سال اول ـ شماره یک ـ فروردین 1388         

                      | صفحه‌ی اول |   | آرشیو ماهنامه|   |آرشیو موضوعی مطالب |  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

    

 

 

 

زنانگی هستی زنده می‌شود

 

سهیل آصفی

*در سی سالگی انقلاب ایران اینجا هستید در برلین.  اول به من بگویید از منظر همان دید اسطوره‌ای‌تان چطور این سال‌هایی که رفتند را می‌بینید؟*
نمی‌خواهم وقتتان را بگیرم.  اما اگر شما به اساطیر سومر نگاه کنید می‌بینید که زنانگی هستی را کشته‌اند.

زنانگی هستی به معنای عام انسانی؟
بله، زنانگی هستی به معنای اینکه فقط من جنس زن نیستم شما هم زن هستید.  نیمی از وجود شما زنانه هست.  این نیمه را سه چهار هزار سال پیش کشته‌اند.  حالا چه اتفاقی افتاده؟  این زنانگی که کشتند یا مدعی شدند که کشته شده است دوباره دارد زنده می‌شود.  یعنی عصر ارباب و رعیتی به پایان رسیده است.  من اینگونه به مساله نگاه می‌کنم.  ما در مقطعی از تاریخ هستیم که زنانگی هستی دارد زنده می‌شود و حضور پیدا می‌کند.  خود شما هم که آبانی و مثل من سال سگی هستید.

انسان سال سگ چطوری هست؟
وفادار و صمیمی و انقلابی هست.  دائما در حال انقلاب کردن است.  اما بداخلاق است و واغ واغ زیاد می‌کند.  خودم هم سگ هستم اما حدود سی و شش سال در سگ بودنمان فاصله داریم.

حالا چه پتانسیلی می‌بینید؟  به عنوان نویسنده‌ای که به هر حال رسالتی برای خود تعریف کرده است، تحولاتی که در ایران می‌گذرد چه آینده‌ای پیش‌بینی می‌کند؟
من فکر می‌کنم ایران در روند تغییر است.  ولی این حکومت خود را ایستا نشان می‌دهد.  اما همین حکومت هم در حال تغییر است.  چون وقتی همه‌ی جامعه در حال تغییر است حکومت هم تغییر می‌کند.  ببینید مردم ایران دیگر آن مردم سی سال پیش نیستند.  خیلی تغییر کردند.  نسل جوان اصلا یک حرف‌های دیگری برای گفتن دارد.  همه‌ی اینها اما ممکن است به چشم نیاید.  چون سانسور اجازه نمی‌دهد صدای واقعی مردم شنیده شود.  ولی فکر می‌کنم ما به زودی نتیجه‌ی این تغییرات را می‌بینیم.

در جدال با سانسور
در مورد سانسور گفتید.  همانطور که مطلعید مدتی پیش همکاران شما در ایران انتخابات مجمع عمومی کانون نویسندگان ایران را به هر شکلی برگزار کردند و هیات دبیران جدید پس از سال‌ها انتخاب شد.  روند تلاش‌ها برای مبارزه با سانسور و تحقق آزادی اندیشه و بیان در ایران را به چه شکل می‌بینید؟
تلاش‌ها ادامه دارد اما معتقد هستم که کانون نویسندگان ایران در حال حاظر کمی لق می‌زند.

چرا؟
چون خیلی از عناصر اولیه آن یا مرده‌اند یا تغییر شغل داده‌اند و یا مهاجرت کرده‌اند و در اینجا کانون نویسندگان در تبعید را تشکیل داده‌اند.  به هر حال من ارتباط زیادی ندارم و تماسی هم با من گرفته نشده است.  فکر می‌کنم کانون به دلیل سانسور و فشار سنگینی که روی اعضا آن است نمی‌تواند حضور واقعی در جامعه داشته باشد.

خب این تلاش سال‌های داراز برای مبارزه با استبداد و سانسور در انواع و اقسام اشکال آن در ایران چقدر نتیجه داده است؟
تنها منجر به این شد که افراد دسته دسته به زندان بروند.  کشته شوند یا به تبعید تن بدهند.

قدمی به پیش بوده؟  اگر نه چرا؟  تلاش‌ها بیشتر دور از فضای واقعی زندگی مردم در ایران بوده؟ یا...
ببینید من دید اسطوره‌ای دارم و نمی‌توانم حرف‌های واقعی بزنم.

خب از اسطوره به واقعیت برسید.
ببینید یک پدر سالاری دارد می‌میرد.  این هیکلش به اندازه‌ی هفتاد و پنج میلیون نفر است و درازیش به اندازه‌ی همه تاریخ ماست.  این هی می‌پرد بالا و پایین.  هر دفعه دستش می‌خورد روی سر سه چهار نفر و آنها را می‌کشد.  خیلی ترسناک است.  اما غم‌انگیز نیست.  همه چیز دارد عوض می‌شود.  الان خیلی چیزها تغییر کرده است.  کلا فضای جامعه تغییر کرده است.  مثلا الان نویسندگان زن به موضوعاتی می‌پردازند که پیش از این سابقه نداشت.

مثل چی؟
مثلا کلک‌هایی که در گروه‌های درویشی هست که الان در ایران متاسفانه خیلی رایج شده و باید آن را باز کرد.  یا مساله‌ی «زنای با محارم» که هیچ وقت راجع به آن صحبت نشده بود.  این کارهایی هست که سپیده شاملو کرده است و نویسندگان جوان دیگری که من اینجا اسمشان را نمی‌آورم.  در شاخه‌ی مردانه هم همین وضعیت وجود دارد.  مثلا من ده رمان دارم اما این نویسنده‌ی جوانی که از ایران آمده فقط یکی از آنها را خوانده و بقیه از چشم مردم پنهان است.  خود مردم اما دارند دیوار را می‌شکنند.  من می‌بینم که نویسندگان اغلب کلافه هستند و تنها به فرار فکر می‌کنند.  اطلاع دارم که کتاب خاطرات زندان من در بازار سیاه تعداد زیادی فروش رفته است.  شاید بالای یک میلیون نسخه تیراژ داشته است.  اما مشکلی که هست به دلیل سانسور مردم نمی‌توانند با هم تماس مرتبی داشته باشند.  مثلا هری پاتر در انگلستان نوشته می‌شود.  بلافاصله در همه‌ی جهان هم جواب می‌دهد و به همه‌ی زبان‌ها منتشر می‌شود.  شما به عنوان یک ایرانی یک شاهکار یا نیمه شاهکار بوجود می‌آورید اگر در داخل کشور باشید فروشتان را در دوهزار نسخه نگه می‌دارند و اگر خارج از  کشور هستید وضع به همین گونه است که تماس برقرار نمی‌شود.  در حقیقت همان بانوی هستی و زنانگی هستی که بار دیگر زاده شده است را زور می‌زنند تکه تکه کنند.  می‌دانید که کلمه‌ی «عشق» در سال‌های اول بعد از انقلاب در شمار کلمات قدغن بود و کلمه‌ی دیگری که در میان قدغن‌ها بود کلمه‌ی «روی هم رفته» بود!  من هیچ وقت فکر نمی‌کردم که این کلمه سکسی است ولی خب فهمیدم.  این وضعیت ما بود که الان در آن تغییراتی بوجود آمده است.  هر چند در وضعیت فعلی نیز سانسور شدیدی در عرصه‌های مختلف و از جمله‌ عرصه‌ی فرهنگی اعمال می‌شود اما من به آینده امیدوارم.
سپاسگزارم.

 

 

******************************************

 

امید معماریان

 

"برنامه های رادیویی ام را خودم می نویسم و اجرا می کنم زیر عنوان به روایت شهرنوش پارسی پور که بعضی اوقات نقدوبررسی و کتاب های تاریخی وجغرافیایی ودرکل هرچه ایرانی ها برایم بفرستنداست. برنامه دیگری که اجرا می کنم به نام گزارش زندگی است که بیوگرافی وشرح احوال خودم است."

اما چرا درمورد خودت حرف می زنی؟ "چون من نویسنده هستم وخوب است مردم بدانند با چه کسی طرف هستند، من سیاستمدار نیستم که پنهان کاری کنم. بهتر است مردم بدانند که این نویسنده که این کارها را عرضه کرده چگونه زندگی می کند. وقتی شما زندگی فردی را بررسی می کنید درحقیقت گوشه ای ازتاریخ را هم بررسی می کنید."

کتاب نیمه کاره ای که پارسی پور تلاش می کند زودتر به چاپ برساند، داستان یک زن روستایی است که از شخصیت بسیار استواری برخوردار است وبرای تغییر در زندگی خود تلاش می کند ودوران رضا شاه تا انقلاب اسلامی را دربر می گیرد: "از این طریق می خواهم زندگی زنان روستانی را بررسی کنم که قسمتی ازآن واقعی است وقسمتی از آن داستان سوار می شود. این خانم رو من می شناختم، اسمش صدیقه خانم بود،فوق العاد بود وکمتر زنی به این شخصیت دیده ام. نمی دانم فیلم کافه ترانزیت را دیده اید وشخصیت آن زن یادتان است یانه ؟ این صدیقه خانم خیلی شبیه آن است. شخصیت های درستکاروراستگویی که ما به صورت انگاره های آرمانی می خوانیم. من همیشه دربرابر این زن متحیر می شدم...نیمی از این کتاب نوشته شده اما من راضی نیستیم، گذاشتم ازاول بنویسم.

● مزه کتاب چاپ کردن درایران بیشتر است یا خارج ازایران؟

▪ دلم می خواهم درایران چاپ کنم چون یک قرار دادی با یک ناشر دارم که سالها پیش بستم تا رمانی برایش بنویسم وتخطی کردم ومی خواهم برای آنها بفرستم.
● چاپ کتابهایتان درایران بی مشکل است؟

▪ فکر نمی کنم حکومت درایران مخالف کتاب های من باشد. دو کتاب من که به صورت قطع مجوز دارد وبعضی دیگر هم اجازه دارد اما دوکار عجیب درمورد کارهای من انجام شده. یکی از ناشر ها ، مثلا "ماجراهای ساده وکوچک روح درخت"، را چاپ کرده به نام" مردان برابرزنان" و دو فصل آن را زده، آبجو را کرده ماالشعیر، اما عرق سرجایش است. متن را هم دست زده .... مثلا جمله" دوشنبه به خانه شمسی برگشتم وپیش ازناهار با هم خوابیدم" را اینطوری تغییرداده:  "دوشنبه به خانه برگشتم با هم به محضر رفته صیغه کردیم وپیش ازناهار با هم خوابیدیم."

 می بینید که تحول زیادی است وکتاب من رو دوباره نوشته اسم کتاب رو عوض کرده وهرکاری خواسته کرده است.

● خوب، نمی شد شکایت کنید یا ناشرتون رو عوض کنید؟

▪ این ناشر جوان متاسفانه درحمام خفه شده ومرده ... داشتم شکایت می کردم که فوت کرد ونمی دانستم باید چه کنم.

● کتاب های دیگرتان چطور؟

▪ کتاب های دیگر مثل "خاطرات زندان" به قول نشریه "شهروند" کانادا در ایران جزو پرفروشترین ها بوده است. اخیرا کسی که رفته از یک دست فروش بخرد گفته ۲۵۰۰۰ تومان می فروشم. اما نمی دانم قیمت کتاب چهارصد وپنجاه صفحه ای اینقدر باید باشد؟ دلیلش این است که ظاهرا ممنوع است وبدین ترتیب فروشنده های کتاب، مردم را سرکیسه می کنند. خانمی که رفته کتاب را بخرد گفته شهرنوش پارسی پور ازکتاب هایش پول درنمی آورد واین درست نیست. فروشنده که درمشهد بوده گفته است اگر خانم پارسی پور بیاید مشهد می برمش ومجانی می گردانمش درشهر(باخنده)

● "سگ و زمستان بلند" و"طوبای معنای شب" که ازکتاب های معروف شما به شمار می روند چطور؟

▪ سگ وزمستان بلند وطوبا ومعنای شب رسما اجازه دارند اما ناشر ادعا می کند که کتاب های شما فروش ندارد. زنگ که می زنم می گوید من هزار وصد تا ازاین درانبار دارم یکی بیاید این را ببرد، تو فراموش شدی. سه سال بعد زنگ می زنم می گوید خانم من الان ۲۵۰۰ تا دارم. حالا که داریم کتاب را می گیریم به ناشر دیگر بدهیم، هی دبه درمی آورد. خلاصه مشکلات ما تمامی ندارد.

● درحال حاضر که به معرفی وبررسی کتاب می پردازید، رابطه تان با نویسندگان داخل کشور چطور است؟

▪ بعضی ازنویسندگان داخل کشور کتاب هایشان را برایم می فرستند. بعضی ها لطف می کنند علاوه برکتاب های خودشان کتاب های دیگران را می فرستند، اما خیلی ازکتاب ها هم منشتر می شوند که به دست من نمی رسد. من همین جا ازنویسندگان ایرانی می خواهم که کتاب های خود را برایم بفرستند. بعضی ها ها معروف هستند ومی گویند خودتان بروید بخرید. پاسخ من این است که من درشهری زندگی می کنم که کتابفروشی ایرانی ندارد وبودجه زندگی من خیلی محدوداست.

● نویسنده ای که سرمایه اش زبان است در غربت چگونه قوه خلاقه اش را به کار می اندازد؟

▪ از نظر ما ایرانی ها آمریکا ته دنبا است ، همین جایی که هستم ۱۱ ساعت ونیم با تهران فاصله دارد آدم که می خواهد از یک مجموعه فرهنگی در برود از اینجا دورتر نمی تواند برود مگر اینکه برود وسط اقیانوش آرام وخودش را خفه کند اما این به معنی قطع رابطه با ایران نیست آمریکا وایران بیشترین رابطه فرهنگی را دارند. اما من کمبودم مردم را به شدت حس می کنم، کمبود تماس خلاق.

● خوب برای این تماس خلاق نمی خواهید ایران بروید؟

▪ تا دوسال پیش خیلی شدید برنامه داشتم به ایران برگردم واعلام کرده بودم که به ایران برمی گردم. اما چند نکته من را بازداشت. یکی فوت بردارم ودیگری درگذشت مادرم. درواقع من جایی ندارم که بروم. پسرم با پدرش زندگی می کند واگر به ایران بروم باید بروم هتل وهتل گران است واین باعث می شود من زمان کوتاهی آنجا باشم، خانه بخواهم بگیرم، پولش را ندارم، درعین حال وابسته به دارو هستم، داروافسرودگی درایران گران است وضمنا مطلقا دیگرتحمل خواهران زینت وبرداران امام حسین را ندارم که درخیابان من را بگیرند وبه من تذکر بدهند.

● با ایران درتماس هستید؟ با مردمی که دوستان وآشنایان هستند؟

▪ درتماس هایی که با تهران می گیرم گاهی دچار وحشت می شوم. کار نیست، بیکاری بیداد می کند و کسی را می شناسم که ۴۰۰ هزار تومان همه حقوقش را می دهد اجاره خانه و توان پرداخت دیگر هزینه هایش را ندارد. مردم ایران به ریال پول درمی آورند وبه دلار خرج می کنند واین خیلی وحشتناکه. حالا فکر می کنم بروم خودم را به این مجموعه اضافه کنم جز اینکه تا گلو درلجن بروم واطرافیانم راتا گلو درلجن ببرم اتفاق دیگری نمی افتد، اما به قول داریوش عاشوری وقتی شما نویسنده وشاعر هستید فرقی نمی کند کجا زندگی می کنید شما باید پیام خود را بفرستید. نویسنده با کارگر کارخانه وکشاورز که باید درجای مشخصی باشند متفاوت است.

● ازکتاب هایی که اخیرا خوندید کتاب جذابی رو به خاطر دارید؟

▪ کتابی خواندم به نام بازی آخر بانو، خانم بلقیس سلیمانی نوشته، خیلی خوشم آمد، از مقطع کمی قبل ازانقلاب است. یک خانواده روستایی که به صورت اتفاقی با یک جریان چریکی روبرمی شوند وشخصیت زن داستان با سه مردم مختلف روبرومی شود یکی عشقی، سنتی ، یکی ماجرای عشق با یک معلم است که واقعا عشق است وسوم مردی آمده ومی خواهد این دختر را بخرد و در جوار این سه ماجرا این دختر رشد می کند...
● وب لاگ می خوانید؟

▪ گاهی که پای اینترنت هستم می خوانم. بعضی وب لاگ نویسان مطالبشان رابرایم می فرستند که آنها را هم می خوانم...می دانم به صورت کلی روی چه موضوعاتی بحث می کنند.

● مثلا اگرقرار باشد پنج مساله عمده زنان ایرانی را نام ببرید، چه می گویید؟

▪ رفتار جنسی، حق آزادی بیان، حق انتخاب شغل، حق طلاق حق سفرمستقل وحق نگهداری ازبچه ها

● شب یلدا بین وب لاگ نویسان یک ماجرایی بود که بچه ها پنج راززندگی شون ویا چیزهایی که بقیه نمی دونستند رو با دوستاشون مطرح می کردند؟ اگر شما توی این بازی وبلاگی بودید چی می گفتید؟

▪ من همه رازهای زندگی ام را برملا کرده ام. مثلا درمورد خود ارضاعی درمصاحبه ای با خانم سهیلا بنا نوشتم، وخیلی هم جنجال به کرد، درهمین وب لاگ ها، راجه به زندگی خودم درگزارش زندگی "رادیو زمانه" برنامه درست می کنم.

● عجیب ترین خاطره شهرنوش پارسی پور که همواره با اوست، چیست؟

▪ دو تجربه کردم که خیلی برایم ماندگار بوده وذهنم را می سازد. یکی اینکه درسال ۵۶ فرانسه بودم ، صبحی ازخواب بلند شدم، مسواکی زدم وآبی خوردم، بعد آمدم دیدم نمی خواهم صبحانه بخورم، روی مبل نشتسم وروبروی مبل پنجره هتل روبرو معلوم بود، خود پنجره پیدا بود، بعد به آفتاب نگاه کردم که به نظرم زیبا بود، یک جایی بود که آفتاب به اتاق وارد می شد وبه کف اتاق می رسید وشد عصر وکم کم شب و سحر و صبح شد وبعد نگاه کردم دیدم بیست و چهار ساعت نشست واین کمتر از پنج دقیقه طول نکشید وبه راستی به اندازه چند دقیقه. فکر می کنم به دلیل اینکه فکری در مغزم نبود. تجربه عجیبی بودعین این حادثه وقتی که کتاب "عقل آبی" را می نوشتم دررامسر اتقاق افتاد من عجله داشتم وشتاب که بنویسم وبه تهران برگردم. دوتخم مرغ برداشتم ونیم رو کردم.

تخم مرغ را گذاشتم روی میز وجلوی آن نشستم، طرف غروب بود بعد دیدم در می زنند سرم را بلند کردم دیدم که تخم مرغ ها ماسیده و وقتی پنجره را نگاه کرد دیدم عصر است ودرحالی که وقتی درست کردم غروب بود، در را بازکزذم خانم همسایه گفت برویم شام بخوریم ، وقتی پرسیدم چه روزی است گفتن شنبه درحالی که موقعی که تخم مرع ها را درست کرده بود جمعه بود. احتمالا خانم همسایه دیده بود که من نشستم روی صندلی مدام فکر کرده بود که مرده ام....خلیی تجربه جالبی بود که مغز می تواند از یک فاصله زمانی بزرگ باشتاب عبورکند.....


‏ ‏

 

 

 

 

 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

 

 

 

 

 

 گفتگوی با سپیده صارمی  اینجا ...

 

گفتگوی با سیروس علی نژاد  اینجا...

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است