علیرضا عطاران ـ خانه علی آرام
 

 

   | صفحه‌ی اول سایت |   | صفحه اول ماهنامه |  | آرشیو شماره های ماهنامه|  |  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

 

 

 

   

        نکاتی در باره داستان "جزیره" و رمان  "شب های تهران"

نقد و بررسی 

 

داستان "جزیره" غزاله علیزاده، روایت سفر یک روزه­ی زن و مردی به جزیره آشوراده است.  این داستان در واقع به نوعی ادامه و نیز پایانی(شاید موقتی) بر رمان شبهای تهران اوست . در جزیره شخصیتهای اصلی داستان همانهایی هستند که در شبهای تهران نیز وجود داشتند، بهزاد و نسترن و حضور رویا گونه­ی آسیه. برای اینکه بتوانیم بهتر با روابط  و خصوصیات شخصیتهای داستان جزیره آشنا شویم نگاه به رمان شبهای تهران الزامی است چرا که در این­ رمان پروسه­ای ده ساله را از آنچه که بر آنها گذشته در پشت سر می­گذاریم وارتباط میان بهزاد، نسترن و آسیه برایمان روشنتر می­شود. به همین خاطر بد نیست نگاهی کوتاه به شخصیت این سه نفر که هر کدام نمونه ای از جوانهای پرشور دهه­های چهل هستند در رمان شبهای تهران بیندازیم.

 بهزاد نقاشی روشنفکر و بر خاسته از خانواده ­ای  اشرافی است  او نمونه ای از روشنفکران آشنا  با غرب در ایران دهه­های چهل و پنجاه است هر چند که تا حدی از طبقه بوژوا ها رو گردانده ولی به انقلابی­ها هم با دیده شک و تردید نگاه می­کند. او عاشق دختری جاه طلب و سنت گریز با افکار درهم و مغشوش به نام آسیه می­شود که بعدها آسیه او را به خاطر دست یافتن به عشقی آرمانی  رها کرده و تنها می­گذارد اما یاد وفکر او همچنان بهزاد را رها نمی کند.  بهزاد بعد از رها شدن توسط آسیه به ایران برگشته وآشنا و عاشق قدیمی اش نسترن بارها به دیدنش می­رود اما بهزاد در برخوردها و روابطش با نسترن فقط خاطرات خود را با آسیه مرور می کند  و قادر به  درک و آگاهی ازاحساسات و عشق نسترن نسبت به خود نیست.

نسترن دختری  است بدون آمال و آرزوهای بزرگ و فاقد جاه طلبی ودارای روحی آرام، که بهزاد را عاشقانه و ساده دوست داشته اما عدم توجه بهزاد به او باعث در هم شکستنش می­شود. او بعدها با گرایش به هنرتاتر می­تواند شخصیت خود را تثبیت کرده و اعتماد به نفس و قدرت وتوانایی این را پیدا ­کند که در مقابل بهزاد احساسات و دورنیاتش را به نمایش گذارد. چرا که پیش از آن در مقابل بهزاد و عشق او احساس عجز و ناتوانی می­کرد و قادر به بیان احساسات و تمایلات و ذهنیات خود نبود و به همین دلیل نیز بهزاد تا مدتها نتوانست از عشق او نسبت به خودش آگاه شود.  در پی حوادث و تنشهای روحی نسترن می­گریزد و بهزاد در پی پافتن او بر می­آید. او نسترن را در کنار دریا می یابد. داستان در حالی پایان می پذریرد که هر دو به دریا خیره شده اند." چرا آفریده شده ایم که رنج بکشیم"،این جمله انتهای رمان (شب های تهران ) غزاله علیزاده است.

در ابتدای داستان جزیره  رجعتی به گذشته و یادآوری خاطرات گذشته توسط بهزاد است،

" بهزاد پيش از خواب ياد جزيره افتاد. صبح پس از ديدن نسترن گفت: «بيا برويم آشوراده، ده سال پيش وقتي تو هم اينجا بودي، من با دسته‌ي – بقول خودت - «وحشي‌ها» سري به جزيره زدم.

 چه دوراني! يادش بخير؛ مادربزرگ زنده بود و من در شروع جواني، تازه از فرنگ برگشته بودم، همه چيز برايم عجيب بود. حالا مي‌خواهم بدانم آنجا چه تغييري كرده، مثل ما عوض شده يا هنوز تر و تازه است؟"

 بهزاد و نسترن و آسیه همانهایی هستند که در شبهای تهران وجود داشتند منتها با گذشت ده سال زمان برآنها.

بهزاد همچنان روشنفکریست با دغدغه ­هایش. دغدغه هایی  از جنس دلمردگی، ياس و كسالت. دغدغه­های نسل رمانتيكی كه با جهان مدرن  در تضاد قرار گرفته و نمی تواند دارویی برای دردهای ناشناس خود بیابد. از ديدگاه او زندگى معنايش را از دست داده است، در خود فرو مى رود ،تنهايى، افسردگى، سردرگمى و كسالت همراه با آرمانهایی آمیخته در کابوس و رویا که مدام آزارش می دهند و به گفته­ی خودش  گاهی حسرت زندگی ای را میخورد که با واقعیتهای عیان پیوند خورده است. باران و خاک وآفتاب و زندگی واقعی به دور از رویا و توهم و کابوس و آرمانهای دور از دسترس. حسرت زندگی واقعی پیوند خورده با کار و تلاش مدام نه در بستری از ایده­ها و تخیلات دست نیافتنی.

"نسترن پيشاني را تكيه داد به شيشه‌ي سواري: «حتا چشم‌هاي پيرزن‌ها هم مي‌درخشد!

كاش ساكن اينجا بوديم

بهزاد، سر پيچ، چرخشي به فرمان داد: «در همان چند روز اول دچار ملال مي‌شدي؛ مگر كار به دادت مي‌رسيد، كار سخت و دائمي. گاهي حسرت اينجور زندگي را دارم، (دست چپ را بالا گرفت و انگشت‌ها را از هم گشود) يكي شدن با خاك و باران و آفتاب، اتكا به قدرت دست‌ها، خيش زدن و بذر پاشيدن، زماني دراز به انتظار رويش گياه نشستن؛ شب‌ها از زور خستگي به خوابي سنگين فرو رفتن، بي كابوس و بي رويا. حيف، نه همت و نه عادت داريم"

 به نظر من بهزاد سمبلی از همان نسلی است که غزاله علیزاده  نیزبه آن تعلق داشته و خود در مورد نسل زمان خویش چنین گفته است که:

" ما نسلي بوديم آرمان‌خواه که به رستگاري اعتقاد داشتيم. هيچ تأسفي ندارم. از نگاه خالي نوجوانان فارغ از کابوس و رؤيا، حيرت مي‌کنم. تا اين درجه وابستگي به ماديت، اگر هم نشانه‌ي عقل معيشت باشد، باز حاکي از زوال است. ما واژه‌هاي مقدس داشتيم: آزادي، وطن، عدالت، فرهنگ، زيبايي و تجلي."

به همین دلیل هم  در میان شخصیتهای داستانهای او  همواره شخصیتی آرمانگراه  و رویایی نیز وجود دارد و این یکی از مشخصه های داستانهای اوست که در آنها مقوله­های  آرمانگرایی و آرمانخواهی سهم عمده ای را بر دوش می کشند. غزاله علیزاده در نوشته های خود همواره در تظادی میان رویا و واقعیت و آیده الیسم و رئالیسم در نوسان بود . شاید هنگامی که می گوید تاسفی ندارم به این نیز می اندیشیده که این آرمانخواهی نسل او آیا به رستگاری  منتهی شده است یا نه؟

شاید خود او نیز در این تردید و کشا کش درونی بوده است که آیا باید آرمانگرا و آرمانخواه باقی ماند یا اینکه چشم بر واقعیتها گشود . بهزاد یکی از شخصیتهای اصلی او در شبهای تهران و در داستان جزیره است  که اگر چه مرد است اما به نوعی  غزاله با او همذات پنداری کرده است.

بهزاد بر این گمان رسیده که زندگیش را سراسر صرف رویایی ناتمام کرده و نسترن بر این باور است که این به معنای فرو رفتن و ماندن و نابودی است. بهزاد آرمانگرای ایده آلیست و نسترن واقع گرایی رئالیست است. بهزاد نیاز به گریز از واقعیت و غرق شدن در رویا های گذشته و نسترن نیاز به ارتباط با آدمی ساده و استوار را دارد.

(نسترن به او خيره شد، التهاب و رنگباختگي مرد هميشه حاصل گشت و واگشت ياد دوردست آسيه بود. دختر اين بازتاب‌ها را مي‌شناخت؛ بي‌درنگ پريشان مي‌شد و پشت خود را خالي مي‌ديد. برگشت و زل زد به كشتي: هيولايي مه گرفته، دور از دست و تهديدكننده، كه با نزديكي دور مي‌شد و با دوري نزديك. براي بهزاد شايد جلوه‌گر آسيه بود كه در فضاي خواب‌زده با جوهري غيرواقعي قد بر‌مي‌افراشت. پشت به كشتي و بهزاد كرد؛ ؛ هردو دور و ترسناك بودند. نياز به ارتباط با آدمي استوار و ساده داشت)

بهزاد متمایل به غرق شدن در ورطه­ی بی انتها و بی سرانجام و پیچ در پیچ رویا و توهم را داشت و نسترن می خواست در ساحل آرامش پای بر زمینی واقعی و حقیقی بگذارد.

 و در این میان وجود شخص سومی در قالب معلم مدرسه"آقای حیدری" پدیدار میشود، او همان انسان ساده و استواری است که نسترن به او نیاز دارد و نیز همان آتش و جرقه­ای است که ذهن بهزاد برای دیدن روشنایی و بیرون آمدن از تاریکی بدنبالش بوده است . نسترن برای آقای حیدری تجلی واقعی آرمانهای دور و درازش اما حقیقی و دست یافتنی اش میشود.

(حيدري مشتي بر ديرك قايق كوبيد: « من كتاب زياد خوانده‌ام. لازم نمي‌دانم بگويم، يگانه سرگرمي‌ام در اين جهان مطالعه‌ي افكار چهره‌هاي نامي است؛ زنداني قطعه زميني كه هر طرفش آب است و آب، چه رفيقي بهتر از كتاب؟ بيشتر، رمان‌هاي روسي را مي‌خوانم، از محتواي آن‌ها دنيا را به خانه مي‌آورم، عظمت و والايي روح انسان را درك مي‌كنم. . (نجوا كرد) تنها آرزويم زندگي در آن سوي مرز است. (با سر اشاره كرد به شمال، دايره‌يي در فضا رسم كرد) بعضي شب‌ها بي‌خواب مي‌شوم، هم‌صحبتي ندارم، لب دريا مي‌نشينم، موج‌ها مي‌خورد به پايم، تا سپيده‌دم بيدارم. شما به خانم‌هاي روس شباهت داريد.» پلك‌ها را پايين آورد و لب فرو بست.)

جزیره نمادی از واقعیت بود . قدم گذاشتن بر خاک جزیره بازتابی از رهایی از توهم و رویا را برای بهزاد به ارمغان خواهد آورد.

(بهزاد نفس عميقي كشيد، رشته موهاي چسبيده بر پيشاني را با انگشت پس زد، چند قدم پيش رفت. بر زمين مستحكم زير پاي او، گل‌هاي سوسن وحشي با نسيم چپ و راست مي‌رفت. از تعليق زورق آبناك رها شده بود. در احاطه‌ي مه كهربايي دريا، دستخوش اضطراب بود؛ روياهاي او بين ابرها تجزيه مي‌شد، با قطره‌هاي باران بر سرش فرو مي‌چكيد.

جزيره بوي زندگي داشت: برابر خانه‌ها رخت‌هاي گسترده بر شاخه‌هاي خشك موج مي‌خورد، بر چمن خواب و بيدار بچه‌ها مي‌دويدند، زن‌هاي چارشانه‌ي خوش آب و رنگ كنار درها با هم گفتگو مي‌كردند، از اجاق‌هاي دور و نزديك، دودي آبي‌رنگ مي‌رفت رو به آسمان. كنار تخته‌سنگي، سگي لاغر و گوش‌بريده لميده بود و با چشم‌هاي ميشي مغرور آن‌ها را نگاه مي‌كرد. بهزاد دستي بر شانه‌ي معلم جوان زد: «چه جاي قشنگي داريد، آقاي ...؟»

آقای حیدری معلم جزیره با رفتار و حرکات خود واقعیتهای عریانی را در پیش چشمان بهزاد میگشاید و در این گردش یک روزه در جزیره ذهن بهزاد از کشاکش میان تماشای این واقعیت و جذبه های رویا و توهم عشق از دست داده اش(آسیه) است.

آقای حیدری انسانی ست  که برای رسیدن به مطلوب در تلاش و تکاپوست ، مبارزی واقع گراست در آرزوی بهشتی در آنسوی آبها ، او معتقد به مبارزه در جهت رهایی و پیروزی و بهروزی خلق است و  خود را یکی از عناصر آگاه در این مبارزه می­داند و کار و تلاش و زندگی اش را پروسه ای برای رسیدن به آرمان نهایی اش  قرار داده است.  در مقابل او که خود را انسانی آگاه ، توانا، و هدفمند می­داند ،بهزاد انسان نا كام و نا توان و بدون هدفی ست که قادر به رسيدن به مطلوب خود نبوده .و در میانه این دو قطب توانایی و ناتوانی و امید و یاس، نسترن دختری است در پی تطابق با واقعیتهای عینی و ملموس.

حیدری، نسترن و بهزاد سه شخصیت داستان، هر کدام به نوعی نماینده تفکری خاص محسوب می­شوند.

 حیدری انسانی واقعگرا با آرمانهایی ملموس و حقیقی و دست یافتنی، بدنبال بهشتی زمینی که سرشار از زندگی و خوشبختی ست و چندان نیز دور نیست (با اشره به آنسوی آبها و کشور شوروی سابق) تمام زندگیش را صرف رسیدن به رویای دست یافتنی و واقعی اش کرده است.

بهزاد انسانی غیر واقعگرا غرقه در خویشتن و رویا و توهم و معلق در دنیای ذهنی و درونی،که همواره در هراس از بیدار شدن و در گریز از روشنی است.

نسترن نشانه­ی زندگی زمینی، واقعی و حقیقی و گسترده در پیش رو است . او نه آرمانهای دور از دسترس دارد و نه در وهم و خیال و رویا زندگی می­کند.

در طی این سفر یک روزه­ی زن و مرد به جزیره، بهزاد دچار تحول روحی می­شود و این تحول روحی با واکنشی کلامی نسبت به نسترن در پایان داستان به خواننده اعلام می-شود.

البته نویسنده به خواننده  نشان نداده است که چرا و چگونه و به چه دلیل بهزاد به یک باره و ناگهان زن رویایی دور از دسترس را از ذهنش می­زداید و به زن واقعی و زمینی که در کنارش است می­پیوندد. هیچ چیز جز تنها توصیفی از بروز این حالت در بهزاد، به خواننده ارایه نشده است.

 "بهزاد... نارنج بريده را برداشت، روي ماهي فشرد: «خوشمزه‌تر مي‌شود. عجيب است در اين وقت روز مي‌توانم گرسنه باشم؛ در كنار تو امنيت دارم، با جهان به آشتي مي‌رسم. پيش‌ترها شكل مبهمي داشت؛ به خانه‌ي ما مي‌آمدي، مي‌نشستي، من از آسيه حرف مي‌زدم، كم‌كم سبك مي‌شدم. وقتي مي‌رفتي تا مدتي بوي عطرت در اتاق مي‌ماند، تار و پود پارچه‌ي مبل و بالشچه‌ها آن را حفظ مي‌كرد. روي تخت دراز مي‌كشيدم، ابرها را نگاه مي‌كردم. نيم ساعت پيش در باغ، انگار يكباره يخ چشم‌هايم آب شد؛ انبوه گل‌ها، برگ‌هاي خيس، موج‌هاي دريا و خورشيد رنگ خودشان را گرفتند، وقتي نفس مي‌كشيدم بوي زمين خيس را در خونم احساس مي‌كردم، ‌آدم‌ها ديگر دور نبودند، كفش‌هاي پاشنه‌خواب و جوراب پاره‌ي حيدري را دوست داشتم. قبلا صداها و رنگ‌هاي تند (تلنگري بر تخته‌پوش قرمز ميز زد) آزارم مي‌داد، حالا بي‌اثر شده. (برگشت و لبخند زد، چشم‌هاي رنجور به نسترن خيره شد) تو مثل درخت سيبي در اوايل شهريور. پس من هم درختي دارم

نسترن ...نفس عميقي كشيد: «چرا دروغ مي‌گويي؟ من روز و شب به حرف‌هاي تو فكر مي‌كنم، هر جمله را بارها به ياد مي‌آورم، ولي براي تو اهميت ندارد؛ كتره‌يي چيزي مي‌پراني، بعد هم فراموش مي‌كني
بهزاد دست دختر را گرفت، انحناي بين شست و سبابه را نوازش كرد. گرماي زندگي از نسج‌هاي او مي‌تراويد و چون كهكشاني كوچك، زير پوست مرد منفجر مي‌شد. نسترن دست را پس كشيد. كف مرطوب را با گوشه‌ي دامن خشك كرد. مرد كاغذ دسته‌گل را باز كرد و غنچه‌يي برداشت،

، بين دو انگشت چرخاند: «نه نسترن! من دروغ بلد نيستم،‌ حتا اگر سعي كنم. اما انسان عوض مي‌شود، كي از آينده خبر دارد؟

» نسترن كت بهزاد را از روي شانه برداشت: «بپوش! تو سردت مي‌شود
«من در كنار تو گرمم.» صداي نرم او در پت‌پت موتور قايق تحليل مي‌رفت.
دختر دسته‌گل را برداشت. بهزاد كنار گوش او نجوا كرد: «هميشه با من مي‌ماني؟»

سر نسترن رو به جزيره برگشت؛ توده‌يي تاريك پشت مه مي‌رفت، تنها كورسوي چراغ‌ها از دور پيدا بود. كاغذ دور گل‌ها را گشود، آن‌ها را تك‌تك روي آب انداخت؛ بر شكن موج‌ها نرم‌نرم بالا و پايين رفتند، ، در تيرگي گم شدند."

آیا می توان این تحول فکری و ذهنی و آنی را در بهزاد متاثر از احساس دانست و به پایداری آنها یقین نیاورد؟ به یکباره چه شد که بهزاد از نسترن می­خواهد که برای همیشه با او بماند؟ آیا شخصیت و رفتار و اعمال آقای حیدری چشم بهزاد را به روی دنیای واقعیت باز کرد؟ آیا بیان احساسات بی پرده و با صداقت آقای حیدری به نسترن منجر به بیدار شدن حس و انگیزه و واکنش در بهزاد شد؟ آیا طبیعت و دریا و زمین حاصلخیز و زندگی شاد و ساده و آرام ساکنان جزیره بهزاد را به آرامش  و جدا شدن از توهم و کابوس رساند؟

این که چه عاملی و یا کدامیک از آنها و یا همه­ی آنها در این امر دخیل بودند به روشنی نشان داده نشده است، اما آنچه که بدیهی است تحولی که در بهزاد به وقوع پیوسته آمیزه­ای از تمام این عوامل(احساس نیاز، احساس حسد، احساس مالکیت،رویکرد به زندگی واقعی) و سرچشمه گرفته از همه­ی آنهاست.شاید بهزاد همانطور که در اول داستان به سخت بودن زندگی اشاره می­کند در انتهای داستان در می­یابد که، زندگى  تنها با احساس پوچ بودن سخت است، خيلى سخت.

 

اردیبهشت ماه 1388

 

 

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه

 

 

 

 

 صفحه‌ی اول سایت |   تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

 

چرا آفريده شده ايم که رنج بکشيم ..

جمله انتهایی رمان «شب های تهران»

 

غزاله عليزاده در رمان شبهای تهران، نگاهی خاص و دگر گونه به جامعه خود را داراست. او در اين داستان به شرح حالات درونی و روانکاوی افرادی می پردازد که خاستگاه طبقاتی بورژواز و خرده بورژوا را دارايند .قهرمانان اصلی داستان يک مرد و دو زن هستند . آنها در درون خود و درگير با خود غرقه در رفتارهای بورژوا مآ بانه سعی می کنند هر کدام به نحوی خويشتن را بيابند؛ و در اين رابطه است که هر کدام از آنها در عين ناتوانی ديگری را توانا می پندارد. در صورتی که هيچ يک از آنها توانا نيستند. هيچ کدام از آنها توان در ک مفهوم هستی را ندارند و سوال بزرگ اين نوشته اين است که:چرا آفريده شده ايم که رنج بکشيم.

اما رنج هاييکه اينان می کشند رنجی نيست که از سر گرسنگی و فقر و تضاد طبقاتی باشد رنجی که اينان می برند از جنس ديگری است .

به جرات می توان گفت دغدغه های غزاله عليزاده از نوع روشنفکری آن بوده است. در اين کتاب غم نان ـ غم مسکن ـ تضاد و فقر چيزهايی است که هيچگاه قهرمانانش به آن توجهی ندارند و اصولا در دنيايی سير می کنند که اين مسائل برايشان اصلا وجود نداشته. نگاهی هم به دور و بر خود نمی اندازند و اگر هم چيز هايی از اين دست مشاهده کنند به نوعی رمانتيک با آن برخورد نموده اند .سه شخصيت اصلی اين داستان کاملا در خود فرو رفته و تنهايند. بهزاد  هنرمند نقاشی که رفتارها و کنشش ايده آل می نمايد در ابتدامسحور زنی است که سرگشته و گريزان به هيچ کجا تعلق ندارد و سپس نيز با ياد او به زندگی ادامه می دهد . آسيه دختری است که غم تنهايی او را ازکودکی رنج می داده و سپس بدنبال هويت گم شده خود می گردد. نسترن دختری است که ميل صعود به طبقه بورژواها را دارد و شيفته بهزاد است. فرزين پسری که به مبارزه روی آورده است و يک بعدی گشته است ....

غزاله عليزاده در اين رمان زياد افکار شخصيت ها را باز نمی کند عشق های اين رمان از نوع عشق هايی است که چندان انگيزه مشخصی ندارند. چرا نقاش اين گونه شيفته آسيه می شود ؟به چه دليل آسيه به عشق نقاش پاسخ داده و سپس او را رها می کند؟ نسترن به چه دليلی شيفته نقاش است و چرا نقاش از او گر يزان است ؟ شخصيت های داستان همه به نوعی درگير با خود هستند. درگير غمهای دور و شايد مبهمشان.

به جرات می توان گفت عليزاده نويسنده ای است که فضاهای بورژوازی در داستانهای اوسلطه دارند. حداقل در دو رمان «شبهای..» و «خانه ادريسيها».اما نمی توان نثر او را که نثری محکم و پر سلطه و شيوا و پر کشش است را از نظر دور داشت. توصيفهای او بسيار دقيق و هنرمندانه است ولی با تمام زيبايی نثر فضای حاکم بر نوشتهای او فضايی تلخ و غم بار است. شايد بتوان او را به نوعی نويسنده ا ی بد بين بشمار آورد.نويسنده ای که به جبر حاکم بر زندگی معتقد است .

شخصيت های وی همگی اسير جبر زندگي اند.همگی پيله وار در حصاری که به دور خود تنيده اند به سر می برندو همگی تسليم آن چيزی هستند که زندگی برايشان مقدر کرده.

غزاله عليزاده بيشتر به کاوش درون افراد می پردازد تا شرايط بيرونی . او با وجودی که خود زن است قهرما ن اصلی داستان را مرد قرار می دهد .زنان داستان او شخصيت های متزلزلی دارند تنها ثبات شخصيت از آن زنان مسن و با تجربه ای است که در داستانهايش وجود دارد که خالی از هر گونه دغدغه و چرايی بودن و خالی از هر گونه بيم واميد تنها با کوله باری از تجربه زيستن آرام زندگی را به پيش می برند.

مادر بزرگانی که با نوه های خود هستند .نسل پير و نسل جوان .

منصوره اشرافی