فهرست داستان ها:
مقدمه
عطش
تعزير
واکسی
دوست
تُنسگِل
رينگو
چکمه
رينگو
آفتاب بیجونی از پنجره خودش را روی ميزها پهن کرده بود، اما سوز سردی که از سوراخ شيشه شکسته میآمد؛ آنرا بیاثر کرده بود. بخاری جون نداشت. اصلا پنجشنبهها فرَاش مدرسه آنها را به امان خدا ول ميکرد.
سرم را جلوی آفتاب گرفتم، دلم میخواهد آفتاب بماند، آنقدر بماند که بابام دير به خانه بيايد، تا بتوانيم با حسن به سينما برويم. حسن گفته امروز هرطور شده پول بليط سينما را جفت و جور میهاکند.
چرا زنگ را نمیزنند. هميشه زنگ آخر عذابآور است. ترس از آقای هدايتی رويم سنگينی می کند. تنها من نيستم، همه ازش میترسند. با قد کوتاه و هيکل ريزش بدجوری ميزند. همان هفته اول، يک کشيده بهم زدکه وقتی يادش میافتم گوشم زنگ ميزنه. اما حسن را خيلی مي زنه. چند هفته پيش که مشقهاش را ننوشته بود، آوردش پای تخته و خواباندش روی نيمکت فلکش کرد.
چه بد شانسی آفتاب غيبش زد. باد هم شروع شد، شاخهها انگاری به رقص افتادند. حسن هم بيرون را تماشا میکند. هنوز از کاری که با او کردم پشيمانم، درسته که همه چی زير سر قُلی بود، اما منم بیتصير نبودم. درست که قُلی دفتر مشق حسن را دزديد و انداخت تو جا ميز من، اما بايس اونو بهش میدادم، اما از ترس هيچی نگفتم. بعد هر چه حسن گريهزاری کرد که دفترش را تو کلاس گم کرده، آقای هدايتی باور نکرد. بعد هم از قُلی خواست برود چندتا ترکه از درختهای حياط بکند و توی آب بخواباند، از همان سپيدارهايی که حسن روی تنه آنها يادگاری کنده بود.
آن روز حسن از درد ترکه ها التماس کرد و جيغ و داد زد. بعد هم تا ظهر هقهق کرد.
يهو نعره آقای هدايتی از جا پراندم:
«چکار می کنی گوساله؟»
از ترس مثل مجسمه خشکم زد. انگار سقف کلاس رو سرم خراب شده باشد. هيچی نگفتم و از ترس سرم را رو ميز خم کردم. نميدونم چقدر گذشت که دوباره داد زد:
«مگه با تو نيستم خاموشی الاغ.»
اين بار مثه اينکه آب سردی رويم ريخته باشند. نفسی از ته دل کشيدم و دست هام را روی زانوهايم گذاشتم. سعی کردم آب دهانم را قورت دهم. اما دهانم خشک شده بود. زيرچشمی نگاهی به بچهها کردم، همه برگشته بودند و حسن را تماشا میکردند.من دوست نداشتم نگاهش کنم، شايد خجالت بکشد. تازه بدجوری ترسيده بودم. قلُی بیخيال از آقای هدايتی برگشت و گفت:
«با تو هسن رينگو!»
احساس کردم حسن چشم غره بدی بهش کرد. اما میدانستم او از رو نمي رود. کلاس ساکت شده بود. حتا صدای نفسها شنيده می شد.
«پس برای کی از صّب تا غروب گلومو پاره میکنم! برای کی گرد گچ تو گلوم فرو ميدم، که تو الاغ بيرونو سياحت کنی. به ولای علی اگه برای ريش سفيد بابات نبود، همون دفعه کاری ميکردم تا پروندهات را زير بغلت بذارن و با اردنگی بيرونت کنن.»
دکان بابای حسن نزديک خانه ما است، پشت دکانشان دو تا اتاق است که همانجا زندگی میکنند. فکر کردم اگه فراش را بفرسته دنبال باباش، ديگه نمی تونيم بريم سينما.
«اين بار بايد بيای جلو کلاس و شعرهای کتاب را از حفظ بخوانی، اگه يه کلمه پس و پيش بگی، بازم با ترکه و فلک میافتم به جونت.»
اما ديگه اسم باباشو نياورد. باز هم براش خط و نشان کشيد، اما مثل اول عصبانی نبود.
«فکر نکن، چون دفترتو سياه ميکنی، درسخون شدی!»
نکنه بفهمه من مشقهاش را برايش مینويسم، از ترس دوباره قلبم به تپش افتاد. سرم را بالا نياوردم و خداخدا کردم زنگ بخورد. از صدای ورق زدن کتابها میفهمم همه چيز به خيرگذشته است. بار ديگر نفسی به راحتی میکشم و سرم را بالا میآورم، آقای هدايتی توی کتاب خيره شده و میخواهد دوباره شروع کند، اما زنگ مي خورد. کسی جرئت ندارد بجنبد. بچههای کلاسهای ديگر تو حياط هستند که کتاب را میبندد و آن را تو کيفش فرو میکند، بازهم کسی تکان نمیخورد، دستمال سفيدی ازجيبش بيرون میآورد و دستهاش را پاک میکند، بعد دماغش را ميگيرد و از در بيرون میرود. با رفتنش همه بسوی در میدوند.
پايمان را که بيرون میگذاريم حسن پلَخمونش را که از جيبش قلنبه زده بود، بيرون میآورد و دسته تازهيی که از دوشاخه سفيدار درست کرده بود، نشانم می دهد.
«چکار مّخوای بکنی؟»
«اگه بشه آبش کنم.»
«برای پول بليط.»
«ها...»
منتظرش نمیمانم و راه میافتم، دنبالم مياد و همان طور که با حسرت به پلَخمونش نگاه میکند، میگويد:
«باور کن، چشم ممد سياه دنبالشه؛ تو فقط باهام بيا و تماشا کن.»
هيچی نمیگويم و ساکت همراهش میروم. ممدسياه را کنار زمين بازی پيدا میکنيم. می خواهد با تقی هفترنگ و ميتی سگدست و دو سه تا پسرکوچکتر هفتسنگ بازی کند. تا ما را میبيند، میگويد پولش را توپ هفتسنگ خريده و پلخمون نمیخواهد. بعد هم پيشنهاد بازی میدهد. حسن از برزخی جوابشو نمیدهد و دو نفری راه میافتيم.
لخ لخ کنان انداختيم سمت خيابان سناباد؛ سمت نانوايی سنگکی مشصفر که نبش چهارراه پل خاکی است. تو راه با هم حرفی نزديم. نانوايی حسابی شلوغ بود. بیمعطلی رفتيم تو صف. تا موقعی که نوبت ما برسد، حسن جيبهاش را پّر از ريگهای درشت کرد. بعضی از ريگ ها داغ بودند. آنها را تو مشتش گرفت و دستهاش را گرم کرد. برای اين که باهاش حرف بزنم، اشاره کرد همين کار را بکنم. اما گوش نکردم و فقط چندبار نفس عميق کشيدم. هوای گرم و بوی داغ نان همه جا پيچيده بود. اول نوبت حسن رسيد، هفت تا نان خريد. خواست برايش چوب خط بزند. مش صفر يک کم غُر زد، بعد گفت به باباش بگويد سری بهش بزند. حسن سرش را تکان داد و نانها را تو سفره پارچهای که چند لکه زرد داشت پيچيد. میدانستم لکهها از آبگوشت است، چون بيشتر موقع ها دور دهانش زرد بود. نوبت من که شد، سه تا نان گرفتم. نانها داغ بودند، دستم سوخت. با احتياط سفره پارچه ایم را باز کردم و نانها را لاي آن پيچيدم. دلم از گشنگی ضعف کرده بود. باريکه بزرگی از کنار نان کندم و گاز زدم. تکه ای از آن تو دستم باقيماند. گرم بود و نرم. ناخودآگاه بدنم گُر گرفت. ديگه سرما را حس نمیکردم. ياد هفته پيش افتادم. شبی که رفته بودم خانه حسن تا با هم مشق بنويسيم. «آن شب صغرا آبجی حسن که خيلی بزرگتر از ما است، همش بهم نگاه مِيکرد و ميِخنديد. بعد آمد پهلوی ما نشست. حسن چندبار بهش چشم غره رفت، اما محل نذاشت. همون موقع بود که برق رفت و همه جا تاريک شد. هيچی ديده نمی شد. ننه حسن رفت چراغ گرسوزشان را بياورد. بعد از تو حياط حسن را صدا زد. ما تنها شديم. همون موقع بود که صغرا آمد پهلوم نشست و گفت:
«مي ترسه.»
هيچی نگفتم. آخه خودم بيشتر می ترسيدم. «بعد دستمو گرفت و برد زير لباسش. دست آخر هم يک ماچ آبدارم کرد. اما همينکه حسن آمد تندی رفت بيرون.»
نانها را برداشتم و آمدم نزديک حسن تا دلش را بدست بيارم. به پلخمونش اشاره کردم و گفتم:
«حالا که نتونستی آبش کنی، بهتره چند تا چغّوک چاق و چله بزنيم.»
حسن هيچی نگفت، اما هرچه درختها را نگاه کرديم از چغّوک خبری نبود. بزودی هوا ابری شد. انگار میخواستند بارشان را روی ما خالی کنند. حسن بهانه آورد هوا سرد شده و چغّوکها رفتهاند تو لونههاشان. خواست بريم تو باغ مسجد. گفت؛ اونجا درخت زياد دارد.
هيچی نگفتم. اميد داشتم هوا تاريک بشه و برويم خانه اونا. خوشخوش انداختيم سمت باغ مسجد. آنجا هم کمی چرخ زديم و به هر گوشه سر کشيديم، اما جز انبوهی کلاغ که قارقار ميکردند، چيز ديگه پيدا نکرديم. از مجبوری چند تا سنگ تو پلخمون گذاشت و کلاغها را نشانه گرفت، اما اونا دور بودند و سنگها بهشان نرسيد. بعد رفتيم وسط باغ دو تا درخت سفيدار چسبيده بهم مثل دوتا عاشق معشوق هم را بغل کرده بودند. روی تنه درخت کلی اسم و يادگاری کنده شده بود، حسن بيشتر از همه اين کار را کرده بود. آنوقت چاقويش را بيرون آورد، اما يکباره برگشت و با خوشحالی گفت:
«يه فکر عالی، مرّم پيش بابام و مگُم آقای هدايتی گفته بايد مشقهامو با خودنويس بنويسم. بعد بيست و پنزار برای خودنويس ميگُرم، توهم باش تا حرفمو باور کنه. »
«حالا اومدِيم پولو گرفتی، نميگه کُو خودنويس!.»
«کاری ندِره، همو خودنويسی که بهم يادگاری دادی، نشونش مّدوم. چی ميفهمه خودنويس کهنه يا نو.»
میدونستم نقشهاش نميگيره، اما هيچی نگفتم. شايد تونستم بازم صغرا را ببينم. حسن چنان ذوق زده شد که جلو جلو راه افتاد. نرسيده به سناباد انداختيم تو کوچهای که به خيابان عدالت راه داشت. دکان باباش کمرکش خيابان بود. هوا داشت تاريک می شد. ابر سياهی تو آسمان ديده میشد. به کمرکش خيابان رسيديم بوديم که آدمهای زيادی را ديديم جلوی دکان باباش جمع شدهاند.
حسن ترسيد، سفره نان را انداخت و دويد. کفشهاش درآمدند، اما برنگشت. رفتم سفره نان و کفشهاش را برداشتم و با هر سختی بود راه افتادم. مجبور شدم يواش بروم. مدتی طول کشيد تا رسيدم.
از ميان مردمی که به تماشا ايستاده بودند رفتم جلو. در دکان باز بود و چند تا آدم کت شلواری با دو تا پاسبان تو دکان بودند. بابای حسن و مادرش هم بودند. ناراحت يک کناری ايستاده بودند. يکی از شاگرد کلاس ششمی را شناختم. رفتم نزديکش و پرسيدم:
«چی شده؟»
«طلبکاراش ميخوان جنسهاشو جای طلبشان بردارن.»
يکی از مردها اجناس تو دکان را می آورد بيرون و يکی ديگر اونا را تو دفتری يادداشت میکرد. پيادهرو از کارتن خالی و حلبهای روغن نباتی جهان و بستههای چای شهرزاد تلنبار شده بود. نزديک دکان هم شيشههای گلاب و عرق چهلگياه و بهار نارنج وکسيههای خواربار و اجناس ديگر را چيده بودند. کسانی که پهلويم ايستاده بودند با هم صحبت مي کردند.
«چه جوری دلشان می آيد، هستی نيستی بنده خدا را ببرن!.»
«به...! بايدم خوشحال باشه که طلبکاراش به همينا رضايت دادن، وگرنه بايد سالها تو زندان آب خنک نوش جون ميکرد.»
«اينا که همش قوطی وکارتن خاليه!»
«يارو فيلم بازی میکنه. جنساشو برده جای ديگه قايم کرده و کارتنهای خالی را تو قفسه چيده!.»
همان موقع يکی از پاسبانا از دکان بيرون آمد و چند بار داد زد:
«آقايون برين پی کارِتون. وانسَين اينجا»
اما مردم گوش ندادند و همچنان با هم صحبت ميکردند. از حسن خبری نبود. يواشکی آمدم سمت خانه شان. درخانه نيمه باز بود. رفتم تو دالان. آنجا تاريک بود. چند بار حسن را صدا زدم. اما کسی جواب نداد. فقط صدای گريهی که با هق هق قاطی شده بود شنيده میشد. عين موقعی که فلک شده بود. صدای ناله ديگهی هم میآمد. حدس زدم صدای صغرا باشد. ترسيدم مرا ببيند و خجالت بکشد. سفره نان و کفشهاش راپشت درگذاشتم و برگشتم. مردها داشتند جعبههای کوکاکولاها را میشمردند. حالا بابای حسن تو دکان بود، ننهش هم داشت آشغالها را جارو ميکرد. دکان خالی شده بود، فقط طبق نان قاق که از بابام خريده بود، رو پيشخوان ديده ميشد. يکی از مردها رفت تا طبق نان را بردارد. سرم را انداختم پايين و بسوی خانه راه افتادم.
مشهد ـ پاييز1351
بازگشت به صفحهی اول