علیرضا عطاران ـ خانه علی آرام
 

 

  | صفحه‌ی اول سایت |   | صفحه اول ماهنامه |  | آرشیو شماره های ماهنامه|  |  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

   

 

 

 

سخنرانی رضا براهنی 

 

برايِ ما دوست‌داران و دوستانِ آن نادره‌ي دوران‌، غزاله عليزاده‌، كه بر سرِ تربت‌اش‌، برايِ اين وداع آخر‌، در اين روزِ زيبايِ ارديبهشتي گردآمده‌ايم‌، هيچ ماتمي فراتر از اين نيست كه بر سر اين تربت گرد آمده باشيم‌. اي خاك‌، عروسِ ادبيِ ما را بپذير‌. ولي اي مرگ‌، لحظه‌يي او را در آغوش آن درختِ سر سبزِ مازندران‌، نگاه‌دار‌، لحظه‌يي او را نبر‌، تا با تو اين سفارشِ آخرين را بگوييم كه از ميانِ جمع ما چه كسي را با حلقه‌يِ تنگ‌ات به تاراج برده‌اي‌. زني در چهار راهِ جاذبه‌هايِ بي بديلِ حسي كه پرده‌هايِ رنگينِ چشم‌هاي‌اش را بر واژه‌هاي وصف‌هاي‌اش از آدم‌ها و جهان مي‌كشید و كودك‌وار الفت و دوستيِ اشياء و پرنده‌ها و پروانه‌ها را مي‌طلبید؛ تقاطع حساسيت‌هايِ درمان ناپذيرِ كشش به سويِ زيبايي‌، مرگ عشق‌، شوريده‌گي و تاب ناكسيِ كلماتِ آهنگين‌، كه بر همه‌يِ آن‌ها آزرم،‌ نجابت و بداهتي شاعرانه موج مي‌زد؛ مهرباني هولناكِ مادر زادي كه پناه مي‌داد‌؛ صدايي كه از نوازشِ سيره‌ها بر مي‌خاست و شنونده را تسخير مي‌كرد و مرد  يا زن يا هر كسی كه آن صدا را مي‌شنيد مي‌گفت اين زن چه آيتي از شهود و جاذبه‌يِ شهود است كه حتا اگر چشم‌هاي‌ات را ببندي باز هم آن طراوت به بداهت در پيشِ روست‌. ما حالا چشم‌هامان را بسته‌ايم ولي او را مي‌بينيم‌؛ گوش‌هامان را بسته‌ايم و آن صدا را مي‌شنويم‌.
 
مرده‌ايم و آن طراوت زنده‌مان مي‌كند‌.

 گل را به روي گور تو مي‌ريزيم مي‌گرييم

طاووس سربريده‌اي از چشم‌هاي جمع

                                          مي‌آويزد.

آن تو چه مي‌گذرد هان چه مي‌گذرد آن تو

                                      با گونه‌هاي تو

عطري كه گيج مي‌كند آدم را

عطري كه وول مي‌خورد از خواب‌هاي

هراساني در مغزهايِ ما

بوي تو را به روح جهان هديه مي‌كند

مرمر كه بوي مريم و موهاي ماه داشت در

مومِ موريانه تهي مي‌شود‌.

بيش از نيمي از عمرِ نيم‌قرني‌اش را به توفاني از نگراني‌هايِ نوشتن سپرد‌. دل‌داده‌يِ آيينه‌يِ پاكي كه زيبايي مضطرب را منعكس مي‌كرد و گرته‌هايي كه از خلوتِ زن‌هايِ عاشق‌، نوعروس‌، شكست خورده و رميده‌يِ موسيقي و معشوق بر مي‌گرفت‌. دقتي خاصِ روايت‌گرانِ بزرگ كه مژه‌يِ كوچكِ غلتيده بر چهره‌يِ شخصيت‌هاي‌اش را به كانونِ نگاه‌اش مي‌سپرد‌. نفَسي كه هر دو سويِ جذب‌: جذابي و مجذوبي را به خود تخصیص مي‌داد و انگشت‌هايي كه تارهايِ مو را از چهره‌ها كنار مي‌زد تا ما به تماشا بنشينيم‌. غزاله‌! مرگِ زيبايي و زبان و زن‌! مي‌بيني چه ظالمانه اين بار ما را به دورِ خود جمع كرده‌اي‌؟
گم شده‌يِ مادر‌، فرزندان‌، همسر‌، دوستان‌، نويسندگان‌، و ناگهان تنهاييِ يك بهار‌، يك ارديبهشت‌، يك درخت‌، يک مازندران‌. رواست زن و مرد‌، و خرد و كلانِ اين كشور بر غزاله بگريند‌. آن شكفته‌گي غصب شده از زبان‌، آن مادرِ كلمات‌، آن ايمانِ پُرحلاوت و پُرحرارت به انسان و به فراسويِ انسان و آن خُرامشِ غزالانه به جوبار سپيده‌دمانِ كلمات‌؛ چه ستمي‌، خدايا‌، چه ستمي‌، اين زن بر زبان‌، بر هستي‌ و بر جهان روا داشته است‌. و خاك‌، خاك چه سعادت‌مند است‌، خوشا‌، خوشا به حالِ خاك كه چهره بر چهره‌يِ غزاله نهاده است‌.

مرگ را باور نمي كنيم‌، حتا اگر مرگ غزاله را باور كند‌. باور نمي‌كنيم‌. غزاله مدام معاصرِ روايت‌هاي‌اش مي‌ماند‌. غزاله بر مي‌گردد به سويِ روايت‌هايِ چاپ شده و چاپ نشده‌اش‌، به سويِ دو منظره در خانه‌ي ادريسي‌ها در شب‌هاي تهرانِ راحله‌ي گردوشكنان ملك آسيا‌. غزاله با دست‌هايِ پر به سويِ غزاله بر مي‌گردد‌. تنها ما‌، ما چه مي‌كنيم‌:

گل را به روي گور تو مي‌ريزيم مي‌گرييم

بر مي‌گرديم

تنها و دست خالي بر مي‌گرديم‌.

 

 

                                        منبع: مجله آرش

 

 

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در سوگ غزاله:

حالي كه به نخجير آيي از كشمير

شالي از دريا آيي با

حالي كه به آن گوديِ بي ما آيي

و سياه آيي خوابايي از مخفيدر

حالي كه نداني كه نميداني نه، داني ميداني

با آن لب بالا برگشته بالا

لالا لالا تو غزاله لا

حالي كه تو بازوها را خالي كردي از خيل سودا

برگشتي به زبانِ پيش از بودنِ خود لا

با سينه ي مغروري مفرد سرشاري از خود بي شيرازه لا لالا لا

"گِريم تا او نكشاند خود را
ما را بِكشد خود را نكشاند"

اين را يك زنكودك عاشق پيش از خود مرگيدنِ او ميگفت
حالي كه بجنباند به بيابان سر را گورآهو

كه ببوساند خود را به فضاي پوشان

كه بيندازد دنيا را شرقي در مخفيدر

نه، داني ميداني تو غزاله لا

خوابي و بخواني خوابي و بخواني دربردر
اويانم دنيا را تا زيبا شد

بِتوام خود را تا حدِ نمنيدن
لالايم تا مرز خود ــ مرگيدن
كه شوم كفنش
و زنيدن را طلبم
بت چيني خفته در پرده

كه خراسانِ ابروهايش آمودريا را دربردر

حالي كه مويم نيمه ي آن مينياتور بي عاشقه را مويم لا

خشك آيد آن جنگل كه تو را از خود ناويزدها

خشك آيد! نيمه ي آن بي عاشقه را لا   حالا مويم

معشوقه در گوديِ آن شانه ي خوابآور و خرابآباد

طاوسي روي آور
محزونه ي ذيلِ ناهيدِ باران     

بالا بالا      

بارانِ بالا

و بلايي مشتق از شقه ي شاعر و كفن در وا

به نخفتن گفته آري و جهان را اما خفته آن جا‌ در مخفيدر

حالا به مصاف آيد با مور آن جا آن ميلاوِ (1)رودکی ي ريگِ آمودريا
و زبانش ميلاويه از او و سه بوس از آن سبزه با لبهاي بي چشمِ شاعر
لالا    

تو و غزاله لا    

لالا  

مويم لا بي صاحبِ "شبهاي تهران" (2) را

و نگفتن را گويم گفتن را كه نگفتن را گفتن   لا
و زنيدن را طلبم
اويانم دنيا را تا زيباشد

نمنم از از
از از نمنم اي "راحله" (3) ي "گردوشكنان"، گويم با باتو بي از

و جلوتر نروم

           طاهر شدنت را نتوانم ديدن                  زيرزميني شدنت را نتوانم

و بيايم اين زيرزمين           

         كه هسته ي خرما را برميگيريم

 و مغز گردو را در خرما ميكاريم

طاووسي روي آور در مغز گردو در خرما لا    لا
گيسو از روي پيشاني با انگشتي خونين به كنار
و طراوت غوغا تو غزاله
   

لا        لا         لا

 

 

((رضا براهنی ))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ــ اشاره به اين شعر رودكي:

ميلاوِ مني اي فغ و استاد توام من
پيش آي و سه بوسه ده و ميلاويه بستان
ميلاو به معني شاگرد؛ ميلاويه به معني شاگردانه؛ ميلاويدن به معني گرفتن شاگردانه
2ــ نام رماني چاپ نشده از غزاله عليزاده
3ــ "راحله" يكي از شخصيتهاي قصه ي "گردوشكنان" از غزاله عليزاده