علیرضا عطاران ـ خانه علی آرام
 

 

  | صفحه‌ی اول سایت |   | صفحه اول ماهنامه |  | آرشیو شماره های ماهنامه|  |  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

   

 

 

 

 

غزاله علیزاده

به روايت دیگران

 

 

 

رضا براهنی در مراسم به خاک سپاری:

«زني در چهارراهِ جاذبه‌هايِ بي‌بديلِ حسي كه پرده‌هايِ رنگينِ چشم‌هاي‌اش را بر واژه‌هاي وصف‌هاي‌اش از آدم‌ها و جهان مي‌كشید و كودك‌وار الفت و دوستيِ اشياء و پرنده‌ها و پروانه‌ها را مي‌طلبید؛ تقاطع حساسيت‌هايِ درمان ناپذيرِ كشش به سويِ زيبايي‌، مرگ عشق‌، شوريده‌گي و تاب ناكسيِ كلماتِ آهنگين‌، كه بر همه‌يِ آن‌ها آزرم،‌ نجابت و بداهتي شاعرانه موج مي‌زد؛ مهرباني هولناكِ مادرزادي كه پناه مي‌داد‌؛ صدايي كه از نوازشِ سيره‌ها بر مي‌خاست و شنونده را تسخير مي‌كرد و مرد يا زن يا هر كسی كه آن صدا را مي‌شنيد؛ مي‌گفت اين زن چه آيتي از شهود و جاذبه‌يِ  شهود است كه حتا اگر چشم‌هاي‌ات را ببندي باز هم آن طراوت به بداهت در پيشِ روست.»

<><><><><><><><><><>

 

سیمین بهبهانی:

«غزاله را خوب می‌شناختم و به سبب نوشته‌های روان و پر بارش، به سبب لطف بی‌شائبه‌ای که به من داشت و به سبب نازک آرائی آهوانه و چشمان جاودانه‌اش دوستش می‌داشتم

<><><><><><><><><><>

 

 

 رضا قاسمی:

«بی‌گمان غزاله علیزاده از این تک صداهای دلگرم کننده - هم آنجا و هم اینجا ـ باز هم شنیده بود. یکی دو نقدی هم بر کارش نوشته شده بود، اما همین!

در این سفر به پاریس به دعوت یداله رویائی در جلسهای شرکت کرد که در محل انجمن زبان فارسی بر گزار میشد. بیست نفری آمده بودند تعدادی که برای آن محل کوچک پر بدک نبود. وقتی رویائی - که در جریان نقطه نظرهایم در باره خانه ادریسیهابود ـ از من خواست تا صحبت را شروع کنم، غریزهای اساسی مرا بر آن داشت که بپرسم: چه تعداد از آن جمع کتاب را خوانده است. وقتی معلوم شد که هیچکس نخوانده است،  یک لحظه نگاه ما با هم تلاقی کرد؛  با سرعتی حیرتانگیز نگاهش را دزدید مبادا کسی به پیامی که در این نگاه بود پی ببرد. بزرگوانه خودش پیشنهاد کرد قصهی کوتاهی بخواند. خواند و سروته قضیه بهم آمد، اما این تصویر در ذهن من ماند. گوئی در آن نگاه کوتاه میگفت: «پس در تمام آن سال‌ها که من این رمان را سنگ میزدهام؛ کشکم را میسابیده‌ام

<><><><><><><><><><>

 

فرخنده حاجیزاده:

«... در وصیت غزاله هیچ نفرتی از زندگی دیده نمیشود غزاله میگوید: «خستهام برای همین میروم، دیگر حوصله ندارم، چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه تاریک، من غلام خانههای روشنم

<><><><><><><><><><>

 

 

سیمین دانشور:

«غزاله علیزاده و اینکه سرطان سرتا پایش را گرفته؛ قصهای نوشته به نام: «متبرک باد خلیفه بودن انسان بر زمین، متبرک باد

<><><><><><><><><><>

 

 

نیره توکلی:

«زندگی پر فراز و نشیب غزاله علیزاده و تاثیر آن در داستانهایش بخوبی مشهود است. جدایی از شوهراولش، پذیرفتن دختری از بازماندگان زلزله بویین زهرا، تجربه‌هایش از فرانسه و ... همگی بر داستان‌های او تاثیر گذاشته است.

غزاله همواره در پی بازآفرینی زنی زیبا و زمینی است که به مرگی پیش‌رس و غیرعادی می‌میرد. از همین رو زمانی که مبتلا به سرطان شد، خودش نیز به داستان‌هایش پیوست

<><><><><><><><><><>

 

 

منصوره اشرافی

«نام غزاله علیزاده برای من همیشه با خاطرات دوران نو جوانی پیوند خورده است. اولین بار او را هنگامی شناختم که دبیر ادبیاتمان؛ در ساعات پایانی کلاس در کیفش را باز کرد و مجلهای را بیرون کشید و گفت : خب بچه‌ها حالا میخواهم داستانی را برایتان بخوانم از غزاله علیزاده که سالها پیش شاگرد من بوده. آن موقع‌ها غزاله علیزاده برای من در حکم یک رویای دست نیافتنی جلوه می کرد، رویایی که در آن زمان آروز کردم ایکاش به جای او بودم. با خودم میگفتم آیا روزی من هم مثل غزاله علیزاده خواهم شد؟ ... غزاله علیزاده برای من یک سمبل بود. سمبلی از آرزوها و رویاها...»

<><><><><><><><><><>

 

 

حسن میرعابدینی:  

«غزاله علیزاده نویسنده‏ای رویابین بود که حس خود را در پرده‌ی وصف‏هایی رنگین بروز می‏دهدشخصیت‏های مجموعه داستان «سفر ناگذشتنی» او، در رویای فرار از دل‌تنگی‏های تسکین‏ناپذیر، به سیر و سلوکی اشرافی برای رسیدن به خوشبختی می‏پردازند.اشتیاق آنان برای پیوند با طبیعت آغازین و سرچشمه‏های جادویی حیات، صبغه‏ای عرفانی به داستان‏ها می‏بخشد

<><><><><><><><><><>

 

 

محمد مختاری:

در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد.

                                                               «بوف کور - صادق هدایت»

«قصد القای تشابه ندارم، اما این تقارن گویایی است که ادبیات داستانی ما با چنین تامل و سلوکی اغاز شده است. شکلی از تنهایی و اضطراب که تنها در حیات داستانی میتوانسته است؛ وجود خود را مجسم کند و سرانجام نیز در مرگی داستانی این داستانی زیستن و داستانی مردن از مشخصه‌های سلوک غزاله است

این در حقیقت سلوک رویا بینان تنهاست، که مرگشان نیز یادآور دلمشغولی‌های همیشگی زندگی آنهاست. این زندگی و مرگ داستانی مبنای جهانبینی تراژیکی است که تنها در خانه شعر و داستان و هنر؛ روشنای آرامبخشی مییابد و هنگامی که این خانه و پناهگاه هم نا امن میشود، دستخوش اضطراب و آسیب میماند، آرامش بکلی بهم می خورد. شاید این سلوک و این جهانبینی تراژیک به نشانه این است که زندگی اجتماعی دوران ما، از ادراک و همدلی و همرازی و همراهی با آن؛ در بسیاری از مراتب و مدارج فارغ و حتا بیگانه مانده است. یا مجال رابطه و همدلی و همراهی با آن را در مراحل مختلف پیدا نمیکرده است. یا این مجال را از او دریغ میداشته و سلب میکردهاند و شاید بهمین سبب داستانی زیستن و داستانی مردن - در وجوه گوناگونش ـ سر نوشت اهل قلم شده است. اهل قلم و اهل هنر  و اهل فرهنگ که حتا خودمان هم تا وقتی زندهایم، متاسفانه به خودمان نمیپردازیم یا نمی توانیم بپردازیم. و یا نمی‌گذارند بپردازیم. در نتیجه کم به فکر اضطراب هم‌ایم و هنگامی که تنهایی به جدائی کامل انجامید؛ تازه میفهمیم که یکی دیگر هم رفت - یعنی باز (ناگه شوی خبر که جام شکست) حال آنکه (ناگه) قیدی برای دیگران هم هست، در حالیکه اهل علم بیش از هر کسی از موقعیت خود با خبرند  یا انتظار میرود که با خبر باشند

 

 

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه