سال اول ـ شماره یک ـ فروردین 1388         

                      | صفحه‌ی اول |   | آرشیو ماهنامه|   | آرشیو موضوعی|  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

    

داستان مردان تمدن کنعان

شهرنوش پارسی پور

 

در سرزمنی کنعان سه مرد بودند: یکی ریش داشت، یکی ریشش را میترشاید، سومی تار میزد. آنان با آن که یکدیگر را بسیار دوست میداشتند؛ از آنجایی که امریکا بسیار دور بود، هنگامی که به یک سه راهی رسیدند از یکدیگر خداحافظی کرده و هر کدام به سویی رفتند. سه راهی در حقیقت از سه سوی یک گوی منشعب شده و از یک سو به هم میرسید و از دیگر سو نیز به هم میرسید. اما چشماندازهای راهها از یکدیگر متمایز بودند. راهی بود از کنار سبزهزار، راهی بود ازمیان بیابان، و راهی بود ازمیان خارستان.

آن کسی که تار میزد از راه خارستان میرفت، از این رو بر زمین نشسته بود و تار میزد و به هیچ وجه خیال نداشت حتی یک گام به جلو بردارد. در نتیجه یک روز کاروانی از هنرمندان ولگرد به او رسیدند که از دستهی کولیها جدا مانده بودند. در نتیجه تارزن نداشتند. چون هر چه میکردند نمیتوانستند تارزن را روی پاهایش بایستانند او را بغل کرده و در گاری گذاشتند! تصور من بر این است که این حادثه به نحوی که توصیفناپذیر به نظر میآید عجیب بود. چون پس از انجام این عمل عجیب تارزن دراز کشیده و به خواب رفت. مرد تارزن در خواب متوجه میگردد که گرچه در یک گاری دراز کشیده و از خارستان عبور میکند. اما در عین حال در امریکاست و دارد در یک کافه قهوه میخورد. این قهوه در بزرگترین لیوان جهان ریخته شده بود و در کنار آن یک سطل بزرگ ذرت بوداده قرار داده بودند که مرد تارزن در همان عوالم خواب و رویا نیز میدانست که خودش این سطل ذرت بو داده را خریده، اما حالا که صاحب آن شده بود نمیدانست که 1) با این همه ذرت بوداده چه باید بکند. 2) با این همه قهوه چه باید بکند، و در همان حال که در فکر این چه بایدها بود لپ لب از قهوه مینوشید و گاه بهگاه از سطل ذرت بو داده بر میداشت و میخورد. کم کم متوجه گردید که بزرگترین لیوان قهوهی جهان و سطل ذرت بوداده هر دو از جنس مقوایی هستند. و متوجه گردید که پس از صرف قهوه و ذرت باید این ظرفها را دور بریزد و یاد مادرش افتاد که همیشه می گفت: آنچه که امروز به چشم خوار آید شاید روزی به کار آید. از این رو با آن که حواسش جمع بود که در برابر دیگر ساکنان کافه که در بزرگترین لیوانهای جهان کوکاکولا میخوردند قیافه بیاعتنایی به خود گرفته و به آنها تلقین کند که بسیار میداند، ولی در همان احوال نیز سخت در فکر بود که با این ظرفها چه کار باید بکند. پس قهوه میخورد، ذرت بو داده میخورد ، و فکر میکرد.

تا این که دختر جوانی از در در آمد. این دختر موهای بوری داشت و پوستش سفید بود و چشمهایش هم آبی بود. شلوار کوتاهی به یا داشت و یک تیشرت سفید به تنش که روی آن نقش مردی قرار داشت که با قیافه مضحک چشمک زده بود و هر دو حرف O. K ، همراه با یک علامت سئوال در کنار آن قرار داشت. مرد تارزن بدون آن که از خود اختیاری داشته باشد دختر را با چشم تا کنار پیشخوان کافه تعقیب کرد. دختر در آنجا ایستاد و به پیرمردی که پشت پیشخوان بود چیزی گفت. مرد پشت پیشخوان رفت و کمی بعد با یکی از بزرگترین لیوانهای جهان که پر از قهوه بود و یک سطل ذرت بو داده، بازگشت. اما چرا مرد تارزن خیلی دیر متوجه این مسائل شد؟ چون چشمهای او روی دختر متمرکز مانده بود و میکوشید از محتویات درونی آن با خبر گردد، گرچه با چشمهای خودش دیده بود که رنگ پوست دختر سفید است. با این احوال همانند آن که کشفی کرده باشد گفت: بله، سفید است! و بعد چشمهایش را بلند کرد و تازه سطل ذرت بو داده و بزرگترین لیوان قهوه جهان را دید و تا لحظهای که دختر برود، پشت میزی بنیشیند و مجلهای را که در دست داشت باز کند و مشغول خواندن بشود متحیر بر جای ماند. سپس به خودش گفت: یعنی چه؟ چرا این کار عجیب را کرد؟ بیاختیار برخاست، بزرگترین لیوان قهوه جهان و سطل ذرت بو داده را به دست گرفته و به سر میز دختر رفت و درحالی که اندکی عصبانی بود گفت: اجازه می فرمائید؟

دختر سرش را از روی مجله بلند کرد و به مرد چشم دوخت. سه اندیشه در آن واحد از مغزش گذشت. جشمهایش زیباست. هیکلش بد نیست. احتمالا باید هنرمند باشد. و پس از مکثی گفت: بله، بفرمائید.

مرد تارزن نشست روبروی دختر و گفت: میبخشید! ولی میخواستم بدانم علت این که قهوهای به این بزرگی و ذرت بو داده خریدید چیست؟

دختر گفت: اما شما هم که بزرگترین قهوه جهان و بیشترین مقدار ذرت را خریدهاید.

مرد گفت: درست است. اما من خارجی بوده و از مسائل دنیای شما اطلاعی ندارم.

دختر گفت: پس بدانید که در کشور ما مردم هر قدر دلشان بخواهد ذرت بو داده میخوردند و هر قدر دلشان بخواهد قهوه مینوشند. حالا زحمت را کم کرده و بلند شوید بروید.

اما در همان حال دلش برای مرد میسوخت و چندان هم علاقهای به رفتن مرد نداشت. مرد که مرد بود و این چیزها را میفهمید گفت: چه فکر میکنید که یکی از سطلهای ذرت و یکی از بزرگترین لیوانهای قهوه را پس داده، و در عوض یکی ازبزرگترین لیوانهای قهوه و سطل ذرت بو داده را با هم تقسیم کنیم؟

این طبیعی است که اگر مردی چنین حرف بزند بعدش ازدواج خواهد کرد. در نیتجه مدت زمان کوتاهی پس از این حادثه به اتفاق دختر برای انجام راسم ازدواج به سوی دفتر ازدواج رفتند و دفتر را امضا کرده و به اتفاق سوار اتومبیل هوندای دختر شده و به سوی میامی رفتند.

اما در همین احوال مرد تارزن از خواب بیدار شد و متوجه گردید در این مدت بیخبر و غفلت با دختر صاحب گاری ازدواج نموده و اکنون دو بچه دارد و خانمش برای سومین بار باردار میباشد. نگاهی به چهرهی خانمش انداخت و متوجه شد که او با آن که باردار میباشد و پشت لبش عرق نشسته و خود را با مجله پارهای باد میزند با این حال چشمها و موهای سیاه بسیار زیبایی داشته و پوستش گندمی رنگ و درخشان است و مرد تارزن متوجه گردید که حالا هر دو زنش را خیلی دوست میدارد و نمیداند چه باید بکند. صدای فریاد دختر چشم آبی را میشنید که میگفت: ای احمق، تو فکر کردی من کی هستم؟ مرا چه جور موجودی تصور کرده بودی.

بهر حال او قدری از دعوا میان دو زن احساس اندوه و رنج و پشیمانی میکرد که حدی بر آن متصور نیست. در نیتجه یک روز چتری از میان گاری برداشت و در حالی که آن را روی سرش گرفته بود تا از آفتاب نسوزد؛ از گاری بیرون بریده و پا به دویدن گذاشت. میدوید و میگریخت. میدوید و میگریخت تا به انتهای جاده رسید که دوباره به دو راه دیگر میرسید و متوجه گردید که مر د ریشدار و مردی که رریشش را میزد نیز دوان دوان از دو راه دیگر بسوی او میدوند. ایستاد تا نفس تازه کند و آن دو مرد نیز به او رسیدند و سه نفری نفس نفس زنان به یکدیگر نگاه کردند و هر سه ، بی آن که از قبل قرار گذاشته باشند گفتند: من در خطر هستم!

چون مسئله به نسبت قابل ملاحظهای برای هر سه آنها روشن بود، مرد ریشدار از انتهای جاده خارستان وارد آن شد تا از ابتدای آن خارج بشود. مردی که ریش داشت و ریشش را میتراشید از انتهای جادهای که مرد ریشدار از آن خارج شده بود وارد شد تا از ابتدای آن بیرون بیاید. و مرد تار زن بدون لحظهای معطلی وارد انتهای جاددهای شد که مرد بدون ریش از آن خارج گشته بود...

لوس آنجلس

24 مرداد 71 مطابق با 15 آگوست 1974

 

 

 

بازگشت به فهرست داستان ها

 

 

 

 

 

 

توضیحات:

این داستان در کنار چند داستان و مقاله در کتاب «آداب صرف چای در حضور گرگ» منتشر شده است.

 

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است