علیرضا عطاران ـ خانه علی آرام
 

 

   | صفحه‌ی اول سایت |   | صفحه اول ماهنامه |  | آرشیو شماره های ماهنامه|  |  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

 

   

 

خانه ادریسی ها

بخش سوم رمان

 

خانم ادریسی ، درون راحتی مخمل، رو به باغ نشسته بود. رومیزی سبزی را گلدوزی میکرد. از زیر انگشت‌هایش، گل‌های شش پر عنابی، پر طاووسی و زنبقی بیرون میآمد. دوزندهای ماهر بود.

لقا پیراهن بزمک بلند و سرپایی سفید پاشنه چوب پنبهای پوشیده بود، پوست انگشتها چین خورده از آب گرم حمام. موهای خیس را بافته بود، ته بافه را فکلی صورتی بسته بود. بعد از صبحانه ورزش میکرد؛ سی دفعه پاها را میبست و میگشود و سر را پایین میآورد، بین دو پا میجنباند. با دستهای گشاده، جست زنان طول اتاق را میرفت و برمیگشت. خودش به این کار میگفت حرکت پروانهای. روی کمر میچرخید. عضلات شانهها را منقبض میکرد. با هر تکان پستانها بالا میجهیدند، در فضا بیتکلیف، منحنی چپ و راست را لرزان سیر میکردند. نفس عمیق میکشید، ناف او آماس میکرد؛ مثل نوزادان. گاه برابر آینه، دستی به آن میکشید و لبخند مرموزی میزد. لحظهای فکر میکرد زندگی زیباست. به کبوتران دانه میداد.

یاور سنگفرشهای باغ را با جاروی دسته بلند میروفت. سیگار خاموشی کنج لب داشت. فواره را باز کرد. گوش به آواز آب داد. پیش پاهایش چند قمری، با گلوی باد کرده پرها را روی سنگفرشها میکشیدند. کوبه در صدا کرد.

یک تقه، بعد سه تقه.

جارو را انداخت و رنگ باخته، رو به سرسرا دوید، در تالار را گشود، زانو زد و دست بلند کرد: «خدا به ما رحم کند!»

صدای بانوی پیر لرزید: «آمدند یاور؟»

پیرمرد سر را پایین آورد. لقا فریادی کشید و گوشههای دامن را در مشت گرفت. ساقهای زمخت و زانوهای سرخ پیدا شد. یک لنگه سرپایی او درآمد: «من خودکشی میکنم.» نیم خیز، پاها گشوده، گریه کرد و قطرههای اشک تا نوک بینی او جاری شد. پلکها را به هم زد. مردمکها فراخ شده بودند. باز در زدند. وهاب با جامه خواب از پلکان پایین آمد. موهای او آشفته بود. طرهای به هم چسبیده، نشان بدخوابی و رویاهای پریشان، راست بر فرق سر ایستاده بود. بند ردای راه دار ابریشمی را بست: «نوبت ما هم رسید. سعی کنید نشانی از ترس در شما نبینند. (رو به کتابخانه رفت. دستی به عطفهای چرمی کشید) این ها را تاراج می کنند.»

بانوی سالخورده گفت: «بروید در را باز کنید!»

وهاب در آینه به سراپای خود نگاه کرد، چشمهای او هراسان بود، موها را با دست صاف کرد: «سر و وضع من خوب نیست.»

یاور دکمه کت را بست: «آنها کار به ظاهر ندارند. سیل آمده پشت خانه.»

خانم ادریسی سر برافراشت: «اصلا خودم میروم.»

در راهرو را باز کرد. نسیم سردی تو آمد. از پلکان حیاط بیرونی پایین رفت. قطرههای شبنم روی خوشههای یاس، نرم نرم، بخار می شد. از سوزنکهای کاج آب می چکید. کلون در را گشود، دسته را کشید، سرد و خیس بود. از شکاف باریک، چهرههای آفتاب سوخته دو جوان پیدا شد. آن که کوتاهتر بود شانه را به در فشار داد. وارد حیاط شدند. یک تاش سدری خاک و خلی و چروکی تن آنها بود، دست روی ماشه دهتیر ، موها در هم تنیده، به زبری ماهوت پاککن. بر پشت لب، چانه و گونهها، کرکهای نرمی رسته بود. چشمهای مغرور را به بنای عظیم خاکستری دوختند. خانم ادریسی همپای آنها نگاه کرد؛ شیروانی پوسته پوسته، سنگهای غبار گرفته، دودکشها و بادنماها، دریچههای قهوهای و پردههای تور. خانه غریب مینمود، انگار که از سالها پیش آن را فراموش کرده بود.

آتشکارها پوزخند زدند. آن که جلوتر ایستاده بود گردنی لق و نازک داشت، مثل دم آلبالو. دومی کوتاه و عضلانی بود.

جوان ترکهای نگاه به پنجههای ساییده پوتین خود کرد: «اینجا چند نفر زندگی می کنند؟»

خانم صدا را صاف کرد: «چهار نفر. عیبی دارد؟»

آتشکار دوم پا را به چوب بست کوبید: «یادتان باشد! فقط ما سوال می کنیم.»

شانههای بانوی پیر آویختهتر شد و شال را روی ساعد کشید: «سوال کنید! حرفی نیست.»

جوان لاغر رو به او کرد: «چند اتاق دارید؟»

خانم ادریسی با تردید گفت: «فکر کنم حدود بیست تا.»

هر دو خندیدند. آتشکار چهارشانه پرسید: «از کی اینجایید؟»

خانم ادریسی سر برافراشت: «از چهار نسل پیش.»

«پس چرا نمیدانید چند اتاق دارید؟»

خانم تبسم کرد: «به فکر آن نبودم، اتاق برای زندگیست، نه شمردن.»

جوان کوتاه قامت گفت: «بی توضیح اضافی! (گامی به پیش برداشت) میرویم بازدید.»

رو به عمارت رفتند. صدای برخورد چکمهها بر پلکان، طنین انداخت. دوش به دوش وارد شدند. لقا سرک کشید و به اتاق پشتی دوید. وهاب لباس خانه را سریع عوض کرده بود، دکمههای کت را جا به جا انداخته بود، یک شانه او پهنتر به نظر میآمد. دستها را بر هم نهاد و تکیه به دیوار داد. لبهای یاور بیصدا میجنبید. با ورود آنها عقب رفت.

وارد پذیرایی شدند. به سقف و دیوار ها نگاه دقیقی کردند. جوان لاغر اندام سوت بلندی کشید: «عین سمساریست.»

چارشانه نیم دوری زد، نوک سبیل را کشید: «فقط چهار نفر؟ (دستها را به هم زد و خندید) ما زیر هر چادر چهار نفر بودیم؟»

کوتاه قامت سر تکان داد: «اضافه هم میشدیم. چه روزگاری! دلم اغلب تنگ میشود. احمقانه نیست؟»

دیگری آه کشید: «وقتی سپیده میزد از هر طرف خط افق پیدا بود، پرندههای وحشی روی شانههای ما مینشستند، از سرما میلرزیدیم.»

شانه پهن تابلویی را نشان داد، از بانوی پیر پرسید: «باسمه است یا اصل؟»

خانم ادریسی مکثی کرد: «باید اصل باشد.»

آتشکار برابر آن رفت. روی رنگها دستی کشید: «باسمههایش را دیده بودم. فکر نمیکردم روزی اصلش را ببینم. موجها عجب زندهاند. مرغهای دریایی دسته جمعی پرواز میکنند، درست شبیه ما. ( یکباره جدی شد) تکلیف این چیزها را باید معین کرد. به درد موزه میخورد.»

خانم ادریسی اعتراض کرد: «تکلیف معین کردن برای چیزهای مردم به عهده شما نیست.»

هر دو به قهقهه خندیدند. ترکهای سرخ شد: «باید عرض کنم از وظایف خاص ماست.»

رو به دریچه رفتند . هم شانه ایستادند. در نور روز ابری، کوچک و ژنده بودند. شانه پهن آرنج به پلوی دیگری زد: «باغ بی در و پیکریست.»

جوان نحیف با سر انگشت درختی را نشان داد: «برگهای نقرهای!»

«مال جاهای سردسیر است.»

خانم ادریسی پشت سر آنها رفت: «برای موزه ارهاش نمیکنید؟ دست کم چهل و دو ساله است. سن دختر بزرگم.»

از پشت رختکن کسی گفت: «کاج نقرهای بیشتر از سی سال ندارد.»

آتشکارها سر برگرداندند. شانه پهن پرسید: «این صدای کی بود؟»

خش خشی شنیده شد، تنفسی بریده، نالهای خفیف. شانه پهن سرک کشید. لقا به گنجه چسبید. دستگیره را فشار داد: «نزدیک من نیایید!»

جوان با تعجب به دیگری نگاه کرد، دست روی ماشه فشرد: «چرا؟ مسلح است؟»

لقا به گریه افتاد. از هلال زیر رختکن قوزک پای او پیدا بود. پاشنه چوب پنبهای به زمین کشیده میشد. ترکهای رو به خانم پیر کرد: «مرض مسری گرفته؟»

خانم ادریسی سر تکان داد: «تنفر از جنس مرد.»

هر دو جوان به قهقهه خندیدند. آویزههای نازک جار لرزید. پی نالههای مقطع، صدای سخت سقوطی شنیده شد. شانه پهن پاشنهها را به هم زد: «از ما بدش میآید؟»

در باز شد و عطر عنبر با موجهای کوچک، روبه آنها وزیدن گرفت: «شما قانونا حق ندارید او را اذیت کنید، ما که مجرم نیستیم.»

پرههای بینی وهاب با تنفسی تند لرزید، دست برابر دهان گرفت، اندرونه او از نفرت منقبض شد: «خانه به ما ارث رسیده. باید ویرانش میکردیم؟»

«باید به نیروهای ما پیشکش میکردید.»

«پیش چشمهای دولت نظامی؟ اگر کار سادهای بود شما به کوه نمیزدید.»

«هرکس اراده میکرد میتوانست به نیرو های آتش ملحق شود.»

«به چه قیمتی؟»

«زندگی.»

«خیلی لطف دارید! ما عرضهاش را نداشتیم. تازه چرا؟ دست بالا جای شما را میگرفتیم.»

ترکهای سینه را پیش داد: «باید افتخار کنید!»

«افتخار با مذاق من جور نیست.»

شانه پهن قنداق تفنگ را بین کتفهای او کوبید: «خیلی تنت میخارد؟ بیفت جلو! ما وسایلی برای درمان آن داریم.»

لقا نالهای کرد و از حال رفت. بانوی پیر در گنجه را گشود و ملافهای تا کرده بیرون آورد. عطر یاس فضا را پر کرد. رو به لقا رفت و آن را روی اندام او انداخت. دختر میانسال نفس بلندی کشید. به خواب عمیقی فرو رفت.

آتشکارها دوری زدند. اشکوب پایین را بازدید کردند. خواستند در اتاق رحیلا را باز کنند. وهاب آن ها را کنار زد، دستگیره را نگه داشت: « اینجا متروک است، درش را از بیست سال پیش بسته اند.»

چارشانه سبیل تازه رسته را تاب داد: «ما افتتاح میکنیم.»

وهاب سینه را سپر کرد: «اول باید از روی نعش من بگذرید.»

چشمهای او در تاریکی شعله میکشید. آتشکار ترسید و عقب رفت. بازتاب خشم و سودا او را رم داد. با تردید پرسید: «مگر چه رازی آنجاست؟»

خانم ادریسی توضیح داد: «اسم آن لباسها و عطرها، راز نیست. قضیه عاطفیست. این اتاق مال دخترم بود که جوان مرگ شد. ( ریشههای شال را دور انگشت پیچید) راز مردن او را نفهمیدیم، (نفس بلندی کشید) شاید از غصه دق کرد. ما به یادگار، همه چیز را دست نخورده نگه داشتهایم، حتی چند تار موی او لای دندههای شانه مانده است.»

آتشکار آرنجی به رفیق خود زد، چیزی به نجوا گفت و طوماری از جیب درآورد. کبریت کشید. زیر نور لرزان بندی را به او نشان داد. جوان لاغر سر جنباند. پاشنه بر زمین کوبید و غرید: «فعلا تا کسب تکلیف کاری با آن نداریم.» به سرسرا برگشتند. شانه پهن سقف را نگاه کرد: «چه جای دلگیری!»

زیر شییشه بند گنبدی، کبوتران میپریدن . روی شاخ و برگهای گچبری فضله میگذاشتند. از پلکان پیچ دوشاخه بالا رفتند. در غلامگردش اشکوب دوم، درهای سفید زه طلایی ده اتاق خواب را گشودند. هوای کهنه سنگین از بوی نا بیرون زد. روکش اطلس تختها در نور روز درخشید. تصویر غریب آنها در آینه های غبار گرفته افتاد. در اتاق لقا حولهای خیس روی صندلی بود. شلوار خواب، با پاچههای گشوده، بر دیواره تخت، زیر نسیم وزان از دریچه نیمه باز، ورم میکرد. گوشه میز پاتختی، دفتر خاطرات ورق میخورد. تصویر قدیسهای، نشسته بر تخته سنگ، میان برههای سفید، تنها زینت دیوار بود.

در اتاق وهاب پردههای طاقدیس تخت پس میرفت. در هوا عطر عنبر میگشت. داستان زندگی « گارگانتوا » بزرگ، گشوده، روی زمین افتاده بود. دایره حباب چراغ، بطری آب و قرصهای خواب را روی عسلی روشن میکرد. شانه پهن تو رفت. پادر تخت را تکان داد. گردی از درون پرز های مخمل برخاست: «این به چه درد میخورد؟»

وهاب به در تکیه داد: «حایل صدا و نور است. حس امنیت میدهد.»

آتشکار اخم کرد: «دیگر احتیاجی به آن نیست. (رو به رفیق خود کرد) چیز احمقانهایست، بیا ببریمش به انبار!»

وهاب اعتراض کرد: «بدون این نمیتوانم بخوابم. (اشارهای به میز کرد) قرصها را ببینید! من مشکل خواب دارم.»

پرده را پایین کشیدند. از وسط جر خورد. مخمل سنگین را تا زدند. در ملافهای پیچیدند. بند را برداشتند. مشتی به رف کوبیدند. گلهایی از گچبری طاقچه کنده شد. با سر و صدا بیرون رفتند.

وهاب نشست و سر را بین دو زانو گذاشت. زیر کت پیچازی، شانههای او میلرزید.

ترکهای برگشت و قرصها را مشت کرد، ته جیب ریخت و در را به هم زد و رفت.

یاور به وهاب نزدیک شد. کنار او زانو زد: «آقای وهاب ناراحت نباشید! پرده تازهای میدوزیم.»

چارشانه در را باز کرد: «پرده بیپرده! یا همین طوری میخوابد یا از بیخوابی میمیرد.»

به اتاق بانوی پیر رفتند. صندلی گهوارهای، تاب خوران ناله میکرد. یک ردیف قوطی و شیشه رنگی روی میز بود: عطر یاسمن و بنفشه، پَر پودر زن و برس و شانه طلایی.

شانه پهن کیسهای از جیب بیرون آورد، همه را درون آن ریخت. صندلی میآمد و میرفت. لگدی به پایهها زد. رو به رفیق خود کرد: «تو خوشت میآید؟»

جوان لاغر سر تکان داد: «از این زلم زیمبوها حالم به هم میخورد. (به صندلی خیره شد) دوستش ندارم.»

خانم ادریسی اعتراض کرد: «لازم نکرده شما دوست داشته باشید. از لوازم شخصی من است. عصرها روی آن مینشینم.»

آتشکار شانهها را بالا کشید: «شما که بچه شیرخوره نیستید.»

چارشانه تصدیق کرد: «ابدا موردی ندارد.»

صندلی را برداشت، روی ایوان رفت. آسمان گرفته بود. مه تا نوک شاخهها پایین میآمد. باران می بارید. صندلی را سر دست گرفت، در فضا رها کرد. روی سنگفرشها افتاد و چند تکه شد. دستهها و پایهها شکست. قهقهه زد و با چهرهای سرخ از فشار خنده سر را به شانه رفیق خود تکیه داد. دست روی زانو کوبید.

طومار چرکی را پیش چشمهای بانوی پیر تکان داد. خانم ادریسی طومار را عقب زد: «این خط احمقانه، صندلی برای من نمی شود.»

باران و مه موها و صورت بیرنگ او را محو نشان میداد. به صندلی شکسته نگاه کرد: «وقتی روی آن مینشستم خاطرات خوب گذشته برایم زنده میشد. جای چند دست روی آن بود، مادرم، شوهرم، دختر جوان مرگم.»

سر را به چارچوب پنجره تکیه داد. آتشکارها رفته بودند، درها را به هم میزدند، روی پلهها میپریدند. خانم ادریسی به اتاق آمد. دراز کشید. لحاف را تا شانه بالا آورد. دست را حایل چشمها کرد. 

 

 

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داستان های دیگر نویسنده را

در همین شماره بخوانید.