صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

                                                                                                                                                      

                            

 
 

 

                                                    
          

پریسا

 

 " والله چه بگم، پنج روزه خونه نيومده. نمی دونم چکار کنم؛ جیگرم ميخواد از حلقم بیاد بيرون. نه خواب دارم نه خوراک. صب تا شب پشت پنجره می شینم و اشک چشمو می خورم. "
 " غصه الکی نخور؛ حتم پيش رفیقاشه. مثه اون دفعه که یک هفته پيداش نبود؛ بعد معلوم شد بی خبر رفتن شمال "
 
" ای خواهر؛ این چه حرفی می زنی. این موقع سال توی اين سرما چه وقت مسافرته. "
 " چند بار گفتم بیا دستشو بذار تو دس یک دختر؛ اما گوش نکردی. تو که ناسلامتی پریسا را قابل ندانستی."

 " این حرفا چیه، سرنوشت هر کسی از پیش تعیین شده، شاید قسمت پریسا اين بوده با یکی دیگه خوشبخت بشه. "
 بعد ساکت شد و با بغض دست ها را روی صورت چروکیده اش گذاشت. صدایی ازش شنیده نشد، اما شانه های استخوانیش زیر شال ضخیم تکان خورد. مادر پریسا دخالت کرد و گفت:
 "
جلو بچه گریه نکن، غصه میخوره."
دختر هشت نه ساله ای بود، با رفتاری مثل بزرگترها. برای همين کمی سرخ شد. دامنش را با دست صاف کرد و سرش را پایین انداخت.
بار ديگر گفت:
"
پيدا ميشه؛ دلم روشنه. تازه مگه دختر عموش مرده. پريسا هر جا باشه ديگه بايس پیداش بشه....به گمونم ميتونه دوباره با جناب سرگرد صحبت کنه، و کاری واسش بکنه..."
زن دست هايش را از روی صورتش برداشت، برقی در چشمهایش درخشید:
"
بگو به جان پریسا! "
مادر پریسا برای این که خودش را از تک و تا نیندازد گفت:
 "
سياوش که پيداش بشه، خودم براش دس بالا می زنم.!"
بعد اضافه کرد:
"
حالا پاشم بروم چایی بیارم."

پايش که به آشپزخانه رسید زنگ زدند. دختر با خوشحالی فریاد زد:
"
دختر عمو پریسا اومد."
بعد هم خودسرانه دوید. از سرسرای بلند و درازی گذشت و در را باز کرد. پریسا دختر را بغل کرد و بوسید. آنوقت هراسان خودش را انداخت تو. لاغر بود و بلند بالا. چشمان سیاه درشتش نگران و هراس زده بود. با زن عمو روبوسی کرد و تندی پرسید:
"
چی شده؟ "
زن عمو از لحن سئوال پریسا بیشتر خود را باخت؛ به طوری که چانه اش به لرز افتاد. بعد هم با بغض گفت:
 "
می ترسم این بار بلایی سر سیاوشم آورده باشن. تو بهتر از هر کی میدونی جونم تو جون اونه. همه بچه هام یک طرف او یک طرف. "
پریسا به دشواری آب دهانش را فرو داد و تندی پرسید:
"
مگه کسی چیزی گفته. "
ـ " نه، اما قبل از گم شدن، بچه ام هراسان آمد و وسایلش را جمع کرد. بیشتر حواسش به کتاباش بود. چندتایی را برد تو حیاط و آتش زد؛ بقیه را هم با خودش برد خانه رفیقاش. "
مادر با سینی چای آمد و همزمان گفت:
 "
همش زیر سر دوستای خرابکارشه. "

تکه کلام مادر بود که ورد زبانش شده بود. چپ و راست می گفت عده ای خرابکار و خائن به مملکت! همه را از شوهرپریسا یاد گرفته بود.
ـ " به کلانتری خبر دادین. "
 " هرجا که بگی رفتم !..."
مادر دنبال حرف زن عمو را گرفت:
"
از رفیقاش پرس و جو کردی."
 " کدوم رفیقا؟ از همون موقع که سال خدابیامرز تموم شد، بچه ام از این رو به اون رو شد. نه با کسی رفت و آمد می کرد و نه از خونه پاشو بیرون گذاشت."

پریسا از شنیدن این حرف يک باره وا رفت. از این که سیاوش موقع فرار کردن از مرز دستگیر شده باشد، دلش هُری ریخت پایین.
لحظه ای که سوگواران می خواستند؛ گورستان را ترک کنند، توانست سیاوش را به گوشه ای بکشاند. سرش را بالا آورد، به بهانه ای که چادر مشکی اش را درست می کند، به آسمان نگاه کرد:
"
پس تصمیم خودتو گرفتی؟ "
سیاوش با حرکت سرش تائید کرد و همزمان به قبر پدرش اشاره کرد:
"
تا حالا صبر کردم؛ سالگرد بابا برگزار بشه."
پریسا نگاهش به درخت های سپیداری افتاد که بی برگ بودند.

 " من می ترسم... بیشتر از خودم برای تونگرانم! "
سیاوش نگاه او را دنبال کرد و آرام زمزمه کرد:
 "
اگه تو هم باهام بیای، میريم جایی که هیشکی نتونه پیدامون کنه. "

" نه، ... نمی تونم. دیگه کار از این حرفا گذشته."

پیرمردی گدا به آن ها نزدیک شد و طلب پول کرد. پریسا از توی کیفش یک اسکناس درشت بیرون آورد و به او داد. سیاوش هم جیب ها را جستجو کرد. موجودی اش را که زياد نبود، با صورتی سرخ شده و شرمگین به گدا داد. پیرمرد سر از پا نمی شناخت. تند و تند آن ها را دعا کرد و از آنجا دور شد.
سیاوش با لحنی که موجی از عشق و نفرت بهمراه داشت، نگاهش را به پریسا دوخت:
" سر در نمی آورم، از چی این موجود نره خر خوشت اومد که خودتو دو دستی انداختی بغلش. تو که پولکی نبودی ـ اصلن می دونی اون چکاره اس و اين همه پولو چرا بهش ميدن.! "
پریسا نفس عمیقی کشید و اشک توی چشماش جمع شد. خواست بگويد؛ شوهرش فقط يک مأمور دولت است. اما هیچی نگفت، شايد هم عقده راه گلويش را بسته بود. نگاهی به اطراف انداخت. فهميد بیشتر مردم گورستان را ترک کرده بودند. اتوبوس ها و سواری ها نزدیک در گورستان؛ در حال سوار کردن آن ها بودند. با دشواری گفت:
"
باید دیگه بریم، ممکنه کسی ما رو با هم ببینه. "

پيش از آن که از يکديگر جدا شوند، انگار چیزی یاد سياوش آمده باشد، چون تندی پوشه ای قطور از کیفش بیرون آورد و گفت:
"
راستی! می تونی اینو برایم نگه داری. می ترسم من که نباشم بلایی سرش بیاد. "

پریسا دستپاچه شد، با این که خودش اصرار کرده بود، کتابی که تازه نوشته بود را به عنوان یادگاری به او بدهد، اما نخواست آنجا ازش بگیرد. همانطور که چشم های مرطوب را پاک می کرد؛ آهسته گفت:
 "
بهتره بذاری خونه، خودم ميام از زن عمو مي گیرم. "

چند روز بعد، که فهميد سیاوش برنامه فرارش را عملی کرده است، برای گرفتن جزوه نزد زن عمو رفت. اما او اظهار بی اطلاعی کرد. اول کمی مشکوک شد، اما بعد فکر کرد شايد خود سياوش پشيمان کرده و آن را نداده است. اکنون به این موضوع بیشتر مشکوک شد، آنقدر که دچار یک نوع نگرانی مبهم شد. احساسی که به زودی جایش را به ترس و اضطراب داد.

برای آن که این احساس هراس آور رهایش کند، سرش را بالا آورد وبه زن عمو نگاه کرد. او را ديد که زیر لب چیزهایی نجوا می کند. بعد هم اشک هایش روی گونه هاش غلطيد. این بار احساس کرد چيزی از دلش آمد و راه گلویش را بند آورد. چشمانش را بست و سر را به پشتی مبل فشرد.
مادر برخاست، به آشپزخانه رفت و با يک سینی چای برگشت. استکانی چای جلوی زن عمو گذاشت وهمزمان او را دلداری داد. بخار چای تازه دم از فضای غم بار کمی کاست. اما این موضوع هیچ از احساس پریسا کم نکرد. هر چه می گذشت، منقلب تر می شد. نمی دانست چرا این طوری شده است. زن عمو چادرش را روی ران های استخوانی اش کشید، دست دراز کرد و حبه ای قند از قندان برداشت و چای داغ را به دهانش نزدیک کرد. مادر نگاهی به پنجره کرد و گفت:
 "
انشاءالله پیدا میشه."
زن عمو نگاه زن را دنبال کرد. اما جز تیرگی و سیاهی چیزی در آسمان ندید. بعد زیر لب گفت:
"
هوا چه سرد شده. "
پریسا زیر نور سفید مهتابی سرسرا که روی صورت زن عمو افتاده بود، چهره اش را پریده تر می دید.
"
دیگه آخرای پاییزه. "
 
این را مادر گفت.
پریسا هنوز احساس کرد بريده بريده نفس می کشد، انگار توی مرداب سربی افتاده است و در آن فرو می رود. زن عمو چایش را نصفه گذاشت و برخاست. شال پشمی را دور گردن و شانه پیچید، چادرش را روی آن جابجا کرد و راه افتاد. هنوز توی راهرو بود که از سرما به لرز افتاد و دندان هایش به هم خورد.
پریسا زن عمو را تا دم در بدرقه کرد.
زن عمو در آخرين لحظه برگشت و واگویه کرد:
 "
تو رو به روح عموت قسم ؛ اگه می تونی سیاوشم را برگردون. "
پریسا سعی کرد او را دلداری بدهد، اما زبانش خشک شده بود و واژه ای از ميان لب های کبودش بيرون نیامد. بعد هم نگاهش روی چهره او که مثل مرده  پریده رنگ بود، ثابت ماند.

به محض اینکه زن عمو از خانه رفت، به شوهرش تلفن زد و وقتی شنید زودتر از شب های دیگر به خانه می آيد؛ خوشحال شد. روزهایی که زود می آمد؛ حال و حوصله حرف زدن داشت. لازم بود از شوهرش خواهش کند، یک بار دیگر کمکش کند. اگر بلایی سر سیاوش آمده باشد، زندگی ديگر برایش بی معنا خواهد بود. سعی کرد به خودش بقبولاند؛ شوهرش باز هم تن به خواسته اش خواهد داد. با این حال نمی توانست با اضطراب و نگرانی اش کنار بیاید. احساسی که هر چی می گذشت؛ بدتر می شد.

کمی که گذشت تصمیم گرفت به خانه اش برود. خانه مادرش سرد بود، اما در خانه خودش می توانست در کنار گرمای شومینه خودش را حسابی گرم کند. هر چه مادرش اصرار کرد بماند؛ گوش نکرد و خودش را به کوچه رساند.

بيرون باد تندی می وزيد، شاخه های بی برگ درخت ها شلاق وار به هم می خوردند و تک و توک برگ هایی را که هنوز به شاخه ها چسبیده بودند، پرواز می داد. همچنان که دنبال تاکسی می گشت؛ چشمش به سپيدار بی برگی افتاد که کلاغی روی یکی از شاخه های لخت آن نشسته بود. اندوه اش جان بیشتری گرفت.
نفهمید چگونه به خانه رسید. زمانی طول کشید تا توانست کلید خانه را از توی خرت و پرت های کیفش پیدا کند.  در را که باز کرد، کوران لباسش را به تنش چسباند، بعد هم پنجره سرسرا به شدت به هم خورد. آن را همیشه باز می گذاشت که هوای خانه جریان داشته باشد.
 
کورمال کورمال کلید برق را یافت. با زدن کلید راهرو روشن شد. بعد از پله ها بالا رفت و پنجره را بست. هنوز کارش تمام نشده بود؛ رگبار باران؛ شیشه سرسرا را نشانه گرفت.
به هال رفت، چراغ آنجا را هم روشن کرد. باد زوزه می کشید و می خواست با فشار از لای درز پنجره ها توی خانه يورش بیاورد. از این که به موقع  رسیده بود، احساس خرسندی کرد. اگر دیرتر راه می افتاد، توی این باد و باران مشکل می توانست وسیله ای پیدا کند.

 خانه چقدر سرد است. اول از همه پالتویش را در آورد و به آینه کمد آویزان کرد. آنوقت رفت سراغ شوفاژ و درجه آن را زیاد کرد.و بعد خودش را روی مبل مشکی انداخت.به این فکر بود که چگونه دلش شوهرش را به دست بياورد تا لجبازی نکند. می دانست که آدم سخت گیری است و بيزار از سیاوش، اما آنقدر او را دوست دارد که خواسته اش را زمین نزند. بخصوص با پا به سن گذاشتن و رسیدن به چهل سالگی، ناز او را بیشتر می خرد.

فکرش به گذشته کشیده شد. دوران خواستگاری یادش آمد. اون موقع هم مثل حالا اواخر پاییز بود. عجیب بود که زندگی اش با پاییز شروع شده بود، با شب های طولانی و سرد. چند هفته ای بود سیاوش را دستگیر کرده بودند و هیچکس نمی دانست کجاست و چه برسرش آمده است. از دست هیچکس کاری ساخته نبود. شاید اگر عمویش زنده بود، کار به اینجاها نمی کشید. همان موقع خواستگار سمجی داشت که وقتی فهميد قول داد سیاوش را آزاد کند. اما شرط کرد او فراموشش کند و بیا ید طرف او. نفهمید چرا به خواسته اش تن داد، شاید فهميده بود دستگیری سیاوش جدی است و ترسیده بود بلایی سرش بياید. آنقدر او را دوست داشت، که ارزش این فداکاری را داشت.

شاید اگر عمویش زنده بود، هیچوقت تن به این ازدواج اجباری نمی داد. اما او تصمیم خودش را گرفته بود. نقشه اش را فقط با زن عمو در ميان گذاشت، بعد هم از او خواست به همه بگوید، که با ازدواج آنها مخالف بوده است.

همه چیز به سرعت گذشت، سیاوش خیلی زود آزاد شد.  هفته بعد؛ یک شب جمعه، در اوج نا باوری بساط بله برون راه افتاد و بعدش هم همه چیز تمام شد. انگار همه اش یک بازی بود. روز عروسی تصمیم نداشت، پیراهن سفید بپوشد. نفهمید چرا این کار را کرد. شاید در خیالش؛ هنوز خودش را زن پسر عمویش می دانست. مادر شوهرش می خواست جنجال راه بیندازد، خنده مسخره ای کرد؛ به طوری که دندان جلو آمده اش تو ذوق خورد:
 "
به حرف او گوش نده، شگون عروسی به لباس سفیده. "

اما شوهرش برای این که نشان بدهد، چقدر دوستش دارد. آزاد گذاشت هر لباسی که می خواهد انتخاب کند. و این رفتار شوهرش متوجه اش کرد که خیلی به خطا نرفته است و زندگی آنقدرها هم برایش کسل کننده نبود. شوهرش دوستش داشت و موافقت کرده بود درسش را ادامه بدهد؛ بعد هم اجازه می داد گاهی نیز با همکلاسی های دانشکده بپلکد، دلش خوش بود. او هم زندگی را زیاد سخت نمی گرفت؛ همين که از دانشکده می آمد، تندی خودش را به خانه می رساند. با دلگرمی به همه جا می رسید، جارو می زد و گردگیری می کرد، غذا درست می کرد. بعد بخاری نفتی خانه را روشن می کرد و منتظر شوهرش می ماند.
 
تا اینکه اون اتفاق افتاد. اعتصابات دانشجویی و پشت سر آن آشوب های خیابانی که باعث شد خیلی ها دستگیر شوند. بعد هم این مسائل به خانه او کشيده شد. ابتدا نگذاشت دانشکده برود، بعد قدغن کرد با خانواده عمو مراوده داشته باشد. و دست آخر وادارش کرد با همه دوستانش قطع رابطه کند. حتا  زمانی که این خانه ویلایی را خريد، به جز مادرش؛ اجازه نداد کس دیگه ای را به خانه بیاورد. بهانه اش این بود؛ از نظر امنیتی بهتر است کسی نداند کجا زندگی می کنند.  

آنوقت این اواخر کم کم اخلاقش از این رو به آن رو شد. بیشتر مواقع کم حوصله و عصبی بود. دیگر از این که با او تند خویی کند، واهمه ای نداشت.

بارها سعی کرده بود همه چيز را مثل سابق بکند. برای همين وقتی به خانه می رسید،  جلو می رفت، سلام می کرد اورکتش را می گرفت، لبخند می زد، اما فايده ای نداشت. سنگین جواب می داد. با اخم لباس عوض می کرد و در سکوت  خودش را روی مبل مشکی می انداخت.

با این که سختگیری ها و بهانه جوئی های بی مورد و بيمارگونه او زندگی را برایش تلخ کرده بود، به طوری که ديگر پول و امکاناتی که توی این مدت فراهم کرده بود، ارضایش نمی کرد. حتا همان دلخوشی های اندکی که اوایل ازدواج داشت،  بخار شده بودند و جای آن را تلخ کامی و بيهودگی گرفته بود، اما هنوز اندک اميدی داشت. نمی دانست امید به چه؟ و چرا! شايد دوست نداشت زندگی اش را خراب تر از این کند. برای همين هیچوقت به پیشنهاد سیاوش روی خوش نشان نداد. هر بار که خواسته بود با همديگر فرار کنند و خارج از کشور بروند، طفره می رفت. تا اینکه سر مزار؛ آب پاکی روی دست سیاوش ریخت و خواست او را برای همیشه فراموش کند.

نور صاعقه ای که از پنجره خودش را توی خانه پرتاب کرد، او را به خود آورد. پشت سر آن غرش تندری چنان او را ترساند که به لرزه افتاد. هراسان نگاهی به بیرون انداخت. هر بار که صاعقه آسمان را روشن می کرد، رگبار باران را می دید که با شدت به شیشه های پنجره برخورد می کرد. بدتر از آن صدای زوزه باد و توفان بود که حالا واضح به گوش می رسید.

با این که شب های زیادی را تنهایی سر کرده بود؛ توی این مدت از هیچی نترسیده بود. می دانست در و پنجره های خانه طوری بود که هیچکس نمی توانست وارد آن شود. اما امشب نمی توانست آرام بگیرد. از طرفی احساس می کرد هنوز سردش است. شوفاژ؛ خانه را گرم نکرده بود. بلند شد و چند تکه هیزم که همیشه کنار اجاق بود، توی شومينه گذاشت و با فندک آن را روشن کرد. بعد هم به فکرش رسید لباس گرمی بپوشد. اما حوصله رفتن به اتاق خواب را نداشت. خودش را به آینه کمد رساند؛ تا پالتوی پوست خزش را تنش کند. پیش از برداشتن پالتو، چشمش به اورکت نظامی شوهرش افتاد. ترسید پالتوی خودش که گرانبها بود، کثیف و خراب شود، برای همین اورکت شوهرش را روی شانه انداخت و بسوی آشپزخانه راه افتاد. پیش از رفتن خودش را یک نظر در آینه کمد نگاه کرد. صورتش رنگ پریده بود، اما آنقدر پریشان بود که متوجه قیافه نگران و چشمان ترس زده اش نشد.
 
فکر کرد، چای درست کند. شاید با این کار مشغول شود و ترسش نیز بریزد. هنوز سردش بود. حتا دندان هایش نرم به هم می خورد.

همین که به آشپزخانه رسید، متوجه شد. گلدانی که تمامی طول این مدت از آن مراقبت کرده بود و دوستش داشت، روی موزاییک ها افتاده. باد پنجره آشپزخانه را باز کرده بود و باعث شده بود گلدان بیفتد. حالا متوجه شد که خانه چرا آنقدر سرد بود.  پنجره را بست و یک سطل پلاستیکی آورد و خاک های گلدان شکسته را توی آن ریخت. بعد به آرامی گل شکسته را که هنوز از هم جدا نشده بود، صاف کرد و توی سطل گذاشت. دعا کرد خشک نشود. بعد کتری را آب کرد و روی گاز گذاشت و ماند تا آب جوش بیاید.

آشپزخانه نامرتب بود و ظرف ها کثیف؛ اما حوصله کار نداشت. به ساعت نگاه کرد. هنو هشت نشده بود. با اینکه شوهرش تلفنی گفته بود، زود می آید، اما می دانست نبایستی بتواند زودتر از ساعت نه؛ نه و نیم انتظارش را بکشد.

چای که دم کشید. فنجانی برای خودش ريخت و دوباره به پذیرایی برگشت. چای را روی میز گرد کوچکی که نزدیک شومینه بود گذاشت و خودش را روی مبل ولو کرد.

دیگر سردش نبود. گرمای مطبوع  شومينه به درونش می دويد. اما با گرم شدن خانه هم، آن آرامشی را که انتظارش داشت، به دست نياورد. حوصله اش سر رفته بود. نمی دانست چکار کند. کتاب یا مجله ای هم نداشت  تا خودش را سرگرم کند. شوهرش با کتاب و روزنامه مخالف بود. این چیزها را عامل انحراف می دانست. خودش هم هیچوقت هیج تمایلی به خواندن نداشت. هر بار هم که به شوخی می پرسید، در دانشکده افسری چه کتاب هایی می خوانده است، بدون این که جوابش را بدهد، نخودی می خندید.

او از خانواده ای معمولی و تا حدی بی بضاعت بود؛ به طوری که نتوانسته بود درست و حسابی درس بخواند. اما هوش و ذکاوت داشت؛  همراه با رفتاری خشن و تند. یکدنده، لجوج و مستبد. که عواملی بودند برای پیشرفت و ترقی اش. از موقعیت ها به دست آمده حداکثر استفاده را می کرد. خیلی زود ترفیع گرفت و تا درجه سرگردی ارتقا یافت. با این که هیچوقت اونیفرم نپوشید، اما در عوض چند پست مهم داشت و چنان کار روی سرش ریخت؛ که گاه هفته ها خانه نمی آمد، ولی نمی گفت چکار می کند و کارش چيست؛ او هم پی جو نمی شد. بهانه اش این بود که حقوق خوبی می دادند. بعد هم با پول هایی که می گفت از حقوق و حق مأموریت ها است، این خانه را خرید. خانه ای ویلایی با همه گونه امکانات.

یک روز او را سوار ماشین کرد و آوردش اینجا. با غرور همه جای خانه را به او نشان داد و گفت:
"
از اینجا خوشت مياد؟ "

اما او به اين چيزها اهمیت نمی داد. دلش می خواست بجای آن یک رابطه گرم و صمیمی با هم داشتند. حتا چند بار روی اين موضوع با او مشاجره کرده بود، اما فایده نداشت. هر وقت بهش می گفت:

"نميشه لااقل شبا زودتر بیای خونه"

با کف دست محکم روی میل چرمی مشکی می کوبید و می گفت:
"
بچه بازی در نیار، انگار الکی چرخ زندگی مان داره جلو ميره...."
 "
من این زندگی را دوست ندارم. "
 "
مگه دس خودمه. "

بعد هم برمی خاست و مثه دیوانه ها دور خودش می چرخید و می غرید:
"
الان موقعیت بهم رو کرده، این مأموریت ها شده نردبون پیشرفت. اگه ازش استفاده نکنم صدها آدم دیگه هستن که رو هوا ميزنن، اونوقت ما بایس تا آخر عمر مثه بیچاره ها زندگی کنیم. "
و او با دلخوری گفت:
"
این که راهش نیس. "
 
و سرش را پايين می انداخت و اضافه کرد:
" ...
که زندگی یک عده آدم بیگناه بشه وسیله پیشرفت ما..."
به این جا که می رسید شوهرش براق می شد:
 "
فکر کردی ما شکنجه گریم یا بیمار روانی؟ نه جانم اینا همش وظیفه است....تازه اونا که اینکارا را می کنن می دونی کيا هستند؟ "
ـ " کیا  را ميگی؟ "
ـ " همین خرابکارا را می گم و جوونایی که آلت دس اونا شدن. "
و به این جا که می رسید کلافه می شد. چون بنظر نمی رسید شوهرش کوتاه بیاید. برای این که به این دعوای بی هوده خاتمه دهد، دستش را روی گوش هایش می گذاشت و می نالید:
 "
من از این چیزها سر در نمی آرم، هر طور که تو می گویی. "

به شعله های هيزم