واکسی
مجموعه هفت داستان کوتاه
فهرست داستان ها:
مقدمه
عطش
تعزير
واکسی
دوست
تُنسگِل
رينگو
چکمه
عطش
تنگِ غروب بود که دمپايیهای پلاستيکیاش را سرپا زد، چادر نمازگلدار نيمدارش را سرش انداخت و با دختر ده سالهاش از خانه زد بيرون. سال پيش شوهرش يک روز بیخبر رفت و ديگر برنگشت. هيچوقت نفهميد کجا رفته است. اوايل زياد از دوست و آشناها سراغ مردش را ميگرفت اما مدتی که گذشت ديگر به نبودش عادت کرد. بخصوص که ناچار شد کار کند. هرکاری انجام می داد. کلفتی، رختشويي و کارهای همسايه ها؛ گاهی هم بيگاری میکرد.
دخترش مدتی بهانه گرفته بود پرگار می خواهد، نمیدانست آن وسيله به چکار می آيد، اما ميدانست خرازی ته بازارچه دارد. با اينکه از صاحب دکان که کامل مردی بودو هروقت چشمش به او میافتاد با چشماش میخواست بخوردش، هيچ خوشش نمی آمد، اما تنها دکانی بود که همه وسايل مدرسه داشت.
همچنان که سرش را پايين انداخته بود؛ سايه کنار ديوار را گرفت و تندتند پيش رفت. با يک دست چادرش را نگه داشته بود و با دست ديگر دست دخترش را گرفته بود. يک اسکناس صدتومانی مچاله هم تو مشتش قايم کرده بود.
هنوز کوچه را تمام نکرده بود سرتاپاش از عرق خيس شد؛ بدتر از آن از تشنگی به لهله افتاد. مدتی بود که عطش داشت، هرچه آب يخ میخورد فايدهای نمیکرد. نمیدانست چرا اين جوری شده است. حدس زد شايد از گرمای هوا باشد. بخصوص که امروز از هرروز گرمتر شده بود، با اينکه صبر کرد تا آفتاب بپرد، اما هنوز گرما رو هوا سنگينی می کرد. چنان گرم بود که تنها پيراهن کرباسی نيمدارش به تنش چسبيده بود. اين پيراهن را خيلی دوست داشت، با اينکه همه جاش رفته بود و با کوچکترين فشاری پاره می شد. اما بدنش را خنک نگاه می داشت، برای همين هميشه آن را میپوشيد.
کوچه را که تمام کرد، انداخت تو خيابانی که به بازارچه راه داشت. اينجا تک و توک آدمهايی ديده می شدند. هّرم گرما همچنان روقلبش سنگينی میکرد؛ پوست صورتش را به سوزش انداخت. بعد هم قطرههای عرق از کنار گردن و زيرگوشش سرازير شدند روی بدنش؛ و چند قطره ميان قاچ پستان هاش چکيد.
همينکه بازارچه را از دور ديد، ايستاد تا نفسش بالا بيايد. پهلوی بازارچه، زمين خاکیِ بود که خانه ها و دکان هاش را خراب کرده بودند و ميان آن يک راه باريک بود که بر اثر رفت و آمد مردم بوجود آمده بود. از آنجا به بازار راه داشت. تصميم گرفت از آنجا برود تا زودتر برسد.
از خيابان اسفالت که تو محوطه خاکی پا گذاشت، پاهاش تو خاک نرمی که مثل آرد بود فرو رفت. قدم هاش را کند کرد تا کمتر خاکی شود. عرق لزج همه بدنش را خيس کرد و پيراهن کرباسی را به تنش چسباند. بدتر از آن زبانش از خشکی به کامش چسبيد. از اينکه از تو بازارچه نرفته بود پشيمان شد. ناخودآگاه باخودش حرف زد، اما صداش را نمیشنيد، انگار پس از اينکه از دهانش بيرون میآمد، پا در می آورد و فرار میکرد. دچار حالت گنگی شده بود. احساس کرد بيش از هر موقعی به مردش نياز دارد، اما بهش آگاه شده بود، ديگر برنمیگردد. نمی دانست چرا دچار اين سرنوشت شده است، از اين موضوع چنان لجش گرفت که ناخودآگاه برگشت و دو دستی محکم کوبيد توسر دخترش و غريد: «اين مرتبه هم ای کوفت و زهرماری را برات مِِخرّم تا ببينّم ديگه چی از جونم مِيخی.»
دخترش گريه نکرد، تنها ناله خفه ای کرد و دنبالش راه افتاد. زن خواست راهش را بگيرد و تندتر برود، اما زود پشيمان شد و ايستاد، بعد هم کمی نازش کرد و دستش را گرفت.
به اولين دکانی که رسيد، ديد صاحبش دارد جلوی دکانش را آبپاشی می کند. بوی نمناک خاک بينی اش را نوازش داد. اين بو را خيلی دوست داشت، ياد روزهای اول زندگی مشترکش افتاد که تو آبادی با شوهرش زندگی خوبی داشتند. غروب که میشد پشت بام را آبپاشی میکرد، بعد فرشی پهن می کرد و بساط چای را راه میانداخت. بعد وقتی مردش می آمد تکيه می داد و سرش را تو بغلش می گرفت و نوازشش میکرد.
هنوز دهانش خشک بود. از دکاندار خواست اجازه دهد کمی آب بنوشد. صاحب دکان که جوان جاهل مسلکی بود، با رغبت شلنگ آب را بسويش دراز کرد. همانطور که مواظب بود خيس نشود، سرِ شلنگ را به دهانش نزديک کرد و تا توانست از آب نه چندان سرد نوشيد. بعد هم صورتش را شست و پشنگی به سينه اش پاشيد. بدنش خنک شد و کيف کرد. دکاندار با حالت خاصی به او زل زد. از نگاه جوان خجالت کشيد، اما عشوه گرانه شلنگ را برگرداند و چندبار تشکر کرد.
صدای اذان را که شنيد. تند کرد تا زودتر برسد. اما با ديدن دکان عطاری که کيسههای اجناسش را بيرون چيده بود، به فکرش رسيد کمی خاکشير بخرد. میدانست بهتر از هرچيزی عطش را از بين میبرد. بدون معطلی رفت تو دکان. صاحب دکان پشت پيشخوان نشسته و به زمين چشم دوخته بود. تسبيح دانهِ درشت سياهی هم توی دستش بود و چيزهايی زير لب می خواند. نور مهتابی سقف چشمش را آزار داد. پيش از آنکه چيزی بپرسد، صاحب دکان سرش را بالا آورد وگفت:
«الان سرچراغه، نه نسيه مّدوم و نه با ضعيفه معامله مّکنّم! برو بعد اذون بيا!.»
هيچی نگفت و بيرون آمد. میدانست تو بازار صد تا دکان عطاری است و همگی خاکشير دارند. حالا آدمهای بيشتری ديده می شدند. بعد هم که وارد بازار شد از شلوغی مجبور شد آهسته برود.
اولين عطاری و بقالی را که ديد، به آن نزديک شد. دکان بزرگی بود که چند تا لامپ پرنور آنجا را مثل روز روشن کرده بود. کيسههای مملو از ادويه و عناب و گل گاوزبان و ليمو عنابی و کشک و موسير و آلوخشک و خاکشير و کشک را گرداگرد دکان کنار هم چيده بودند.
همينکه وارد شد، باد خنک پنکه سقفی حالش را جا آورد. چند بار نفس عميق کشيد. فروشنده ديده نمی شد، اما صدای نماز خواندنش شنيده می شد. چنان با صدای بلند کلمات عربی را از ته حلق بيرون میداد که ياد شوهرش افتاد، روزهايی که کله سحر بر میخاست و شروع به نماز خواندن میکرد، آن قدر بلند میخواند که مجبور می شد بلند شود و براش چای و صبحانه آماده کند.
دکاندار نمازش را تمام کرد، اما هنوز صداش شنيده میشد که درحال دعا بود، اما زياد طول نکشيد و برخاست و کفش هاش را پوشيد. هنوز درست و حسابی برنگشته بود، زن گفت: «بیزحمت ده تومن خاکشير بدين حاج آقا.»
دکاندار سراپاش را برانداز کرد و با دلخوری گفت:
«صدگرم بدم که بشه بيست تومن؟»
«نه حاج آقا همون ده تومن بسه.»
دکانداردوباره غرولندکرد ومشغول کشيدن خاکشير شد.
زن نگاهش به يخچال افتاد، از ديدن نوشابه های رنگی دهنش پرآب شد. حتا خنکی و شيرينی آنرا حس کرد. چند بار آب دهانش را فرو داد و تصميم گرفت، موقع برگشتن يکی بخرد. تو همين فکر بود که دخترش چادرش را گرفت و با دست به يخچال اشاره کرد. دخترش هم به خودش رفته بود و هميشه عطش داشت. از اينکه چند لحظه پيش تو سرش کوبيده بود، دلش به رحم آمد، برای همين تصميم گرفت يکی بخرد. میدانست پرگار پنجاه تومان است. همسايه اتاق بالايی برای دخترش خريده بود. تازه جنس خوب آن هفتاد تومان است، ده تومن خاکشير خريده بود، نوشابه هم بيست تومان بيشتر نبود! گاهی از دکان ممدتقی می خريدند. پس پولش می رسيد.
صدای دکاندار که بسته خاکشير را به سويش دراز کرده بود، رشته افکارش را پاره کرد. تندی خاکشير را گرفت و اسکناس صدتومانی را بهش داد، اما قبل از اينکه بقيه پول را بگيرد، گفت:
«بیزحمت يک نوشابه زرد بدين.»
دکاندار از پائين يخچال يک نوشابه بيرون آورد و بهش داد، زن به پررويی زد و اجازه گرفت روی چارپايه گوشه دکان بنشيند، دکاندار هيچی نگفت فقط سرش را تکان داد.
همينکه نشست، نصف نوشابه را يک نفس سر کشيد. خنکی آن تو رگهاش دويد، بيش از همه جگرش خنک شد. بعد هم خون تو صورتش دويد و لپ هاش گل انداخت. حتا شقيقه هاش سوخت، اما از اين سوزش کيف کرد. مثل اولين روز عروسی که اونجاش سوخت اما حسابی بهش چسبيد. چندبار نفسش را فرو داد تا بيشتر از اين احساس لذت ببرد. دخترش حريصانه به مادرش نگاه می کرد، زن که تازه متوجه شده بود، ته مانده شيشه را به دخترش داد. او هم دو دستی مانند پستانک به دهانش چسباند و تا آخرين قطره نوشيد.
از آنجا که بيرون آمد يک نفس رفت تا به دکان خرازی رسيد. از دخترش خواست بيرون منتظر بماند، می ترسيد دست به چيزی بزند، يا هوس خريدن وسيله ديگری به سرش بزند.
وارد که شد سلام کرد و گفت: «حاج آقا پِرگار دارين؟»
دکاندار جواب سلامش را داد و بدون اينکه چشم از او بردارد، دست دراز کرد واز توی پيشخوان شيشه ای، يک پرگار بيرون آورد و گذاشت جلوش.
«قيمتش چنده؟»
«نود تومن!»
يکه خورد. فکر اينجا را نمی کرد، اما هنوز اميد داشت بتواند چانه بزند.
«چرا نود تومن؟ آشناهامون از خود شما خريدن پنجاه تومن.»
«نه خواهر، ما پرگار پنجاه تومنی نداشتيم، يک نوع داشتيم هفتاد تومن. اما اين فابريکه و قيمتش نود تومنه.»
بعد هم با دلخوری پرگار را برداشت و سرجاش گذاشت. زن حدس زد صاحب دکان جنسش را يک تومان کمتر نمی دهد. ماند چکار کند. نه کسی را می شناخت برود قرض کند، نه تو خانه به اندازه بيست تومان پول داشت، فقط کمی پول خّرد برای خريدن نان کنار گذاشته بود.
برای آخرين بار مأيوسانه از فروشنده درخواست کرد پرگار را بدهد و بيست تومان بقيه پول را بعد برايش بياورد. فروشنده نگاهی خاصی بهش انداخت و از محل زندگی و حتا از شوهرش پرسيد. در جوابش گفت، پشت بازار زندگی می کنند و شوهرش به مسافرت رفته است. اما با اين حرف دکاندار بيشتر باهاش گرم گرفت و چيزهايی گفت که از شرم گونه هاش گُر گرفتند. بعد هم چنان ناراحت شد که بدون خداحافظی بيرون آمد و زيرلب چيزهايی نامفهمومی گفت که خودش هم نفهميد. دهانش تلخ و بد بو شد. چند بار زبانش را تو حفره دهانش کاويد تا رو زمين تف کند، اما فقط کمی کف بيرون آمد که آن هم به لب هاش چسبيد.
خودش را سرزنش کرد چرا بايد نوشابه بخرد که پولش کم بيايد. دخترش هم وقتی فهميد مادرش دست خالی برگشته، بنا کرد به ونگ ونگ کردن. زن هيچی نگفت و راه افتاد، اما هنوز چند قدم بيشتر نرفته بود که برگشت و محکم موهاش را گرفت و کشيد و او را به جلو پرت کرد. بعد هم تا توانست کتکش زد. در همين حين بسته خاکشير پاره شد و روی زمين ريخت.
دختر دست هاش را روی سرش گذاشت و جيغ و فرياد راه انداخت و تو خاک غلتيد. زن نمی دانست چکار کند. گيج و منگ کمی همان جا ايستاد، يک باره بدون اينکه بداند چکار می کند، بسوی دکان راه افتاد.
نفهميد چقدر گذشت که از دکان بيرون آمد، با اينکه هنوز دهانش خشک بود، اما احساس کرد کمی عطشش فروکش کرده است. از دور پرگار را بسوی دختر پرت کرد و گفت:
«بردار ببينم دس از سرم ورمِداری!»
آن وقت چادرش را باز کرد تا کمی هوا بخورد، همان موقع دختر پارگی پيراهن مادرش را ديد، با اينکه از داشتن پرگار خوشحال شده بود، اما با نگرانی گفت:
«ماما، کی لباستو پاره کرد؟»
«هيشکی!.»
دست دخترش را گرفت و راه افتاد. حالاديگر پاهاش کشش داشت، حتا چنان چسب و چابک قدم برداشت که اندام لاغر اما تو پّر و خوش تراشش زير چادر نمازش موج می زد.
به زودی به دکانی رسيد که موقع آمدن نوشابه خريده بود. با اينکه ديگر دلشوره بی پولی نداشت، اما ديگر تشنه نبود و نوشابه نمی خواست
مشهد ـ تابستان 1366
بازگشت به صفحهی اول