سال اول ـ شماره یک ـ فروردین 1388         

                      | صفحه‌ی اول |   | آرشیو ماهنامه|   | آرشیو موضوعی|  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

    

مهدخت

شهرنوش پارسی پور

 

باغ با ديوارهاي کاهگلي، سرسبز، پشت به ده داده در کنار رودخانه بود و اين سو ديوار نداشت و رودخانه حريم بود. باغ باغ آلبالو و گيلاس بود، يک خانه نيمه روستائي نيمه شهري داشت با سه اتاق و يک حوض در جلو آن، پر از خزه و قورباغه. دور تا دور حوض پر از شنريزه و چند درخت بيد. عکس بيدها در آب مي‌افتاد و سبز تيره حوض با سبز روشن بيد بعدازظهرها در جدالي خاموش بود و بخاطر آن دل مهدخت هميشه مي‌ارفت زيرا که حوصله هيچ ستيزي را نداشت و بسيار ساده بود و دلش ميخواسته همه با هم دوست باشند، حتي تمام سبزهاي عالم.

ـ البته که رنگ آرامي است، ولي خوب...

تخت زير يکي از درختها بود و دو پايه‌اش در پاشويه حوض و هميشه اين احتمال بود که بر اثر لجن کاملا در حوض بيفتد. مهدخت روي همين تخت مينشست و به جدال آب و درخت نگاه ميکرد و آبي آسمان که در بعدازظهر بيش از هر وقت ديگري خودش را به اين مجموعه سبز تحميل ميکرد و بنظر مهدخت «داور کردگار» بود.

اگر در زمستانها مهدخت بافتني ميبافت و اگر بفکر بود که برود فرانسه بخواند يا يک تور جهانگردي بگيرد براي اين بود که زمستان آدم در سرما هواي سالم تنفس ميکند و گرنه در تابستان همه چيز تمام ميشود. تابستان پر از دود و غبار و خاک و خل ماشين و آدم و غم شيشههاي بزرگ پنجره که به ميهماني آفتاب ميرفت.

ـ لعنتيها، خوب چرا نميفهمند که اين پنجرهها به درد اين مملکت نميخورد.

اينرا فکر ميکرد و غصه ميخورد و مجبور ميشد دعوت هوشنگ برادر بزرگتر را قبول کند و به باغ بيايد و تاب  سرو صداي بچهها را بياورد که تمام روز فرياد ميکشيدند و گيلاس ميخوردند و هر شب اسهال ميگرفتند و ماست ميخوردند.

ـ ماست دهه

ـ بعله عاليه.

و بچهها هميشه سرديشان بود، رنگ پريده بودند هر چند که بيش از سنشان ميخوردن و بقول مادرشان «ميتخيدند»

*

اوايل که معلم بود آقاي احتشامي ميگفت: «خانم پرهامي اين دفتر رو لطفا بگذاريد آنجا «خانم پرهامي لطفا زنگ بزنيد»، «خانم پرهامي يک چيزي به اين صغرا بگين، من زبونشو نميفهمم»

آقاي احتشامي دوست داشت او ناظم باشد، خوب بد هم نبود. ولي بعد آقاي احتشامي گفت: «خانم پرهامي امشب بياين بريم سينما»

مهدخت رنگش پريده بود. نميدانست چواب اين اهانت را چه بدهد. مردک چه فکر کرده بود؟ با کي طرف بود، اصلا چي ميخواست. مهدخت ديگر مدرسه نرفت.

«عيبش اينه که آقا جان خيلي پول گذاشته»

همينطور بود. سال بعد تمام زمستان را بافتني بافت. براي دو بچه اول هوشنگ خان که آنموقع هر دو تازه پا بودند. ده سال بعد براي پنج تاشان ميبافت.

«معلوم نيس چرا اين همه زاد و ولد ميکنن.»

هوشنگ خان ميگفت: «دست خودم نيس، بچه دوس دارم. چيکار کنم.»

ـ «خوب چيکار بکنه، راستي هم که چيکار بکنه.»

اخيرا فيلمي از جولي آندروز ديده بود. نامزد جولي آندروز اتريشي بود و هفت بچه داشت که با سوت آنها را به اينطرف و آنطرف ميفرستاد و بالاخره با جولي ازدواج کرد. البته جولي اول فکر کرد برگردد راهبه بشود ولي بعد فکر کرد زن مرد اتريشي بشود، چون خودش هم داشت بچه هشتم را ميزائيد و اين راه حل بهتري بود، خصوصا که آلمانيها هم داشتند ميآمدند و همه چيز پشت سرهم اتفاق ميافتاد.

ـ «من عين جولي هستم.»

درست فکر ميکرد، عين جولي بود. اگر پاي مورچه‌اي ميشکست ميتوانست يک دامن اشک بريزد. بعلاوه تا بحال به چهار سگ گرستنه خيابان غذا داده بود و پالتوي نوش را به فراش مدرسه بخشيده بود، سه بار هم به پرورشگاه رفته بود، آن موقع که معلم بود و برنامه بازديد از مراکز عمومي داشتند و هر بار براي بچهها چند کيلو شيريني برده بود.

ـ «چه بچههاي خوبي»

بدش نميآمد که بعضي از آنها مال خودش بودند. چه اشکال داشت اگر چند تا از آنها مال او بودند، در عوض لباسشان هميشه تميز بود و هيچ وقت مفشان روي لبشان نبود و تازه «مستراح» را هم غليظ تلفظ نميکردند.

ـ «اینها بالاخره چي ميشن؟»

سئوال سختي بود. بخصوص که دولت هم گاهي در راديو و تلویزيون ميگفت بايد براي اين مسئله فکري کرد.

دولت و مهدخت هر دو نگران بچهها بودند. چه ميشد اگر مهدخت هزار دست داشت و هفته‌اي پانصد بلوز ميبافت؟

با هر دو دست يک دانه، هزار دست پانصد دانه.

ولي خوب آدم که هزار تا دست نميتواند داشته باشد، آن هم مهدخت که زمستان را دوست داشت و بعدازظهر به پيادهروي ميرفت. حالا اگر قرار باشد آدم هزار عدد دستکش دست بکند پنج ساعت حداقل طول ميکشد.

ـ نخير يا پانصد دستمان؛ پانصد دستکش را بدست ميگيريم و به پانصد دست ديگرمان ميکنيم؛ بعد با پانصد دست دستکش پوشيده آن پانصد دستکش بدست ميگيريم و به پانصد دست ديگرمان ميکنيم. دقيقا سه دقيقه يا کمتر.

*

اينها مشکلات نيست، بالاخره حل ميشود. چشم دولت کور خودش برود کارخانه بافندگي بلوز راه بيندازد.

مهدخت پاهايش را در آب حوض تکان ميداد.

*

اولين روزي که بباغ آمد بکنار رودخانه رفت، پاهايش را در آب گذاشت و آب يخ و تگرگي به عضلاتش ميکوفت. مجبور شد زود بيرون بيايد. ممکن بود سرما بخورد. کفشهايش را که پوشيد بطرف گلخانه رفت. در گلخانه باز بود  هواي دم کرده آن تابستانيتر از تابستان بود ولي سالها پيش آقاي احتشامي گفته بود که تنفس در گلخانه و در روز بهترين کارهاست چون تمام گلها اکسيژن توليد ميکنند. هر چند که آن موقع گلي در گلخانه نبود و گلدانها را به باغ برده بودند.

مهدخت در راهرو باريک گلخانه پيش ميرفت و به شيشههاي گرد گرفته نگاه ميکرد. بعد تقلا و تنفس، چيزي ملتهب و داغ و سوزان و بوي بدن.

قلب ماهرخ از کار ايستاده بود. دختر فاطي، پانزده ساله مثل يک زن هزارکار، که گلخانه و يداله باغبان با آن سر کچل و چشمهاي تراخمي‌اش که آدم کفاره ميداد تا يک نگاه کامل به سر تا پايش بيندازد. همينطور نفس نفس نفس.

چشمهاي مهدخت ميرفت که سیاهي برود و پاهايش زير تنش ميلرزيد. بي‌اختيار دستش را به لبه سکو گرفته بود. اما نمیتوانست چشم از آنها بردارد. نگاه ميکرد، نگاه ميکرد تا وقتي که آنها ديدند. مردک به زوزه افتاده بود ميخواست خلاص بشود و نميتوانست. بی‌اراده دختر را ميزد و نگاه دختر و دستش که بطرف مهدخت دراز شده بد. مهدخت دوان دوان بيرون آمده بود. نميدانست چه بکند. بي‌اراده به طرف حوض ميرفت. دلش ميخواست بالا بياورد. بي‌اختيار دستهايش را شست و لبه تخت نشست.

«چيکار کنم؟»

فکر کرد برود و همه چيز را براي هوشنگ خان يا زنش بگويد. دختر را به آنها سپرده بودند.

«دختره فقط پونزده سالشه، چه حرکاتي...»

يقينا هوشنگ کتک مفصلي به دخترک ميزد. بعد هم بيرونش ميکردند. حتا پسرهاي فاطي ميکشتندش.

«چه بکنم»

فکر کرد فوري چمدانش را ببندد و راه بيفتد. برميگشت تهران، بالاخره بهتر از دلهره بود.

«خوب که چي؟»

مانده بود که چه بکند و مجبور شد وحشت زده برگردد. دخترک چادر وارونه سر و پاکشان ميآمد. صورتش پر از خنج و سرخ سرخ بود، گفت: «خانمجان» و افتاد روي پاهاي مهدخت.

ـ مث سگ زوزه ميکشه.

« بروکنار، کثافت»

«نه خانم جان، الهي فدات بشم. الهي قربونت برم.»

«خفه شو بکش کنار.»

«الهي درد و بلات بخوره تو سرم، اگه به ننم بگي ميکشتم.»

«حالا کي خواس بگه.»

«بخدا مياد خواستگاريم. همين فردا قراره بياد به آقا بگه»

مجبور شد قول بدهد فقط براي اينکه دختر کنار بکشد. چون وقتي دستهايش به پاهاي او ميخورد تمام دلش بهم ميخورد. دختر مثل قلب دستمال مچاله شده برگشت به ساختمان و مهدخت نفس کشيد. دلش ميخواست گريه کند.

حالا سه ماه گذشته بود و تابستان همين رزوها تمام ميشد. همانروز برميگشتند و هيچکس نميدانست چرا  يداله باغبان يکدفعه گذاشت و رفت. هوشنگ خان ميگفت، «عجيبه خودش صد دفعه گفت که نميره»

بايد دوباره سرايدار بياورند تا باغ زمستان به تاراج نرود. هر کس ميتوانست چهار تا تخت کنار رودخانه بزند و روزهاي جمع هر تخت را به سي تومن به الواط کرايه بدهد. اين را هوشنگ خان ميگفت و همه تصديق ميکردند. آنوقت صداي هرهر خنده دخترک از ته باغ ميآمد. بچهها را براي بازي برده بود و معلوم نبود چه بازي به آنها ياد ميدهد.

مهدخت در اتاقش با عصبانيت قدم ميزد و مشتهايش را به در و ديوار ميکوبيد. دلش نگران بچهها بود.

ـ کاش حامله ميشد تا بکشندش.

اگر حامله شده بود خوب بود . تمام برادرها با هم میریختند سرش و حسابي ميزدندش، آنوقت زير دست و پايشان ميمرد. چقدر خوب بود. ديگر بچهها فاسد نميشدند.

*

يکباره فکر کرد.

«بکارت من مثل درخت است.»

بايد به آينه نگاه ميکرد، بايد صورتش را در آينه ميديد.

«شايد براي همين است که من سبزم.»

صورتش سبزه‌اي بود که زردي ميزد. زير چشمهايش پر از چروک بود و رگي در پيشانيش داشت که هميشه به چشم ميخورد. آقاي احتشامي گفته بود:

«شما چقدر سردين، مثل يخ»

فکر کرد:

«نه مثل يخ. من درختم.»

ميتوانست خودش را در زمين بکارد.

«خوب من تخم که نيستم، درختم. بايد خودم را نشا کنم.»

چطور ميتوانست اين را به هوشنگ خان بگويد. ميخواست بگويد برادر جان بنيشين با هم دوستانه حرف بزنيم. به قراري که ميداني بلوزها را کارخانهها ميبافند. خوب اگر اين را ميگفت مجبور بود راجع به هزار دست هم توضيح بدهد. امکان نداشت که راجع به دستهايش توضيح بدهد. محال بود هوشنگ خان اين ها را بفهمد، ولي خوب چارهاي نبود، مهدخت خيال داشت در باغ بماند و اول زمستان خودش را نشا بزند. اين را بايد از باغبانها میپرسيد که چه وقتي براي نشا زدن خوب است. او که نميدانست ولي اينکه مهم نبود، ميماند و نشا ميزد. شايد درخت ميشد. ميخواست کنار حوض برويد يا برکههايي سبز تر از لجن و حسابي به جنگ حوض برود. اگر درخت ميشد، اگر درخت ميشد آنوقت جوانه ميزد. پر از جوانه ميشد. جوانههايش را بدست باد ميداد، يک باغ پر از مهدخت. مجبور ميشدند تمام درختان آلبالو و گيلاس را ببرند تا مهدخت برويد. مهدخت ميروئيد. هزار هزار شاخه ميشد. با تمام عالم معامله ميکرد و روي زمين پر از درخت مهدخت ميشد. امريکائيها نشاي او را ميخريدند و به کاليفرنيا و يا مناطق سردسيرتر ميبردند. جنگل مهدخت، حتما آها ميگفتند «ماهد کات». کم کم او را آنقدر تلفظ ميکردند تا در اينجا ميشد «مدوک» و آنجا «مادوک» آنوقت چهار صد سال بعد زبانشناسها بر سر او بحث ميکردند و با رگهاي سيخ شده ثابت ميکردند که اين دو لغت يکي و از ريشه «ماديک» است و اصل افريقائي دارد. آنوقت زيست شناسها اعتراض ميکردند که درخت سردسيري نميتواند در افريقا برويد.

مهدخت سرش را به ديوار کوبيد، چندبار سرش را کوبيد، آنقدر کوبيد تا بگريه افتاد. ميان هقهق گريه فکر کرد که امسال حتما تور دور افريکا ميگردد. به افريقا ميرود تا برويد، دلش ميخواست درخت گرميسير باشد. دلش ميخواست و  هميشه کار دل است که آدم را به ديوانگي ميکشد.

 

 

 

بازگشت به فهرست داستان ها

 

 

 

 

 

 

 

 

توضیح:

از مجموعه «زنان بدون مردان»

فرودين 1353

 

عنوان زنان بدون مردان پاسخى ست به مجموعه داستان هاى كوتاه ارنست همينگوى به نام "مردان بدون زنان"

همينگوى در اين داستان ها مى كوشد نشان دهد چگونه بعضى مردان فاقد قدرت شناخت عاطفى و درست از زنان هستند.

من عكس اين كار را انجام داده ام و هدفم طرح شخصيت زنانى ست كه يا مرد را نمى شناسند يا دچار استفاده ابزارى از او هستند. البته بعضى از زنان و نه همه ى آنها.

 

 

متن کامل کتاب زنان بدون مردان 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است