سال اول ـ شماره یک ـ فروردین 1388         

                      | صفحه‌ی اول |   | آرشیو ماهنامه|   | آرشیو موضوعی|  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

 

 

 

               

               بخش کوتاهی از رمان:

               ماجراهای ساده و کوچک روح درخت

               شهرنوش پارسی پور

 

 

 

 

توضیح:

این رمان شهرنوش پارسي پور، در سال 1356 در ايران نوشته شده است و در سال 1377 نشر باران در سوئد منتشر شده است.

مضمون داستان در باره مردی است که در گذشته آدم سیاسی بوده است، اما پس از آن اعتقادات خود را کنار گذاشته و تصمیم دارد زنگی عادی را آغاز کند. بعد با زنی آشنا می شود و روابطی با او ایجاد می کند، سپس اتفاقاتی برای او بوجود می آید؛ از جمله این که بار دیگر با دوستان قدیمی سیاسی اش ارتباط برقرار می کند و ...

نکته جالب این رمان این است که برخلاف آثار دیگر نویسنده، از نثری ساده و ماجراهای عادی استفاده کرده است و مهمتر نویسنده از ذهن راوی رمان که مرد است؛ داستان را روایت می کند. گرچه به نظر من در این کار ـ لااقل در بیشتر مواقع ـ زیاد موفق نبوده است.

 

 

 

چند سال پيش اين کتاب که در سال 1372 در سوئد توسط نشر باران منتشر شده بود، در ايران بدون اجازه نويسنده يا ناشر، با نام „مردان در برابر زنان“ و با حدود 70تغيير ناشی از سانسور تجديد چاپ شد؛ بدون آن که نه پيش از انتشار به نويسنده، و نه با يادداشتی در آغاز کتاب به مخاطب اطلاع داده شود. شايد بد نباشد به نمونه ای از اين سانسور وسيع توجه کنيم:

در صفحه ی ۱۴ نسخه ی اصلی راوی در مورد اولين باری که کاملا اتفاقی به خانه شمسی می رود در مورد خداحافظی می گويد:

„ساعت دو صبح بود و شمسی ساکت شده بود. می دانستم که بايد بروم. با من آمد تا دم در و آن جا در تاريکی راهرو صورتش را نزديک لب ها بوسيدم. گفت: حالا نه، دوشنبه.“

دوشنبه برمی گشتم خانه اش و ناهار می خورديم. دوشنبه برای ناهار بخانه اش برگشتم و پيش از ناهار با او خوابيدم بودم.

تمام شده بود و سر من روی سينه شمسی بود و فکر می کردم چيز خوبی با اين زن می تواند شروع بشود.“

اين قسمت در نسخه ی چاپ ايران به شکل خنده داری بازنويسی شده است:

„دير وقت بود و شمسی ساکت شده بود. می دانستم که بايد بروم. با من آمد تا دم در و آن جا پيشنهاد دادم تا روز دوشنبه حسابی فکر کند، و اگر خواست، نزد عاقدی برويم و صيغه محرميت و ازدواج موقت بخوانيم. گفت: تا دوشنبه.

دوشنبه صبح به محضر خانه ای رفتيم و بعد برای ناهار بخانه اش برگشتيم.

تمام شده بود و سر من روی سينه شمسی بود و فکر می کردم چيز خوبی با اين زن می تواند شروع بشود.“

 

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است