|
یوری واگای جوان
افسانه ای ژاپنی
این
ماجرا هزاران سال پیش اتفاق افتاده است.
سیجیو
وزیر دست چپ فرمانروای ژاپن پسری داشت به نام یوری
واگا، او از سنین جوانی به خردمندی و مردانگی شهره
بود. در تیراندازی چنان مهارتی داشت که کسی به پای او
نمیرسید.
در سراسر کشور کسی نبود که از دلاوری یوری واگا بیخبر
باشد. خوشبختی از هر سو به او رو آورده بود. همسر
جوانی داشت به نام کاسوکا هیمه ، زنی بسیار زیبا که به
نیکوکاری شهرت یافته بود.
روزی روزگاری در کشور همسایه آشوب بزرگی برپا شد
و مرز های نه استان کشور در خطر تجاوز قرار گرفتند. از
پایتخت دستور رسید که یوری واگا باید جنگجویان بسیاری
گرد آورد و با کشتی به سرزمین همسایه رفته، نظم و
آرامش را در آنجا بر قرار کند.
از این رو، یوری واگای جوان نا گذیر شد برای زمان
درازی از همسر دوست داشتنی خود جدا شود. اما پیش
ازرفتن به او میگوید:
«کاسوکا هیمه، همسر عزیزم، منتظرم باش، به من وفادار
بمان، من بزودی پیش تو باز میگردم.
کاسوکا هیمه نیز به او میگوید:
«یوری واگا همسر عزیزم به امید دیدار ، توهم در این
سفر طولانی مواظب خودت باش، من به تو وفا دارهستم و
چشم به راه توخواهم بود.
***
سه سال گذشت.
پس ازجنگهای
سخت و دراز مدت ، یوری واگا کشور آشوبزده
همسایه را آرام کرد و با جنگجویانش
سوار کشتی شدند تا به کرانههای
سرزمین خود باز گردند.
درمیان راه تصمیم گرفتند که در جزیره کوچکی پیاده
شده، تا کمی خستگی از تن بیرون کنند. کشتی شان در
کنار جزیره لنگر انداخت.
یوری واگا و همراهانش به افتخار پیروزی در جنگ، بزمی
با شکوه برپا کردند. او که مدتها استراحت درستی
نکرده بود پس از نوشیدن شراب به خواب سنگینی فرو رفت.
در میان جنگجویان یوری واگا دو برادر بودند به نامهای
کاراناکه و موتوماسو. این دو برادر بخاطر حسادتی که به
یوری واگا داشتند، از او متنفر بودند و میخواستند
که افتخار پیروزی در این جنگها
را به خود نسبت دهند.
آنها زیرکانه با سخن پراکنیهای
دروغین، جنگجویان را فریب دادند. همه سوار کشتی شده و
راهی کرانههای
ژاپن شدند. یوری واگای جوان را در جزیره خشک و خالی ،
تنها، رها کردند.
دو برادر خا ئن همینکه
به ژاپن رسیدند ، گفتند: «سرکرده ما یوری واگا در جنگ
کشته شده است.»
آنها همه افتخارات پیروزی جنگ را به خود نسبت دادند و
ریا کارانه به درجه بلند فرماندهی ارتش رسیدند.
کاراناکه و موتو ماسو خیانتکار پس از مدتی چنان
قدرتمند شدند که بر تمام نه استان ژاپن فرمانروایی می
کردند.
و اما کاسوکا هیمه زیبا در اندوه بزرگ دوری از
همسرش بسر میبرد.
همینکه
گفتههای
یوری واگا را به هنگام جدایی به خاطر میآورد،
از چشمانش اشک جاری میشد.
شب و روز در فکر او بود و برایش دلتنگی
میکرد.
روزی از روزها کاراناکه فرستادهای
پیش کاسوکا هیمه زیبا فرستاد تا از او برای خودش
خواستگاری کند. این درخواست برای کاسوکا هیمه بدتر از
مرگ بود . به فرستاده گفت: «من همسر یوری واگای جوان
هستم و به همسری هیچکس
دیگری در نخواهم آمد.»
کاراناکه چند بار دیگر نزد او کسانی را برای خواستگاری
فرستاد، هرگز نمیخواست
زن جوان را آسوده بگذارد. سرانجام پس از زمانی چند،
سخت به خشم آمد و کاسوکا هیمه زیبا و تسلیمناپذیر
را در سیاهچالی
زندانی کرد.
ببینیم چه برسر یوری واگای جوان آمد. او که تمام
شب خوابش برده بود، وقتی که صبح روز بعد بیدار میشود،
میبیند
همراهانش او را ترک کرده اند. جزیره خالی است و هیچ
آدمی دیده نمیشود.
در دریا هم نشانی از کشتی نیست. در کنار او فقط عقاب
وفادارش فوتیمارو
و کمان نیرومندش مانده بودند. عقاب وفادار همیشه و همه
جا با او بود و از او جدا نمیشد. یوری واگا به عقاب
میگوید:
«فوتی مارو! تو تنها دوست وفادار من هستی. من که
روزگاری تیرانداز پر آوازهای
بودم، اکنون افسرده و دلشکسته
در اینجا تنها مانده ام. به رهایی از این جزیره
غیرمسکونی هم، هیچ امیدوار نیستم. فکر میکنم
باید اینجا در تنهایی بمیرم.»
عقاب که گویا سخنان او را فهمیده بود، با جیغهای
بلندی پرواز کرد و بالای سر یوری واگا شروع کرد به چرخ
زدن. میخواست
به او امیدواری بدهد. خوشبختانه در جزیره درختان میوههای
وحشی روییده بودند، پرنده و ماهی هم فراوان یافت میشد.
یوری واگا برای اینکه از گرسنگی نمیرد، روزها به شکار
میپرداخت.
او تیرانداز زبر دستی بود و تیرش خطا نمیرفت.
***
کاسو کا هیمه در سیاهچالی
دور افتاده زندانی بود. هر روز به این فکر میکرد
که: «ای کاش هر چه زود تر بمیرم و از این زندگی آسوده
شوم.»
اما قلبش امیدوار بود. از همین رو اندیشه مردن را از
خود دور میکرد
و بخودش میگفت:
هنوز زود است ناامید شوم، شاید یوری واگای من زنده
باشد! در همین افکار بود که ناگهان صدای بال زدن پرندهای
را شنید. از لای میلههای
پنجره سیاهچال
به آسمان نگاه کرد، دید عقابی چرخ زنان پایین میآید.
- «آه... خدای من! این شاید فوتی مارو عقاب وفادار
باشد؟ فوتی مارو....! پس یوری واگا هنوز زنده است.»
کاسوکا هیمه همانطور
که به عقاب نگاه میکرد
تنش لرزید و قلبش به طپش افتاد. روی برگ درختی چند خط
هایگو(1) نوشت،
آن را به پای عقاب بست و گفت: «فوتی مارو جان! پیش
یوری واگای من پرواز کن و این پیام را به او برسان.
***
یوری واگا نامه همسر وفادارش را خواند و از
ناراحتی منقلب شد. برادران خیانتکار حتی به همسر زیبای
او هم رحم نکرده بودند. خواست در جواب نامه همسرش چند
خط هایگو بنویسد، ولی برای نوشتن چیزی نداشت. انگشتش
را برید و با خون خود روی تکهای
کتان؛ جواب نامه را نوشت. عقاب نامه را گرفت و بسوی
کاسوکا هیمه پرواز کرد.
کاسوکا هیمه نامه را که با خون نوشته شده بود
خواند و اشکش سرازیر شد. قلم و مرکبدان
را لای دستمالی
پیچید و دستمال
را به پای فوتی مارو گره زد. عقاب به سختی بلند شد و
آهسته به دوردستها
پرواز کرد. پرواز برایش بسیار سخت و دشوار بود. هنوز
به جزیره نرسیده بود که زیر فشار خستگی و سنگینی بار
از حال رفت. میان امواج دریا افتاد و مرد. چند روزی
گذشت، تا اینکه
تن بیجان
عقاب وفادار با امواج دریا به ساحل جزیره رسید. یوری
واگا جنازه او را یافت و در قله کوه به خاک سپرد. حالا
یوری واگا کاملا تنها شده بود.
روزها به قله کوه میرفت
و به دریا نگاه میکرد،
به این امید که شاید کشتی؛ یا قایقی از ان سو گذر کند
و او را با خود به سرزمینش باز گرداند.
یکروز
در دوردست زورقی دید که در دریا شناور است. با صدای
بلند فریاد زد: «آهای... ماهیگیرها...من
یوری واگا هستم، از سرزمین ژاپن، خواهش میکنم
مرا به زورق خود سوارکنید.»
ماهیگیران
از دور او را دیدند و صدایش را شنیدند، ولی زورق را
برگرداندند و با عجله از آنجا دور شدند. یوری واگا
دوباره با صدای بلندتر فریاد زد: آهای...آهای...ماهیگیرها
باور کنید من یوری واگا هستم. خواهش میکنم
برگردید، من غول نیستم، آدمیزادم!»
فریادهای او بیفایده
بود. صورتش پوشیده از ریش بود، موی سرش بلند و ژولیده،
لباسهایش
ژنده و مندرس. ماهیگیران
تصور نمیکردند
که او آدمیزاد
باشد.
یوری واگا این را فهمید و لبخند تلخی بر لبانش نشست.
او دو سال دیگر در جزیره تنها ماند، تا اینکه روزی او
را به یک کشتی پذیرفتند و او را به کنارههای
جزیره زادگاهش رساندند.
اتفاقا روزی که به سرزمین زادگاهش رسید، در آنجا جشن
بزرگی بر پا بود و مسابقه تیراندازی(2) بر
گذار شده بود. کاراناکه خائن، در حالی که کمان فلزی
بزرگی را نشان میداد،
به مردم میگفت:
«جلو بیایید... میخواهم
ببینم چه کسی میتواند
با این کمان تیر اندازی کند؟ اگر چنین پهلوانی در میان
شما هست، بگذارید جلو بیاید.»
او فکر میکرد
کسی دعوت او را نمیپذیرد.
اما یوری واگای جوان با قدمهای
محکم، بیصبرانه
از میان جمعیت بیرون آمد. قیافه او چنان تغییر کرده
بود که کسی او را نشناخت.
کاراناکه خنده تحقیرآمیزی کرد و گفت: «خب، منتظر چی
هستی غریبه؟ بفرما شانس خودتو آزمایش کن... ما میخواهیم
کمی سرگرم شویم.»
یوری واگا تیر بلندی را به کمان گذاشت و با نرمی آن را
رها کرد. تیر زوزه کشان هوا را شکافت و با سرعت
غیرقابل تصوری درست وسط نشانه فرود آمد. بعد تیرهای
دوم و سوم بدنبال هم رها شدند. هر تیر درست روی تیر
قبلی فرود می آمد.
میان مردم همهمه افتاد:
- «آیا این یوری واگا نیست !؟»
-«نگاه کنید...این واقعا خود یوری واگا است؟»
- «یوری واگا برگشته است!»
همینجا
بود که دو برادر خیانتکار
فهمیدند، این واقعا یوری واگا ست که در مقابل آنها
ایستاده است. تا آمدند به خود بجنبند و کاری کنند،
دیگر دیر شده بود.
تیر چهارم سینه کاراناکه را شکافت. همینکه
موتو ماسو میخواست
فرار کند، تیر پنجم سوراخش کرد. به این ترتیب یوری
واگا از برادران خیانت پیشه انتقام گرفت. سپس با شتاب
به سوی سیاهچالی
که همسر زیبایش در آنجا زندانی بود رفت. در مقابل
کاسوکا هیمه ، همه درهای زندان باز شدند. او با خوشحالی
و شادمانی آزاد شد.
از همان روز است که در نه استان ژاپن صلح و آرامش بر
قرار شده است.
پانوشت:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ هایگو، نوعی شعر کوتاه ژاپنی است.
2ـ تیر اندازی با کمان از رسم های بسیار دیرینه و
محترم مردم ژاپن است .
بازگشت به فهرست مطالب
|