|
شما را به خدا بس کنید!
نمیخواهم
نقش یک مادرسالار را ایفا کنم، اما به خود حق میدهم
که وقتی با نارواییهای
بعضی از دوستان هم
قلمم مواجه میشوم،
هشدارشان بدهم. به گمان من تعدادی از ما حس جهت
یابیمان
را کمابیش از دست دادهایم
و بیم دارم که از حس لامسه هم در دراز مدت محروم
بمانیم. هنرمندان البته هم طبقه نیستند. میتوان
گفت یک قشرند. ممکن است «جزیرههایی
باشند جدا از هم،» اما حکومتهایی
نیستند که تسخیرشان کنیم. ما نمیتوانیم
و حق نداریم هم قلمان خود را مثل پیادههای
شطرنج جا به جا کنیم. از خشم، آنها
را به جنون بکشانیم و به نام نقد، با تعیین تکلیف
ادبیات، فرمان نابودی آنها
را صادر کنیم و با برچسبهایی
نظیر کوتوله، عوامپسند،
رجّاله، معلومالحال،
جرثومهی
فساد، و اسما و صفاتی بس مستهجنتر
از آن چه نوشتم، از صحنه خارجشان
سازیم. تنها میتوانیم
با مسالمت و همدردی
بیدارشان کنیم. همهی
ما درد جاودانگی داریم، ضمن آن که به هر جهت مرگ
یک جیرهی
همگانی است. «نه» گفتن، و یا به عبارت شرعی، امر
به معروف و نهی از منکر را نگذاریم برای کسانی که
عدل و آزادگی را نمیشناسند.
چرا که مبالغه در به کار بردن ادات نفی، در بارهی
کسانی که باب پسند ما نمینویسند
و نمیسرایند،
قلبهایمان
را فلج میکند
و به جاودانگی هم نمیانجامد.
سیمین دانشور
|