فهرست داستان ها:
مقدمه
عطش
تعزير
واکسی
دوست
تُنسگِل
رينگو
چکمه
واکسی
غروبِ سرد پائيز می رفت تا در تاريکی شب گم شود و سوز هوا خبر از آمدن زمستان می داد. در خيابان ارگ مشهد؛ که هنوز قلب شهر به حساب می آمد؛ جمعيت زيادی موج می زد. چراغهای پرنور فروشگاهها و مغازهها به همراه نئونهای رنگی سينماها با خاموش شدنهای متناوب؛ همچون ستارگان درخشان نورافشانی میکردند.
واکسی سيه چرده چلاقی که کنج ديوار بانک ملی نشسته بود، چون ديد از مشتری خبری نيست، وسايلش را در جعبه چوبیاش گذاشت و لنگان؛ از پياده روی خيابان به سوی قهوهخانه عرب راه افتاد. آنجا را خيلی دوست داشت؛ روزهای اولی که به مشهد آمده بود، يکروز با دوستش به اين قهوهخانه رفتند؛ پس از آن هميشه خودش به تنهايی ميرفت کباب يا ديزی ميخورد، اگه هم گرسنه نبود برای چای ميرفت، بخصوص زمستانها و وقتی که هوا سرد ميشد.
او با اينکه بيست و پنج سال بيشتر نداشت؛ اما اندک موی خاکستری سرش؛ چينهای چهرهاش و قوز کردنش؛ همگی حکايت از اين ميکرد که جوانیاش در حال وداع کردن است.
به سه راه دارايی رسيد و رفت آن طرف خيابان و از جلوی چلوکباب حاتم گذشت. بوی چسبناک اشتها برانگيز کباب تو بينیاش سرازير شد. آب دهانش راه افتاد. بو را تا ته تو سينهاش فرو برد تا حسابی لذت ببرد، بعد راه افتاد.
برای رسيدن به قهوه خانه بايد ازخيابان رازی می رفت؛ اما دوست نداشت از آنجا که شلوغ و روشن بود برود؛ برای همين راهش را دور کرد و انداخت تو کوچه تنگ و باريکی که ماشين رو نبود. کوچه تاريک و خفه بود. روشنايی کدر و کم رنگ لامپ ستونها؛ تنها اطراف خود را روشن کرده بود، او همين را ميخواست؛ در تاريکی کسی پای چلاقش را نميديد.
به آسودگی کوچه را تمام کرد و به چپ پيچيد؛ بعد آن قدر رفت تا به ميدان بيمارستان رسيد. قهوه خانه گوشه ميدان؛ نبش خيابان جهانبانی بود. همين که رفت تو ديد سماورها قلقل میکنند، اما دوتا مشتری بيشتر نبودند، که يکی چرت میزد و ديگری هم هر چند گاه سرفه خشکی ميکرد. شاگرد قهوهچی در حال آماده کردن قليان بود، او را که ديد دست از کار کشيد و بدون اينکه چيزی بپرسد؛ يک چايی داغ که بخار از آن برمیخاست؛ جلوش گذاشت. چای را داغ داغ هورت کشيد؛ بهش چسبيد و کمی گرمش کرد. برای همين تندی يکی ديگه سفارش داد.
هنوز چای دوم را نخورده بود که قهوه خانه پر از مشتری شد. بعد هم دوتا جوان آمدند و جلوش نشستند. يکی از آنها جاهل مسلک بود؛ اما آن يکی؛ موهای تنگ و قهوهای و چشمانی سبز داشت؛ با صورتی لاغر و ريش و سبيل کمپشتی که تا حدی چهرهاش را جذاب کرده بود. پيش از آنکه شاگرد قهوهچی برای آنها چای بياورد؛ آنکه قيافه جاهل ها را داشت؛ از دوستش پرسيد:
«خّب؛ نگفتی چه جوری بّلنِدِِش کِردی؟»
دوستش کمی منمن کرد؛ بعد گفت:
«يک شب نزديک چهارراه آزادی ديدّمش؛ اولش فکر کِردّم زّواره و راه گم کرده! اما زود فهميدم تازه کاره؛ بعد هم خودش گفت تو کوچه زردی زندگی مّکنه و کُلفته، مّو هم ديگه ولِش نِکردّم.»
اسم کوچه زردی که آمد، واکسی ناخودآگاه به آنها خيره شد؛ چنان که جوانها فهميدند و نگاه بدی بهش کردند، حتا خواستند باهاش دعوا کنند؛ اما با آمدن شاگرد قهوهچی و گذاشتن چای روی ميزشان موضوع فيصله پيدا کرد. از اين موضوع چنان دمغ شد که چايیاش را دست نخورده گذاشت و بيرون آمد.
بازهم آهسته رفت. ميخواست آنقدر معطل کند تا دير به خانه برسد. با کندی راه میرفت و گاهی سرش را بالا ميآورد و نگاهی به عابران میکرد. بعد هم اگر کسی از روبروی می آمد، خودش را کنار میکشيد. شايد احساس ميکرد آدمهايی که از نزديکش ميگذشتند، از ديدن او دلخور میشوند.
هنوز زياد نرفته بود که احساس کرد بند چرمی جعبه واکس؛ شانهاش را اذيت میکند. ايستاد و آنرا را جابجا کرد و دوباره راه افتاد. اما هنوز چند قدم نرفته بود دوباره درد اذيتش کرد. مجبور شد تندتند بايستد و بند را جابجا کند. از اينکار راضی بود، چون هم خسته نميشد و هم ديرتر به خانه ميرسيد.
فلکه سراب را که از دور رسيد، تصميم گرفت برود ميان چمنها بنشيند. پس تند کرد و يکراست انداخت وسط فلکه. هنوز داشت دنبال جاي مناسبی میگشت، که سر و کله باغبان پيدا شد و بيرونش کرد. آمد بيرون و توی خيابان سرگردان ماند، اما احساس کرد حوصله ندارد، پس از همانجا لنگان انداخت تو خيابان فوزيه و بعد پيچيد تو کوچه باغسنگی. بعد از چند کوچه پيچدرپيچ گذشت تا رسيد به کوچهزردی. اما تو نرفت، نبش کوچه ايستاد. جعبه واکسش را زمين گذاشت و به تير چراغ تکيه داد. تصميم داشت آنقدر آنجا بماند تا همه به اتاقهاشان بروند، بعد يواشکی خودش را بيندازد تو. چند شب بود همين کار را مي کرد. يک بار زنصاحبخانه شک برده بود، اما او از اتاق بيرون نيامد؛ حتا به مستراح هم نرفت.
نفهميد چقدر گذشت، اما احساس کرد همه جا ساکت شده بود و کسی تو کوچه رفت و آمد نميکرد. بار ديگر کوچه را برانداز کرد. کوچه تاريک بود. با اينکه از سر کوچه تا خانهاش هفت تا ستون برق وجود داشت؛ اما فقط لامپ يکی از چراغها روشن بود؛که آنهم نورکمسوی خود را خستوار دور خودش پاشيده بود. از اين موضوع دلش قرص شد و جعبه واکس را برداشت و همچنان که قوز کرده بود به آرامی از کنار ديوار راه افتاد و آمد تا به خانهاش رسيد. اما همينکه کليد انداخت و در را باز کرد؛ زن صاحبخانه جلويش سبز شد. از ديدن هيکل گنده و زمخت او يکه خورد. صورتش از شدت خشم چنان پف کرده بود؛ که از چشمان ريزش تنها دو خط سياه ديده میشد.
از ترس گلوش خشک و زبانش تلخ شد. هرچه کرد نتوانست آب دهانش را فرو دهد. بدتر از آن بوی تند پهن و دود کنده چشمانش را سوزاند. ميدانست ننه رقيه تو حلبی آتش روشن کرده است، تا برای کرسیاش ذغال درست کند. يادش از روزی آمد که آنها را به اتاقش دعوت کرده بود و گرمای کرسی حسابی بهش چسبيد. هميشه دوست داشت کرسی داشته باشند تا بتواند پايش را به منقل بچسباند وگرمای آن به مغز استخوانش بدود. اما زنش میگفت کرسی قديمی شده و مجبورش کرد بخاری نفتی بخرد، بخاری که بيشتر وقتها بخاطر بینفتی خاموش بود. تو همين فکر بود که فرياد زن صاحبخانه مثل آوار برسرش فرو ريخت:
«کجا!؟ پس چی شد اجاره عقب افتاده؟... اما بهت گفته باشمّ، تا اجاره دو ماه را يکجا ندی، تو خانه رات نمّودّم !»
نميدانست چه جوابش را بدهد، تو عمرش با هيچ زنی يکی بدو نکرده بود. بِی اختيار نگاهی به پنجره اتاقش کشيده شد. چراغ خاموش بود، میدانست زنش نيست. باز اگر او بود و میآمد، شايد میتوانست مهلت ديگهای بگيرد.
زن صاحبخانه نگاهش را دنبال کرد، زهرخندی زد و گفت:
«دنبال زنت مگردی؟... بهتره بری خانه اشرف گچ مال؛ آخه حالا هردو با هم مِِرن!»
بعد هم در را محکم بهم زد و بست. اول نفهميد چی گفت، اما کمی که گذشت ناخودآگاه چنان آتش گرفت که گونه هايش گُر گرفتند؛ بعد هم شقيقههاش به وزوز افتادند.
اشرف زن يکی از همسايهها بودکه مثه زن خودش در خانههای مردم کلفتی ميکرد. شوهرش دو سال پيش از بالای داربست افتاد و خانه نشين شد. اما زن او خوب خرج ميکرد و به خودش ميرسيد. برای همين همسايهها در باره اش زياد حرف می زدند. دلش نمیخواست زنش با اشرف رفت و آمد کند، اما گوش نمیکرد. چند بار روی همين موضوع باهاش بگومگو کرده بود.
چنان کفری شده بود که تصميم گرفت دوباره در بزند و حسابش را کف دستش بگذارد، حتا دستش را بالا آورد، اما تندی پشيمان شد و دستش را انداخت. ترسيد بيشتر سرلج بيفتد و سليطه بازی راه بيندازد، شايد هم پول اجاره را بهانه کند و اسباب و اثاثيهاش را توی کوچه بريزد. مدتی مثه مجسمه پشت در ايستاد. بعد به آرامی برگشت و از سمت ديگرکوچه که به بالاخيابان راه داشت راه افتاد.
همچنان که قوز کرده بود، تندتند راه می رفت و به همه چيز و همه کس بد و بيراه میگفت. بيش از همه از زنش کفری بود؛ چرا با اشرف رفت و آمد کند، که زن صاحبخانه براش لغز بخواند. هرچه میگذشت بيشتر آتشی میشد. تازه می فهميد که رفتار زنش اين اواخر عوض شده بود. کم تو خانه ميماند، بيشتر شبها دير می آمد و خودش را بزک کرده بود و بوهای غريبی می داد. وقتی میپرسيد کجا بوده. میگفت: «تنها بّودم، بخاری نفت نداشت، رفتم پيش همسايه!» خودش را لعن و نفرين کرد، چرا نمیپرسيد: «کدام همسايه!؟»
ناخودآگاه به گذشتهاش افسوس خورد. روزهايی که زنش از شب پيش ناهار روز بعدش را تو جعبه واکسش ميگذاشت؛ او هم کله سحر از خانه ميزد بيرون. آخه بيشتر کارمندهای بانک عادت داشتند پيش از کار واکس بزنند. مشتریهای ديگهای هم داشت، مغازه دارها و چندتا مشتری خانگی که صبح زود میآمدند. کار و بار خوب بود. او هم روزهايی که خوب درمیآورد، زنش را منتظر نميگذاشت و راه میافتاد سمت خانه. اما پيش از آن ميرفت چهار راه ميدان بار و گوشت و ميوه میخريد. زنش از اينکه دست و بالش پّر بود،خوشحال می شد و حسابی بهش مي رسيد.روزهايی هم که کار کساد بود کمی غُرغُرش را تحمل ميکرد، بعد خودش سر خّلق میآمد. خلاصه هرچه بود زندگی را مي گذراند. يعنی آنقدر در مي آورد که شکمشان را سير کند و دستش جلوی کسی دراز نباشد. گرچه بچه نداشتند؛ اما دلش به اين خوش بود که زنی دارد که او را میخواهد و او هم دوستش دارد، زنی که برايش بخاری را روشن و غذا آماده کند. باهاش حرف بزند و به درد دلش گوش دهد. اما مدتی بود که همه چيز فرق کرده بود. اين اواخر نه تنها ناهار نميگذاشت، ديگر حتا غُر نمي زد.
صدای آشنايی که بهش سلام کرد او را بخود آورد، اما تا سرش را بالا آورد، صاحب صدا دور شد و رفت. با اين حال ايستاد و جعبه واکسش را زمين گذاشت. چند بار نفس عميق کشيد و دوباره به فکر فرو رفت. درمانده شده بود و نمیدانست چکار کند. اما يک چيز را فهميده بود، بايد يک کار درست و حسابی پيدا کند. اما نه بيش از هرکاری، بهتره تکليف خانه را روشن کند. اونقدر از صاحبخانه متنفر بود که دلش نمیخواست حتا يک شب ديگر آنجا بماند. بايد به فکر اتاق ديگهای باشد. اما چگونه؟
دوباره راه افتاد و همزمان با خودش نقشه کشيد: «بهتره بّرم پيش برارّم شايد بتوّنم ازش قرض کنّم. ِنه ... از او چيزی نمِه ماسه. پارسال که زنم تو مريضخونه رو به قبله بود، نه خودش و نه زنش پيدايشان نشد. خّب تقصير خودمه؛ مّو دومادش کردم؛ خرجشو دادم؛ کمکش کردم؛ زير پر و بالشو گرفتم؛ تازه روزی که جنسهاشو گرفتن ضامنش شدم؛ اما حالا که وضعش خوب شده؛ سال به سال ازم خبر نمیگيره. خّب او کار دِِرُه؛ پول دِِرُه؛ زن دِِرُه ؛ بچه دِِرُه؛ اتاق گرم دِِرُه ... اما مّو چی؟! بعد از اين همه سال خرحمالی، هنوز نِمتونم اجاره يک اتاق را بدّم. نبايدم به مّو محل بذاره ... چرا نرّم ولايت پيش بابام؟ حالا رفتم، با ننه اندرم چکار کنم؟ اصلا از ريخت او عقُم ميه. آنقدر زير پای بابام نشست تا ننهام را بيرون و خودش را بند بابام کرد؛ بعد هم تندتند بچه پس انداخت. نمّودنم تا حالا چند تا خواهر و برار برام درست کرده. بيست سال مفت و مجانی براشان خرحمالی کردم. هم کار کردم؛ هم شلاق خوردم. آخرش هم بدون هيچی دس برارّمو تو دسم گذاشت و بيرونمان کرد. حالا هم اگه بّرم؛ با سليطه بازی بيرونم می کنه. مگه برارّم نبود رفت برای جنس بساط؛ ازش پول بگيره، هردو تا دست به يکی کردند و گفتن نداريم! بعد برارّم روشان کارد کشيد تا تونست کمی پول بگيره؛ اما مو که اهل اين حرفها نيستم. نه ... بابامو ولش کن. چطوره برّم نيشابور پيش خوّش و خّسورم؛ * اونا دست و بالشون پره. اما بايس جوری برم که زنم خبردار نشه.»
از فکر پول بدست آوردن چنان جسور شد که شروع کرد به بدوبيراه گفتن به زن صاحبخانه: «اصلن چه حقی داشت بهم قُلنبه بگه؛ اجاره شو مّخواد بگه! چرا بايد ليچار بارم کنه. زنکه قرّشمال. حالا فردا که پولو گرفتم، پرت مّکنم تو صورتش. بذار فردا بهش حالی مّکنم.»
تازه فهميد شبی را کجا برود. تنها دوستش شاغلام بود که او هم به ولايتشان رفته بود تا سيب درختی بخرد و بياورد با گاری دستی بفروشد. خانه برادرش هم نمیخواست برود، چون بيش از هر چيزی زن برادرش ميپرسيد، چرا تنهايی آمده ای و زنت کجاست؟ هردروغی بگويد صبح نشده راه می افتاد تا سر دربياورد و پشت سرشان لغز بخواند.
دستهاش را زير کت سياه کثيفش کرد و فکر کرد، اما عقلش به جايی قد نمی داد. بعد هم از سرما تنش به لرز افتاد و دندانهاش بهم خوردند. بدتر از آن قرقر شکمش بود که دور برداشته بود. مثل ديوانهها با خودش حرف می زد: «خيلی بدبختّم که تو شهر به ای بزرگی يه کی رو ندارم شبی پيشش بمونم.»
ناگهان صدای گوشخراش بوق ماشينی او را از جا پراند. تندی بخود آمد و نگاهی به دور و برش انداخت. تازه دانست وسط ميدان شهدا بين ماشينها گير کرده است. با هر سختی بود خودش را به گوشهای رساند. آنجا را میشناخت. پيشترها وسط ميدان، مجسمه شاه سوار بر اسبی بود، برای همين اسمش را گذاشته بودند مجسمه. بعد که انقلاب شد مردم ريختند و آن را خراب کردند؛ او هم با برادرش بود. اول طنابی دورگردن مجسمه انداختند؛ آن وقت آنرا کله پا کردند.
از يادآوری خاطرات آن روزها چنان به هيجان آمد که آرزو کرد کاش میتوانست طناب را به گردن زن صاحبخانه بيندازد و او را در کوچه زردی بکشاند. اما فهميد هيچکار نمي تواند بکند. از درماندگی جعبه واکسش را رو زمين انداخت و روی آن نشست؛ بعد هم قوز کرد و سرش را ميان دستاش گرفت. از اينکه شب را گوشه خيابان بخوابد واهمه ای نداشت. ميدانست يکشب هزار شب نيست. اما حتم داشت در آن صورت توی اين سرما، صبح از درد پا نميتواند يک قدم بردارد.
يکباره يادش آمد ته بازار سرشور زمين خرابه ای است که اطراف آن تختهای چوبی گذاشتهاند، که روزها فروشندگان دستفروشی ميکنند و شبها گداها و ولگردان روی آنها ميخوابند. اين را از برادرش شنيده بود که چند مرتبه آنجا دستفروشی کرده بود. تازه فکر کرد زير سقف بازار از سوز سرما در امان است. معطل نکرد، برخاست و جعبه واکسش را روی شانه انداخت و از پياده رو به سمت چهارراه آزادی راه افتاد.
هنوز تا نصفه خيابان نرفته بود که چشمش به ويترين مغازه بزرگ کيف و کفش فروشی افتاد. رفت جلو تا کفشها را تماشا کند. صاحب دکان با چند تا مشتری در حال صحبت بود. چند تا نورافکن و چراغ پرنور ويترين را روشن کرده بود و از هر طرف نور خود را روی کفشها پاشيده بودند. همانطور که به پايش دست ميکشيد نگاهش به کفشهای زنانه که گوشه سمت راست ويترين بود جلب شد. بعد هم چشمش به کفش قرمز پاشنه بلندی افتاد، شبيه همان کفشهايی که خانم دکتر به زنش داده بود. حدس زد بايد خيلی گران باشد؛ او در اين مدت کفشهای زيادی را واکس زده بود؛ برای همين تا حدی کفشها را می شناخت. وسوسه شد برود تو و از صاحب مغازه قيمت آن را بپرسد؛ اما همينکه نگاهی به قيافه خود انداخت؛ خجالت کشيد. آخرسر هم آن قدر اين پا و آن پا کرد که منصرف شد.
به چهارراه آزادی که رسيد به راست پيچيد؛ بعد هم انداخت تو کوچه تنگ و باريکی که حدس زد به بازار راه داشت. با اينکه کوچه را نمیشناخت؛ اما از تاريکی آنجا خوشش آمد. بعد به يک دوراهی رسيد، ماند از کدام طرف برود. مدتی اين پا آن پا کرد، دست آخر به چپ پيچيد. در تاريک و روشن کوچه دوچرخه سواری بدون صدا مثل سايه از پهلويش گذشت، بعد هم مردی از خانه ای بيرون آمد و نگاهی شکاک بهش انداخت. اهميت نداد و راهش را گرفت و رفت. اما زود فهميد آنجا بنبست است به تندی از همان جا برگشت و خودش را به دوراهی رساند و اين بار به راست پيچيد. آنجا کمی شلوغ تر بود. اما با اين حال با احتياط پيش رفت، ميترسيد آنجا هم بنبست باشد؛ اما همينکه ماشينی را از دور ديد مطمئن شد.
هوا سردتر شده بود؛ حالا سوز باد نه تنها به تنش افتاده بود که نوک بينی و لاله گوشهاش را کبود کرد. قدمهاش را تندتر کرد تا زودتر برسد. خيلی راه رفته بود. از سرما و گرسنگی نای راه رفتن نداشت.
کمی که پيش رفت، از صدای نوحه و روضه فهميد نزديک شده است. نيرو گرفت و تندتر کرد. هرچه جلوترمی رفت؛ نوحه خوانهای بيشتری نوحه ميخواندند. بزودی به بازارچه توسری خورده ای رسيد. از سرما تندی اندخت تو بازارچه. بعد آنقدر رفت تا به بازار سرشور رسيد. پيش از آنکه داخل بازار برود، چشمش به چندتا دکان بقالی و کبابی و سيرابی افتاد که در آن وقت شب باز بودند و در پرتو لامپهای پرنور به تک و توک مشتريانی که بيشترشان زوّار بودند، ميرسيدند.
سيرابیفروش داشت با قيچی تيزی سيرابی ها را ريز ميکرد و تو کاسههای کوچک جلوش میانداخت، بعد هم کمی آب چرکآلود روي آن ميريخت. بخار گرم و اشتها برانگيزی که از کاسههای سيرابی پخش شده بود، او را از خود بيخود کرد. همچنان که بو را هورت ميکشيد و میبلعيد، دستش را توی جيبش بدنبال يافتن پول فرو کرد. اما تندی پشيمان شد. ميدانست فردا به آن نياز خواهد داشت. برای اينکه وسوسه نشود، نگاهش را برگرداند و راه افتاد. کمی جلوتر چند تا گاری لبو و باقلا ديد، يکی هم شير داغ داشت که بخار از آن برمیخاست. نتوانست در مقابل شير مقاومت کند؛ تندی رفت و يک ليوان خريد و داغ داغ آن را سرکشيد. گرمای آن از گلوش به همه بدنش دويد و احساس خلسهآوری بهش دست داد. کمی ديگر صبر کرد؛ بعد دوباره راه افتاد.
همينکه وارد بازار سرشور شد، يک نفس تا ته بازار رفت. اما فهميد اينجا نمیتواند بايستد چه رسد به اينکه بخوابد. با نااميدی کمی ديگر چرخ زد، هنوز بوی سيرابی توی دماغش وّول مي خورد. ليوان شير سيرش نکرده بود. بدتر از همه خستگی بود که به گرسنگی و سرما اضافه شده بود. همچنان که لنگلنگان ميچرخيد با خودش غُر زد: «تا از سرما فلج نشدم بايد جايی پيدا کنم و کپه مرگُمو بذارّم که ديگه نای راه رفتن ندارم.»
همه بازارچه را وجب به وجب گشت. گروهی بيکاره و شبگرد تو بازار ميچرخيدند، اين موضوع او را بيشتر نگران کرد. ميترسيد جعبه واکسش را بدزدند. برای همين هرگاه باغريبه ای روبرو میشد، با احتياط و ترس خودش را دور ميکرد. همان موقع بود که از دور شعله آتشی ديد. بیاراده بسوی روشنايی راه افتاد. کمی که جلو رفت پيش رويش کوچه تنگ و تاريکی را ديد که وصل بازارچه بود. آنقدر تاريک بود که هيچی ديده نمیشد. فقط يک تير چراغ چوبی که لامپ کمسويی به بالای آن آويزان بود. حدس زد بخاطر تاريکی قبلا آنجا را نديده است.
همين که نزديک شد، عده ای را ديد که اطراف آتش حلقه زدهاند. کمی دورتر جعبههای ميوه و سکو و تختهای چوبی ديده میشدند. از ديدن آدمها ايستاد. اما يکی از کسانی که نزديک آتش بود، تعارف کرد بيايد خودش را گرم کند. تندی قبول کرد اما با احتياط و آرامی نزديک شد. کنار آتش که رسيد؛ جعبه واکسش را زمين گذاشت و روی آن نشست. اول از همه دستهاش و پای چلاقش را گرم کرد. يکي ديگه از آنها که جوانتر بود آتش را هم زد تا شعلهور شود. فهميد زيرآتش سيبزمينی گذاشته اند. وقتی سيبزمينیها پخته شد؛ خواستند که در خوردن با آنها شريک شود. با اينکه گرسنه بود، اما چيزی از گلوش پايين نمیرفت. حتا نميتوانست آب دهانش را فرو دهد؛ انگار چيزی توی گلوش گير کرده باشد، چشمهاش هم زّقزّق ميکردند، بدتر از همه درد پاش بود. تعارف آنها را رد کرد و برخاست و جعبه واکسش را برداشت و رفت گوشه ديواری روی چند تا جعبه چوبی نشست. نزديکش تخت چوبی بود که چند نفر روی آن خوابيده بودند. تصميم گرفت آنقدر آنجا بنشيند تا حسابی خسته شود و روی همان جعبهها خوابش ببرد.
باز هم دچار احساس گنگی شد. نميدانست چه کارش است؛ دلش شور ميزد و زير دلش خالی بود. همچنان که سرش را پايين انداخته بود؛ ناگهان صدای همهمه ای شنيد. بعد هم کسی فرياد زد:
«مامورها آمدند... فرار کنيد!»
در يک چشم بهم زدن همه برخاستند و فرار کردند؛ هر کسی به يک طرف ميدويد. اما او از جايش تکان نخورد؛ نه ميتوانست با پای چلاقش بدود و نه دلش ميخواست از آنجا برود. اصلا کجا برود؟. اما فکر کرد اگر دستگر شود او را ميبرند بازداشتگاه، آن وقت سرمای آنجا بدتر از اينجاست. يادش آمد روزی که برادرش را برای دست فروشی گرفته بودند و او رفته بود ضمانت کند؛ ديد بيست نفر را توی يک اتاق سرد و نمور خوابانده بودند. برای همين به خود آمد و نگاهی به دور و برش انداخت. يک مرتبه فکر کرد اگر زير تخت چوبی بزرگی که چند لحظه پيش چند نفر رويش خوابيده بودند، پنهان شود کسی او را نمیبيند، چه بسا آنجا گرمتر هم باشد. پس معطل نکرد؛ اول جعبه واکسش را جا داد؛ بعد زيلوی کهنه و سياهش را دولا کرد؛ که بتواند لای آن بخوابد. بعد سينه خيز رفت زير تخت و لای زيلو خوابيد.
براستی که از آنجا ميتوانست همه جا را ببيند؛ بدون اينکه ديده شود. کمی که گذشت صدای پايی شنيد. بعد يک جفت چکمه ديد که يکراست به سوی آتش آمد و سعی کرد آنرا خاموش کند، اما چون آتشها زياد بودند، به آسانی خاموش نشدند. صاحب چکمه هم منصرف شد و دوباره شروع کرد به قدم زدن. گاه چند قدم مي رفت و باز برمیگشت. برای اينکه ديده نشود، خود را مچاله و نفسش را در سينه حبس کرد. باز صدای پای ديگری را شنيد. بعد زن چادری را ديد که بسوی آتش نزديک می شد، اما با ديدن مأمور ايستاد و خواست برگردد؛ اما مامور نگهاش داشت و کمی با او صحبت کرد و بعد هم هر دو بسوی تختی که زير آن خوابيده بود نزديک شدند. نمیدانست چکار مي خواهند بکنند، اما حدس زد اگر او را ببينند، کارش زار خواهد شد. قلبش از ترس مثل گنجشک میزد. با اينکه کمتر از يک متر با او فاصله داشتند؛ اما او فقط پاهاشان را ميديد، چکمههای مامور در پرتو نور بخوبی ديده ميشد، اما چادر زن روی پاهاش افتاده بود و تنها نوک کفشهاش پيدا بود. يکهو دوتايی روی تخت افتادند، بطوريکه نزديک بود تختهها بشکند. اما هنوز پاهايشان از لبه تخت آويزان بود. همانطور که به پاهای آنها خيره شده بود، چادر زن کنار رفت و توانست کفشهاش را ببيند؛ پاشنه بلند بود و قرمز. عين کفشهای زنش که از خانم دکتر گرفته بود. برای لحظهای مغزش فلج شد. احساس کرد رنگ قرمز آن توی پرتوی کم فروغ آتش عين رنگ خون است. چهره اش را برگرداند و به سقف دوخت. اما از ميان درز تختهها چادر زن را ديد، طاقت نداشت آنجا را نگاه کند. چشماش را بست. اما صدای جيرجير تختهها را میشنيد. بعد هم صدای نفسهای آنها تو گوشش فرو رفت. ياد بچگیاش افتاد: «همگی روی پشتبام رفته بودند؛ يک شب مهتابی بود؛ او و برادرِش روی زمين خوابيده بودند؛ اما بابا و زن باباش رفتند روی تخت چوبی کهنه ای که هميشه روی بام بود. برادرشِ که از او کوچکتر بود، زود خوابش برد، اما او بيدار بود، خوابش نمی برد. بعد صدای نفس هاشان را شنيد و تخت به جيرجير افتاد، عين الان که تخت صدا مي کرد. زن باباش همانطورکه صداهای ناجوری از خودش درمی آورد، يک مرتبه برگشت و به چشمان او خيره شد. در نور مهتاب فهميد که بيدار است. برای همين باباش فردا صبح تا توانست او را با تسمه چرمی زد.»
باد سردی از لای درزهای تخت گذشت و به تنش افتاد، تندی بخود آمد. تازه دانست روی تخت کسی نيست. اما او ديگر آرامش نداشت. همچنان که به سقف تخت خيره شده بود، باران نرمی شروع به باريدن کرد. قطرههای باران از ميان درز تختهها صورتش را خيس کرد؛ همراه آن بوی تند و تيز تخته که با خاک مخلوط شده بود به بينیاش فرو رفت. بو عطر غريبی داشت، مثه طعم گس اخکوُگ که بچگی از باغها ميدزديد و مي خورد، اما ديگر اين بو را دوست نداشت. احساس کرد هيچی و هيچکس را دوست ندارد. اتاق هم نميخواست، حتا دوست نداشت در مشهد زندگی کند؛ با خود نجوا کرد: «اينجا جای مّو نيست! اصلا هيچ جا؛ جای مّو نيست!»
دلش میخواست بخوابد؛ اما خوابش نمي برد؛ يکريز کفشهای قرمز پاشنه بلند جلوی چشماش ظاهر ميشدند. بعد صورتش سرخ شد و دوباره بدنش گُر گرفت. چشماش پراشک شد و گوشه لباش تکان خوردند. بعد نتوانست خودش را نگه دارد. سرش را بالا آورد و به جعبه واکسش تکيه داد و اشکش سرازير شد.
مشهد ـ پاييز 1360
بازگشت به صفحهی اول