|
آفتاب گردان گل همیشه عاشق
شهرنوش پارسی پور
آفتابگردان
گلی است عاشق، ارزشی تزئینی ندارد. بزرگ که می زشت
است، مثل یک زن آّستن، نه شکم اما کلهی
بسیار بزرگی پیدا میکند،
دانههایش
که رشد میکنند
سرش میخمد
گاهی آنقدر میخمد
که میشکند
و گل از دست میرود.
آفتابگردان
را نباید در باغچه کاشت گل مزرعه است و ارزش خوراکی
دارد. ارزش مزرعه در این است که گل از هر سوی آفتاب میخورد.
این گیاه غریب سرکه از خاک بر میکشد
روی به آفتاب میکند،
همراه با چرخش آفتاب در آسمان میجرخد،
در غروب گاه روی به مغرب دارد. شب اقبال دیدنش را
نداشتهام
که چه میکند.
بنظر میرسد
آفتابگردان
ذرات نور آفتاب را جذب میکند
اغلب در این اندیشه بودهام
که آیا ذرات نورچرب هستند؟ تخمههای
آفتابگردان
چرب هستند، غنی و پر از مواد مغذی گفته میشود
که ذرات نور با سرعت سیصد و شصت هزار کیلومتر در ثانیه
حرکت می کنند، (اگر اشتباه نکرده باشم) پرسش این است
که او، در سکون ریشهدارش
در خاک چگونه این ذرات فراری را در خود میمکد؟
گل، اما هرگاه به باغجه منتقل شود اسیر میشود،
هر چند که در کودکی در مرحلهای
که غنچههایش
تازه باز میشوند
بسیار زیباست، به نوعی ساعت زرد و سیاه میماند،
شبیه زنبور است. شاید زنبور در طی میلیونها
سال خود را به او ماننده کرده باشد. شاید گل نیازمند
زنبور بوده است؛ تا گردههایش
را به مکان معهود ببرد، شاید گل خود را به زنبور
ماننده کرده باشد. شاید گل و زنبور هر دو از آفتاب درس
گرفته باشند، خواستهاند
او شوند، شاید رنگ زرد و رنگ سیاه خود را به آنان
آموختهاند.
شاید میراث سایه روشن باشند. هر چه هست گل در کودکی
لوند و عشوهگر
است. زرد و سیاه است و عطر مبهمی از خود به اطراف میپراکند،
عطری در یاد مانا، اما فرار.
گیاه گویا، (اگر اشتباه نکرده باشم) همین که غنچه میکند
از چرخش بسوی آفتاب دست بر میدارد،
گویا سهمیهاش
را دریافت کرده باشبد، دیگر ساکن میشود،
توجهاش
معطوف به غنچهها
میشود
تا باز شوند. غنچهها
در باز شدن محتاطند، گلبرگهای
زرد خود را جمع نگاه میدارند،
هستههای
تخمه را از گزند حفظ میکنند.
اما گل در باغچه بد اقبال است بطور معمول او را در
حاشیه باغچه میکارند،
باغچه همیشه در یک حیاط است، حیاط دارای دیوار و
ساختمان است... دیوار و ساختمان سایه ایجاد میکنند
گل دیوانهی
عاشق خود را بسوی نور میکشاند
در یک باغچه، دیوانهوار
بالا میشکد
تا به نور برسد نور اما از زاویه چرخش خورشید تبعیت میکند.
در سحرگاه نخستین آفتابگردان
منتهیالیه
غرب باغچه نور را دریافت میکند،
اما خورشید تا بیاید از سر دیوار بگذرد و حیاط را در
خود بپوشاند، دو سه ساعیت طول می کشد.
حادثه شگفت زیبا، قد و بالای ردیف آفتابگردانهایی
است که در ضلع جنوبی کاشته میشوند.
آفتابگردان
مشرق باغجه بسیار بلند است. گاهی فاصله قد و بالای
آنها از هم تا به دو متر میرسد.
گل مشرق که اسیر سایه دیوار مشرقی است دیوانهوار
بالا میکشد،
گل روی دیوار مغرب اقبال بلندی دارد و نخستین ذره نور
را میمکد.
قد کوتاه میماند
که تمام نیروی زیستن را در جستجوی نور به هدر داده است
از این رو ساقه نازک نحیفی دارد. این اشکال دردناک در
هنگام رشد گل مصیبت آفرین است. ساقه وزن گلها
را تحمل نمیکند،
اما گل اقبال بلندی دارد که کمتر از بقیه گلها
دستمالی
میشود.
یک قانون و قاعده دستمالی
وجود دارد. آفتابگردان
باغچه محکوم به تحمل کنجکاوی عابران است. بسکه زیباست
در کودکی و بلوغ همه را از رفتار باز میدارد.
میایستند
تا این تجسم نور زرد، سایه روشن را ببینند. خوب تماشا
کنند. عابر که از نقش زنبور بیخبر
است به سطح گل دست میکشد.
گرده گیاه انگشتانش را پر میکند.
گردهای
زرد رنگ، عابر دستش را به چشم نزدیک میکند
و به گرده مینگرد.
عالم میشود
که گل دارای گرده است. همین، اما چون باغبان نیست از
این علم توشهای
بر نمیدارد.
تنها گل را ضایع میکنند،
عابر دوم میکوشد
تخمه نارسی را از بطن گل بیرون بکشد و بخورد و بگوید
هنوز نرسیده است. گل که با بزرگ شدن و بارور شدن تخمههایش
کم کم زشت میشود
اینک از اثر محبت بیشائبه
عابران کچل و زشت میشود.
نیمی از تخمه را در نیمهی
راه از دست میدهد،
گلبرگهایش
از اثر دستمال
میریزد،
گردههایش
ضایع میشود.
گل بدین ترتیب پیش از بلوغ کامل میمیرد.
من چند درس از آفتابگردان
آموختهام.
آفتابگردان
اگر هوشیاری مشابه هوشیاری آدم میداشت
نمیباید
میگذاشت
در باغجه بکارندش. آفتابگردان
را در باغچه نباید ردیف دیوار کاشت. باید در جایی باشد
که نور بگیرد. [ پشت بام؟]؛ آفتابگردان
حدیث حرکت طبیعی نور و تارکی است، آن آفتابگردانی
که از تاریکی سهم بیشتری برده، بلند بالا اما ظریف و
شکننده است. آن که از نور سهم میبرد،
کلفت و کوتاه اما محکمتر
است.
همیشه در یک باغچه نخستین آفتابگردانی
که باز میشود،
دومین آفتابگردانی
که باز میشود،
سومین آفتاب گردانی که باز می شود، هیچ جان سالم بدر
نمیبرند.
محکومیت آنها بدلیل زودرسی آنهاست.
واقعا چه اهمیتی دارد که این سه گل میکوشند
اول غنچه باز کنند؟ اگر صبر کنند با جمع بیایند این
اقبال را دارند که سالم بمانند. یا شاید سالم بمانند _
چون کسی چه میداند
که عابران کدامیک از گلها
را لمس خواهند کرد، [شاید هم در این معنا حکمتی نهفته
باشد، سه آفتابگردان
نخستین شهیدند. زود میآنید
تا زود بروند و جان بقیه رانجات دهند.] اگر همه با هم
میشگفتند،
همه با هم در معرض نابودی بودند، از این قرار احتیاطا
این یک قانون طبیعی است، گل شهید را خود ما در طبیعت
به دنیا میآوریم.
جان بقیه مولوداتش را حفظ کند. بر سر این گمانم که خود
سه آفتابگردان
نخستین نیز این را میدانند.
آفتابگردان
باور کنید میاندیشد؛
اما من حوصله ندارم در این باره بنویسیم، در حقیقت
دانشی در این باره ندارم. فقط این را میدانم
که روزی در شمارش تخمههای
گل؛ کمی کمتر از هزار و دویست و بزرگترین
گل، کمی بیشتر از هزار و هشتصد دانه پرورده بود. این
یعنی عاشق بودن، عاشق ابدی بودن.
بازگشت به فهرست داستان ها
|