|
روايت لحظات آخر یک شورشی آرمانگرا
که به بنبست
رسیده است.
شخصیت داستان با این که هنوز آرمانهای
دارد، ـ دوست دارد به جای این که دارش بزنند؛ با
تفنگ کشته شود.ـ اما چون آرمانهایش
رنگ باخته است، تصميم میگيرد
خودش را تسلیم کند.
ما در اینجا با داستانی واقعگرا
و اجتماعی روبرو هستيم. بدون این که نویسنده
بتواند در عمق نفوذ کند. گرچه در جاهایی کوشیده،
باورهای باطل و آرمانهای
شخصیت داستان را زیر سئوال ببرد و در ذهن شخصیت
داستان به کاوش بپردازد، اما به هر حال این
داستانی است که در سطح شناور میماند.
به عبارتی نویسنده به جای رخنه در روان شخصیت و در
نهایت خلق داستان واقعگرای
روانشناختی؛
سعی در پرداختن حادثه و مضمونی گرفته که مشابه آن؛
در خبرها و روزنامهها
فراوان منعکس میشود.
ـ شاید هم نویسنده به عمد چنین کاری کرده است، چون
عنوان داستان به اين امر اشاره دارد. ـ
اما با این وجود؛ داستان چنان ماهرانه پرداخت شده
است که خواننده با شخصیت داستان احساس همدلی
و حتا لحظاتی نیز با او همدردی
میکند؛
اما نه آن چنان که او را درگیر کند و جایی در ذهن
او حک شود.
متن داستان را اینجا بخوانید
|