صفحه‌ی اول  |   تماس  |  RSS

 

 

 

 

     که در آيينه جهان، ما را

                                                                           از همه ناشناس تر خود ماست.

                                                                                                           نیمایوشیج

 

  

 

 

انسان سوم

                                                                                                  

                                                                        

 

 

 

 



 

که هستم؟

 

انسان سوم، انسانی که با مایهای از تحقیر، «جهان سومی» نامیده میشود. در حالی که به استنباط من، انسان پیرامونی، چنان که جامعه و جوامع پیرامونی به معنای حقیقی نزدیک است. میدانم، گرایشهای گوناگونی وجود دارد که میخواهند انسان و موقعیت او را از متن ادبیات دور کنند، یا تا حد یک ملزوم فنی تنزل دهند. لیکن من اعتقاد دارم که انسان و موقعیت او موضوع محوری همیشهی ادبیات بوده است، هست و خواهد بود. و هر گاه در مقاطعی کوتاه ادبیات از انسان تهی شود، بیگمان موقتا از ماهیت و هویت خود هم خالی خواهد شد تا خیلی زود به اصل خویش بازگردد.

 

که هستم؟

این پرسش نهفتهی انسان ـ نویسندهی پیرامونی است از خودش، به روزگاری که جهان هر روز انبوهتر ، پیچیدهتر و دیر شناختهتر میشود، و او ... گیجتر و مغلوبتر ، بیش از یکقرن میگذرد که جامعهاش آهنگ نو شدن کرده است و داستان پیچیدهی و پرفراز و نشیب انسان سوم، این عصر از همان جا آغاز میشود.

در حوزهی بحث ما (ادبیات) یکی از دادههای مهم نوگرایی تاریخی، طرح ضرورت تماس و رابطهی ادبیات با جامعه بود، و نه دیگر ستایش و تملق ایلخانان و درباریان، پس زبان از قیود به ظاهر زینتی، اما در باطن بیمعنا و دست و پا گیر آزاد شد. مدارس نوع جدید به رغم جانسختی پارهای از جوامع پیرامونی پا گرفت، و اکنون در جامعهی ما طبق آمار رسمی بیش از 14 میلیون دانشآموز و دانشجو به شیوهی جدید درس میخوانند، و این در حالی است که هنوز که هنوز است ما نمیدانیم چه کارهایم، که هستیم و در کجای جهان ایستاده یا نشستهایم!

میدانیم که در نیمهی دوم قرن حاضر، بعد از جنگ بزرگ، وقتی جهان آرایش تازهای یافت، ما مردمانی که در کنارههای زمین و حواشی صنعت، پشم خود را میرشتیم و خیش خود را رد جا پا در خاک میفشردیم و تازیانهی قدرتهای محلی و مرکزی را گرده به گرده وامیگرفتیم، ما مردمانی که میکوشیدیم تجربیات دویست ـ سیصد سالهی اخیر را به شعور تاریخی تبدیل کنیم، بیش از توفیق بدان کوشش، لقب و عنوان «سوم» یافتیم.

این که چنین عنوانی تا چه مایه مصداق حقیقی داشته و تا چه اندازه بار مجازی آن سنگین باشد، مقولهای است پیچیده که از گنجایش گفت و شنود ما بیرون است. اما یک حقیقت انکارناپذیر در این میانه وجود دارد که این عنوان از آن جهت ما را در برگرفت که چون جهان به کار و سرمایه تفکیک شد، ما نه سرمایه بودیم، و نه کار. گیرم که ثروتاندوزی از یک سو و زحمت و جان کندن از سوی دیگر، روندی بود و هست که آنی هم از کنُش وانمی ماند. و به گمان من، آنچه انسان سوم را از جهان جدا می کند و او را در موضع تحقیر قرار میدهد، از همین تفاوت عمده و آشکار ناشی میشود. بگذریم که اذهان و افکار عمومی به رنگ پوست،؛ موی سر و نشانههایی از این دست منحرف شده است و میشود.

بدیهی است چشم و چهرهی انسان سوم درون مضطرب او را بازتاب میدهد، و احوال ناشی از فروخوردگی دردها، بیفردایی و سرگشتکی در فضایی که قفس ذهن و روح است نمیتواند خوشآیند باشد. همچنین رفتار و حرکات تُند یا کُند  ـ افراط یا تفریط ـ و در همه حال نابهنجار، نمایشی است که دلپسند ذوقهای سلیم و متعادل نیست. اما، چه توان کرد؟ این سرشتی انسان سوم شده است. او نه میتواند آزاد آواز بخواند و نه میتواند نیروهای نهفتهی خود را در عرصههای عمل اجتماعی به نمایش بگذارد، پس در رکن و نشانهی اصلی و عمده انسانی در او به فرو خوردگی، واپسنشینی و بازتابهای نابهنجار آن تغییر شکل، و غالبا تغییر ماهیت میدهد.

انسان سوم سرگشته است، زیرا با ارکان و اجزای عمدهای که جهان معاصر را ساخته بیگانه مانده است. کژتاب و نابهنجار است، زیرا تناسب انسانی خود را در محیط به دست نیاورده است. فرو خورده، واپس زده و سردرگریبان است، زیرا کسی به صدای او گوش نمیدهد. فرو افتاده یا شتابان است، ـ تسلیم و مهاجم ـ و در هر دو حالت همنواخت نظم و ضرب روزگار نیست. پیش از این در سینهکش آفتاب مینشست و به گذر عمر مینگریست، اکنون در گذرها و خیابانهای شلوغ دوان و سرگردان است و مجال، و نیز جسارت آن را ندارد تا از خود بپرسد به کدام سو، و برای چه میدود؟ او خیابان را انباشته است، اگر کنجکاو باشد میتواند نام انواع مصنوعات و کشور سازنده شان را یاد بگیرد و به خاطر بسپارد. اما نه به انبوه دم افزون، جمعیتی که شهرها را انباشتهاند ـ و اینکه چرا؟ ـ میاندشید، و نه به قابلیتهایی انسانی که توانستهاند چنان مصنوعات افسون کنندهای بسازند، زیرا کمتر پیش آمده که قابلیتهایی انسانی که توانستهاند چنان مصنوعات افسون کنندهای بسازند، زیرا کمتر پیش آمده که قابلیتهای انسانی خود او را گوشزدش کرده باشند. و اگر تو در بارهی رشد نابهنجار موالید با قدر تسخیر کنندهی کامپیوتر با او حرف بزنی، طوری شانه بالا میاندازد که انگار هیچ یک از این رویدادها به زندگی او مربوط نمیشود. بخصوص در هیچ حالتی او از خودش نمیپرسد و برای چه به این دنیا پا گذارده است؟ نه البته به بیان و با دید خیام، بلکه فقط در مقام یک انسان بالقّوه که با اعجاز و در عین حال با معضل هستی مواجه شده است.

در جوامع مرکزی (صنعتی) که مقولهی انسان تک ساحتی طرح شده، شاید آدمیِ دچار در شبکهی منظم کار و تولید و برنامههای تنگاتنگ اوقات فراغت، مجال طرح چنین سئوالی را نباید، بخصوص که انواع پاسخها از پیش آراسته و آماده شده است. اما در جوامع پیرامونی چنین نیست. انسان سوم، چون نیک بنگریم، چیزی تولید نمیکند تا دچار شبکهی سخت و منظم آن باشد. بلکه چنین انسانی از حد بیارتباطی با تولید است که ذهنیتش با پرسش مشخص انگیخته نمیشود. مضافا که در مناسباتی رمه ـ شبانی، پذیرفته است امور حیاتی را دیگران، کسانی متفاوت با او میچرخانند و باید بچرخانند. پیدایش قّيم، پدیدهای نیست که یک جانبه و از بالا تدارک و تحمیل شده باشد، بلکه یک جانب دیگر رابطه وجود سنخیت و روحیهی قیمپذیری است. از آنکه نحلهی ایقانی تفکّر در اجزای و نسج زندگی انسان سوم کاربرد مستمر دارد. و با این ويژگیهایی است که انسان سوم همچون یک مادهی مساعد، در مقاطع خاص تاریخی به شکل دلخواه همان دوره در میآید، و در نتیجه ضرورت پیوند ذاتی با آن ارزشهایی که انسان معاصر را با هر کم و کیفش میسازد، یعنی حضور و دخالت فعال و معقول در زندگی بشری، طی روند و مراحلی درون جوش تا رسیدن به شأن و مرتبتی انسانی، مرحلهای از نحلهی شناختی تفکر است که هنوز مجال درک عمیق آن به انسان سوم داده نشده است. آری ... او محصول آموزشهای خود به خودی، ناآگاهانه و آگاهانهی نظامات تک قطبی تاریخ اجتماعی خویش است.

ما ... با تمام خصیصههای ناشی از ساخت و فرهنگ نظام قبیلهای ـ زراعی به شهر ـ شهرهایی که جز انبانهای بیشکل و بد قواره نیستند ـ سرریز کردهایم، تصدیق رانندگی گرفتهایم و شناور در دود گازوئیل و بنزینهای بدسوز اتوموبیلهای از دره خارج شده، دنبال قطعات لوازم یدکی میدویم، و از شدت بیکاری، بیوقتی و دستپاچگی فرصت نمییابیم به چرایی بودن خود فکر کنیم.

ما... متشکل نیستیم، انسان سوم اقوام پراکنده ای است که چون به سود دیگران باشد بر پایهی جزمیت و مطلق انگاریها مستعد است به جان یکدیگر بیفتد و در نهایت، خود را تا حد ممکن بفرساید . او در زیر سقف سربازخانههاست که باید در باید آحاد یک ملت است. اما در شهرها ـ گیرم شانه به شانهی هم بسایند ـ همچنان بیگانه با یکدیگرند، بیگانه و تنها، تنها و ترسان از همه چیز.

انسان سوم میترسد، از همهی ناشناختههای جهان میترسد، زیرا هیچ عنصر آن را به تمامی نمیشناسد. افزون براین، او دچار ترس ناشی از ناامنی است. میترسد، چون تنهاست. در جامعهی پیرامونی حتی آحاد یک صنف نمیتوانند گردهم فراهم آیند تا نوعی خویشی میان خود پیدد آورند.

و انسان تنها، میترسد. او دچار حس مدام گناه و ترس است، ترس و احساس گناه از جرمی که مرتکب نشده، با این که مرتکب شده و خود آن را نمیشناسد، اما در همه حال احساس ارتکاب جرم را با خود دارد تا خلافش ثابت شود. در جامعه پیرامونی مرزهای جرم و برائت بسیار مخدوش است و در این میان آنچه همچون یک ارزش نگریسته نمیشود، انسان است. لابد از آن جهت که رشد موالید در حد بالای ممکن است!

انسان ما، در عین ترس و جُبن که گویی سرشتی اجتماعیت او شده، قدرتخواه و قدرتساز است، قهرمانپرست و قهرمانساز. پس او سلطهخواه و سلطهپذیر است. در کلاف سردرگم منش انسان سوم ـ دستکم از نوع ایرانیش یک خشاریارشاه سرکوفت شده نهفته است. از همین رو میستاید، او آرزوهای خود را میستاید، و در ستایشگری قابلیت فرومایگی را در خود دارد. او مجال نیافته است هیچ نسبتی از منش متعادل آدمی را در خود قوام بخشد، این است اگر گزافهخواه است، گزافهخواه و در همان حال تنگنظر و بخیل، زیرا هنوز روستایی مانده است و خصایص فرهنگ خسیس بیباران را در خود دارد.

در یک تأثیر متقابل منطقی؛ انسان ما گرفتار اختناق یا دچار آشفتگی میشود. او چشماندازی به فردا ندارد. چون فردای مشخصی ندارد، پس به شدت محافظهکار و اختناقساز است. هم در آن حال، چون زیر فشار نیروهایی که میشناسد و نمیشناسد له میشود، پس بالقوه و بالمجال آشوبخواه و هرج و مرج ساز است؛ و لاجرم فاقد تعادل و توازن در رفتار و در امور رفتار و کنش انسان سوم فقط ناشی از سرزمینهای پرآفتاب و خون داغ وی نیست. از فاقد فیلسوف است، پس اندیشههای دورانی و دورانساز در جامعهی پیرامونی محوری نمیشود، لاجرم پارههایی اندیشه به صورت وصله ـ پینه به جاهایی از جامعه میچسبد، و در مقاطع تحوّل و دگرگونی هم انسان ما دستخوش آشوبهای رنگین باقی میماند ـ نه کُنشگر اندیشههایی سامان یافته ـ هر چند در کمال شجاعت خود را برای یقینش فدا میکند.

انسان سوم دروغ میگوید ـ و چرا نگوید؟ ـ به او بسیار دروغ گفته میشود، دورغهایی دورتر از باورهای سادهاندیش جهل. پس او دروغ را همچون یک باور اجتماعی به صورت پوشش دفاعی و در عین حال مثل روغن گریس در پیچ و مهرهی روابط، به کار میگیرد. تخّیل عدالتخواهانهاش شدید است و برای دست یافتن بدان ناممکن جان است، به همان شدت از خودگذشتگیهایش رو میکند به خودبینی و خودپسندی؛ هم در چنین دورههایی است که در جامعه ی پیرامونی دیگر برادر، برادر را نمیشناسد.

گفته شده است «ملتی که تاریخ خود را نشناسد، ناچار است آن را تکرار کند.» این دریافتی است دقیق و درست. اما گفته نشده است که ملتی برای رسیدن به شناخت خود و تاریخ خود نیاز به فرصت و مجال دارد. نیز گفته نشده است که در روزگار معاصر نه فقط مجال اندیشیدن و آموختن، که مجال نزیستن حتی از انسان سوم گرفته شده است. او از همان نخستین لحظهی تولد با شیر نان و پستانک و پوشک به جوامع مرکزی وابسته میشود و تا پایان عمر میتابد به دنبال نیازهای پایانناپذیر خود بدود. جامعه پیرامونی تناسب جمعیتی خود را که بیشتر از غربال سرخک و آبله مرغان و خناق و وبا میگذشت، به يمن و برکت امکانات نوین بهداشتی ـ درمانی از دست داده است و همزمان با آن شیوهی سنتی دامداری ـ کشاورزیش نیز منهدم شده. بیآنکه شیوههای متناسب با آرایش جوامع نوین بماند، و بیآنکه صنعت و علم و به نحوی ساز وارانه (ارگانیک) به بازیش بیاید. انسان ما محتاج است، بیآنکه خود بتواند در عرصهی تولید جزیی از نیازهای اجتماعی را برآورده سازد. چون تولیدی به معنای جدی آن در کار نیست. پس او فاقد غرور ناشی از ساختن است. در حایی نوشتهام «ملتی که نتواند سازندهی ارزش باشد، نمیتواند به حس شریف غرور انسانی دست یابدو در چنین حالتی او ناامید و پرخاشجوست، تحقیر شده و طالب تحقیر کردن است، اگر شده تحقیر نزدیکترینهای خود، تا باوری ـ اگر شده آنی ـ از برتری بیابد. او مجال نمییابد به بیگانگی خود، و بیگانگی نسبت به آنچه پیرامونش را در برگرفته است بیندیشد، اما کم نیستند لحظاتی که تنهایی و بیپشتوانگی خود را تا مغز استخوان احساس میکند. چنان که او مسئولیتی خاص برعهدهی خود حس نمیکند. همهی عوامل پنهان و آشکار او را میرانند به سویی که فکر در بردن گلیم خویش از آب باشد، و نهایت این که او همان گلیم خود را نمیتواند از آب بدر کشد!

درخشان است، انسان سوّم در موقعیتهای خاصی نشانداده است که تک به تک میتواند درخشان، و گهگاه درخشانترین باشد. اما این درخشان هر سی سال یکبار غربال میشود، و در این میان ظاهرا پرت افتادگان خوشبیارترینها هستند که گروه کثیری از ایشان در محیط بیگانه حل میشوند، گروهی دیگر ناسازگار و دژمخو باقی میمانند تا شوکران عمر خود را قطره قطره بچشند، و برخی که توانستند به سازگاری غالب با محیط برسند ـ یعنی خویش از دستندادگان ـ ای بسا در عرصههای دانش و تمدن بشری اوجهایی را نیز فتح میکنند. و آنجا ... در قلّههای فتح، تازه با این پرسش دست به گریبانند که چرا در کشورم، و چرا در میان مردمم نیستم؟! فاتح سوم، تازه با صراحت آشکارتری در مییابد که در پارهی یک وجود است، در پارهی بیگانه و معارض با یکدیگر مقولهی فرار مغزها بیان یک روی سکه است. روی دیگر سکه سوگ نقش تارانده شدن مغزها و تاراج جانهاست.

در حقیقت، انسان سوم مصداق نظریهی «پرتاب شدن به جهان» است، و تجّسم مجبوریت. در جامعهی پیرامونی، نسلها مجال نمییابند تا زندگی را برای نسل بعد از خود تدارک ببینند، و اگر در کمترین مجال به تصّور چنین تدارکی بیفتند تا به آینده بنگرند، در یک پیچ ناگهانی خود را و تاریخ نیمبند خود را تکه پاره، مثله شده مییابند. در چنین برههایی بُهت خشکیده در مردمک چشمان انسان سوم تماشایی است! او اگر قدرت حفظ تعادل خود را داشته باشد، با بهتی عمیقتر خود را در ضمیرش مُحیّل میکند و میبیند که در یک چرخش رعدآسا، چشمها از روی چهره به پس کله جای عوض کرده است، و در حالی اندام میکوشد به سوی جلو گام بردارد که چشمها در پس سر، به دورها خیره ماندهاند.

آری.... انسان سوم در منگنهی قرن بیستم میلادی و تقویم بومی خود گرفتار است، دو نیروی قدرتمند معاصر ازیک سو، و قدرت سنت از سوی دیگر دارد او را سه شقه میکند. معضلی است او، بازتاب معضلات محیط سرگردان و دوّار خویش، و این سرگردانی دوّاریت، فقط خصصیصهی ويژهی انسان سوم نیست، بلکه مرکزیت و کانون ماهوی جامعهی پیرامونی است که به همهی انواع کاراکترهایش ، از صدر تا ذیل شمول عام دارد. و شاید یکی از انگیزههای سردگمی، نبود چشمانداز و افق مشخصی است تا بتواند هدف عمل و حرکت قرار گیرد، تا نیز بتواند محور شخصیت او را تعیین کند و تکوین بخشد. در همین راستا و با توجه به موقعیتی که شرح داده شد، اعتقاد به هویت انسانی خود، معجزتی است که در انسان سوم به ندرت رخ میدهد. زیرا او افزون بر این که هیچ کمکی از موقعیت در جهت یافت و قوام شخصیتی خود، دریافت نمیکند، در بیشترین فصول عمر، از هر سوی و با هر زبان و سکوتی نفی میشود. نه چنان که از جهت نفی شدن حتی به احساسی از بودگاری موثر خود واقف گردد، بلکه در نفی شدن هم بیشتر انکار میشود تا به طریقی مزمن به عبث ـ یاوه بودن یقین حاصل کند، و درجای خود نفی کننده باشد. و بدیهی است که چنین انسانی به ندرت اقبال مییابد تا در مسیر مالامال از سرخوردگیها، راهی به درک قابلیتهای انسانی خود ببرد و اعتقاد به هویت خویش بیابد.

من روانشناس نیستم، اما گمان میکنم انسان خام و قوام نیافته از چنان استعداد و روحیهی پذیرشی برخوردار است که میتوان با انتساب یکی خصیصه، لقب یا عنوان به او، برای دورهای نسبتا طولانی واداشتنش چنان باشد که نامیده شده است. این خصیصه میتواند شجاعت باشد، میتواند هم رذالت، نیز میتواند تبدیل این به آن و آن به این باشد. و انسان سوم در معرض چنین «تامپذیریهایی» است. و این روحیهی عام در جوامع پیرامونی، به لحاظ ورز نیافتن منش آدمی، و آراسته نشدن آن به هویتی خود ويژهی هر فرد یا لایهی اجتماعی، همواره زمینهی مناسبی را پدید آورده است تا بتوان هر بذری را در آن پاشید و یقین داشت که روییده و بارور خواهد شد، زیرا همراستای طبیعت آدمی است، نه دیگری که او میل به شکفتن دارد؟ چرا پس بشکف! اما این بار نه چون دیر باز، بل به سیاقی دیگر!

آری... انسان ما در ادامهی چندگانگی تاریخی و گسست شخصیت خود، از آن که مجال نمییابد ارادهای سنجیده در ساخت منش خود داشته باشد، و محیط و موقعیت نمییابد تا خود را ضروری و هدفمند بکار زند، به ناچار نامپذیر وادار به ایفای نقش میشود. نقشهایی که ای بسا پیش از شروع بازی بدانها نیندیشیده است. و در کوران بازی هم چه به چند رویگی و چند رنگی عمل خود واقف بشود، چه نشود، چه واقف بشود و تجاهل کند، و چه انگار کند، دیگر چارهای جز ادامه بازی نمیبیند. او تجسم مجبوریت است، و میماند امید آن که پرده کی فرو افتد، هر چند که پردهدار صحنهی بعدی را تدارک دیده است.

اما نویسندهی سوم در میدان و میان این معرکه چه کاره است؟

نویسنده در آن واحد نظارهگر، بازگر و پیشگوی بازی است. پیشگویی که اما زبانش موقتا لال شده است، یا هیاهوی معرکه چندان بالاست که در آن جنجال و کشمکشها صدا و سخن او خورده میشود. در غیر این صورت نویسنده مبهوت است، مبهوت تناقضها.

نویسنده ثقل این تناقض است،  معبر تلاقی در تاریخ و نقطهی برخورد در جهان، گذشته و امروز. اشاره به آینده نمیکنم، چون او مجال و امکان دیدن آینده را ندارد، و چه بسا فردای او به نوعی همین امروز باشد. در همه حال «او»ی چندگانه  در حّد فاصل تاریخها کشمکشی مرگبار را تجربه میکند. آیا او انسان قرن بیستم میلادی است؟ یا اینکه انسان قرن چهاردهم هجری؟ مشکل، درک همین حقیقت موقعیت است، که واقعیت موقعیت به دشواری ممکن است دادهاش ذهنیتی آشفته و بی در و پیکر نباشد. و غالبا چنین هست. زیرا در جامعهی نامشخص نمیتواند ردهبندی معّین و مشخص وجود داشته باشد تا آحاد خود را سرجای خودشان جا بدهد. به این مناسبت نباید تعجب کنید اگر آموزگار فرزند شما بعدازظهر مشغول مسافرکشی باشد، یا دانشجوی چهار سال پیش خود را در بازار خرید و فروش ارز، به نقش دلال ببینید. نیز نباید تعجب کنید اگر نویسندهی شما در عین حال که کارمند دولت یا حسابدار یک شرکت وظیفه مددکار اجتماعی، مشاور خانوادگی، کاریاب آشنایان، مشاور پزشکی، کشیش اعترافشنو، و در همه حال سنگصبور هم باشد. دیگر به جای خود که از نویسنده انتظار میرود نقش داور مسایل ساسی، انقلاب شناس، مربی جوانان، آموزگار و راهنمای هنری، هنرشناس و فیلسوف جویای حقیقت را هم بر عهده داشته باشد. آخر او هم شهروند جامعهی پیرامونی است و جزیی از مجموعهای است که خصیصههای شاخص آن بر همهی اجزا، شمول عام دارد.

میدانیم که نویسندهی زمانه بدون چشمانداز آینده، بیدرک امروز و بدون آشنایی با گذشته نمیتواند نویسندهای جامع باشد. اما در این دوّار سرگیجهآور و مهوّع، چشمانداز ما چه هست و کجاست؟

پیش از این میانگاشتیم که خواهیم توانست از موقعیت پیرامونی خویش، راهی به متن تاریخ بگشاییم و بخشی از هستی جوامع مرکزی بشویم، اما واقعیت صریح و بی اغماض به ما گفت که تاریخچهای گسیخته و نامدون هستیم که از درون تهی، و لاجرم آسیبپذیرتر شدهایم. دفاع از فتح شده است، همان زمان که نتوانستیم به اعجاز چرخهایی که دور محور خود میچرخند، پی ببریم، دفاع ما فتح شد. و فراموش شدیم، چنین خواسته شد که ما باستانی باشیم، باستانیانی مدفون در خرابههای گذشته. راستی هم، آیا ما بجز از طریق بارکشهای نفت ربطی با بشریت داریم؟ نه! در عصر اطلاعات و حاکمیت وسایل ارتباط جمعی ما نامربوط ترین اقلیم صداییم، هم در سرزمنی خود، هم در زمین دیگر آدمیان. از حضور خود در همین جا، در میان شما هم، تعجب میکنم!

هستم و با حس نوعی از آزادی اینجا هستم، اما در این اندیشهام که من نوعی نباید آزادی خود را در غربت به دست بیاورد. من آزادی خود را در تمام زمین میخواهم نمی پسندم چنان شرایطی را که نویسندگان را از زادبوم خود می راند، نیز نمیپسندم و نمیپذیرم که نویسنده تن به جدایی از فضای حیاتی خود بدهد تا در کجایی از عالم بتواند عقاید خود را آزادنه بیان کند ـ چه آزادییی در ابراز عقاید، وقتی آن عقاید از بستر و خاستگاه خود دور شده باشند؟ ـ اما این را میستایم که هر کجای جهان خانه و زاد و بوم نویسنده انگاشته شود. هم بدان سان که هر کجای زمین خانه و زادگان انسان.

آری... من به یگانگی میاندیشم؟

یگانگی ... شاید از این جهت که بیگانه ام!

بیگانه و گه گاه پُر بدبین و رنجور.

غالبا ـ بخصوص در بحران جنگ ـ از خود پرسیدهام جهان با ما چه میخواهد بکند؟ آیا قصد آن دارد که ما را در لحظهی موعود از پیکرهی وجود حذف کند؟ اگر چنین نیست، پس چرا در کار جهان و لزوم بسامانی کلیت آن ـ در مقام وجودی یگانه ـ اندیشه نمیشود؟ مگر میتوان با وجود شکافهایی چنین ژرف که مردمان را این گونه نابرابر و ستمگرانه از یکدیگر جدا و متمایز میکند، به آیندهی شایستهای برای زندگی و ادبی امید داشت؟

و ....

پاسخی نشنیدهام زیرا کسی جز خودم صدایم را نشنیده بوده است! و با خود گفتهام، برادر ، ما دیگر بوی نفت و باروت گرفتهایم!

 

دّوار... دّوار... و پژواک هزاران سخن ناگفته مانده در کاسهی سر خویش! و ... رنجوری .... رنجوری.... نویسندهی سوم، گرچه صدای امید مردم حواشی زندگی است، اما غالبا رنجور و بدبین است. و اگر به شقیقهی خود شلیک نمیکند، از آن است که نمیخواهد دشمن کام بگیرد. و نمیخواهد با مرگ خود بر پندار دیگرانی که او را انکار می کنند، صحه بگذارد. دیگر این که او به حقیقتی ایمان دارد. حقیقتی که به اشراق ـ در روح ملت خود با آنهمه نکبت و تباهی دورانها که آن روح را در خود آغشته است ـ میشناسد. آن جان مقدس که میتپد تا از تباهی برگذرد پس سماجت نویسنده بیآنکه گرگدن شده باشد، سماجت را همچون ذاتی شریف در خود پاس میدارد. زیرا میداند اگر جر این باشد نخواهد توانست در مثلث قهر و انکار و جهل، باز هم به کار جانفرسا ادامه دهد. سماجت از دل رخوت، و امید از دل نومیدی... و چه مایه صبوری، چه مایه صبوری  می طلبد این نفرین نوشین! چنان و چندان صبوریم ما که گویی بنا نداریم رخت از این دار فانی برکشیم. و چندان و چنان کوشا که گویی اگر چنین نباشیم گوشهای از کار جهان لنگ میماند! (چه ساده لوحیم ما!) و مشکلیم ، مشکلیم ما آری... نویسندهی سوم کمبودگی چندگانهی خود را در غبار چرخهای تاریخ میشناسد. هم پژواک صداهایش را در کاسهی سر خویش تردید همواره با اوست. تردید نومید شدن، خوف خوشباوری، امید آمیخته با سماجت و خیال خوش اینکه سرزمین و مردم سرزمینش ـ با وجود آن همه دستکاری و این رو و آن رو شدن ـ هنوز بکر است و هنوز غنی است. میداند ثروتمند است. اگر چه نابرخوردار از غنای خویش. او هنوز ظرفیت شکفتن دارد و امید بدان سرپا را میداردش. پس جان میکند تا بایستد. میایستد. با زانوان لرزان و سماجتی در پیشانی و در نگاه ایستاده است. نیمه خمیده. «چینو»وار (1). اما نه فقط در معرض نیش عقرب، که در چنبرهی مار و مروارید. در حالتی میان به زانو درآمدن و راست شدن.

مار را آیا خواهد کشت؟!

وز آن پس با مروراید خود آیا چه خواهد کرد؟!

نمیدانم. نمیدانم اما او با تمام پریشانی و دلهرهای که از فردا باز میداردش، در حد ناامنی هست و نیست، از من؛ از اعماق درون من فغان بر میدارد که بگویم: ما از مقاومت خویش به ستوه آمدهایم. حقیقت ما را به رسمیت بشناسید، ای همهی جهانیان!

 

 

 

 

1  ـ قهرمان رمان مروارید اثر جان اشتاین بک

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است