علیرضا عطاران ـ خانه علی آرام
 

 

  | صفحه‌ی اول سایت |   | صفحه اول ماهنامه |  | آرشیو شماره های ماهنامه|  |  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

 

 

 

 

«نوستالژی» در آثار غزاله‌ی علیزاده

نقد و بررسی

 

داستانهای «غزاله علیزاده» از احساسی مذهبی مایه میگیرند. بیماری، رویای فرار، دلتنگیهای تسکینناپذیر و جستجویی اشراقی، درونمایهی داستانهای اولیهی او را تشکیل میدهند. این داستانها [ابتدا] در مجله خوشه و جُنگ روزن چاپ شده‌اند. قهرمانان داستانهای مجموعهی «سفر ناگذشتنی» [1356] آدمهایی رمانتنیکاند که در آرزوی رسیدن به محیطی تازه و عجیب به سفری غریب میروند و شهر مقدس خود را در شور نومیدانهی جستجوی دنیای بیمسئولیت آغازین میجویند.

زندگی شخصیتهای همهی داستانهای او به سفری در جستجوی خوشبختی و هویت از دست رفته بدل میشود؛ سفر پایان مییابد و آنان که به رویایشان دست نیافته‌اند از توهمات خود بیرون میآیند تا سفری ناگذشتنی به دنیای دیگر را آغاز کنند. راوی داستان «شجره ی طیبه» در پی رسیدن نامهای از یکی از اقوام، به محله‌ای با دیوارهای بتونی سرد و تیره می رود. در خانه‌ای کهنه پای صحبت زنی مینشیند که روزی پردهای خریده که درختی زنده بر آن نقش شده بوده است. شوهر، بیزار از شهر آهنی و سیمانی، با دیدن نور ناشناخته‌ای که از پرده ساطع میشده، هوایی شده و سفر نگذشتنی (سفری که بازگشتی در پی ندارد) را آغاز کرده است.

داستان در زمان و مکانی نامشخص میگذرد و اشتیاق وصل با طبیعت آغازین و سرچشمههای جادویی در آن آشکار است. روابط آدمهای نیز بر مبنای ارتباطهای روحی از راه دور و غیبگویی بنا میشود.

داستان «با ناریج و ترنج از شاخ سیب» در آغاز با داستانهای پلیسی متعارف تفاوت چندانی ندارد، ولی رفته رفته در جهت تجریدی عرفانی پیش میرود. قهرمان داستان شخصی بیمار است که بر مبنای رویاهای خویش و خبرهای جنایی روزنامه، داستانهای پلیسی مینویسد. در نامهای غیر منتظره از او دعوت میشود که برای کشف راز پرندهای گم شده به قصری کهن و پر از جلوههای رویا و راز برود. سفری که تمثیلی از سیر زنگی به مرگ است.

در یک صبح پاییزی پرنده‌ای بر فراز قصری اشرافی آمده و با پروازش باغ خزان زده را سبز کرده و رفته است. کارآگاه باید پرنده را بیابد و به خانه بازآورد. پرنده، رمزی از خوشبختی دست نیافتنی است که در عصر قدرتیابی طبقه متوسط بر فراز باغهای اشراف پر نمیگشاید. (مترلینگ در نمایشنامهی معروفش «خوشبختی را با یک پرنده ی آبی دست نیافتنی نشان می دهد.») اشرافیت سنتی که بر خوشبختی از دست رفته مویه میکند و تنفر خود را از ادارهها و کارخانهها نشان میدهد. صنعت در داستانهای علیزاده تجسمی شوم مییابد. وقتی شاعری مانند الیوت که در شلوغترین شهرهای صنعتی زیسته، از ماشینیسم مینالد و بازگشت به عصر مطبوع قدیم را آرزو می کند، چندان تعجبی بر نمی‌انگیزد. اما وقتی نویسنده ایرانی از درگیری با زندگی ماشینی مینویسد، کاری کلیشه‌ای ارائه میدهد. مثلا علیزاده در داستان «عصر قربانی» [روزن، 1347] در توصیف شهر کارگری، به قالب افسانهی علمی ـ تخلیلی متوسل می شود، زیرا زندگی در چنین شهری را تجربه نکرده است.

علیزاده در رمان کوتاه «بعد از تابستان» (1356) با توصیفی کند به تب بلوغ دو دختر جوان و رابطهی عاطفی آنان با معلم سرخانهشان میپردازد. آنان نیز سفر زندگی را با رویایی آغاز کردند ـ رویایی که در تابستان جوانی به آنها رو نمود ـ و بهترین سالهایشان را با خاطرهی آن گذراندند. اما در برخورد با واقعیت از اوهام به درآمدند و با افسوس بر عمر رفته، در خود شکستند.

در داستانهای علیزاده به همه چیز از ورای تخیلی مهآلود نگاه میشود. پیوندهای متعارف بین اشیاء، حوادث و آدمها از هم میپاشد تا از طریق پیوندی تازه، جهانی شگرف آفریده شود. برای آفریدن چنین جهانی، نویسنده زبانی شاعرانه و مبهم را به کار میگیرد، زبانی که برای نمودن درون نامتعارف قهرمان داستان، با زبان متداول متفاوت باشد. هر داستانویس مدرنیست برخورد خاصی با زبان دارد. خصوصیت نثر علیزاده، سره گرایی اوست. او نویسندهای وّصاف است که توالی صفتها، قیدها و اضافههای پیاپی را با رنگی از شعر رمانتیک و لغاتی برگرفته از فارسی سره، در پی هم میآمیزد تا اشتیاق خود را به گذشته بنمایاند.

 

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نگاهی به داستان بلند «بعد از تابستان»

از مجموعه «چهارراه»

 

حورا، پیر دختری از خانواده زمیندار، به ضیافتی در خانهی عمویش میرود. خانه، مهمانها و خوراکها با حوصله توصیف میشوند. حورا با دیدن توراندخت به یاد اتفاقهای تابستان 18 سال پیش میافتد، زمانی که با خانواده به ییلاق رفته بود. آقای شهباز معلم سرخانهی دختران نیز همراه آنان بود. دخترها به مرور عاشق این قهرمان رمانتیک خوش پوش و همه چیز تمام میشوند. گذران روزهای ییلاق، به شیوهی جریان موازی، به تناوب از خاطرات دو دختر به یاد میآید. دختران که گذرانی نومیدوار دارند، به گذشته مینگرند. و میکوشند تنها تجربهی شاد زندگیشان را بازآفرینی کنند.

ده در وضعیتی کمال مطلوب نشان داده می شود، در اوج شکوفایی طبیعی، با مردمانی شاداب که دیده نمیشوند مگر به عنوان باربر و کلفت. این ده با روستاهای توصیف شده در آثار روستایی نویسان واقعگرا تفاوت دارد. شهباز شبیه روشنفکران آثار تورگنیف است که به املاک مالکان هنر دوست راه می یابند، در بحثها شرکت میکنند و خود را در دل خانواده جا میدهند، دل از دختران میربایند و عاقبت میگریزند و معشوقه را در غم عشق برباد رفته و برباد دهنده به ماتم مینشانند

پس از پایان تابستان، دختران همچنان با رویای عشق او میزیند. عشقی که چون نیازی معنوی بر زندگی آنان سیطره مییابد. پیر دختران خیالباف عمری با خیال قهرمانی زیسته‌اند که وقتی در مهمانی با او برخورد میکنند، رجل عالیرتبه اما حقیری مییابندش که به کل با آنچه در ذهن از او ساخته بودند، فرق دارد. دختران در مواجهه با واقعیت تلخ به «دو ساقهی کال گیلاسهای بته مرده» میمانند.