|
داستان مردان تمدن کلده
شهرنوش پارسی پور
تمدن کلده از آن نوع تمدنهایی
بود که حالت صحرایی دارند. از این رو هنگامی که مردی
در آنجا به دنیا آمد که تاز میزد
آنها
تصمیم گرفتن او را به ادراهی
منابع طبیعی موزهها
معرفی کنند. چون او به همراه مهُرها، سیلندرها، کتیبهها
و کاشیها
جزو منابع طبیعی تلقی میشد.
بگذریم از آنکه در این تمدن جنگل وجود نداشت. چون در
آن صورت ممکن بود او را به اداره ی مراتع طبیعی معرفی
کنند. از این گذشته او همسایهای
داشت که ریشش را نمیتراشید،
و رئیس موزه مردی بود که ریشش را میتراشید.
نحوهی
زندگی این مرد شریف بدینگونه
بود صبحها
از خواب بر میخاست
و دست و رویش را میشست
و ریش میتراشید.
هفتهای
سه روز دوش می
گرفت (چون تمدن کلده از بیآبی
رنج میبرد
(بعد صبحانه میخورد:
نان و پنیر و چای. لباسش را میپوشید،
سوار اتوبوس میشد
و اقبالش چنان بلند بود که اتوبوس از در خانهی
او حرکت کرده، در برابر ادارهی
موزه توقف میکرد.
این مسئلهی
بسیار مهمی است. چون در این تمدن مردم برای سوار شدن
در اتوبوس سر و دست یکدیگر را میشکنند
و حتا گاهی بحث فلسفی میکنند.
اما مرد تارزن همیشه در جایی سوار اتوبوس میشد
که معلوم نبود به چه دلیلی خلوت است. در این صورت عجیب
نخواهد بود اگر تصور کنیم که او گاهی حتا صندلی هم
برای نشستن پیدا میکرد.
همیشه بعد از رسیدن به موزه از برابر در اتاق رئیس رد
میشد
و چون هر چه زودتر میرفت.
رئیس زودتر آمده بود. به او سلام میکرد
و خجالتزده
و پریشان به سوی غرفه خود میرفت.
بعدها کشف کرد که رئیس بطور کلی در موزه زندگی میکند
و هیچگاه هم از تاقش خارج نمیشود.
کشف بعدی باعث شد که مرد تارزن از دلهره و وسوسه و
اضطراب بیرون بیاید: رئیس در حقیقت یک مومیایی بود که
مردمان تمدن کلده او را از مردمان کشور مصر خریده
بودند و جهت عبرت سابرین در غرفهای
شبیه به اتاق گذاشته بودند. هنگامی که مرد تارزن این
مسئلهی
عجیب را کشف کرد به خودش گفت: حالا یک پدری از مصریها
در بیاورم که حظ کنند. اما فعلا تا پدر مصریها
را در بیاورد، میرفت
به طرف غرفهاش،
در پشت غرفه، در یک پستو، کت و شلوارش را در میآورد.
یک شلوار محلی میپوشید
و یک پیراهن ویژهی
روستائیان کلده، تارش را به دست میگرفت
و به داخل غرفه میرفت
و روی تشکچهای
مینشست
و در حالی که متظاهر به تار زدن میشد
خودش را میخ میکرد.
در نتیجه خارجیها
میآمدند
و از برابر او رد میشدند
و گاهی صدای آنها
را از پشت شیشهی
جعبه آینه میشنید
که میگفتند:
اوه، تمدن کلده چقدر بزرگ است! و او لذت میبرد.
گرچه هرگز خارجیها
را نمیدید،
چون سرش پایین بود ومثلا داشت تار میزد.
یک روز تصمیم گرفت به جای اینکه
مستقیم به تارش نگه کند با سر بالا تار بزند، تا هم
متمدن باشد، هم تار بزند. هم خارجیها
را ببیند. علت اینکار عجیب این بود که صبح آن روز
خانمش به او گفته بود: تو بالاخره هیچ پُخی نمی شوی! و
خیلی به او برخورده بود.
مرد تارزن متوجه گردید که خارجیها
هم متمدن به نظر میرسند
و برای متمدن بودن به هیچ وجه ضرورتی وجود ندارد که
انسان در یک غرفه بنشیند. از این روی در وقت ناهار از
جای برخاسته، خستگی پاهایش را گرفت و به سراغ رئیسش
رفت. ایشان هم از غرفه بیرون آمده و در پستوی پشت آن
ظرف آبگوشتی را که خانمش صبح همراه او کرده بود روی
آتش گذاشته بود و حالا داشت در کاسه نان ترید میکرد.
مرد تارزن را که دید گفت:
بفرمائید هم سفره بشویم. به اندازه ی هر دومان هست.
تارزن بیتعارف
شریک او شد و گفت: آقای رئیس، خارجیها
هم به نظر متمدن میآیند.
به همین جهت من تصمیم گرفتهام
یک کامپیوتر بخرم و آن را به یک ساز الکترونیک وصل کنم
و سپس ساز الکترونیک کامپیوتر و تار خودم را در یکدیگر
ادغام کرده و پس از ارسطو و فارابی که معلم اول و
معلم دوم بودند، معلم سوم بشوم. رئیسش که داشت با
طمانینه لقمهی
بزرگی را میجوید
گفت: شما براستی ابله هستید! از آنجایی که خر لنگ
منتظر هُش است. تارزن از چای برخاست و گفت: من به
دنبال سرنوشتم میروم.
در مورد سرنوشت مرد تار زن باید بگویم این سرنوشت
شباهت زیادی به برگ انجیر داشت. پهن و ماهور بود. از
این روی این بیچاره هر چه دور و بر سرنوشتش میگشت
آن را نمییافت.
درست مثل کسی که در غار میباشد
و دنبال غار بگردد. ایشان حتا برای اثبات صداقت خود
رنش را طلاق داد، یکبار هم تصمیم گرفت از طبقهی
پنجم آسمانخراشی
که در آن زندگی میکرد
خود را به پایین پرتاب کند، اما هیچ فایدهای
نداشت. حالا یک کامپیوتر خریده بود و یک ساز الکترونیک
و آن دو را به هم وصل کرد دستگاهها
را طوری به هم ربط داده بود که نوایی بسیار عجیب از
آنها برمیخاست.
سپس در میانهی
این نوای عجیب تار میزد.
تار را به نحوی کوک کرد که صدای کامپیوتر میداد.
از کامپیوتر صدای ساز الکترونیک برمیخاست
و از ساز الکترونیک صدای تار. در میانهی
این همهمه و آشوب روزی روی صفحهی
کامیپیوتری یک موشک پیدا کرد با ردیاب به دنبال آن
افتاد و به امریکا رسید.
در فرودگاه یکی از دوستانش به استقبال او آمده بود تا
در سریعترین
زمان ممکن او را با مسایل مربوط به موسیقی آشنا کند.
دو نفری به یک دیسکوتک رفتند و حتا موفق شدند با یک
دختر موطلایی آشنا شوند و مدتها
با ضربآهنگ
بانجو رقصیدند. بعد از مدتی در کنار خیابانها
تار زد و پول جمع کرد. مدتها نیز در پیادهروهای
خیابانهای شهر نیویورک سفیل و سرگردان بود. یکبار هم
موفق شد در یکی از شهرهای حومهی
لوس آنجلس خانهای
بخرد و به مدت سی سال وامدار بانک شود. حتا دوباره
ازدواج کرد و دو بچه پیدا کرد. هشتاد و سه قطعه موسیقی
ترکیبی ساخت و همهی
آنها را به ثبت بینالمللی
رسانید. به دیدار فیلم برباد رفته رفت و از خودش بدش
آمد و تصمیم گرفت زنش را طلاق داده و او را از شر خودش
راحت کند.
در حقیقت مشکل اصلی او این بود که نمیدانست
به چه چیز باید ایمان داشته باشد. همین مسئله باعث بیهویتی
او شده بود، از آن گذشته غرفهاش
را از دست داده بود و تازه توجه نداشت که سرنوشتش برگ
انجیری است. به همین جهت هنگامی که عاملی پیدا کرد تا
ساختههای
او را از طریق کمپانیهای
بزرگ دست اندر کار موسیقی عرضه کند دیگر خیلی دیر شده
بود و او داشت سلانه سلانه به سوی تمدن کلده بازمیگشت،
و حالا نمیدانست
جواب زنش را چه بدهد و چگونه از او بخواهد که دوباره
با هم ازدواج کنند. همچنین دیگر روشن نبود که آیا
ادارهی
منابع طبیعی موزهها
دوباره او را استخدام خواهد کرد یا نه. بدترین بخش
حادثه هنگامی بود که خارجیها
از گشت غرفه دیگر او را به عنوان یکی از منابع طبیعی
نمیدیدند،
بلکه پا را از گلیم خو فراتر گذاشته و موسیقی نوین او
را ارزیابی میکردند.
میشنید
که میگفتند:
لطفی ندارد! ابتکاری نیست! حوصله سر برنده است! بدتر
از همه این که یکی از بدجنسترین
و شرورترین کارمندان موزه مخفیانه به موزهی
تمدن تپههای
سلک نامهای
نوشته و ادعا کرده بود که تارزنها
جزو ابوابجمعی
تمدن تپههای
سیلک بوده و کوچکترین ربطی به تمدن کلده ندارند. از آن
سو اهالی تمدن سیلک که مملو از تارزن بودند این بحث
فنی را تا دامنهی
تمدنهای
پارینه سنگی پیش برده و میکوشیدند
او را به آغوش تمدن کنعان بیندازند.
مرد تارزن براستی حوصلهاش
سررفته بود. بنابراین یک روز به کوه رفته و غاری کشف
کرد.
امروزه این غار به نام خود او در تمدن کلده ثبت شده و
همه روزه خارجیان از آن بازدید به عمل میآورند.
سن خوزه ـ 24 اوت 1992
برابر با مرداد 1371
بازگشت به فهرست داستان ها
|