سال اول ـ شماره یک ـ فروردین 1388         

                      | صفحه‌ی اول |   | آرشیو ماهنامه|   | به صفحه اصلی |  تماس|   |  RSS|

 

 

 

 

    

در خانه  

زن آخرین بادمجان را سرخ کرد و با سر چنگال آن را در تاوه نگاه داشت تا قطرات روغن در تاوه ریخته شود. گاز را خاموش کرد و اندیشید اگر شب زود بخوابد صبح ساعت شش میتواند برود در صف بایستد و از خیلیها جلو بزند. اینطوری ساعت ده، شاید هم یازده در خانه بود و میتوانست چربی گوشتها را آب کند، از صافی بگذارند و برای سرخ کردن بادمجانهای هفتههای بعدی از آن استفاده کند.

بادمجان را در ظرف گذاشت. آخرین ظرفهای کثیف مانده را شست و در مایع ظرفشویی آب ریخت تا دوام بیشتری پیدا کند. اگر اتاق نشیمن را جارو میکرد و همه خانه را گردگیری کار دیگری نمیماند که انجام بدهد و میتوانست نیم ساعتی پاهایش را به دیوار تکیه بدهد تا کوفتگیشان تسکین پیدا کند. از خیابان صدای آژیر آمبولانس میآمد. زن بیتوجه بادمجانها را در کیسههای نایلونی تقسیم کرد و در فریزر گذاشت، به طرف پنجره رفت تا هواکش را ببندد. در خانه روبرو مردی پنجههایش را به دور گردن زن خانه قفل کرده بود و با شدت میفشرد. زن در تقلا به شیشه پنجره ناخن میکشید. زن فکر کرد شاید ناخنهایش دارد میشکند. هواکش را بست و پرده را جلو کشید و از لای پرده دوباره نگاه کرد. به نظر میرسید مرد از خفه کردن زن دست کشیده و اکنون در عوض این لطف او را میزند. دست مرد مرتب به سر و صورت زن میکوفت. زن ناله نمیکرد و صدایی از خود در نمیآورد. تلاش داشت پنجره را باز کند و خرده کاغذهایی را که در مشت داشت بیرون بریزد. مرد از دنبال زن خم شد و از پنجره به خرده کاغذها نگاه کرد. در صورتش هراس و تأسف یکجا خوانده میشد. حالا سرش را به درگاهی پنجره تکیه داده بود و با دستهایش جلوی چشمهایش را گرفته بود. ظاهرا گریه میکرد. صدای زنگ همسایه در آشپزخانه طنین انداخته بود.

زن پرده را انداخت، جارو را برداشت و به اتاق رفت. حواسش در پی خرده کاغذها بود. از خانه همسایه صدای همهمه خفهای میآمد. زن دو باره به پشت پنجره آشپزخانه رفت و از لای پرده نگاه کرد. کسی پشت پنجره نبود. کسانی در آن خانه بودند و صدای همهمهشان به گوش میرسید. زن برگشت و با سرعت مشغول جارو کردن شد. و بعد خانه را گردگیری کرد. دوباره به آشپزخانه رفت. اندکی از غذای مانده ظهر را گرم کرد و خورد. ظرفها را شست و به تراس جلوی اتاق خوابش رفت. از حیاط صدای پا میشنید. زن همسایه را دید که چادر بسر، همراه مردش و جند نفر دیگر در حیاط به سوی در میروند. دسته ساکتی بودند. زن به درون اتاق رفت تا چادر سرش کند و دوباره سرک بکشد که صدای بسته شدن در را شنید. دو باره به تراس رفت. دبوانه محل در کوچه ترانهی عاشقانهای را میخواند. از خیابان دو باره صدای آمبولانس میآمد و اینجا صدا بلندتر بود. زن به داخل خانه برگشت. به نشیمن رفت و پنجره حیاط خلوت را باز کرد. تکههای پاره کاغذ در حیاط پخش شده بود. کاغذها راجمع کرد و روی میز آشپزخانه ریخت. مدتی به آنها نگاه کرد. تای یکی از آنها را با انگشتان با احتیاط بازکرد. دو حرف «ا ط» را توانست تشخیص بدهد. مدتی با نوک انگشتانش روی میز ضرب گرفت و بعد کاغذها را در مشتش جمع کرد و در سطل آشغال ریخت. به حمام رفت، دندانهایش را شست، به اتاق خواب رفت، لباس خواب پوشید و خوابید. چشمهایش تازه گرم شده بود که دو باره از جا پرید. ساعت یک و نیم صبح بود. به آشپزخانه رفت و در آشغالها جستجو کرد. خرده کاغذها را جمع کرد و در زیر سیگاری ریخت و آتش زد و مجبور شد سه بار زیر سیگاری را از خرده کاغذ پر کند. بار سوم زیر سیگاری ترکید. زن از صدای ترکیدن زیر سیگاری لرزید و دو باره صدای آمبولانس بلند شد. زن سوختههای کاغذ و زیر سیگاری شکسته را در داخل سطل آشغال ریخت.مدتی منتظر ماند تا جرقهای به آشغالها نگیرد. به دستشویی رفت، دستهایش را شست و دوباره به رختخواب برگشت تا پنج و نیم صبح از خواب بیدار شود.

 

بازگشت به صفحه اصلی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است