|
زندگینامه و
آثار نویسنده
شهرنوش پارسى پور در ٢٨ بهمن ١٣٢٤ در تهران
متولد مى شود. از ١٦ سالگى به نوشتن
داستان و مقاله ى کوتاه مى
پردازد. چون مى خواست قصه نويس شود، رشته ى
ادبى برمى گزيند. در سال 1348 نخستين کتابش توپك قرمز
را به چاپ مى رساند.
در بهار سال ١٣٥٥ به هندوستان
و افغانستان مى رود و سپس به همراه على پسرش به پاريس
می رود تا در دانشكده ى زبان هاى شرقى دانشگاه سوربن،
زبان و تمدن چينى فراگيرد.
در اوج سرکوب دگرانديشان در مرداد 1360، بى دليل
بازداشت مى شود. گرچه در هيچ جريان سياسى اى مشارکت
نداشته، چهار سال و هفت ماه آزگار در زندان هاى اوين و
قزل حصار سر مى کند.
در شهريور ١٣٧٣ به لُس آنجلس مى رسد. نخست، ترتيب
انتشار عقل آبى را مى دهد.
سپس به نگارش خاطرات
زندان ش مى پردازد و شش ماهه آن را به
پايان مى رساند.
اين کتاب در سال 1374 انتشار مى يابد؛ توسط نشر باران
که ناشر آثارش در خارج از ايران مى شود.
از سال ١٣٧٥ در شهر برآلى سكونت مى گزيند. فرايند
برگرداندن رمان ها
و قصه هاى کوتاهش در اين چند سال
گذشته، شتاب گرفته
است.
طوبا و معناى شب را آه نيما مينا در سال ١٣٧٤ به
آلمانى برگرداند، همان سال به ايتاليايى در مى آيد و
در ١٣٨٥ به انگليسى.
چاپ انگليسى زنان بدون مردان طليعه ى انتشار اين اثر
مى شود به زبان هاى سوئدى، اسپانيولى، مالايالامى،
ايتاليايى، هلندى و فرانسوى.
.
شیرين
نشاط اين آتاب را درون مايه ى فيلم سينمايى اى ساخته
آه در بهار 1386 به مرحله ى توليد رسيده است.
شهرنوش پارسى پور نيز در اين فيلم نقش بازى مى آند
فرزانه میلانی
****************************
از زبان نویسنده
اگر بیست سال پیش
می پرسیدید چرا می نویسم لابد پاسخم این بود که می خواهم مشهور شوم یا حرفی برای گفتن دارم یا می خواهم
کسی بشوم و یا بی آنکه بدانم چرا، معترضم.
امروز در چهل و یک دو سالگی می توانم
بگویم می نویسم برای آنکه ناگهان جریان حوادث اجتماعی
نسل مرا به میدان حادثه پرتاب کرده است . این گویا یک
فرمان تاریخی است.
بر این باورم که هزاران سال پیش هنگامی
که انسان کم و بیش راه و روش ذخیره مواد غذایی را
آموخته بود و قانون بندی های کشاورزی را کشف کرده بود
و مجبور بود به رعیتی تن بدهد تا امر سیر کردن شکم
میسر شود، زنان آگاهانه، نا آگاهانه از بهشت نخستین
خارج شدند (گناه بزرگی که هرگز از بابت آن مورد بخشش
قرار نگرفتند) آنان ضعیف نمایی کردند، آنقدر که حتا تا
حد حیوانی به پستی کشانده شدند، در حقیقت به رعیت رعیت
تبدیل شدند( و عرض می کنم بر این باورم که خود را به
رعیت رعیت تبدیل کردند.) فرش زیر پا شدند، سنگ زیرینه
آسیا، حیوان ماده شیرده و ابزار سخنگو.
به برکت این فداکاری آنان خیش و گاو
آهن را کشف کردند، انسان ترازو را اختراع کرد، با
ترازو شهر را به وجود آورد ، آمد تا رسید به کامپیوتر.
ناگهان وضع دگر گونه شد، دیگر ضرورت
حفظ موقعیت پیشینه احساس نمی شد، احقاق حقوق کم و بیش
ممکن گشته بود. انسان ظاهرن دیو گرسنگی را مهار کرده
بود. چرخش دایمی جستجوی خوراک را بدست فراموشی می
سپرد... زن شروع کرد به خودش بیندیشد، به حال
حیوانیش...
من می نویسم چون اندیشیدن را آغازیده
ام. دست خودم نبوده است که چنین شده، ناگهان پوسته
حیوانی ماده گاو را از دوشم بر داشته اند، از این روی
می نویسم چون گویا دارم انسان می شوم. می خواهم بدان
کیستم؟ چرا نمی توانم عشقم را _ حسب قاعده مرسوم_ بر
روی فرد مشخصی یا حوزه مشخصی محدود کنم، چرا این عشق
می رود تا از یک ذره کوچک چرخنده در کوچک ترین اتم
شناخته شده الی کل مجموعه هستی را در بر بگیرد. می نویسم چون به دلیل این حال عاشقانه آرام و قرار مدارم
و می نویسم چون زهدانم را هم هویت با فضای هستی می
بینم، چون می خواهم بدانم قلبی که در بالای این زهدان
قرار گرفته چگونه می تپد، مغزی که در بالای قلب قرار
گرفته به چه می اندیشد، ایا چنین حضوری هست؟ یا پندار
است.
بر این باورم که زنان از مردان کوچک
ترند، فضیلت آنها در کوچک بودن نهفته است. اینک می
خواهم بدانم ایا این یک قاعده اجتماعی است یا فرمان
طبیعی؟ اگر قاعده اجتماعی است چگونه باید تعذیل شود،
اگر فرمان طبیعی است، زن مادهگاو سابق، رعیت رعیت ک
دیگر نه ماده گاو است و نه رعیت چگونه باید خود را با
این فرمان سازگار کند؟
می نویسم چون می خواهم بدانم آیا حق
دارم به کامپیوتر به اختراعات آینده، حرکت در مجموعه
کل هستی، از کهکشانی به کهکشان رفتن بیندیشم یا نه؟
می نویسم چون روزی یک جلبک دریایی
بودم، روزی حسب یک قانون اجتماعی ماده گاوی ، مروز
انسان محرومی، شاید در روزگاری در بی نهایتی بسیار دور
لعل بدخشانی_ اما اندیشمند_ در سیاره ای دور دست که یک
پارچه عاقل است و می اندیشد.
می خواهم بدانم خدا را چگونه باید در
ذهن مجسم کنم. حد شیطان را چگونه تشخیص بدهم، اینها را
می خواهم بیندیشم، نمی خواهم برایم بیندیشند.
می نویسم چون پیشینه محدودی دارم .
رابعه، چند عارفه نیمه گمنام، نیمه دیوانه، طاهره،
پروین اعتصامی، فروغ فرخزاد، سیمین دانشور، سیمین
بهبهانی و هم نسلهای خودم مهشید امیر شاهی گلی ترقی
غزاله علیزاده مهین بهرامی و احتیاتن چند تایی دیگر کل
پیشینه تاریخ نوشتنی_ یا به انگیزه نوشتن_ مرا تشکلیل
می دهند.
از این قرار در مقام رعیت_ مادینه گاو
سابق_ انسان بی هویت در جستجوی هویت امروزین، جزو
شالوده و پی ساختار بنایی محسوب می شوم که روزی در
وجود خواهد آمد، که من ارز هم اکنون می بینم که
برازنده و رفیع خواهد بود، که من می دانم برای بشریت
چنگی نور هدیه خواهد برد( من به اینده زنان ایران
بسیار بسیار بسیار امیدوارم).
با این دلیل هاست که می نویسم و بر
این باورم که رعیت رعیتم و هر چه تا امروز نوشته ام از
این وجه هویتی از این معنا بر خاسته است که تا انسان
شدن فاصله زیادی دارم . اما خوش بختانه امروز به این
حال بردگی واقفم، در مقام خشتی از خشتهای یک بنای رفیع
ذهنی مربوط به آینده عرض می کنم که آرزومندم بتوانم از
راه نوشتن نان بخورم که برای سد جوع وقت تلف نکنم چون
دیگر وقت زیادی باقی نمانده است و من واقعن حرفهایی
برای گفتن دارم.*
*نقل از
مجله دنیای سخن سال 1367
به کوشش: منصوره اشرافی
بازگشت به فهرست
موضوعی مطالب
|