سال اول ـ شماره یک ـ فروردین 1388         

                      | صفحه‌ی اول |   | آرشیو ماهنامه|   | آرشیو موضوعی |  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

 

 

فردیت در داستان های «شهرنوش پارسی پور»

علیرضا عطاران 

    


 

مهمترین ويژگی آثار «شهرنوش پارسی» کنکاش و جستجوی فردیت زن ایرانی است. گرچه نویسندگان دیگر زن ـ به ويژه پس از انقلاب ـ در آثار متنوعی که خلق کرده اند؛ به جایگاه، هویت و درونیات زن ایرانی پرداخته اند، اما هیچ کدام به اندازه پارسی پور در بیان احساسات و تجربیات زنانه موفق نبوده اند. که این امر بی دلیل نیست. پس بیش از هر چیز؛ بد نیست اشاره ای به موضوع بکنم.

نویسنده ایرانی ـ و بطور اخص نویسندگان زن ـ پس از انقلاب مانند بسیاری از اقشار؛  بخاطر ایجاد شرایط نو؛ از توی چهاردیواری خانه بیرون آمدند؛ تا در اجتماع نقشی به فرا خور به عهده بگریند. این حضور در جامعه؛ که خواه ناخواه با کسب تجربیاتی همراه بود، برای نویسندگان بهترین بهانه ای بود که دست به خلق آثار ادبی بزنند. در این میان نویسندگانی پیدا شدند که جرأت به خرج داده و تا حد زیادی به سوی فردگرایی کشیده شدند، اما این امر به این مفهوم نیست که این نویسندگان توانسته باشند، آن چنان که باید به تبیین فردیت خود بپردازد.

پرداختن به این موضوع میسر نبوده، چون پیش از آن که موضوع «فرد» و «فردیت» زن مطرح باشد، نخست بايد خود او به عنوان یک موجود مستقل و صاحب اختیار شناخته شود. چیزی که نه جامعه [عرف، شرع و قوانین] به او اجازه می دهد و نه فرهنگ ایرانی موافق آن است. به عبارتی عوامل متعددی چه در جامعه و چه در فرهنگ ایرانی، وجود دارد که اجازه ابراز احساسات و درونیات زن را به او نمی دهد.

اگر بخواهم دقیق تر به این امر اشاره کنم، باید بگویم بطور مشخص دو عامل مهم و اساسی؛ مانع است: ابتدا عدم پذیرش اجتماعی و دیگر باور عقیدتی مذهبی گناه «یا به عبارت دقیق تر تابو شمردن آن.»]  

زنانی که می خواهند به تبیین احساسات و درونیات خود بپردازند، یا باید به شرایطی تن دهند که در محدوده این دو عامل بگنجد ـ که بی گمان شرایطی است که از سوی مردان و فرهنگ مردسالار تحمیل و قبولانده شده است و مرزهای تنگ و محدودی دارد. ـ یا از این دو مانع عبور کند، که در آن صورت؛ باید اتهام رسوایی و زهر طرد شدن را به جان بخرند.

به عبارتی نه تنها رابطه جنسی آزاد برای زن طبیعی نیست، که ابراز هرگونه احساسات نامتعارف! عملی است مذموم و ناشایست. چون هر گونه رابطه با جنس دیگر، تنها بر مبنای نیازهای ضروری و مشروع اجتناب پذیر است. نخست برای تکثیر! و تولید نسل، [بهترین مشخصه اش این که زن تنها با یک مرد می تواند ارتباط داشته باشد، اما مرد در زمان واحد؛ با زنان ناشمار] دوم؛ برای ارضا و تأمین خواسته های ـ جسمی و روحی ـ مرد. 

از این رو هر گونه تجلی احساس و نیاز زن، بیرون از این دو محدوده، از بیخ و بن فاسد است، از ریشه مسموم است و چنین زنی حتا میان هم جنسان خود اعتبار شایسته! و ارج و قرب  چندانی ندارد.

برای همین نویسنده ای که می کوشد، خارج از چارچوب های مرسوم! به احساسات و امیال زن، و در نهایت به فردیت او بپردازد، نبایستی از مشکلات عدیده ای که در این راه با آن مواجه خواهد شد بترسد. و «شهرنوش پارسی پور» با انتشار آثار و بیان عقاید خود نشان داده است که در این راه؛ نه تنها شجاعت کافی که توانایی لازم را نیز داراست.

شخصیت های داستان های پارسی پور، بیشتر کسانی هستند که در مرحله ای از تحول به درکی دیگر و شناختی تازه از خود و موقعیت که گرفتارش  شان در جامعه رسیدند. آنان بدون ترس انگ و برچسبی که بهشان زده شود، زبان باز می کنند، دست به واکنش و رفتاری می زنند تا از خود و مسائل و آرزوهای خود بگویند، اگر چه این بیان احساسات و از خود گفتن؛ گاه موفق و زمانی ناموفق باشد و البته شیوه ها و اشکال خاص خودش را دارد.

اشاره من در اینجا تنها به مجموعه «زنان بدون مردان» است، آنهم تنها داستان نخست آن «مهدخت» که به نظرم از دیگر داستان های این مجموعه بهتر است.

نویسنده در این داستان قصد دارد به احساسات و هیجانات درونی دو زن بپردازد و البته شخصیت اصلی «مهدخت» نقش پررنگ تری بر عهده دارد.

«مهدخت» پیردختری است که نه برای احساسات حقیقی و نه برای نیازهای واقعی خود ارزشی قائل است.

او زمانی که معلم بوده، ناظم مدرسه ـ آقای احتشامی ـ به او پیشنهاد می کند با هم سینما بروند. اما مهدخت از این پیشنهاد بسیار عصبانی می شود.

مهدخت رنگش پريده بود. نميدانست چواب اين اهانت را چه بدهد. مردک چه فکر کرده بود؟ با کي طرف بود، اصلا چي ميخواست. مهدخت ديگر مدرسه نرفت.

از آنجا که پدر مهدخت ارثیه خوبی برایش گذاشته بوده است، او دیگر به مدرسه نمی رود تا خودش را وقف دیگران کند. و مضمون داستان همین است.

احساسات و نیازهای درونی زن جایی ندارد. ـ حتا اگر این با پیشنهاد دوستانه همکارش بوده باشد. ـ زن تنها وظیفه دارد فداکاری کند. پس مهدخت باید مراقب بچه های برادرش باشد. مراقب سلامتی دیگران باشد. باید بافندگی کند و دستکش و ژاکت های کاموایی ببافد، تا بچه ها سرما نخورد.

چه ميشد اگر مهدخت هزار دست داشت و هفته‌اي پانصد بلوز ميبافت؟

با هر دو دست يک دانه، هزار دست پانصد دانه.

و مهمتر زن باید مادری کند و ازدیاد نسل.

اخيرا فيلمي از جولي آندروز ديده بود. نامزد جولي آندروز اتريشي بود و هفت بچه داشت که با سوت آنها را به اينطرف و آنطرف ميفرستاد و بالاخره با جولي ازدواج کرد. البته جولي اول فکر کرد برگردد راهبه بشود ولي بعد فکر کرد زن مرد اتريشي بشود، چون خودش هم داشت بچه هشتم را ميزائيد و اين راه حل بهتري بود، خصوصا که آلمانيها هم داشتند ميآمدند و همه چيز پشت سرهم اتفاق ميافتاد.

ـ «من عين جولي هستم.»

از آن طرف دختر فاطی؛ سرایدار باغ که پانزده سالش است، پرشور با هیجانات جوانی.

صداي هرهر خنده دخترک از ته باغ ميآمد. بچهها را براي بازي برده بود و معلوم نبود چه بازي به آنها ياد ميدهد.

تا این که روزی اتفاقی شاهد هم آغوشی اوست، آنهم با باغبان که مردی چهل ساله، متأهل، کچل و زشت است. گرچه از دیدن این اتفاق به شدت دگرگون و منقلب می شود، تا جایی که می خواهد بالا بیاورد.

من اینجا الان کاری ندارم به این رفتار و کاری که دختر سرایدار انجام داده است، اما این اوج و نیز گره گشایی داستان است. چون مهدخت با این که به شدت از این موضوع ناراحت شده است، ـ بخاطر عقاید و باورهایی که دارد و خیلی هم به آن وفادار ـ اما تصمیم می گیرد از این ماجرا چیزی به کسی نگوید.

«نه خانم جان، الهي فدات بشم. الهي قربونت برم.»

«خفه شو بکش کنار.»

«الهي درد و بلات بخوره تو سرم، اگه به ننم بگي ميکشتم.»

«حالا کي خواس بگه.»

مهدخت از این ماجرا چیزی به کسی نمی گوید، اما به شدت برای بچه ها نگران است. نگران این که دختر سرایدار حامله شود و نگران بچه های برادرش است که وقتی با دختر سرایدار بازی می کنند؛ چیزی بفهمند و مهمتر از همه نگران خودش. و این که هنوز باکره است. تا این که یکباره فکری به ذهنش می رسد.

يکباره فکر کرد.

«بکارت من مثل درخت است.»

پس تصمیم می گیرد خودش را بکارد، تا مانند درخت بار دهد و تکثیر شود.

 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از زبان نویسنده:

داستان ایرانی «من» ندارد. چرا که نیمی از حضورت یا مرده، یا به شدت مخفی است. پس «او» یک «من» کامل نیست.

شهرونش پارسی پور


 

 

 

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است