علیرضا عطاران ـ خانه علی آرام
 

 

  | صفحه‌ی اول سایت |   | صفحه اول ماهنامه |  | آرشیو شماره های ماهنامه|  |  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

   

 

 

موقعیت اضطراب

 

سخنرانی محمد مختاری

 

یک سال پیش که این ضایعه ی دردناک ر خ داد، گروهی از اهل قلم که در آن ایام هنوز می توانستیم جلسه ای داشته باشیم، بر آن شدیم که مراسم یادبودی برگزار کنیم، و تحلیل «واقعه» را از منظر اهل فرهنگ ارائه دهیم، یا به مسایل مربوط به نویسندگیِ عزاله علیزاده بپردازیم. من به سهم خودم متأسفم که امکان عملی کردن این نیٌت فرهنگی فراهم نشد. خودتان از مشکلات چندین ماهه ی اخیر با خبرید. موتنع را می شناسید، و از بی امکانی ما برای گردهمآیی مطلعید. در همین یک ساله، سه تن از داستان نویسانِ متشخص مان را از دست داده ایم. اما متأسفانه هیچ یک از این سه حادثه هم بازتاب فرهنگی مناسبی نداشته است، جز یکی دو یادداشت در گوشه ی نشریه ای، غم از دست دادن آنان یک سو، تأسف از فقدان برخورد اجتماعی و فرهنگی متناسب در مورد آنان نیز یک سو. از این رو تأثر و افسوس ما همواره مضاعف است. و این خود یکی از نشانه ها و عوامل مؤثر در تداوم موقعیتی است که در آن قرار گرفته ایم، و من آن را «موقعیت اضطراب» می نامم که زمینه ی نامبارکی نیز هست برای چنین ضایعاتی.

زمانی بعضی کسان که از ناملایمات و مشکلات اهل فرهنگ شادمان می شوند، و از عوامل دفع و نفی و طرد و حذفند، کار ما را به جمع شدن در مجالس ترحیم و آگهی های تسلیت منحصر و تعبیر می کردند، که البته نه تنها سرنوشت خود خواسته ای نبود، بل که هم غم انگیز بود و هم تحقیر آمیز. اما سال گذشته انگار گردهمآیی در مرگ نیز برایمان دشوار شد. چون خیلی ها از مجلس ختم صرفاً خانوادگی «بزرگ علوی» خبری نیافتند. در جلسه ی ترحیم «تقی مدرسی» نیز گویا شمار اندکی شرکت کردند. هم چنان که خیلی ها هم از شرکت در مراسم درگذشت ناگهانی و دور از باور «غفار حسینی» پرهیز کردند.

به روزگار ظرفیتی داده شده است از پراکندگی، فراق، پرهیز، تنهایی و اضطراب. اگر چه پوست کلفتی ما نویسندگانی که بیرونی یا «غیر خودی» تلقی می شویم، هنوز چندان هست که در همین «موقعیت» می نویسیم. اما واقعیت این است که نه تنها از تأثیرش برکنار نیستیم، بل که زندگی و نویسندگی مان تبلور و تجسم آن شده است.

همیشه می گفتند تاوان عمر دراز این است که آدم به سوگ عزیزانش می نشیند. اما اکنون انگار این قرار هم برهم خورده است. پس بی آن که عمر به درازا کشد باید شاهد ضایعات شتابناک این پیکرِ فرهنگی بود که می خواهد با اندام هایی بی قرار و پراکنده برقرار بماند؛ یا آسیب پی درپی اندام ها را در آثار و دستاوردها ترمیم کند. آن هم آثاری که خود گرفتار مشکلات مشابه اند، مشمول ممیزی و مهجوری اند، و از دسترس مخاطبان به دورند. در نتیجه ماییم و این سرگذشت افسوس بار یعنی طرد و انزوای افراد و حذف و نفی آثار. پایدار در نوشتن، خودخوری در بی امکانی، چشم به راهی در بی ارتباطی. تاکی خبر در رسد. این گلی است که به سرما زده اند، و بعضی ها را هم شاد می کند!

شاید کسی فکر کند که من می خواهم «موقعیت» یک گروه کوچک را به کل عرصه ی فرهنگ تعمیم دهم، یا آن را به یک مشکل اجتماعی تبدیل کنم. اما حرف نه دلسوزی به حال عده ای معدود است، و نه انتساب موقعیتِ بخشی از اهل فرهنگ به کل آن. به نظر من «موقعیت اضطراب» یک مشکل اجتماعی است که در حوزه ی آسیب شناسی روانی- اجتماعی باید بررسی شود. منتها از منظر اهل قلم مشکل مضاعفی نیز در میان است. البته از نظر اهل فکر و فرهنگ چنین «موقعیتی» حتا اگر دامن گیر بخش بسیار کوچکی از جامعه نیز باشد جای هشدار دارد. چه رسد به این که بحران در عرصه ی فرهنگ و حتا فراتر از آن است که شامل بخشی کوچک تلقی شود. اضطراب موجود در زندگی مردم و اضطراب خاص اهل فرهنگ در هم تأثیر متقابل می گذارند. هر دو نیز نتایج مشترک عوامل تولید کننده ی اضطرابند. این که این «موقعیت» چگونه پدید آمده است؟ ابعادش چیست؟ پی آمدهایش کدام است؟ باید موضوع بررسی و تحلیل کارشناسان مختلف قرار گیرد. من فقط چند نکته ای به اشاره می گویم تا برسم به «موقعیت» خاصی که غزاله علیزاده را به این انتخاب دردناک کشاند. اضطراب و تشویش خاطر در مفهوم برهم خوردن تعادل است. از یک سو عواملی مانع انسجام درون می شوند، یا انسجام درون را برهم می زنند. از سوی دیگر اختلال و پریشانی در روابط درون و بیرون افراد جامعه به وجود می آید. چنین موقعیتی هنگامی پدید می آید یا شدت می گیرد که امکان یک زندگی آزاد، سالم، موزون، فرهیخته و خلاق وجود نداشته باشد. یعنی آزادی، امنیت، امکانات و ارتباط به حداقل ممکن کاهش یابد، یا از نویسنده، و به طور کلی از انسان، سلب شود. هم اکنون بسیاری از نویسندگان و اهل فرهنگ، به خصوص در بخش های آفرینش، از امنیت اجتماعی و سیاسی و شغلی، و روانی و ذهنی، و ارتباط با مخاطب بهره ور نیستند یا بسیار کم بهره اند.
وقتی این تأمین ها و امنیت ها و ارتباط ها وجود نداشته باشد یا شدیداً کاهش پذیرد، طبعاً پرهیز، ترس، ریا، بی اطمینانی، نگرانی، و سرانجام خودسانسوری و خودخوری و از خودبیگانگی جای آن ها را می گیرد.

طبعاً انسان ها در برابر مشکلات و ناملایمات و فشارها و محرومیت ها مقاومت می کنند. اما این مقاومت هم حدی دارد. یکی بیشتر مقاومت می ورزد و یکی کمتر. وقتی مقاومت کم یا تمام شد، تسلیم و استحاله و از پادرآمدگی شروع می شود. و این ها خود تازه مبنای اضطراب های جدید است. یکی از مشخصات عده ای از نویسندگان در همین ایام، خوشبختانه مقاومت در برابر موقعیتی است که پیش آمده است. در مقابل عده ای هم هستند که به استحاله کشانده شده اند، یا به انزوا، یا از پا در آمده اند.

استحاله خود راه نجات یا حل مشکل نیست، بل که مبنای اضطراب تازه است. حل شدن در توقعات و فشارهای مسلط، منشاء تنش های تازه است. از دست دادن استقلال نظر و استقلال شخصیت و استقلال هنر به دردهای جدید درون می انجامد. نان به نرخ روز خوردن و ظاهر سازی و ریا و فرصت طلبی، خود به ناهنجاری های دیگر اجتماعی و فردی می کشد که مفسده انگیز است.

البته شاعر و نویسنده هم مثل بقیه ی مردم دوست ندارد پرده ی سیاهی جلو چشمش بکشد، یا چشم اندازی ترسیم کند که شنونده و خواننده اش را ناراحت کند. اما با واقعیت هم نمی تواند به گونه ای برخورد کند که به کتمان حقایق یا مخدوش شدن حقیقت بیانجامد. بعضی ها به نوعی برخورد می کنند که انگار آب از آب تکان نخورده است، و همه چیز بر وفق مراد است. حتا مدام از «شادابی» و «نشاط» سخن می گویند. در حقیقت یا همه چیز را نادیده می گیرند، یا می گویند که همه چیز را نادیده بگیریم. اما با این نادیده گرفتن آیا اصل «تنش» و «آسیب» درونی افراد جامعه از بین می رود؟ آیا شمار سکته های ناگهانی، خودکشی ها، شیزوفرنی ها، از خودبیگانگی ها، افسردگی ها، بیماری ها و نابسامانی های روانی و عصبی و ... کم می شود؟

البته واقعیت برای عده ای کاملاً هم بر وفق مراد است. آن ها می توانند از نشاط خودشان صحبت کنند. از رو به راهی امور حرف بزنند. یا بر سر طرح کنندگان «موقعیت اضطراب» هورا بکشند. از استحکام درون خود و همگنان شان لذت ببرند. کسانی که به رغم این همه کلمات دهن پُرکن که در هوا موج می زند، هر چه خواسته اند کرده اند، به هر چه خواسته اند رسیده اند. غیر از فرهنگ متعالی و ارزش های انسانی که البته به فکرش هم نبوده اند. قطعاً این ها با تلخ کامی میانه ای ندارند. شاید هم به خودخوری فرساینده ی دیگران با پوزخند بنگرند. و به نقش خود در ایجاد آن مباهات کنند! در حالی که برای یک جامعه اصلاً افتخارآمیز نیست که حتا گوشه ی کوچکی از آن هم با درد و نابسامانی و زوال مواجه باشد. اخیراً کسی در مورد بالا رفتن آمار سکته ها گفته است، سکته ها مربوط به ضد انقلاب است. یعنی 19000 سکته از 24000 مرگ در تهران از نظر ایشان مربوط به ضد انقلاب بوده است. خوب بر چنین کسانی حرجی نیست. اما این موقعیت طبعاً شفقت انسانی را برمی انگیزد و چاره جویی می طلبد.
در برابر این گونه کسان اکثریت عظیمی هستند که سال ها خون دل خورده اند. امکان نیافته اند که از غنای زندگی برخوردار شوند. نشاط با آزادی و عدالت و امنیت درون مرتبط است. همان طور که با خلاقیت مرتبط است یا نتیجه ی آن است. همان طور که با تنوع فکر و تکثر نگاه مرتبط است. محیط مضطرب توانایی نوشتن و خلاقیت و کار ابداع را از بین می برد. خلاقیت و کار آدم مضطرب به تخریب بدل می شود.
پس می توان سری زد به بیمارستان سوانح و لقمان الدوله که تازه یک گوشه از واقعیت است، و نشانه هایی از این «موقعیت» را دریافت. می توان به همین آمار نابسامان و پراکنده مراجعه کرد و پرسید چرا ایلام در خودکشی زنان رتبه ی اول شده است. می توان به صفحه ی حوادث مجلات و روزنامه ها نگاهی افکند، و با نرخ رشد اضطراب آشنا شد. می توان به انبوه پرونده های توی دادگستری اندیشید و با چهره های گوناگون «تنش» روبه رو شد.

چند سال پیش همسر یکی از دوستان من که هنرپیشه ی سینماست خودسوزی کرد. در بخش زنان بیمارستان که بستری بود می گفتند از این مجموعه 3 نفر تصادفی سوخته اند، بقیه خودسوزی کرده اند. آدم با خودش می گوید با چی طرف است؟ با نشاط و شادابی؟ من جای دیگری هم این را گفته ام که آدمیزاد که خیک ماست نیست انگشت بزنی توش رد انگشت به هم بیاید. رد انگشتان بلا در آدم می ماند. درون همه می ماند. اگر آمار دقیقی وجود داشت می توانستیم ابعاد فاجعه را بهتر درک کنیم. شعر و داستان اگر نتواند زبان، شکل و ساخت متناسب با این رد انگشتانِ بلا را در درون انسان کشف کند پس چه کاره است؟ آسیب شناسی روانی دوران و جامعه ی ما می تواند کمک کند به این که چقدر از شعر و داستان ما خواه ناخواه از افسرده خوییِ عمومی و اجتماعی متأثر است. آدم ها که نباید تمام نشانه های اختلال روانی را داشته باشند تا ناراحت و مضطرب و رنجور و افسرده قلمداد شوند. حتا یکی از این همه مشکلات نیز باعث تشویش و از خودبیگانگی است.
در چنین وضعی طنز عمیق و دردناکی وجود دارد که شعر و داستان باید از درون آدم ها در آورد. بین خشونت یا واقعیتی که ذهن را مخدوش و مچاله می کند، و ظرافت ذهنی که در بند نشاط و عدالتی برای همین واقعیت خشن است، یک تناقض دردناک پیدا می شود. متأسفانه این ظرافت که به عمق فکر نیازمند است غالباً دستخوش آن خشونتی می شود که تابع احساسات و یا اقتضائات در سطح است. از این رو در یک بغرنجی مضطرب کننده، در یک لابیرنت سرگیجه آور سیر می کنیم.

من البته دلم می خواهد میهنم را تخیل کنم. خوب هم تخیل کنم. دلم می خواهد رؤیاهای مردم را بفهمم. اما این تناقض و تلخ کامی جلو همه چیز را می گیرد. هم تخیل آدم ها را له می کند، هم رؤیاهای آدم ها را در چنبره ی این بی خوابی ها فرو می شکند. عرصه ها تنگ می شود.روزمرگی حتا امکان شفقت را هم از مردم می گیرد. مجال خیال را از بین می برد. زندگی کم کم به کمبود تخیل و شفقت دچار می شود. در نتیجه حرفش بیشتر از خودش است. پس مرگ چهره ی مسلط تری پیدا می کند.

این مجموعه باعث خلاء فرهنگی و تنزل فرهنگی می شود. هر چه در جامعه تخیل ضعیف شود، تصور حیات برای مردم ضعیف تر می شود. و برعکس. به همین سبب از ظرفیت تصوری ما از بی نهایت، و از عظمت هستی و آینده گی، کاسته می شود. روزمره گی و سلطه ی گذشته همه را در خود می گیرد. هنر و شفقت در فشار قرار می گیرند. فرهنگ و هنر و شفقت چیزهایی نیستند که بشود آن ها را با بمب کلمه و بمب تبلیغات به وجود آورد. این ها زبان و تناسب و طمأنینه ای خاص و متناسب می طلبند. حال آن که اکنون فرهنگ با تبلیغات یکی تلقی شده است. تبلیغاتی که اساساً در خدمت سیاست است. از این رو الویت به سیاست داده می شود، نه به فرهنگ. یعنی فرهنگ از طریق تبلیغات و توسط کارمندان اداری سیاست و رسانه ها به دنباله روی می افتد. این امر خود به خود دو گروه تولید کننده ی فرهنگی را به دو گونه در فشار قرار می دهد:
الف – گروه تولید کنندگان «خودی» که الویت سیاست و تبلیغات را می پذیرند، و فرهنگ و خلاقیت را تابع می کند. یعنی هم اصل فرهنگ و هم اهل فرهنگ را به تابعی از روزمره گی و تبلیغات تبدیل می کند.
ب – گروه تولید کنندگان غیر خودی که دفع و طرد و نفی می شود، در محظور و تنگنا قرار می گیرد. زیرا حرفش این است که سیاست و تبلیغات باید پای خود را از روی گرده ی فرهنگ و خلاقیت و تولید اندیشه و هنر بردارند.

پی آمدهای این گونه برخورد، چیزی جز «اضطراب» و «تخریب» نیست. فرهنگ عرصه ی تبادل و تفاهم و درک تفاوت هاست. اما اداره بازی های تبلیغاتی فرهنگ حتا در دفع «خودی ها» موفق تر بوده است تا در جذب «غیر خودی ها». هم اکنون داد خودی ها نیز از رفتار اداری- تبلیغی با فرهنگ برآمده است. چه رسد به غیر خودی ها. زیرا رسانه ها فقط هم سازی با خود را می طلبند. پس خودی هایی را هم که به استقلال هنر و نظر خود متکی و پای بند باشند طرد و نفی می کنند. رسانه ها متحدالشکل کننده شده اند. لذا از تنوع فکر و استقلال اراده و شکل و حضور متفاوت می رمند. و امکانات را از آن ها سلب می کنند و در اختیار کارمندانِ دست چندمِ فرهنگ و هنر می گذارند که نان به نرخ رؤسا می خورند.

هم اکنون سینماگران از جولانِ «مبتذل سازانِ بی فرهنگ» در عرصه ی سینما سخن می گویند و از این که سینما به «ورطه ی نابودی کشیده می شود» هشدار می دهند. هنرمندان تئاتر و به ویژه نمایشنامه نویسان از «له شدن پیکر نمایش در پیچ و خم برخوردهای اداری» و «عوامانه شدن بازی و بازیگران» خون دل می خورند. موسیقی دان ها از رونق و رواج «موسیقی خالطوری» در صدا و سیما به فغان آمده اند. و همین طور دیگر رشته های هنر و فکر و فرهنگ ...
در این بی امنیتی فرهنگی چیزی جز اضطراب رشد نمی کند. در نتیجه وضع عام جامعه و وضع خاص اهل فرهنگ به آینه های رو به رو تبدیل می شوند. و مسئله از صورت مشکلات یک گروه خاص بیرون می آید، و برخوردی همه جانبه و ریشه ای می طلبد. پس آن هایی که جانی آشنا دارند این «موقعیت» را در زبان جاری می کنند و شکل می دهند، و تاریخ درونی دوران خود را می سازند. و درست هنگامی که تاریخ های رسمی و تاریخ نویسان تبلیغات چی ساکت می مانند آنان گویا و روشن اند. و موقعیت فرد و جامعه را در «زبان» خود آشکار می کنند.

من اخیراً فکر می کردم که انگار «هدایت» نیز همین گونه موقعیت درونی انسان جامعه اش را در اولین اثر ماندگارِ ادبیات داستانی معاصر ثبت کرده است. و بر پیشانی آن هم این نشانی را ارائه کرده است:
«در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد» (بوف کور) قصد القای تشابه ندارم. اما این تقارنِ گویایی است که ادبیات داستانی مدرن ما با چنین تأمل و سلوکی آغاز شده است. شکلی از تنهایی و اضطراب که تنها در حیات داستانی می توانسته است خود را مجسم کند. و سرانجام نیز در مرگی داستانی.

«این داستانی زیستن و داستانی مردن» از مشخصه های سلوک غزاله نیز بود. این در حقیقت سلوک رؤیا بینان تنهاست که مرگشان نیز یادآور دل مشغولی های همیشگی زندگی آن هاست. این زندگی و مرگِ داستانی، مبنای جهان بینی تراژیکی است که تنها در خانه ی شعر و داستان و هنر، روشنای آرام بخشی می یابد. و هنگامی که این خانه و پناه گاه هم ناامن می شود، و دستخوش اضطراب و آسیب می ماند، آرامش به کلی برهم می خورد.
شاید این سلوک و این جهان بینی تراژیک، به نشانه ی این است که زندگی اجتماعی دوران ما، از ادراکش، و هم دلی و همرازی و همراهی با آن، در بسیاری از مراتب و مدارج، فارغ و حتا بیگانه مانده است. یا مجال رابطه همدمی و همدلی با آن را در مراحل مختلف پیدا نمی کرده است. یا این مجال را از آن دریغ می داشته اند، و سلب می کرده اند.

شاید هم به همین سبب «داستانی زیستن و داستانی مردن»، در وجوه گوناگونش، سرنوشت اهل قلم ما شده است. اهل قلم و اهل هنر و اهل فرهنگ که حتا خودمان نیز تا وقتی زنده ایم، متأسفانه به خودمان نمی پردازیم یا نمی توانیم بپردازیم یا نمی گذارند بپردازیم. در نتیجه کم به فکر اضطرابِ همیم و هنگامی که تنهایی به جدایی کامل انجامید، تازه می فهمیم که یکی دیگر هم رفت. یعنی باز، «ناگه شنوی خبر که آن جام شکست.»

حال آن که «ناگه» قیدی برای بی خبران هم هست. در حالی که اهل قلم بیش از هر کسی از موقعیت خود با خبرند، یا انتظار می رود که با خبر باشند. خود غزاله هم در آخرین نوشته ی چاپ شده اش، و پیش از فراق دایمش، گفته است: «جدایی بسیار پیش از آن که مسجل شود روی می دهد». (آدینه ی 108 -109)

یعنی صدای ترک برداشتن و شکستن جان ها، پیشاپیش دست کم برای اهل این صنف شنیدنی است. مثل صدای تراشیده شدن روح است که برای این رؤیابینان در انزوا شنیدنی است. به راستی هم چه کسی سزاوارتر و مکلف تر از خود اینان تا این صدا را بشنوند؟
اما خوب، درک تنهایی پس از مرگ، از سنت تجلیل در مرگ که با ماست جدا نیست. این بیماری اجتماعی- فرهنگی دیرینه ای است که درمان نشده است.

به هر حال انگار فعلاً زندگیِ داستانی یا داستان زندگی ما باید به همین گونه ادامه یابد و قطع شود. شاید این تقدیر اجتماعی نسلی است که در جمعیت خود هم خاطر مجموع ندارد. یعنی برایش خاطر مجموعی نگذاشته اند.

اما تقارن دوم را در داستانی زیستن و مردن در «موقعیت اضطراب»، از مشخصه های سلوک خود غزاله شاهد می آورم. اگر آن تقارن نخست و بوف کوری، وجه عام و مشخصه ی عمومی برای اهل قلم و اهل فرهنگ بود، این تقارن وجه خاص در سبک و سلوک نوشتاری و رفتاری خود غزاله است.

این تقارن دوم را از آغاز رمان آناکارنین و خانه ی ادریسی ها می آورم. زمانی در نقد و بررسی خانه ی ادریسی ها هم به این سر مشق اشاره کرده بودم (تکاپو شماره 4) آغاز داستان آنا کارنین چنین است:
«همه ی خانواده های خوشبخت به هم شبیه اند. اما تیره بختی یک خانواده ی بدبخت مخصوص به خود اوست. در خانه ی ابلونسکی همه چیز وارونه شده بود».

آغاز خانه ی ادریسی ها هم چنین است:

«بروز آشفتگی در هیچ خانه ای ناگهانی نیست، بین شکاف چوب ها، تای ملافه ها، درز دریچه هاو چین پرده ها غبار نرمی می نشیند، به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه یابد و اجزای پراکندگی را از کمین گاه آزاد کند. در خانه ی ادریسی ها زندگی به روال همیشه بود.»

حالا که کار از کار گذشته است، می فهمیم که این تقارن داستانی و نوشتاری نیز در عمق رفتار و موقعیت، یا در عمق زندگی روزمره، تداوم داشته است. تنهایی و آشفتگی نویسنده رفته رفته داستان کاملی می شده است. یعنی از بابتی مثل تنهایی اجتماعی دیگر انسان های دورانش، و بقیه ی همکارانش. که از نظر غزاله بین آشفتگی و زوال می گذرد.

جالب توجه است که غزاله در آخرین نوشته ی چاپ شده اش، از روش تمثیلی و داستانیِ نوشتنش برای این تنهایی و آشفتگی، کمی عدول کرده بود، و به نوعی نقد و تحلیل اجتماعی و حتا سیاسی در زندگی داستانیِ خود و همکاران و دورانش پرداخته بود. انگار خواسته بود زنگ خطر را خیلی واضح تر به صدا در آورد. و صدای آن شکستن را صریح تر بشنواند. این نوشته ای است کوتاه که بسیار هم تلخ است. اگر چه به گفته ی آسیه دخترش، مطلبی بسیار تلخ تر برای اقتراح مجله ی آدینه نوشته بود که بچه ها خواهش کردند نفرستد و منتشر نکند. در نتیجه این یکی را نوشت: «رؤیای خانه و کابوس زوال». یعنی داستان فرد، داستان جامعه، داستان اهل قلم، داستان قرن، که همه باز داستان همان خانه است. حتا به تعبیر خودش در همین نوشته، «داستان همیشگی کژی و راستی است: سختیِ راستی و آسانیِ کژی. داستان دوره ی رؤیاهای بی خریدار. داستان تنهایی و انزوای رؤیابینان. رؤیابینانِ ملی و جهانی. که یا در سیاست تنهایند مثل دکتر مصدق (که همیشه رؤیای زنده ای در خاطر غزاله بود)، و یا مثل آلنده، که یک تنه در برابر پینوشه ایستاد که هنوز هم در ارتش شیلی شلنگ تخته می اندازد. یا رؤیابینانی که در زبان تنهایند. در برابر کسانی که دست بالا با سیصد چهارصد کلمه امورات شان را بی درد سر رتق و فتق می کنند. و خنده دار نیست که انتظار داشته باشیم خوانای رؤیایی باشند که خود به چندین هزار کلمه یاری می رسانند؟» (آدینه 9-108).

در همین نوشته تندتر از این ها هم می رود و صریح تر می شود. می گوید: «دورانی که احمق ها اولند، و تعداد انسان های بی قاعده یی که بساز بفروش ها در ساختمان های بدقواره شان علم می کنند چندین برابر خانه های بی حافظه ی مغز آن هاست. شور دلال ها معنای زندگی را با «حیوانیت سرشت انسان» (که تعبیر را از فلوبر گرفته است) برابر می کند.» (همان آدینه ص19).

این ها کلمات اوست در باره ی این رؤیابینان، و این خانه ی آرمانی کلمه، و این فشار تنهایی و اضطراب و تخریب دوران و درون.
این تنها زیستن و آرزوی خانه ی آرمانی کلمه، یا داستانی زیستن و مردن، درگرایش و کشش، غزاله، گاهی از چشم اندازهای رمان قرن نوزدهم نیز مدد می گرفت. از تولستوی تا فلوبر و از بابتی تا ناباکف هم می کشید. در همین نوشته ی اخیر حتا به سرنوشت «اِما بوواری» هم اشاره کرده بود. خود او با این گونه تعبیرها دمخور بوده. و حالا که خودش این طور تعبیرها داشته، من هم بر همین روال تعبیر می کنم. به نظر من توجه او به موقعیت و تصمیم شخصیت هایی چون آنا کارنین، نیرومندتر از ناگزیری فلاکت بار «اِما بوواری» بود. اگر چه گاه در شوخی های دوستانه و اخوانیات مرسوم، به هم سرگذشتی و هم سرنوشتی خودش با «ناستازیای» داستایوسکی نیز اشاره داشت.
در داستان های خودش هم به ویژه در رمان خانه ی ادریسی ها به رغم تمسک اش به شخصیت «رکسانا» و یا تا حدودی «خانم ادریسی» من او را به «شوکت» بسیار نزدیک می دیدم که بر مرزی از تناقض، مجسم شده است. تناقض یک دوران و یک درون. تناقض بین شفقت عمیق انسانی و بی شفقتی دوران. تناقض رؤیایی بهشتی برای انسان و تخریبی دوزخی باز توسط انسان. برای نمونه به مهر شفافی که در صحنه ی پاشویان خانه ی ادریسی هاست می شود توجه کرد که با چه خشونتی مواجه است. این شفقت انسانی، خواه در سلوکی عارفانه، و خواه در گرایشی عدالت خواهانه، ریشه در آزادمنشی داشت. بی خودی هم در وجود «شوکت» متبلور نشده بود با آن خشونت مهربانانه و زیبایی زمخت، و آمیزگاری جد و هنر که لایه های درونی یک زن شریف و احساساتی و پرشور و قوی را در ساخت زبانی خشونت و لودگی و هزل و دشنام ترکیب کرده است.
اما اگر به این فضای داستانیِ مرگ و حیات، و تعبیرهای داستانیِ فرد و محیط اش اشاره می کنم، از این بابت هم هست که این داستانی زیستن را در او، از دو بابت قابل تأمل می دانم. نخست از بابت تبیین شخصیت او با الگوهای ذهنی و زبانی اش که همه داستانی اند. به ویژه در تصویر موقعیت و رفتار زن. که فاصله می انداخت بین او و دیگران از یک سو، و بین بخشی از درون خود او با بخشی دیگر از وجودش از دیگر سو. که هر دو وجه به صورت آن تنهایی غم انگیز در زندگی و مرگ متبلور بوده، و در جد و هنر مجسم می شد.

دوم از این بابت که پایان غم انگیز این الگوبرداری، به انقطاع آفرینش داستانیِ او انجامید. مرگی داستانی که پایان داد به حیاتی داستانی.
این تناقض، هم تنهایی را در موقعیت اضطراب پدید آورد، و هم چاره ی آن تنهایی را به شیوه ای متناسب با خود بازیافت.

تأمل در این سلوک داستانی، مرا از یک سو به روابط اجتماعیِ غزاله می کشاند، که چاره ی تنهایی را غالباً در سطح نگه می داشت، و از سویی به سلوک ذهنی و زبانی داستان نویسی اش می رساند، که تنها چاره گر تنهاییِ در عمق، یا تنها روشنگر و ادراک کننده ی تنهایی در عمق اجتماعیِ دوران و درون بود.

پس این تأمل، مواجهه با یک دوگانگی، و حتا تناقض است. اولین بار هم که وجهی از این معنا را با او در میان گذاشتم هنگامی بود که در باره ی «انظباط زبانیِ» داستان و شعر و «خانه ی» منضبط کلمات با او صحبت می کردم. حرف از نوشتن خانه ی ادریسی ها بوده و شعر خودم. کشید به وجهی از دوگانگی که در نوشتار و رفتار ما متبلور می شود. وجهی از آن را هم فلوبر در نامه ای یاد کرده است. نوشتار و رفتار نویسنده ای که از یک سو به استقرار و دیرپایی می گراید، و زبان را عرصه ی این گرایش می کند. و از سوی دیگر به گذران روزمرگی دچار است، و رفتار و روابط معمول زندگی را محل بروز آن می کند. یعنی نوشتار عامل و عرصه ی استقرار و مقاومت و دوام می شود، و رفتار عامل و عرصه ی گذرایی و تزلزل و روزمرگی. ایجاب و اقتضای عرصه ی نخست انضباطی دقیق و موزون و متوازن ماندن است. ایجاب و اقتضای عرصه ی دوم گریز از انضباط و دقت و تسلیم به ناموزونی و پراکندگی است. زیرا بیرون فاقد این انضباط است. بیم نویسنده به نظر من همیشه از این است که این عرصه ی دوم عرصه ی نخست را تحت تأثیر قرار دهد، و احیاناً مخدوش کند. حال آن که زشتی و غم انگیزی و ناملایمات عرصه ی دوم از نظر اهل هنر و اهل کلمه باید در افسون عرصه ی اول دود شود و به هوا رود. در این قطعیت نیز غزاله باز با نظر فلوبر هم دل بود، و افسون نجات بخش را به ویژه در هنر رمان می جست که با توازن نیروی پنهان خود به رمان نویسی تعادل می بخشید.

غزاله در داستان نویسی اش، در حد درک و توان خود، به خلاقیتی وفادار و سرسپرده بود که انضباط می طلبید. در مقابل، در حیات داستانیِ معمولی اش بی انضباطیِ محسوسی بوده، که تا حد استقبال از باری به هر جهتی پیش می رفت. حتا اگر جسارت نباشد نوعی اصالت «باری به هر جهتی» که گاه به هزل می کشید. و انسجام درون را ناچیز می گرفت. در این درگیری و دوگانگی دومی سرانجام تکلیف اولی را هم روشن کرد. انسجام درون، انضباط خلاق را هم بر هم بر هم زد. یا متوقف کرد. خلاقیت منضبط قربانی تناقض شد. روزمرگی و اضطراب، پایداری و طمأنینه نوشتن را فرو خورد. آینه ای شد در برابر آن چه گرایش های فلسفی معاصر بدان می گرود. از کمرنگ شدگی تمنای جاودانگی در برابر پر رنگ شدنِ واقعیتِ گذرایی و روزمرگی. اگر چه غزاله نیز از نسل آرمانی نوشتن بود، که کلمه را مسافت شماری در راه جاودانگی می دید و می پسندید. پس خلاقیت را گشایش راه یا مدخلی بر این «خانه» و اقلیم همواره و آرمانی می شناخت و می یافت.

در این جا قصد ندارم از کم و کیف و حدود خلاقیت و انضباط در آثار او سخن بگویم. خوشبختانه در حیاتش از این مشخصه و حدودش سخن گفته ام. تنها تأکید می کنم که این خلاقیت منضبط یا انضباط آفرینش گریِ زبان، در عرصه ی داستان نویسی ما هم یک ضرورت است، و هم هرجا نمودار شود غنیمت است. این انضباط به ویژه از آن بابت اهمیت می یابد که بروز عملی و تبلورش در این ایام بیشتر در داستان کوتاه و نوول بوده است تا در رمان. به خصوص رمان های حجیم بایئ یک بار از این زاویه بازخوانی و ارزیابی شوند. غزاله این انضباط را در عرصه ی رمان تجربه می کرد. این انضباط او را به حرمت کلمه می کشاند که با غصه از بی حرمتی های رفته بر آن سخن می گفت. نگران بود که معنای کلمات از دست برود.

شاید به همین سبب نیز بود که در عرصه ی رمان نویسی، رمان های فلوبر و ناباکف و گاه هنری جیمز بیشتر او را بر می انگیخت. می گفت: «واژه امروز انگار توخالی شده است». «عشق می گویند اما آدم احساس عشق ندارد از کلمات». «درد می گویند اما حس درد ندارد کلمه». همین طور جملاتی دیگر. به همین سبب کوشش او در ادراک و حفظ و حراست معنای واژه در بطن جمله بود. این گونه برخورد و برداشت، گاه نثر او را به بیانی فاخر یا «ادبی» و به اصطلاح «شاعرانه» می کشاند. که البته خودش بیشتر آن را «آهنگین» توصیف می کرد. این که تا چه حد در این انضباط واژه و داستانی کردن آن، توفیق داشت، باز فعلاً مورد بحث من نیست. اما احترام واژه، بیانگر زندگی در عمق است. و او به این زندگی رغبت داشت. و در پی «کشف» آن بود. کشفی در گرو ریاضت. رمزگونگی واژه ها در رمان خانه ی ادریسی ها از همین کارکرد خبر می دهد. که دوست گرامی مان دکتر ستاری تفسیری بر آن نوشت.

در همین جاست که باز آن تناقض رخ می نماید. باری به هر جهتی در سطح، مثل کاربردهای روزمره ی واژه در گفتار، و انضباط در عمق مثل کاربرد آن ها در زبان رمزی داستان و شعر. ترس و شادی، اوهام پوچ و شهود هنری، پس طنز داستانی اش در پرتو درد داستانی اش قرار می گرفت. حال آن که در زندگی روزمره اش معکوس بود. کار به شوخی و هزل و باری به هر جهتی می کشید. تا آن جا که روزمره گی و خستگی بر  آن غالب امد و شد آن چه شد، و تلخی خیامی در دل ما نشست کرد.

اما انتخاب مرگ یا فرجام مقدر زخم های درون، هیچ یک در وضعیت ما که در اندوهِ او که دیگر داستان نمی نویسد نگران خود و نوشته هایمان و انسجام درون مان هستیم، تغییری ایجاد نمی کند. این نوعِ مرگ نیست که ما را به سوگ او نشانده است. این که او سرانجام از درون چندان تراشیده شده باشد، و به آشفتگی کامل رسیده باشد که مرگ درربایدش، یا این که انتخاب سهمگینی کرده باشد تا خود مرگ را دررباید، هیچ یک تسکینی برای ما نیست. دورانی که او تجربه کرد هم چنان ما را در خود فرو گرفته است. مرگ او نیز داستان او و دوذانش شد. آن درخت «جواهرده» بر شیب رودخانه، با آن سنگ بزرگ کنارش، که آخرین نشانه های سبک و سلوک او را در هوای میان شاخه و آب دربافت، استعاره ای خواهد ماند از «موقعیت اضطراب» در درون ما.                          

                                                   منبع: مجله آرش

 

 

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در سوگ غزاله:

شکوفه که بر شاخه ها

ستاره می شود

کسی اجازه ندارد بپرسد

فرق میان فرشته و فاحشه چیست ؟

فحش می دهی چرا ؟

آرام باش ، تو ، عصبانی هستی.

آخر

تن دادگان به طلا

تا

دلدادگان به رؤیا ! ؟

تو ، عصبانی هستی

فکر کن

جنگل با جراحت آن درخت چه می کند ؟

" تبر"  بزند "تنه " ی  او را که "دار شد"

تو ، عصبانی هستی

ببین قمری ها که بر بستر یاس ها مست می شوند

ولی خواهران غمگین مان

با سینه های بریده

بر درختان سیب می شوند

آنها که آرزو هایشان را

در نیمه ی تاریک ماه پنهان می کنند

و نقطه ی پایان "بودن" شان را

خودشان می گذراند.

اما این ها ، این همه خواهر ها

ببخشید

من هیچ نسبتی با ضعیفه های ذلیل ندارم.

آنها که با تق و تق "چرتکه" ، "جمیله" می شوند

تو ، عصبانی هستی.

((علیشاه مولوی))