علیرضا عطاران ـ خانه علی آرام
 

 


      | صفحه‌ی اول سایت |   | صفحه اول ماهنامه |  | آرشیو شماره های ماهنامه|  |  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

 

 

یادداشت دبیر

   

پرونده شماره سوم ماهنامه هم بسته شد. هر آنچه که در باره «غزاله علیزاده» که بایستی نوشته میشد و گفته میشد؛ توی این شماره گردآوری کردم. بدون اینکه قصد خودستایی یا توقع تعریف داشته باشم؛ آماده کردن و تهیه ماهنامه برایم ارزشمند و سودمند است، ضمن این که احساس میکنم حرکت و کاری که آغاز کرده‌ام، در جهت هدفی که دارم است و با هر شماره بیشتر به آن نزدیک میشود.

***

 اینترنت و فضای وب؛ با همه مزایا و سودمندی؛ سه ایراد و عیب بزرگ دارد.

نخست: تولید اندیشه و دادههای اطلاعاتی، در فضای مجازی با سرعت فزاینده در حال افزایش است. انبوه اطلاعات و دادهها با چنان شتابی در این فضای بیکران پرتاب میشود که بخش عظیمی از این دادهها و اطلاعات نه تنها مورد بررسی و خواندن، که حتا مجالی برای دیده شدن نمییابد، و توی فضای بیکران گم میشود.

پس اصلیترین مشخصه و ويژگی ماهنامه همین است، که هر شماره در باره یک نویسنده معاصر؛ ـ اعم از زندگی و بیوگرافی‌اش، انديشه و آثارش ـ و همه کارهای فرهنگی ـ ادبی او در یک جا جمعآوری شود و به شکلی که دسترسی به آن راحت و آسان باشد.

دوم: تولید چاپی از نظر اعتبار عمومی و واقعیت؛ کتبی بوده و هست. اما اینترنت کلامی است شفاهی. به عبارتی فضای وب نوعی از گفتار شفاهی مدرن است. [بی جهت نیست که جامعه ایرانی چنین شیفته اینترنت است و نفوذ عمیق دارد. چون سنت شفاهی از سابقه عمیقی میان جامعه ما و مردم دارد.] و این بزرگترین عیب کار است، چون کمترین اعتبار یک نوشته چاپی؛ در ماندگاری آن است و اینکه پس از چاپ دیگر نمیتوان مطالب آن را کم و زیاد کرد. پس کسانی که به انتشار نشریه چاپی میکنند؛ دقت بیشتری میکنند.

[تلاش دارم مطالب ماهنامه کم از نشریه چاپی نباشد، بعد هم سعی خواهم کرد پایان سال؛ ـ اگر تا آن زمان ماهنامه منتشر شود ـ گزیده‌ای از مطالب دوازده شماره را بصورت چاپی منتشر کنم.[

سوم: که مهمترین ایراد اینترنت است؛ تولید اندیشه در چنین فضایی از آن کیفیت و عمق لازم برخوردار نیست. [موارد استثنایی؛ استثنا است.] بخصوص که در بیشتر مواقع هر موضوعی خیلی زود ـ به دلایل زیاد؛ یکی آنکه به علت بروز بودن و طرح پیاپی موضوعهای حاشیه‌ای ـ به سطحی‌نگاری و بدتر به حاشیه کشیده میشود. تا جایی که در مواقعی اصل موضوع فراموش میشود.

***

بد نیست اینجا به موضوعی اشاره بکنم. پس از تهیه شماره دوم که ويژه غلامحسین ساعدی بود؛ دوستی که خیلی هم برایش احترام قائلم و دوست دارم قلمش را، ایراد گرفته بود که حق مطلب را در باره شخص ساعدی رعایت نکرده‌ام و با دلخوری نوشت که خط قرمزهای حکومت را رعایت کردهام و به تبعید او [یعنی ساعدی] و تبعید ما [یعنی خودش و تبعیدیها و خودم؛ ـ اگر مرا تبعیدی بداند.ـ] خیانت کردهام.

من ابتدا باید بگویم هر مطلبی که انتخاب میکنم؛ چه بازنویسی و گزیده نوشته دیگران؛ و آثار نویسندگان و حتا چیزهایی که خودم مینویسم، ـ چه در وبلاگم و بخصوص در ماهنامه ـ هیچکدام الابختکی و الکی نیست. یعنی نه تنها روی روی هر جمله که روی هر واژه‌اش تعمق و فکر میکنم. [حالا ممکن است جایی اشتباه کنم، که در اینصورت همین که به اشتباهم پی ببرم، یا کسی بهم بگوید؛ تندی آن را اصلاح و برطرف میکنم.] اما هیچوقت برای خوشایند کسی یا از روی پاچه خواری و ترس هیچی ننوشته‌ام، حداکثر سکوت کرده‌ام.

این را نوشتم که بگویم؛ من مطالب ويژه نامه غلامحسین ساعدی را بجز یکی دو مورد؛ اشتباهی ـ که با یادآوری خود نویسندهها اصلاح شد. ـ دیگر موارد را عمدی به همین گونه گردآوری کردم. حالا از این که کسی بیاید و بگوید که خدمت میکنم ـ که توی همین سه شماره ایمیلهای زیادی تعریف و تمجید دریافت کردم. ـ یا اگر کسی مانند این دوست بیاید و متهم به خیانت بکند، هیچ بهایی نمیدهم و اهمیتی.

همیشه گفته‌ام؛ این کار را نه برای خوشایند کسی، یا پول و شهرت و... انجام میدهم؛ که آن را دوست دارم. ضمن این که اصلن به مفهومی به نام «ادبیات تبعید» اصلن معتقد نیستم. یعنی از نظر من این یک حرف چرتی است، ـ با پوزش از این که چنین لحنی را بکار میبرم. ـ یعنی با تقسیم بندی ادبیات به: ادبیات تبعید، ادبیات تعهد، ادبیات جنگ، ادبیات فمنیسم، ادبیات سوسیالیستی، ادبیات کارگری، ادبیات چی.. و چی... موافق نیستم، که میگویم چنین روشی یک کار مزخرفی است که هیچ ربطی به ادبیات ندارد. نه این که من تبعید را قبول نداشته باشم یا نبینم ـ خودم یک تبیعدی حقیقی! هستم ـ یا این که تعهد را قبول نداشته باشم، یا ادبیات جنگ را و ... اما این که بخواهیم یک قالبی درست بکنیم و این بشود معیار سنجش و قضاوت و ادبیات را بزور...

متأسفانه اکنون برای بخش عظیمی از ما ایرانیها؛ همه چیز شده یک وسیله و ابزار. خود آن مهم نیست، بلکه استفاده و کاربردش برایمان مهم است. گور پدر آن موضوع. توی ایران همین روال برقرار است، بیرون از ایران هم همچنان توی ایران، منتها با ظاهری متفاوت. چه آنهایی که دم از ادبیات جنگ [یا بقول خودشان دفاع!] میزنند، هیچ ادبیات را نمیشناسند و نمیخوانند و ... یا آنهایی که ادبیات تعهد یا حتا ادبیات مدرن و ... دعوایشان چیزی دیگری است.

بیرون ایران اوضاع مضحکتر و خندهدارتر است. وقتی صحبت از مثلن «تبعید» و یا «مبارزه» میشود؛ با چنان هیجان و رگ گردم ورم شده‌ای حرف میزنند که نگو، اما همينها به واقع نه کاری به نوشته نویسندگان تبعیدی دارند و نه وقتشان را صرف خواندن نوشتهای.

ماه پیش یک وبلاگ نویسی که داستانویس هم است و توی آلمان زندگی میکند؛ ابتدا دو تا داستان برایم فرستاد که توی ماهنامه منتشر شود، بعد هم شعری در باره ساعدی که تأکید داشت آن را در ويژه نامه بگذارم. بعد هم شماره‌ام را گرفت که مرا مجاب کند. آخرین باری که باهاش صحبت کردم، حدود یک ساعتی طول کشید که همه‌اش بینتیجه. وقتی که فهمید مایل نیستم داستانهایش را منتشر کنم، اصرار کرد لااقل شعرش را منتشر کنم. ازش پرسیدم؛ چقدر ساعدی را میشناسد. بعد هم تأکید کردم منظورم آثارش است. خیلی آسمان ریسمان بافت؛ دست آخر گفت: «خُب عزاداران بیل را خوانده‌ام.» گفتم یعنی همه داستانهای کتاب را یا فقط ... ناچار شد اعتراف کند که هیجکدام را نخوانده و فقط فیلم گاو را دیده است و شناختش از داستان از روی همان فیلم است.

***

غلامحسین ساعدی نه تنها یک نویسنده عالی بود و هست، که واقعا یک روشنفکر آگاه بود. برای همین هیچوقت نتوانست این به اصطلاح ادبیات تبعید را درک کند. [من تا آنجایی که توانستم مطالبی در این رابطه در شماره پیش منتشر کردم.]

ساعدی نه تحمل فرهنگ ستیزان داخل ایران را داشت، نه از ادبیاتچیهای قلابی بیرون ایران خوشش آمد، تا جایی که مردن را به زندگی مفلوکانه ترجیح داد. من توی ويژه نامه به مواردی اشاره کردم، اینجا بد نیست به نقل قولی هم از «فریدون آدمیت» اشاره کنم. کسی که مورخ بود ـ و بهترین مورخ ایرانی ـ

غلامحسین ساعدی به حقیقت خودکشی تدریجی کرد. با آن همه افسردگی و رنجهای دیگر مرگ او واقعاً بر قلب من سنگینی می کند و حالت صمیمی او را عمیقاً حس می کنم. به تعزیت رفتم سراغ اکبر (برادرش). پیام تسلیت تو را هم رساندم. دلش نمی خواست که دسته‌های سیاسی به شیوۀ تبلیغاتی برآیند و از این مقوله صحبت می کرد و همچنین چیزهای دیگر که جنبۀ خانوادگی دارد.

نامه های فریدون آدمیت ـ به کوشش هما ناطق

 

همانطور که اشاره کردم، من در شماره پیش تا جایی که امکان داشت به این موضوع اشاره کردم، که بهترین آن دیدار یکی از نویسندگان تبعیدی به نام سیروس سیف بود که برای تأکید بیشتر بار دیگر بخشی از آن را مینویسم:

ساعدی با عصبانيت گفت: " کدام حد؟! کدام ساعدی؟! اينجا تبعيد است! مرا کرده اند توی يک آپارتمان يک اتاقه که به اندازه ی يک سلول انفرادی است و هی برايم کشيک می گذارند. هی میروند و می آيند که پس چی شد؟! می گويم چی، چی شد؟! می گويند، آن مقاله! منظورشان نمايشنامه است! می گويم آخر، نمايشنامه نوشتن که خم رنگ رزی نيست که دستت را بکنی آن تو و ازش، زرد و نارنجی و سياه و سبز و سرخ و سفيد و کوفت و زهر مار در بياوری! حالا، شما آمده ای و به من ميگوئی که در حد ساعدی نبود؟! کدام حد؟! کدام ساعدی؟! مرا دعوت می کنند که تشريف بياوريد چون می خواهيم برای مبارزه با جمهوری اسلامی، چنين و چنان کنيم. آنوقت، وقتی جمع می شوند، نه اين، او را قبول دارد. نه او، اين را. می خواهند مرا مثل خودشان، هزار تکه کنند. عين يک ارتش شکست خورده، دعوايشان که می شود، مرا می کشند وسط و مثل ارتشی ها، پاگون و درجه هائی را که درحزب و سازمان و تشکيلات هاشان داشته اند، به رخ همديگر می کشند و از همديگر، احترام و اطاعت می طلبند و در پايان، من می مانم و همان چند تا نمايشنامه که کتاب خوانده هاشان، به آن می گويند مقاله!".

ضمن این که خود این نویسنده؛ یعنی سیروس «قاسم» سیف مطلب جالبی با عنوان: [از خدمت و خیانت نویسندگان کانون در تبعید] در اینجا  http://maghalash.blogspot.com/

 با دیدگاهی انتقادی در وبلاگ خود منتشر کرده است. او که خودش زمانی از اعضای هیئت دبیران کانون نویسندگان تبعیدی! به گونه ای جالب با این موضوع برخورد کرده است.

آخرین مطلب در باره همین شماره و حکایت ایرانی هایی که به دیدن غزاله علیزاده آمده اند، اما هیچکدام هیچ نوشته از او نخوانده اند.

غریزهای اساسی مرا بر آن داشت که بپرسم: چه تعداد از آن جمع کتاب را خوانده است. وقتی معلوم شد که هیچکس نخوانده است،  یک لحظه نگاه ما با هم تلاقی کرد؛  با سرعتی حیرتانگیز نگاهش را دزدید مبادا کسی به پیامی که در این نگاه بود پی ببرد. بزرگوانه خودش پیشنهاد کرد قصهی کوتاهی بخواند. خواند و سروته قضیه بهم آمد، اما این تصویر در ذهن من ماند. گوئی در آن نگاه کوتاه میگفت: «پس در تمام آن سال‌ها که من این رمان را سنگ میزدهام؛ کشکم را میسابیده‌ام

به روایت رضا قاسمی

***

انگار ماهنامه سه اصل داشت، و سومین اصل آن این بود که کاری به حاشیه نداشته باشم، و این یادداشت بیشترین حاشیه را با خود داشت.

علیرضا عطاران [آرام]

 

 

 

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه