گرسنه میماند و نه سرما ميخورد. برای همين با بيخيالی مشغول ورانداز کردن آدمها شد. نزديکش دو تا زن چادر مشکی ديده میشدند که آرايش تندی کرده بودند. سعی کرد به صحبتها آنها گوش کند. اونی که جوانتر بود مرتب ميگفت:

«پول خوّدمه، نمّخوام بهت بدّم، مگه زوره!.»

دومی که مسن و جاافتاده بود، در جوابش گفت:

«پس سهم مّو چی؟ کی برات جا روبراه مکرد.»

«واه...واه... چه حرفا، جای تو را مخّواستم چکار. يادت رفته مشتريام خودشان خانه داشتن، تازه مگه حق حساب نمگرفتی!»

بعد يکباره ساکت شدند. بعد هم برگشتند و اطراف را پاييدند، شايد احساس کردند ديگران حرفهاشان را گوش میکنند، چون بعد از آن آهسته با صحبت کردند. پسرک هم ديگر چيزی نشنيد. اما هنوز چند لحظه نگذشته بود که زن مسن پريد و موهاي زن جوان را کشيد و باهاش دعوا کرد. همه کسانی که تو کلانتری بودند، متوجه آنها شدند. اما بيش از آنکه کار بجای باريک بکشد، پاسبان درجهداری از ته سالن آمد و دخالت کرد. پاسبان در حاليکه اجازه نداشت به آنها دست بزند، چند بار سرشان داد زد. بعد هر دو را برد پيش افسر نگهبان. چند نفر با هم پچپچ کردند، اما زود حواسشان به خودشان شد.

پسرک اين بار متوجه چند تا زن و مرد شد. سر يکی از مردها شکسته بود و باندپيچي شده بود. حدس زد دعوا کردهند. آن وقت دو تا جوان را با دستبند آوردند که دزدی کرده بودند. همدلی خاصی به آنها پيدا کرد، برای همين ذوق زده به آنها نگاه کرد، اما جوانها بهش محل نگذاشتند، او هم رويش را برگرداند و دوباره تو خودش رفت.

 چند ساعتی گذشت تا نوبت پسرک شد. همينکه رفت پيش افسر نگهبان زد زير گريه. اين کار شگردش بود. افسر نگهبان چند تا سئوال کرد، اما زود دلش به رحم آمد. دست آخر هم چون دانست شاکیش نيامده است، با يک تعهد آزادش کرد.

پسرک پس از اينکه تنگ غروب آزاد شد و از تو کلانتری گرم زد بيرون، فهميد هوا از صبح بيشتر سرد شده است. بزودی سرمای بيرون تو تنش افتاد. تصميم گرفت هرچه زودتر برود پيش دوستانش، تا هنوز هوا کاملا تاريک نشده جايی برای خوابيدن پيدا کند. بیمعطلی از چهارراه زرينه بسوی پاتوق هميشگیش  باغ  نادری، راه  افتاد.

روی زمين برف زيادی نشسته بود، حتی روی ديوارها و پشت بامها هم سفيد شده بود. بدتر از آن باد و کولاک شروع شده بود و گهگاه برفهای روی درختها را تو هوا معلق ميداد.

همان طور که دستهاش را زير بغلهاش زد و قوز کرده بود، تندی راه افتاد. اما هنوز چند قدم برنداشته بود که يک لنگه گالشش از پاش بيرون آمد و تو برف ماند؛ تا برگشت پاش تو برفها فرو رفت و تا زير زانو خيس شد. بزودی سرما از نوک انگشتان تامچ پاش را بیحس کرد.

ماشينها بوق زنان با عجله در حرکت بودند. نگاهی با حسرت به آنها انداخت. دلش ازگرسنگی مالش رفت. از ديشب تا حالا جز يک استکان چای و چند دانه خرما که تو مسجد بهش داده بودند، چيز ديگهی نخورده بود. فکر کرد اگه خودشو برسونه نانوايی فروغ، تو گنبدسبز که داداش ممدسيا شاطر اونجاست، ميتونست لقمه نونی گير بياره. اما سرما بيشتر از گرسنگی کلافهش کرده بود، بدتر از آن با اين گالشها قادر نبود يک قدم درست و حسابی راه برود.

هرچنـد قدم که ميرفت میايستاد وگـالشها را سفت ميکرد. سرما و گرسنگی تـوشقيقههاش ميکوبيد و سرش گيج ميرفت. بزودی تنش مورمور شد و از سرما چانهش به لرز افتاد. به يک ساندويچفروشی رسيد. بوی روغن و چربی گوشت سرخ شده تو سرش پيچيد. دهانش پر آب شد. آب دهانش را تو دل تهیش فرو داد. اما حالش بدتر شد. تصميم گرفت برود تو شايد لقمه نونی بگيرد،اما زيرلب گفت: «اين غذاها مال آدمای پولداره و بيخودی خودمو علاف مّکنم.»

رويش را برگرداند و راه افتاد. يک کم که رفت به چند تا مدرسه و دبيرستان رسيد.گروهی از پدر و مادرها جلوی مدرسه جمع بودند. ماشينهای زيادی هم کنار خيابان ايستاده بودند،چراغ بيشتر ماشينها روشن بودند. آدمها را ديد که تو ماشين گرم و نرم نشسته بودند. آرزو کرد چقدر خوب بود  میتونست تو يکی از آنها لم میداد و چرت میزد. تو همين فکر و خيال بود که زنگ مدرسه زده شد و يک باره عده زيادی دختر و پسر ريختند بيرون، از همه سن و سالی بودند، از کوچک تا بزرگ. کمی وايستاد و آنها را تماشا کرد. چشمش روی زمين بود تا اگر چيزی از جيب آنها بيفتد تندی بردارد. همانطور که آنها را تماشا ميکرد، صدای بوق ماشينی او را بخود آورد، بعد هم صدای جيغی شنيد. عدهی از بچهها که از مدرسه بيرون آمده بودند، به سوی خيابان دويدند. او هم رفت جلو تا ببيند چه اتفاقی افتاده است. با سختی خودش را به جمعيت رساند. از ميان مردم راه باز کرد و جلو رفت. آنوقت ديد دخترکی به سن و سال خودش رو برفها مچاله شده است. لکه بزرگی از برفها قرمز شده بود. همان وقت بود که يک جفت نيمچکمه ديد که در يک قدمیش روی برفها افتاده بود. همچنان که حواسش به چکمهها بود، صدای يکی را شنيد:

«بابا عجله کنين و برسونش مريضخونه، شايد هنوز زنده باشه!.»

بعد هم چند نفر ديگر صحبت کردند. اما او حواسش فقط به چکمهها بود، يکی دو قدم رفت جلوتر و نزديک چکمهها ايستاد.تصميم داشت آنها را با گالشهاش عوض کند، اما ميترسيد مثل ظهر کسی او را ببيند. قلبش تندتند ميزد. نگاهی به دور و برش انداخت. کسی ملتفت او نبود، باز هم نخواست بیاحتياطی کند. نگاهی به اطراف انداخت، همه به دختری که روی برفها افتاده بودخيره شده بودند. نگاهی ديگر به چکمهها کرد، ديد لايه تويیش پوست است. احساس کرد سرما به آنها کارگر نيست. زير لب گفت:  «اينارو خدا برای مّو رسونده. نمّخواست از تو خانهش دزدی کنّم، برا همی آوردم اينجا! وگرنه چرا از همه جا پيش پای مّو بيفته؟.»

با اين حرف بر ترسش چيره شد.خم شد و وانمود کرد دارد به دختر زخمی نگاه میکند، بعد تندی گالشهاش را درآورد و چکمهها را پا کرد. در آخرين لحظه نگاهی به ديگران انداخت، همينکه مطمئن شد کسی او را نديده است، به تندی از ميان جمعيت بيرون آمد و از کنار خيابان با سرعت به سوی چهارراه زرينه راه افتاد. حالا ديگر احساس سرما نمیکرد. چکمهها گرم بود و نرم. با خودش گفت: «خدا جون ممنون! ننه ام راس مّگفت هيچ کارت بیحکمت نيس، اول گوشماليم دادی بعد اينارو جلوم انداختی!»

از خوشحالی شروع به آواز خواندن کرد و چندبار چرخ زد. ديگر ترسی از ليز خوردن  نداشت. با جسارت قدم برميداشت و راه ميرفت. در حالیکه بيخيال راه ميرفت، يکباره يادش آمد صاحب کفشها زخمی و غرقِخون، تو خيابان افتاده است و او با نامردی کفشهاش را دزديده است. از اين موضوع کمی دلش به رحم آمد، حتا ايستاد و خواست برگردد و آنها را جای اولش بگذارد، اما دلش نيامد، برای اينکه خودش را راضی کند، زير لب زمزمه کرد: «معلومه دختره باباش پولداره، حتما بابا جونش برايش يکی ديگه...» هنوز حرف تو دهنش بود که دستی قوی گردنش را چسبيد و از زمين بلندش کرد،بعدهم کله پايش کرد و چکمهها را از پايش کند، پشتسر آن محکم با کف دستش گذاشت تو سرش و او را ميان خيابان پرتاب کرد. از شدت درد سقف دهنش مورمور شد.مثه پارسال که برق گرفته بودش. چندبار خواست آب دهانش را قورت دهد، اما فهميد فايده ندارد. دهنش خشک شده بود. بعد هم چشمهاش سياه تاريک شد. به هر سختی بود سرش را بالا آورد و توانست زير نور چراغ خيابان، پاسبانی را که ظهر دستگيرش کرده بود، بشناسد. پيش از آنکه بتواند حرفی بزند، پاسبان غريد:

«باز اينا رو از کجا دزدی؟»

با گريه ساختگی گفت آنها را پيدا کرده است، اما پاسبان به حرفش گوش نداد و در نور چراغ مشغول وارسی چکمهها شد. بعد هم تصميم گرفت برود، اماپسرک که حاضر نبود، به آسانی آنها را از دست بدهد، برخاست و بسويش دويد و پاهاش را چسبيد و با گريه گفت:

«چکمههامو بده! اونا مال خودمه»

پاسبان کمی نگاهش کرد، بعد با پنجههاش پس گردنش را گرفت و او را از خودش جدا کرد و لگد محکمی به پهلوش زد و او را به گوشه خيابان پرت کرد. اينبارچنان از درد به پيچوتاب افتاد که تا مدتی نتوانست جّم بخورد، بعدهم که خواست بلند شود، سرش گيج رفت و روی برفها دراز کشيد. احساس کرد بار سنگينی روش افتاده است. همزمان درختهای کنار خيابان روی سرش چرخيدند و دور و نزديک شدند. با اينکه نميتوانست خودش را تکان دهد، اما هنوز چشمهاش همه جا را مي ديد. پاسبان را ديد که چکمهها را تو بغلش جا داد،پشتش را به او کرد و دور شد.خواست فريادبزند چکمهها را خدا براش فرستاده است، اما صداش درنيامد. تصميم گرفت کمی همانجا روی برفها دراز بکشد تا حالش جا بيايد. اما همانوقت بود که به سرفه افتاد. بعد هم خون گرمی از گوشه لبهاش سرازير شد. ناخودآگاه سرش را روی برفها گذاشت و چشمهاش را بست. بزودی از سرما بدنش بيحس شد. احساس کرد خوابش می آيد. ديگر سرما را احساس نمی کرد. حالت خاصی داشت، با اينکه قادر بود همه جا را ببيند و فکر کند، اما نمیتوانست خودش را تکان دهد. حتی قادر به حرف زدن نبود. مثه پارسال که وقتی رفت خانه ديد مردی گردن کلفت مثه همين پاسبان افتاده رو مادرش، آن وقت او هم دويد و پريد رويش و بهش فحش داد. اما آن مرد برگشت و چندتا بد و بيراه بارش کرد، بعدهم پرتش کرد يک کناری، همانجا بود که سرش خورد به ديوار و مثل حالا بيحس شد. اما ميديد که آن مرد با مادرش چکار میکند. وقتی بحال آمد، فهميد آن مرد از خانهشان رفته است. با اينکه با مادرش دعوا کرد چرا آن مرد بيگانه را تو خانه راه داده است. اما مادرش از اين موضوع ناراحت نبود. برای همين تصميم گرفت از خانه فرار کند. بعد هم کارش شد ولگردی تو خيابانها. هرجا ميخواست ميرفت و هرکار ميخواست ميکرد، اما مدتی که گذشت از اين جور زندگی کردن خسته شد. چندبار تصميم گرفت برگردد خانه، اما از فکر اينکه مادرش باز هم مردان غريبه را بياورد پشيمان شد.

هنوز بخود نيامده بود که سرفهش گرفت. بعد هم سوزش دردناکی را تو سينهش احساس کرد،  همه آرزوش اين بود که به خانه برود. ديگه از اينکه مادرش مردهای غريبه را به خانه بياورد ناراحت نميشد. اماحتا نتوانست چشمهاش را باز نگاه دارد، همانطور که سرش رو برفها بود، چشمهاش را رو هم گذاشت و خوابيد.      

                                        مشهد ـ زمستان 1350

 

 

بازگشت به صفحه‌ی اول