سال اول ـ شماره یک ـ فروردین 1388         

                      | صفحه‌ی اول |   | آرشیو ماهنامه|   | آرشیو موضوعی|  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

    

معجزه ي سكه ها

علیرضا ذیحق

 

باضرب پاهايي كه از دل تاريكي بيرون زد، يكهو لرزيد. سر وريخت اش همان بود . با شَتَك هاي سرخِ ماسيده رو صورتش. جلو آمد و خنده ي تلخي كرد :

" دل نگران گلوله ها بودم . بازار همه شده جنس چيني . درست مثل اينكه سربازهاي چشم بادامي تو شهر رژه بروند . اما خيالم تخت شد كه گلوله هاشان حرف ندارند. لخته ي اين چند گلوله را هم بشوركه با خون داغ ، حسابي ترگل ور گل مي شوند ."

بعدش نشستند دورِآتش و با نان وشراب و كبك هايي كه سيخ به تن  كباب مي شدند، سير و پيمان از شكار امروز گفتند . خستگي شان كه در رفت يكي از كوه پايين آمد و ديگري سرحوصله ، غلت خورد ته دره اي كه آن زير ، رود مي غريد.

زني كه آن پايين دامن اش چرخ مي خورد و با بادي تو آستين ، چشم اش به اوبود ، كمي ترساندش و رفت بيبند كه كيست .  خودش بود . چهره اي كه درمهتاب، مثل اناري آفتاب خورده و لهيده ،سرخ مي زد. كرخت شد و گفت :

" بند دلم را پاره مي كني كه چي ؟ تاته دره نگاهم به توبود و فكر نمي كردم كه باز به خط هم بخوريم . "

اوكه زير پستان اش قد ِپستانكي ازهم شكافته بود آتشي شد  و داد زد:

" بند دلم را پاره كردي وبازحرف  داري ؟ زق زق دردي كه تو استخوانهام تير مي كشيدند بس نبود ؟ "

مرد سرش داغ شد و هولكي ، چند گلوله در كرد و زن ، مثل ابري كه تودل هواباشد نه وارفت و نه جنبيد . باز قرص و قايم  با بغضي تو گلو ،جلوش قد كشيد :

" گلوله ها يي كه در كردي بدلي بودند . شايد هم مشقي. پوكه ي خالي!"

مرد كه داشت خشن مي شد گفت :

" مي دانم كه زيرآبي آمدي و خواستي بر سرم آوارشوي و يك جورهايي خلاصم كني . اما من با كسي پدر كشتگي ندارم . اين را هم بالاي كوه به ات گفتم . يك مرد اجاره اي كه كسب و كارش اين جوري يه . روزي تصميم گرفتم كه هيچ وقت نصفه نيمه زندگي نكنم . مسيح هم نبودم كه چك بخورم و سرم را بيندازم پايين . معجزه ي سكه ها حاليم شده بود وزدم به سيم آخر .يعني  اول مرا زدند و بعد من زدم . آن قدر كه حسابش از دستم در رفت . نارو خوردم و عشقم رفت هوا. از پل آمد پايين وبا سيل رفت.زندگيش  شده بود نكبت.  شوهر مشنگ اش اندازه ي پدربزرگ ها سن داشت   ...توهم بيشتر ازاين جلونيا ! من هم اين كار را نمي كردم يكي ديگر مي كرد. اصلا چرا نمي روي سراغ يك شناس. كسي كه شايد بيشترازهمه به تو نزديكه. خيانت يعني ذاتش اينه ! "

شب داشت وول مي خورد كه چيزي تركيد .فك هاش را روهم فشرد و سرخ لزجي، ازتخم چشم اش زد بيرون.

مردي كه منتظر ايستاده بود ، باپوزخندي خنده اش را رها كرد و گفت :

" اين شكار نبود . شاه شكار بود ...اين آخري ها داشتي هوايي مي شدي ووقت و بي وقت وِر مي زدي . اين هم كه كُشتي ،خودي بود و قضيه توفير مي كرد . نگين بود، خواهر ناز نازي ام .سوزني شده بود و سربه هوا. گفتند نتيجه اش مثبته ، ايدزي! نمي خواستم مثل شمع آب بشود . دلم تاب نمي آوُرد. توهم مي ماندي موي دماغم بودي. دلت شده بود شكل نئون هاي قرمزي كه رو سينه ي شيشه ها مرتب مي لرزند . من دل سنگ مي خواستم ... اين روز وزمانه، اين جور آدمها خيلي زيادند.نرخشان هم پايين.  "

با ضرب پاهايي كه در دل تاريكي دور مي شد، شانه ي مرد تكان سختي خورد و بي نَفَس افتاد ، خُرد و بي جان.

 

 

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

 

 

 

توضیح:

علیرضا ذیحق قصه نویس ، شاعر و پژوهشگر فرهنگ عامه

آثار منتشر شده :

زخم شیشه (مجموعه داستان)

عید خون ( مجموعه داستان )

عاشقانه ( مجموعه داستان )

عطش ( مجموعه شعر )

عروس نخجوان ( رمان )

شبهای استانبول ( رمان )

زنی به نام آتش ( رمان )

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است