علیرضا عطاران ـ خانه علی آرام
 

 

  | صفحه‌ی اول سایت |   | صفحه اول ماهنامه |  | آرشیو شماره های ماهنامه|  |  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

 

   

 

مروری به رمان دو جلدی «خانه ادریسی ها »

 

 

خانه ادریسیها شامل دو جلد است. این رمان در بردارنده تمام احساسات حاکم بر یک زندگی عادی مانند:عشق، نیروی نبرد،  عدالتخواهی، قدرت خواهی ، نفرت و ظلم ها و فساد در نهضت به قدرت رسیده است.

رمان راجع به شهری است به نام عشق آباد و گروهی که بقدرت رسیده اند و وارد شهر شده اند تا حق مظلومین را از ثروتمندان بگیرند و آنها را از خانه هایشان بیرون کنند و به تعبیر خود به سزای اعمالشن برسانند.

کل رمان و اتفاقاتش در خانه ای بزرگ و قدیمی اتفاق می افتد ساکنان اولیه خانه ادریسیها شامل مادر بزرگ یا خانم ادریسیها (همه با این نام می خوانندش) یا زلیخا - لقا (دختر میانسال خانم ادریسیها که سالهای عمرش را به تنهایی و بدور از مرد ها بسر برده است )- وهاب (نوه پسری خانم ادریسیها که تحصیلاتش را در خارج گذرانده است و بعد از سفر به مناطقی در جستجوی رحیلا به بازگشته است). هر سه خود را در خانه و خاطرات خیلی دورشان زندانی کرده اند. هرگز خانه را ترک نکرده اند و به قول وهاب چیزی که شاید موجب می شود هرگز خانه را ترک نکردند و به جمع دیگران نمی رفتنند "عادت، اجبار و تن آسایی بود". و یاور باغبان و مستخدم پیر خانه.

خانه ادریسیها پر از غم غصه است پر از اتفاقات عجیب و غریب،  زنهای این خانواده به طریق های تسلیم خودخواهی مردان این خانواده شده اند(مردسالاری). مادربزرگ وقتی خیلی جوان بود به آقای ادریسیها شورهر داده می شود در حالی که دلبسته جوانکی عاشق و آشوبگر بود به نام قباد، که برای آزادی و حق مردم مبارزه می کرد .سالها گذشته، از ان ماجرا و قباد رفت به دنبال هدفش و مادربزرگ ماند و ازدواج کرد و حالا قباد با یک پای سالم مترود شده از طرف آتشخانه ای که خود بوجودش آورده با سکوت و حسرت به گذشته از دست رفته خود به زندگی ادامه می دهد.خانم ادریسیها با بدنیا آمدن فرزند سومش رحیلا دوباره جوانی را بدست می اورد. رحیلا دختر زیبا اما به حکم تقدیر شوم زنهای خانه ادریسیها به ناچار تن به ازدواج با موید (مردی بی لیاقت) می دهد. و از طرفی وهاب از کودکی با مادر بزرگ زندگی می کرده چون پدر در طی مسافرت به تفلیس تنها به خانه باز می گردد... وهاب همیشه مادر خود را مقصر می دانست برای اینکه او را ترک کرده بود و به گمان خود به دنبال خوشگذرای خودش رفته بود. رحیلا در جوانی می میرد و اتاقش همچنان دست نخورده با تمام لباس ها و عطرهایش باقی می ماند. وهاب از کودکی دلبسته و شاید عاشق عمه اش بود و روزهای زندگی اش را با مرور خاطراتشان و نگاهی و برخورد رحیلا با او سپری می کند ، در واقع دلبسته یک عشق خیالی ست که با آمدن رکسانا این عشق خیالی جایش را به عشق واقعی میدهد. لقا به دلیل نداشتن چهر زیبا و علاقه مادر خانم ادریسیها تمام زندگی را در تنهایی و با حس زیادی بودن سپری می کند و تنها فقط یک هنر او نواختن پیانو اشکار بود تا انکه شوکت بقیه استعدادهای او را بیدار می کند. به قول وهاب وقتی پیانو  می نواخت این احساس در او ایجاد می شود که جوان شده و با نشاطی غیرقابل توصیف ما نواخت اما در پایان تبدیل می شود به همان لقای سابق. همیشه ترجیح می داد در زیر پای قدیسه زانو بزند و دعا کند.

زندگی عادی این چهار نفر با تمام کسالت و تکرارش با آمدن شوکت نماینده اتشخانه مرکزی از جریان عادیش خارج می شود .قهرمان شوکت زنی تنومند که همیشه زرد می پوشید جون خورشید بدرخشد منکر تمام خصلت های زنانه بود بسیار بدکلام و خشن و برخلاف این ظاهر دلی مهربان و روحیه ای عدالتخواه دارد این مهربانی شامل حال برزو است که شوکت را مانند مادر دوست می دارد.

قهرمان شوکت و افرادش و اعضای خانه ادریسیها روزهای اول هیچ کدام تسلیم این تغییرات نمی شوند اما کم کم اول مادربزرگ و بعد لقا، وهاب همیشه در تعجب بود که چرا آن دو اینقدر زود همه چیز خود را از دست داده اند . بعد خودش هم این جریان تازه را می پذیرد. همراهان شوکت شامل آدم های رنج کشیده و زحمت کشیده است که در زندگی گذشته شان به طریقی بی عدالتی در حقشان روا شده است و در آنها حس مشترکی به نام عدالتخواهی بوجود آورده است اینها افرادی هستند که به قباد و ... کمک کرده اند تا این نهضت به نظام تبدیل شود اما این نهضت هم مثل تمام نهضت های دیگر که به قدرت می رسند رو به فساد کشیده می شود مانند کشتی بادبان برافراشته ای که هر سمت باد ببردش می رود. حالا انسانهای ریاکار و نه زحمت کشیده و نه فقیر و بدون هدفی که برای این انقلاب داشته باشند به قدرت رسیده اند.

برزو جوانک دانشجو و تندرو همه حق را به شوکت و اتشخانه می دهد. کم کم درک می کند که اتشخانه هم رو به فساد می رود به شوکت می گوید "داروهای دولتی را می برند بازار سیا.بوی داروها طوی بیمارستان دیگر خوشایند نیست یک طورهای آزارم میدهد." پس از همه چیز می گذرد و در کنار شوکت باقی ما ماند، برای رسیدن به حق، نه در مقابل حق.

رخساره زنی که هنوز دلش به تنها سکه باقی مانده به خانه اربابی و سخن های و یاد خانه اربابی خوش است و در واقع حسرت ان روز ها را می خورد مثل همه.ترکان خیاط پیر پری با بچه هایش ، کوکب زنی که مردش او را همیشه می زد و اما باز هم هنوز عاشق است.پسرش یوسف جوانکی کتاب خوان و عاشق پیشه. شعر می گویید و شیفته شوهر رکساناست و شاید هم شیفته رکسانا. تیمور.کاوه .حدادیان شهردار سابق که معتقد است برای حکمت داری باید مثل شیر بی باک بود و مثل روباه مکار و عاملین قدرت باید بی رحم باشند و تنها حکومتی که باقی می ماند، حکومتی است که زیر دستان خود را خورد کند و به یک اطاعت مطلق اعتقاد داشت بر خلاف او شوکت معتقد بود مردم درک می کنند و نیاز به پوزه بند ندارند.

یونس خوش چهره نیست اما به قول لقا "استحکامی ایزدی در چشمانش است. جادوگر شاعر، وقتی به زوایه تاریک زندگی تک تک افراد نور می تاباند تازه حقایق زندگی همه و چطور بوجود آمدن حس عدالتخواهی هر فرد اشکار می شود و به طریقی از نظر من انجا یکی از ان صحنه هایستکه قلب رمان می تپد تند هم می تپد.

قباد همان جوانک عاشق که عاشق تر از ان عاشق کمک به مردم و عدالتخواهی بود و حالا حسرت روزهای از دست رفته را می خورد. حسرت می خورد کاش کنار مادربزرگ باقی می ماند و باهم زندگی می کردند مادر بزرگ همیشه از او گلایه دارد می گوید قباد زندگی کرد چون در کنارش همیشه خطر بود اما من فقط سالهای زیاد زندگیم را صرف انتظار کشیدن کردم. حال قباد نمی خواهد مترسک سر جالیز دیگران باشد می خواهد زندگی خودش را داشته باشد. میگوید "به مردم محبت کردم و هیچ چیزی ار انها دریافت نکردم و تنها چیزی که طی این پنجاه سال درک کردم این بود که انها جلاد قاصب می خواهند.." و باز هم بخاطر این مردم اینبار جانش را در اعضای این سالها می گذارد.

رکسانا شخصیتی که اواخر جلد یک وارد جریان رمان می شود. جلدی یک خام است تازه شخصیتها کمی قبال درک هستند و اما جلد دو افراد رمان کاملا قابل درک هستند و بطور شگفت آوری فوق العاده است. رکسانا زن جوان که بسیار شبیه رحیلا ست و مثل او و هم نقش او این بار نه تنها به خانم ادریسیها بلکه به همه زندگی دوباره می بخشد و همه رازهای خانه ادریسیها را می داند چون رعنا اموزگار او بوده است و مهمترین چیزی را از او آموخته حس آزادی خواهی. رکسانا کسی که بگفته خودش شخصیت حقیقی خود را در پس شخصیتهای ساخته دست دیگران از دست داده است. حالا خسته است از این همه تکرار، تکلیف، دلبستگی دیگران به او و حالا می خواهد تنها برای هدفش زندگی کند. و حال آمده است برای تغییر دادن برای پایان بخشیدن به همه چیز ، این ها را وهاب درک می کند "در دیدار اولشان میان چهارچوب (اتاق رحیلا) رکسانا درست بود- زنی در انتهای راه". با آمدنش در خانه وهاب دگرگون می شود تمام تخیلات خود را زنده می بیند با هم کنار نمی ایند ، خودش را از او پس می کشد یک فرد اخلاق گراست و انچه را می خواهد سعی در پنهان کردنش دارد شاید به این خاطر است که آرامش ندارد و بقول برزو " یک پایش این طرف جوی است و دیگری این طرف می گذارد و کاملا با تمام وجود بدنبال یک چیز نمی رود، در اواخر رمان وهاب هدفش را میابد...

 

 

 

 

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط:

یادداشتی بر رمان " خانه ادریسیها"

نوشته: فرشته نوبخت در اینجا...