فهرست داستان ها:
مقدمه
عطش
تعزير
واکسی
دوست
تُنسگِل
رينگو
چکمه
تَنسگِل
چرا سرما سرمام مِشه! دِارم مِلرزّم. مگه روم لحاف نيس، بلکم بخاری خاموشه، اما نه، توش الو است. اما چه سوز پلشتی افتاده تو خُانه. مگه از ديّشو سردتره؟ بُلکُم ديشو دورم شلوغ پلوغ بود، اما حالا تنهايم. يا برای ای که يک امشو هستم و بعدش بايد جّل و پلاس مو ور دارم و برّم. خّب به گُورم که رفتم. سرما، حمالی، کلفتی و بدبختی هرجا برم بهم بنده. تا حالا هم که نگهم داشتن برا بچه بود، برای خودم که نبود. چطوره همين فردا بچه را بردارم و فرار کنم؛ برم شهر و آنقدر بگردم تا ميدی را پيدا کنم. چرا پول را بابام بگيره و يکی ديگه بچهم را صاحب بشه. اگه هم ميدی را نيافتم، توی شهر به اين کلونی، حويلی؛ کاروانسرايی، مسافرخانهای هست، از هر جا بمونم مرم جوار آقا.
اما نه، با اين سستی نمی تونم جم بخورم. انگار به جونم سوزن داغ فرو کردن. چقده اونجام زّقزّق مّکنه. فايده نداره، رو پيشانيم نبشته که نصيبم همون ولايته. با حويلی سرد و خالی و توّله گو و گوسله. کاش از اول قبول نکرده بودم، اما مگه به حرف خودم بود. همش دست ننه اندرم بود. بابام هم میگفت: «برای چی دل بستی به ميدی و خودته انداختی تو بغلش، فردا که شکمت لُمّه شد، چه جوری تو آبادی سر بلند کنم؟»
ننه اندرم پشتش را میگرفت و تو سرم می زد: «برای بچه حرومی، لعن و نفرينمان مکنن.» بعد هم دخترش را به رّخم میکشيد، که با اون دماغ گنده و سالک رو چشمش، زن پسر مشکلب حسين شده بود.
اما دلم روشنه، ميدی دوبره ميه. گفت تو شهر کاسبی راه انداخته. همان روزی که داشتيم تنسگلهای باغ حاج حسن را از درختها وا میکرديم؛ بابام با حاج حسن رفتن شهر. چند تا سله برا ما گذاشتند. ننه اندرم و بچههاش زودتر رفتند، بعد مو دنبال اونا با دو تا سله تنسگل راه افتادم. تو بازه سوزندّره مهدی جلوم سبز شد. باور نکردم، سلهها را انداختم و زدم زير گريه و گفتم، چرا تنهام گذاشته، که بابام مجبورم کنه صيغه حاج حسن بشم. که بچهمان را بگيره. که از غصه خون جگر بشّم. اما او جِلب بود، بلد بود چاخانم کنه. اول ميوهها را جمع کرد. بعد ناز و نوازشم کرد و گفت آمده به بابام بگه از حاج حسن بخواد صيغه شو فسخ کنه، مي گفت همی روزا مو را مبره شهر. گنگ شده بودم. باور نمی کردم. اما وختی بهش گفتم، بايس مده گُو حاج حسن را که به بابام داده بديم تا رضايت بده. اخمهاش رفت توهم و دمغ شد. سرشو انداخت پايين و با دلخوری گفت:
«با کدوم مايه؟ صد تومن ندارم تا جنس برای بساط و دستفروشی بخرم، انوخت هزار تومن بيارم تاوان ماده گاو حاج حسن قرمساقو بدم.»
«ميدی... بيا با هم فرار کنيم بريم شهر. هرکار بخوای برات مکنم. قالی باقی بلدم. چرخ ريسی بلدّم. از هرچی گذشت کلفتی مّکنم.»
«کجا بريم؟ يک حويلی تو گلشهر اجاره کرده بودم، اجارهش را نداشتم، صابخانه بيرونم کرد. حالا رفتم گلشور. اونجا يک زيرخانه رطوبتی به ماهی صد تومن گرفتم.»
«خب...بريم همونجا»
«نه...! صاحبش بدچشمِِِ، تا حالا زنای زيادی را بیسيرت کرده. میترسم بلايی سرت بياره. بذار کار و کاسبی خوب بشه، ميام ورت ميدارم و ميريم دريا، يک حولی مقُبول اجاره میکنيم.»
«دريا کجايه؟ اونجا اوّ داره؟»
« نه بابا، آبش کجا بوده!»
«ميدی چه جاهای خوبی تو شهر هس. گلشهر... گلشور، دريا»
هيچی نفهميدم، تندی رفتم طلاهای ننه خدا بيامرزم را آوردم و بهش دادم. گفتم؛ چشم براهم، زود بيايی.
آخ که ای سرما به جونم افتاده و ول کنم نيس. اگه عيبی نشّم خوبه! حاج حسن عاقلی کرد آوردم شهر. بيراه نمیگفت، تو اين سالها همچی سرمايی نيامده. گفت لای در و پنجرهها را لَته بذارن، اما توفير نکرد. اونقده سرده که پاهام کنجل شده، ديگه جون ندِارم، خرّد و خاکشيرم. کمرم درد ميکنه. اونجام مي سوزه. ای کاش بابام فردا نِياد. حج حسن که حرفی نداره، خودش گفت تا حالم خوب نشه نمِی ذاره ببرنم ولايت... اما نه، اين حرف را برای دلخوشيم زد. تازه اگه هم بخواد، حج خانومِ نمیذاره. خب از روز اول شرط کرده بود، يکسال صيغهام کنه برا بچه. حج حسن بچهش نمشه. حج خانوم دوست داشت بچه از شوهرش باشه. برا همين وقتی ديد زاچ شدم، حسابی تحويلم گرفت. وقتی هم فهميد پسره، صد تومن مشتلق تپاند زير بالشم. بدبخت خبر نداره که بچه مال ميديه. اما حاج حسن همه چی را مِدنه. فقط خواسته به حاج خانوم بروز نديم.
بلکُم صدای باد و توفانه! کاش بارون بياد و باد و توفان کم بشه، برای چی لای پام ترُهِِ؟ نکنه ازم خون مياد؟! بيخود نيس که پاهام کُنجل شده!. کاشکی يکی بياد تنّکه مو عوض کنه. بی مروتا همی که به مرادشان رسيدن ولم کردن و رفتن. چرا آسمون دلشو خالی نمّکنه. چرا باد و توفان ول کن نيس؟ بهتره بخوابم شايد سرما دس از سرم ور داره.
چه جای بی در و پيکری، ميگی صحرای محشره! نکنه اينجا شهره؟ خيابون دريا که ميگن هميه؟ واويلا چی همه اوّ! بهتره برم تو اوّ کمی غوته بخورم... الان خفه می شّم. ننه به دادم برس، بابا کجايی؟
«تنسگل... تنسگل، چکارت شده؟ بيدار شو.»
«بابا... خوابم يا اجير؟»
«اجيری دخترم، بابات اّمده. خبرای خوش دارم بابا، گُو بزيده؛ گوسله مدَه بزيده.»
«مّو گو و گوسله نمّخوام، ميّم بّرم شهر. پيش ميدی، حويلی گلشور و گلشهر بلکُم درِيا...»
«قربون چشمای سياه تنسگلیات برم، ميدی را ول کن. نگفتم او نامرده. نامروت يک زنکه بزک کرده شهری را آورده آبادی تا اونو به همه نشون بده.»
«دروغ ميگی بابا، ميدی خودش گفت ميه مّو را با خودش ميبره شهر.»
«تنسگل وخه بچه را شير بده که بايد بريم آبادی.»
مشهد ـ زمستان 1353
ـ تنسگِل ميوه ای است سياه رنگ کوچکتر از آلو و خاص مناطق کوهستان خراسان است.
بازگشت به صفحهی اول