علیرضا عطاران ـ خانه علی آرام
 

 

  | صفحه‌ی اول سایت |   | صفحه اول ماهنامه |  | آرشیو شماره های ماهنامه|  |  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اول بهار

داستان کوتاه

 

 

فصل اول

جمعه بیستم فروردین احمد احیاء ده دقیقه به هشت از خواب بیدار شد.

شبها اغلب کابوس میدید، سیگار میکشید، زیر چشمها طوق افتاده بود. دختر خالهی او لعیا، منشی دکتر امامی، متخصص زیبایی، کرمی به او داده بود، پیش از خواب آن را میمالید بر کبودیها.

در اداره از همکاران زن میپرسید: «تیرگیها رفته یا نه؟» از قسمت حراست اخطار برایش آمد. احمد کز کرد و با وسوسهی پیری زودرس به تنهایی درگیر شد.

سی و چهار ساله بود. نانآور مادری پیر و خواهری پریشان حواس، آسانسور سوار نمیشد، سرتاسر زمستان صبحانه شلغم میخورد.

از بستر بیرون آمد، پایین رفت و در کوچهی تنگ رنوی زرد کهنهاش را با چند سطل آب شست، برگشت به اشکوبه و صندلی را در ایوان گذاشت. برای خودش چای ریخت و استکان به دست خیره شد به کاجهای روبهرو، دودکشها و بندهای رخت.

مادر در آشپزخانه پیاز سرخ میکرد. خواهرش نيّر کنج سرسرا پشت میز نشسته بود زُل زده به لیوان آب، چهره پُف کرده، بازوها فربه، چشمها غوطهور در غبار.

احمد چای را نوشید. آوای زنگ زیر سقف پیچید، همزمان بر در مشت کوبیدند، احمد از جا جست، در را گشود. مردی ناشناس رویاروی او ایستاده بود، لبخند میزد و چشمهای دریاییاش میدرخشید، کت و شلواری خاکستری اندام ورزیده را قالب میگرفت، نوک سبیل چو گندمی را تاب داده: «آقای احمد احیاء؟ (چون سرفرود آورد. مرد با نیرویی انفجاری او را کنار زد، وارد شد، سر را نزدیک گوش احمد برد. لب های کبود جنبید) وانمود کنید رفیقایم.»

احمد سرفه کرد، بر بازوی او دست گذاشت، عضلهی سخت، زیر کت، با آهنگ قلب میتپید: «چه عجب از این طرفها؟»

مادر بر آستان مطبخ ایستاده بود. ناشناس برای پیرزن دست تکان داد: «کسالت ندارید؟ (رو به اتاق جوان رفت، وارد شد و نزدیک تخت، درون راحتی نشست) در را ببند!»

احمد بیدرنگ اطاعت کرد: «کاری نکنید که مادر و خواهرم آشفته شوند.»

مرد دست را زیر نور دریچه گرفت، نگین زمردین انگشتر او چون حوضچهای نورانی موج زد.

 

فصل دوم

لیلا بصیری به ایوان رفت. در قفس سیمی را گشود، کبوتری سفیدی را بیرون آورد. شست را تکیه گاه پنجههای خمیده و تیز پرنده کرد. موچی کشید و آرام گفت: «پردیس! پری!» سرش را بوسید و او را بر هرهی ایوان پراند.

پدر آن سوی دریچه ایستاده بود، جای کش شلوار را بر کمرگاه لاغر میخاراند، موهای خاکستری گرد چهرهاش پریشان.

لیلا به آشپزخانه رفت. ظرف کرده، پنیر و شیشهی مربای هویچ از یخچال برداشت روی میز زرد رنگ سُراند، چند تکه نان بربری گرم کرد، در استکانها چای ریخت، صدا زد: «پدر!»

پیرمرد، صورت شسته و زلف شانهزده، به آشپزخانه پا گذاشت. کنج دریچه مگسی خود را به شیشه میزند، باریکهای از نور صبح، میز را نصف میکرد، تا کاشیهای سفید دیوار بالا میرفت. پدر صندلی را پیش کشید و نشست: «دیشب کمرم درد میکرد.»

«کهنهی آب جوش یادت رفت؟»

پیرمرد سه قاشق شکر در استکان ریخت، چای را به هم زد.

دختر هشدار داد: «این قدر شکر نخور! آمریکاییها میگویند سه گرد سفید خطرناک.» مرد کنج لبهای باریک را با نفرت لرزاند: «بله میدانم. نمک، هروئین و شکر. من چای شیرین دوست دارم (لقمهای نان و پنیر خورد) مربا دارد تمام میشود.»

«جمعه سوپرها تا ظهر بازند. میروم خرید.»

پدر پشت گوش را خاراند: «من هم میآیم.»

لیلا انگشت اشاره را به تهدید جنباند: «نه، دراز بکش!»

«چشم خانم بزرگ! کم کم بدنم کرم می گذارد.»

«تازه عمل کرده ای! بگذار دوران نقاهت تمام بشود.»

پدر استکان را روی نعلبکی کوبید: «اگر مادرت زنده بود... خوب... دست کم غر می زد.»

لیلا خرده های نان را از روی میز جمع کرد: «خدا بیامرزدش (سبدی حصیری برداشت. مانتو و روسری آبی به سر بست و پیش از خروج از خانه داد کشید) هوای کبوتر را داشته باش!»

بیست و هفت ساله بود، در آرایشگاه شغلی داشت؛ سر زنها را میپیچید، کوتاه میکرد و رنگ میزد. گفتگوها به هم شبیه بود، لیلا پراکنده میشنید: «مو طلاییها مریلین مونرو.»، «قد صد و هفتاد.»، «ماتیک قرمز باز مد شده.»، «های لایت کن عزیز دلم!»، «پرستو ویزا گرفته.»، «زیر پارافین وای چه عرقی کرده بودم.»، «کفش طلایی؟ نه! مال زنهای امل است.»، «من از مروارید خوشم میآید، فقط مروارید.»، «شهرزاد دست آخر زایید؟»، «دختر، با خودش مو نمیزند، چشم عسلی و تو دل برو.»، «لباس جیپسی به من میآید، البته با موی سیاه.»

حقوق لیلا چشم گیر نبود، اما با انعام خرج خانه را درمیهآورد، هیچ وقت آرایش نمیهکرد. صورت شکیل بیضی و چشمهای خوش حالتی داشت، زنها میگفتند: «لیلا جون! (پکی به سیگار میزدند) تو دختر نازی هستی، باور کن! کُوپات حرف ندارد.»

لیلا ساکت بود، بیلبخند مثل فرفره کار میکرد ، ساعت که شش ضربه میزد از آرایشگاه بیرون میآمد. اسمش را گذاشته بودند «سیندرلای ساعت شش.»

وارد خیابان اصلی شد، رفت باغ ملی، نیم ساعتی قدم زد، روی نیمکت چوبی نشست، سبد را به پشتی آویخت، دستها را گشود، خیره شد به آسمان و پارههای ابر. ساعت مهد کودک بهشت ده ضربه نواخت. مردی نزدیک او نشست. دختر نیمخیز شد، چشمهای دریایی مرد میانسال درخشید: «لیلا بصیری؟!»

دختر نشست: «چرا راحتم نمی گذارید؟»

«گوش کنید!»

«دلم میخواهد جمعهها تنها باشم.»

مرد روی زانو دست گذاشت. از بین شاخ و برگها خورشید میتابید. انگشتری سبز فام چون حوضچهای نورانی بر انگشت او میلرزید. دختر نفس تازه کرد.

 

فصل سوم

 

احمد به دیوار تکیه داد: « شما مرا می شناسید؟ مرتکب جرمی شدهام.»

مرد خندید و یک دندان کرسی او با برق طلا درخشید: «خبری برایت دارم (احمد لب تخت نشست. مرد انگشتر را نوازش کرد.) حوادث آینده را نشان می دهد.»

«شما چه کاره اید؟»

 «غیب دانم پسر.»

«چرا آمدید پیش ما؟ دانستن آینده لطفی برایم ندارد.»

مرد زمزمه کرد: « اقامتگاه فعلی من مشرف است به کوچه شما؛ نمی توانم زیاد در جایی بمانم، باید دنیا را بگردم، چند باری از دریچه تو را دیدهام، همیشه خستهای! پریروز داشتم نیمرو درست میکردم، آمدی پیش چشمم، در روزگار شما غیبگوها طالب ندارند، احساس ملال میکنم، کتاب میخوانم، مجله ورق میزنم، نوار آواز گوش میدهم یا مینشینم پای اخبار تلویزیون. دلم میخواهد برگردم به سالهای خوب گذشته. احمد تکیه داد به بالش، یک بری لمید: «خب بقیهاش!؟»

«طالعت را در این چیز دیدم (انگشتر را بالا آورد) زبان هم را نمیفهمیم. دیشب از زور بیکاری رفتم سینما، بستنی قیفی خوردم با سه کورس تاکسی برگشتم خانه.»

احمد پشت گوش را خاراند: «در سرنوشتم چه بود؟»

« از امروز تا هفت روز دیگر میرسی به آن نیمه جدا شدهای که تو را کامل میکند.»

احمد روتختی را صاف کرد: «نیمه جدا شده؟ سر درنمیآورم.»

از روز الست هر نفسی، یک قرص کامل بوده، بعد نصف شده، اجزا اینقدر در کیهان میچرخند تا به هم برخورد کنند و باز یکی شوند.»

احمد لبخند زد: «چه جالب! خب نیمه من چه جوری ست؟»

مرد به سقف خیره شد: «همزاد تو دختریست با صورت بیضی و چشمهای سیاه.»

«چطور هم را می شناسیم؟»

مرد انگشتر را یک دور چرخاند: «مثل کاه و کهربا.»

برخاست، از اتاق بیرون رفت.

مادر سینی چای به دست با ناشناس رویارو شد: «به همین زودی تشریف میبرید؟ خواهش میکنم چای میل کنید!»

مرد در خروجی را گشود: «خیلی کار دارم.»

احمد پیاش دوید: «چه روزی او را می بینم؟»

مرد پلهها را پیمود، در پاگرد ایستاد، سراپای او را غبار پوشانده بود. تنها انگشتر شعاعهایی سبز رو به سقف تار میفرستاد، سر فرو انداخت: «بیست و هفتم فروردین.»

پایین رفت و در تاریکی راه پله ناپدید شد.

 

فصل چهارم

 

لیلا ظهر به خانه برگشت، با کلید در را گشود و سبد خالی را زمین گذاشت. ابر آسمان را می پوشاند، گاه قطرهای باران به شیشه می خورد. در ایوان، پدر کبوتر را می گذاشت درون قفس. دست های لیلا می لرزید، اندرونهاش منقبض بود، رفت به دستشویی، صورت مرطوب را شست و عق خشکی زد، چهره پریده رنگ را در آینه نگاه کرد، چشم های سیاه دو دو می زد و چانه می لرزید. بیرون آمد و سر را تکیه داد به دیوار.

پدر وارد اتاق شد، لیلا رو به او دوید. سر بر سینهاش فشرد و زیر گریه زد: «در باغ ملی مردی ناشناس حرفهای عجیبی به من زد.»

پدر، دختر را به نیمتخت برد، نشستند: «حالا تعریف کن!»

«چشم های ترسناکی داشت، ادعا می کرد آینده مرا دیده است.»

پیرمرد خندید: «عقل درستی نداشته، فکر کردم کسی اسباب زحمت شده!»

«چند جمله گفت بعد پشت درخت ها محو شد، سر تا پایش خاکستری بود.»

«آدرس تو را یاد گرفت؟»

«تا هفته بعد آرامش پیدا می کنم، وقتی بیست و هفتم فروردین آمد و گذشت.»

 

فصل پنجم

 

ساعتی پس از نیمه شب، احمد احیاء در سرسرای خانه قدم میزد و سیگار میکشید. مادر و نیّر غرق خواب بودند. برابر آینه رفت و به چهره خود نگاه کرد، در نیم روشنایی حالتی دوگانه داشت، چشم های گود افتاده، مایوس و مشتاق. پک محکمی به سیگار زد و اندیشید: «دو پاره جدا، عجب حکایتی ست! اما به دل مینشیند.» تا سحر مژه به هم نزد، چشمهایی سیاه و چهرهای شکننده پیش نظرش میآمد و محو می شد. کهیر زده بود، تاولها را با شانه میخاراند، تبسم میکرد: «اگر بیایی! ای دختر رویاها! خدایا چرا باور کردم، احمق ازرق چشم! از چه دخمهای پیدا شد؟ حرفهایش سراسر دروغ بود. فردا میروم خواستگاری دوشیزه اردکانی مربی مهد کودک اداره، نیمه و همزاد مفت چنگ آن دیوانه، شر و ورهای کتاب در زندگی واقعی هیچ معادلی ندارد. اتوبوس سوار می شویم، ناخن میگیریم، حمام میرویم، میخوابیم، با زنگ ساعت از جا میپریم . این طوری ست که پیر میشویم. چرا خودم را رنج میدهم؟ من صورت بیضی و چشمهای سیاه نخواستم، ارزانی عزراییل.»

 

فصل ششم

 

لیلا بصیری کنار دریچه ایستاد، چراغ های شهر را زیر بارش پیگیر نگاه کرد. بر پشت بام مجاور دو گربه از ته گلو غر می زدند، برای دعوا در کمین بودند. ساعتی از دور زنگ زد، چراغ اتاق روبرو روشن شد، دختر دبیرستانی همسایه، کتابی برداشت، ضمن رفتن و برگشتن در طول اتاق، غرق خواندن شد. لیلا چشم ها را مالید، رفت و با ماست چکیده دوغ درست کرد، بی وقفه نوشید: «فایده ندارد. آن شیطان مرا وسوسه کرده. هوا گرفته، بعید نیست تا صبح ببارد. حتی اسمش را می دانست «احمد... » در این شهر بی در و پیکر هزارها احمد هست، کجا دنبالش بگردم، تا چشم چپ کنم دخترها غرش می زنند، با آن تویوتاهای نقرهای ترمز میکنن پیش پایش، خدا کند خوش تیپ نباشد، پسرهای خوش قیافه مثل ماهی لیز میخورند. کسی را میخواهم که با او درد دل کنم، نیمه جدا شده، کاش به من شبیه نباشد، صورتم را دوست ندارم، سبزه بهتر است (لب زیرین را گاز گرفت) جدا احمقم، ناشناسی چشم دریده میآید و روی هوا حرف میزند من هم فورا نقد میکنم میگذارم توی جیبم (باز به پنجره نزدیک شد) خب فرض کنیم زیر یکی از همین سقفها خوابیده، نه، نمیخواهم! سر به تنش نباشد!»

 

 

فصل هفتم

 

احمد احیاء در طول هفته پریشان بود. پروندههای اداری پیش رویش گشاده میماند، ارقام و واژهها درهم میشدند، از پوشه میگریختند، با وزوزی زنیور آسا دور مهتابی، زیر سقف سفید میچرخیدند. چند باری کتبا به او اخطار شد، احمد بیاعتنا از اتاق تنگ بیرون میزد و پناه میبرد به ایوان پشت بنا، سیگار میکشید، عبور سواریها را در شاهراه تماشا میکرد، به سرعت باد می گذشتند، پنجه در موها فرو میبرد: «اگر تصادف کنند؟ چه فاجعهای! برای عابران پیاده باید به فکر پل بود. (شانهای بالا میانداخت) اصلا به من چه؟ کارمندی عادی که باید در جا بزند (نگاهش اتفاقی پی یک سواری می رفت) شاید حامل آن دختر است، کجا می رود؟ سر میعاد؟ (چشمهای خوابگرد، با فروزشی سودا زده میدرخشید. پاشنه بر ته سیگار میکوبید)

خدایا نجاتم بده! گفت اسمش لیلاست. از کجا پیدایش کنم، سر راه زنها بایستم بپرسم چه نامی دارند؟ ای کاش خودش به زودی از پلههای اداره بالا بیاید، در را باز کند، بگوید: «سلام! احمد منم لیلای تو! بیا از این جای دلگیر بیرون برویم! قفس اداره و خانه را ترک کنیم. دستت را بده با هم بدویم وسط گل ها و درختها! در اعماق جنگل سبز.»

آرام برمیگشت به اتاق و در پروندهها سر فرو میبرد.

 

فصل هشتم

 

وسط هیاهوی زنها ، لیلا لولههای رنگ را در هم میآمیخت، بوهای تند او را به سرفه میانداخت، سرگیجه داشت.

«عزیزم! ماهاگونی و بور، با یک نوک قاشق فندوقی، دلم میخواهد موهایم بشود رنگ غروب آفتاب. (چینهای کنج لب خانم فلاح با لبخند عمیقتر میشد، ادامه میداد) کامی امسال دکتر میشود، عید رفتیم ویلای محمودآباد، حتی یک روز آفتاب نبود.»

«بلوز شما شومیر نیست؟»

«نه از همین جا خریدهام، فکر کننم گاندی، یادم نیست.»

«شوهرم دو تا قناری داشت، امروز هول کردم، دیدم یکی از آنها افتاده کنج قفس، ماندهام به او چی بگویم.»

لیلا داد کشید: «نه! (همه برگشتند، سراپای او را نگاه کردند، دختر تا بناگوش سرخ شد، زیر لب نالید) بیا! بیا مرا ببر! پدر میگوید احیاء یعنی زنده کردن، پروازم بده! زندهام کن!»

رفت آبدارخانه، استکانی چای نوشید. دو ساعتی از ظهر میگذشت، ساندویج شامیاش کنج یخچال ماسیده بود، اشتها نداشت، احساس تشنگی میکرد.

شبپرهای خرد روی ساعد او نشست، تلنگری بر بالش زد، پایین افتاد و در جا مرد، زانوهایش لرزید و نجوا کرد: «آخ! چرا کشتمش؟»

 

فصل نهم

 

صبح جمعه بیست و هفتم فروردین، احمد پس از بیخوابی گسسته، برخاست و دست و رو شست. باران میبارید. چراغهای آشپزخانه و تالار روشن بود. بر میز سه کنج دیوار نیر سر نهاده بود و موهای زبر، پراکنده بود بر سطح براق.

احمد به مادر رو کرد: «چی شده؟ حالش خراب است؟»

«سر تا سر شب مینالید، صبح که بیدار شد کف از دهنش میآمد.»

«دارو هایش را نخورده؟»

«قرصهای صورتی تمام شده است.»

«نسخهاش کو؟ تا بروم دواخانه شبانه روزی.»

لباس عوض کرد. مادر هشدار داد: «با شکم خالی نرو!»

استکانی چای نوشید. دگمههای کت را بست و از پلهها پایین رفت.

مادر بر آستان در ایستاده بود، نگاهش میکرد.

وسط پاگرد، در نیم روشنا، چشمهای دریایی ناشناس به یادش آمد، نرده را گرفت: «در داروخانه؟ بعید نیست.»

پشت فرمان نشست، باران میسرید بر شیشه سواری.

 

فصل دهم

 

پدر از ایوان تو آمد، سراپا خیس و کبوتر به دست: «گربه بالش را زخمی کرد.»

لیلا پیش دوید، لنگه جوراب سیاهش پایین سرید و حلقه زد دور مچ: «قفس را نبسته بودی؟»

«صبح پراندمش سر دیوار.»

لیلا پرنده را روی میز گذاشت، جراحتی کنج بال داشت، خون روی پرهای سفید نشت می کرد. لطمهای به گونه زد: «باید بروم از دواخانه پماد بگیرم.»

پیرمرد به میز تکیه داد: «تا گربه پرید فهمیدم، عصایم را برداشتم، روی کمرش کوبیدم. از زور درد ول کرد.»

لیلا انگشت را بر پشت کبوتر سراند: «پردیس! پری! عزیزم! میدانم چقدر درد میکشی اما از خطر جستهای.»

پرنده پنجههای مرتعش را بر میز سایید، پلکهای زیر را حایل چشم کرد.

لیلا بارانی پوشید و روسری آبی به سر بست، در را گشود: «زود برمیگردم.»

پدر فریاد زد: «مواظب باش!»

دختر پایین رفت.

 

فصل یازدهم

 

رنوی احمد برابر «داروخانه ایران» ایستاد، جوان پیاده شد، رو به در شیشهای رفت، آن را گشود، کف مرطوب کفشها را بر زمین کوبید، چراغ – مهتابیهای سقفی بر روپوشهای سفید فروشندهها پرتویی چرکمرد میانداخت، پشت جعبه آینهها، در آمد و رفت بودند، احمد نسخه را بر شیشه سراند. جوانی عینکی آن را برداشت و نگاه کرد: «فعلا موجود نیست.»

«کجا بروم؟»

«نمیدانم.»

احمد دور و بر را پایید، مردی میانسال به ستوان تکیه داده بود، ریشهای جو گندمی را نوازش میکرد. خانمی جوان برای دخترکی صورتی پوش، آدامس نعنا میخرید. زنی سالخورده چند قلم دارو را در کیسه میگذاشت. مردی سرخگونه در را گشود و پرسید: «دوچرخه ثابت دارید؟»

صندوقدار سقف را نگاه کرد: «میدان ونک»

احمد دور داروخانه گشتی زد و بیرون رفت، ماشین سوار شد، راه افتاد، رو به بزرگراه چمران، از برابر شهر بازی باران گرفته گذشت، در سرازیری، سواری سرعت می گرفت، پیچ رادیو را گشود، مردی بذله گویی میکرد: «ازدواج کنید! ای جوانها! از چه میترسید؟ من و خانمم سی سال پیش وقتی عروسی کردیم، روی روزنامه مینشستیم، اما حالا شکر خدا (لحظهای مکث کرد) روی مجله مینشینیم.» خندهای جمعی به گفتار او پایان داد. احمد روی گاز پا فشرد، از عرض جاده خیس، زنی میگذشت، روسری آبی رنگش در باد موج میخورد، دور و بر را نگاه نمیکرد، راست میرفت رو به کاجستان. احمد روی ترمز پا فشرد، احساس کرد پیوندهای قلبش با اعضای دیگر گسست. حجمی در حال انفجار روی دندهها میکوبید. فرمان را پیچاند، ماشین بر آسفالت خیس نیمدوری چرخید، در گردش، به جدول برخورد، بالا جهید، تنه درخت کاج را نشانه گرفت. جیغی زنانه فضا را پر کرد، با تک تک اجزا مرد درمیآمیخت. سپر جلو؛  درخت را خم کرد، پیکر احمد فراجست و سر به سقف خورد، پیشانی روی قوس فرمان فرود آمد، صدای ترک خوردن جمجمه در مغزش پیچید، دست لخت را بالا آورد، خون نیمگرم کفش را پر کرد، تا آستین سرید. سرمایی از کف پا، نرم نرم، پیکرش را پیمود، پلکها روی هم افتاد و به رویایی خوش فرو رفت، در جنگل کاج با سبکبالی میچرخید، دست میزد به سر شاخهها، قطرههای پاک درخشان سراپایش را میشست و فرو میچکید بر خاک ترد.

 

فصل دوازدهم

 

لیلا پماد را در جیب مانتو فرو برد، از داروخانه بیرون آمد، تاکسی سوار شد، در نیمههای بزرگراه ماشین پنچر کرد، تا حوالی شهر بازی نفس زنان رفت، سراپای او خیس شد، وسیلهای گیر نیاورد، بال زخمی کبوتر پیش نظرش میآمد، در مسیر روبرو تاکسیها پایین میرفتند. از عرض بزرگراه گذشت، به باغچه رسید، تند فرود آمد، دور و بر را نگاه نمیکرد. سپر سواری زرد با زانوی او مماس شد، چرخی زد و ثقلی تصورناپذیر پاهای او را کوباند، ساقط شد و استخوان جمجمه خورد به جدول گلکاری، زیر سنگینی حجم تیره، نیروی حیاتی خود را از درون تک تک اجزا با جیغی بلند بیرون ریخت. بخاری ولرم، کالبد او را ترک میکرد. نرم نرم میبارید. قرص آکساری دو نیمه، پیش چشمهایش میچرخید، سفید و صورتی. نیمهها به هم نزدیک شدند، خطوط مضرس ریز پیوستند و قرص کامل شد.

 

مرداد هفتاد و دو

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داستان های دیگر نویسنده: