صفحه‌ی اول  |   تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

   فرم قصه ایرانی

                                                        محمود دولت آبادی                                                  

                                                                        

 

 

 

 



 

فرم قصه ـ بخصوص با شکل و معنایی که در ذهن بسیاری کسان دارد ـ هنوز «معمائی» مانده است. ممکن است آدم در ـ بالفرض ـ یک کتاب دویست صفحهای همینگوی چیزهایی پیدا کند که در صورت شتشو، تصفیه، و تعویض رنگ، قابل انطباق با قصهی ایرانی باشد و به شکلی در یک جای قصه جا بگیرد، اما این، به هیچ طریق نمیتواند ـ و حتما نباید دلیل وابستگی فرم غربی با صرف و حرف خاص ایرانی ـ که سر چشمهاش زندگی خاص ایرانی است ـ شمرده شود و عذر بدتر از گناه  توسل به چنین فرمی را ـ با بهانهی بیتباری فرم و قصه در این ملک ـ «موجه» جلوه دهد.

نویسندهای که میخواهد با فرم فرنگی، قصهای ایرانی «صادر کند، قبل از هر چیز به وسیلهی آن فرم، «مهار» میشود و چون حرفش نمیتواند در آن قالب بگنجد، «هدف»، لامحاله تغییر میکند و «فضای» خاص قالب، نویسنده را با مسائلی بیرنگ و غیر خودی و کاملا قراردادی، در محدودهای سخت بسته و دست و پاگیر، به بند میکشد و قصه لاجرم ـ در این گیرودار ـ از شکل ایرانیش، لااقل، فاصله میگیرد و رنگ و بویی ـ فیالواقع ـ «هیچ جایی» پیدا میکند. «معنا»ی ایرانی در «قالب» فرنگی غیر قابل بیان است, همچنان که محتوی غزل در فرم حماسه.

برای سنجش ارزش قصهی ایرانی، معیار ایرانی لازم است. ممکن است قصهای با فرم و ساختمان ایرانی ـ و متعلق به این حال و هوا، خیلی زیبا، دقیق، و سنجیده نباشد؛ اما ـ فراموش نکنیم ـ به هر تقدیر «ایرانی» است! وقتی قصهی ایرانی را با دید و معیار غربی بخواهند بسنجند، و نقد کنند، معلوم است که «ناقص» جلوه میکند.

ببین دوست من، فرم که یک عنصر پابرجا، اختصاصی و دایمی یک داستان نیست. فرم یک «آرایش» است برای هر اثر هنری، به منظور این که آن را شکیلتر و دلپذیرتر کند. و این فرم هرگاهی و برای هر اثری، شکل خاص خودش را خواهد داشت. «فرم» کلیشه نیست که بشود از یکیش ـ مثلا ـ دو میلیون عکس چاپ زد. فرم ـ به طور مطلق ـ معیار یک اثر هنری هم نمیتواند باشد، مگر به طور ـ سریع و گذرا، نه عمیق و مداوم. فرم؛ در نظر من؛ آخرین جلدی است که تن مار میماند. و میدانیم که مارهای گوناگونی وجود دارند با جلدهای گوناگون. برای هر فرم، بیش از حد خودش نباید اصل و نسب قایل شد، چون که فرم، در تحلیل آخر، «نمود» است، نه «بود».

اما این که ـ به قول شما ـ «قصهی «ایرانی را باید با معیار و فرم ایرانی سنجید، به نظر من، «کار را از دیگری شروع کردن» است. یک جور تعیین تکلیف است برای خواننده ترس از نقص بینش خود است. عدم اعتماد به نفس است. مثل وقتی است که در گفتگو با یک یا چند فرد، تو بخواهی مفهومی را به طرفت منتقل کنی، اما بر اثر ضعف دانش و ناداری کلمات لازم به این کار موفق نشوی و آن وقت گناه را به گردن آنها بیندازی که چرا نمیفهمند تو چه میگویی، حال این که وقتی تو میخواهی مفهومی را منتقل کنی، آنها فقط باید گوش بدهند و این وظیفهی توست که بتوانی و تسلط داشته باشی که آنچه را در ذهن داری به بیان در بیاوری، خوب، با این وصف، چه طور میتوان از خواننده ـ که دارای امکاناتی است که در سال از پنجاه نویسندهی مختلف که از پنجاه ملیت و زبان مختلف برخاستهاند، میتواند کتاب بخواند ـ توقع داشت که «قصهی ایرانی» بخواند؟ آیا این یک جور گدایی کردن ضمنی نیست؟ خیر، باید گفت نویسندهی ایرانی خوب است اثرش چنان ارزشی را دارا باشد که از معیار و برآیند عمومی چیزی کم نیاورد. و این کار محال نیست، اگر چه سهل الوصول هم نیست. به این معنا که هر گاه یک اثر ادبی، به نیاز و ارادهی یک هنرمند بجای ایرانی، با درونمایهی ایرانی و با اتکای به پشتوانهی ادبیات دنیایی خلق شود، میتواند اثری باشد که احتمالا پا را از همهی معیارهای موجود فراتر بگذارد و شاید ـ به جای خود ـ معیار تازهای قرار بگیرد. پس، آنگاه، خود اثر است که حکم میکند که آن را با معیار تازهای بخوانند. اما این فرق میکند با تکدی «فرم» از ادبیات غربی، آن طور که ما لباس خود را به فرم آنها به تن میکنیم. فرم هر اثر هنری دُرست، برازندهی درونمایهی خود همان اثر است، و اگر آن را به پیکرهی دیگری بپوشانی، در حکم این است که یک ژاندارم افغانی برای این که نشان بدهد که ارتقا پیدا کرده، جامهای به شکل جامهی پادشاه حبشه به تن کند. این ، خود به خود، یک جور فریب همگانی خواهد بود. هم برای نویسنده، هم برای اثر، و هم برای خواننده. اما اگر ما بتوانیم از نگاه کردن به قد و بالای فرنگیها و از به به گفتنهای نیندیشیده فارغ شویم، و فرصت این را پیدا کنیم که به خود و زندگی خودمان فکر کنیم، «در نهایت تعّجب!» متوجه خواهیم شد که خود ما هم زندگی داریم، و زندگی ما هم چگونگیهای خاص خودش را دارد، و این چگونگیها، ظرافتها و چم و خمهایی هم دارد که میتوانند امکانات وافری باشند برای آثار هنری بسیاری که بینیاز خواهند بود از شکلهای بیگانه، به صورت قراردادیش. نویسنده یا اثری برحق، نمی نویسد که «مثل» فلان نویسنده امریکایی نوشته باشد، نویسنده یا بر این، در ناگزیری زیستی خود مینویسد. مینویسد چون زنده است و زندگی او شکل و معنای خاص دارد، و حقیقتیترش این که: مینویسد، چون نمیتواند ننویسد.

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

 

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است