داستان سرگذشتی نيست که در زمان تقویمی اتفاق میافتد، بلکه
سرگذشتی است که از یک نقطه یا یک تصویر آغاز و با گریز زدن و
ارجاعهای بیرونی به وسیله آن تصویر؛ ساخته میشود.
کلود
سیمیون
مروری بر داستان های [میترا داور]
علی آرام:
ميترا داور نویسندهای است که با انتشار چند مجموعه داستان؛ نشان
داده است، چگونه میشود از یک نقطه یا تصویری به ظاهر عادی؛ به
خلق موقعیتهای داستانی دست یافت.
مضمون اغلب داستانها؛ حکایت آدمهایی است که در محیط کار
استحاله شدهاند. روزمرگی، بیهویتی،
بیپناهی، تنهایی، ناامنی،
خشونت و در نهایت فراموشی خود و حتا طبیعی ترین غرایز و نیازهای
طبیعی، سرنوشتی است که نصیب آن هاست. بیگمان
تجربه زیستی او در محیط های کارگری و کارمندی، پشتوانهی
غنی برای اغلب داستانهای او
به شمار می رود.
گرچه بايد گفت؛ همه داستانهای
نویسنده در یک طیف و به یک میزان نیستند. اما در يك نگاه كلي، آنها
را میتوان در سه طیف مجزا
تقسیم بندی کرد.
ـ
دسته نخست:
داستانهایی که با مضامین
واقعی و رئال نوشته شده است. مجموعه داستان «قفسهای
مدرن» را میتوان از این دسته
برشمرد.
در این داستانها؛ نویسنده
اغلب به روابط انسانها در محیط
کار میپردازد.
«قفسه دوم» با شخصیتی مواجهایم
که پس از سالها کارمندی؛ پشت
میز و صندلیهایی که بیشباهت
به ـ قفسهایی
مدرن ـ اکنون در انتظار بازنشسته شدن است. اما تازه میفهمد،
احساسات و عشق و علاقهاش
مانند عمرش بازنشسته شده است. برای همين نمی تواند با همکار مردش
ارتباط احساسی برقرار کند.
«حق مساوی»
با زنی روبرو هستیم که با وجود این که آبستن است؛ اما کار میکند.
همکارانش ـ چه مرد یا زن ـ
سخرهاش می کنند، که چرا
باید یک زن آبستن پابه پای مردان کار کند.
بعد ميگفت زنها فكر ميكنند با كاركردن حق مساوي با مردها پيدا
مي كنند
ولي حق
مساوي اين جا به ضررشونه.
...
مرد جوان ميگفت : بذار مرده خودش كار كنه
.
از طرفی کارفرما برایش اخطاریه میفرست و خودش از ترس این که
پاپیچاش نشوند، با بچه توی شکم ـ که او هم مایه عذابش است ـ
باید همه چی را تحمل کند و کار کند. به امید آن که؛ پس از زایمان
از مرخصی ذخیرهاش يکباره و به مدت طولاتیتر استفاده کند و در
خانه استراحت کند. اما زمانی که به دستشویی میرود؛ اتفاقی برایش
میافتد. آنوقت برای این که کسی نفهمد؛ با خودش نقشه میکشد
سرپایی کار کند.
ـ
دسته دوم
داستان های نمادین و سمبلیک که نویسنده خواسته با رفتن به
لایههای درونی شخصیت و درونکاوی ضمیر آدمها و در نهایت
نمایاندن کابوسهای ذهنی آنها، داستانی نمادین بنویسید.
«کلید»
از بهترین داستانهای اين طیف
است. در این داستان میخوانیم:
زنی برای تهیه کلید یا باز کردن قفل آپارتمانش به قفل فروشی
مرموزی میرود. زن با دیدن
کلیدهای قدیمی و زنگزده
سئوالهایی از فروشنده میکند
که بدگمانی مرد برانگیخته میشود.
بعد همراه یکدیگر به آپارتمان زن میروند
و مرد قفل آپارتمان را باز میکند
و وارد آپارتمان میشود. در
آنجا میان زن و مرد گفتگویی رد و بدل میشود
که باید مضمون و پیرنگ داستان را بوجود بیاورد، اما این موارد
چنان سمبلیک و با تشبیه صورت میگیرد
که به جای گره گشایی به ابهام داستان میافزاید.
اينجا لازم است يادآوری کنم، هر تشبيهی نماد نيست، بلکه آن عنصری
که سعی کند با تشبيه موضوعی، به امر فراتری اشاره کند، نماد
ناميده میشود. به طور مثال؛ کلید میتواند
نمادی از گشایش کارها و ورود به دنیای اسرا آمیزی باشد. قفل هم
نماد مکتوم و سر به مهر ماندن رازها و اسرار. خُب حالا اگر
بخواهیم بدانيم در آپارتمان چه چیز اسرارآمیزی است. راوی میگوید:
_ که همینجوری! میدانی چهقدر آن کلید میارزد؟ کلید گنجینهی
یکی از بزرگترین فرشهای ایران است... من این قالیچه را
خریدارم.
_ نمیفروشم.
_ چند؟
_ نمیفروشم.
_ نگفتی چهطوری نقشهی قالیچه را در آوردی؟ البته این تار و
پودهای باز شده چیزی نداره که برایش بترسی، ولی من خریدارم.
شاید در نظر بگیریم وجود قالیچه ـ آنهم
با نقش يك زن، ـ بتواند نماد هويت و فرديت او باشد. از طرفی؛ چون
کلید مظهر مردانگی و قفل مظهر زنانگی است، آیا میتوان
تصور کرد؛ مرد برای تصاحب زن آمده است. اين موارد از ابهامات
داستان است که نویسنده میبایست
از مسیر همان تشبیهات و نمادها طرح داستان را زنده میکرد،
اما درست در بزنگاه و نقطه اوج داستان؛ همه چیز را با یک
پاراگراف به پایان می برد.
صدای پایش را میشنیدم که دور میشد. جاپای مرد کلیدساز روی فرش
پیدا بود، روی تارهایی که نخنما شده بود.
ـ
دسته سوم:
با داستانهایی
روبروییم که لحن و نثری شاعرانه دارد. شاید نویسنده به عمد آن را
برگزیده که بتواند حدیث نفس خودش را بیان کند. و اگر چنین باشد؛
این داستانها
را میتوان
داستانهای
نوستالژیک نامید.
«ابوطفیل»
که از بارزترین این داستان هاست، نثری شاعرانه دارد.
-
مامان ! خونهی
ما گم شده ؟ ما خونه نداریم ؟
این سئوال را وقتی مادرم داشت با خاله جون در بارهی
اسبابکشی حرف میزد
ازش پرسیدم .
خانههاي
كوچك و گلي سرخه را نگاه می كردم و زمين ناهموارش را. هميشه
پاهايم به سنگ های که تو گل فرو رفته بودند، گیر می کرد، شاید سه
سالم بود. گوشهي چادر مادرم
را محكم گرفته بودم .
مهمترین ويژگی داستانها
که نقطه قوت آن هم به شمار میرود؛
توجه به لایه های درونی احساسات و عواطف شخصیت های داستانی است.
گرچه چنين کاری نه با مهارت و نه حتا به شکل کامل و منسجم انجام
شده است،
اما این برجستگی را نمیتوان نادیده گرفت.
به عبارتی در بیتشر داستانها،
احساسات و غرایز شخصیتها
در شرایط و موقعیتهای
خاص؛ به نحوی بروز و سرباز میکند.
مواردی که پیش از آن؛ به
دلایلی پنهان بوده است. [فقر و عدم استقلال مالی؛ سنتها
و اعتقادات سختگیرانه،
گرفتاریهای
شغلی و به دوش کشیدن مسئولیت و مشکلات زندگی] و از همه مهمتر به
دلیل زن بودن و تحت سلطه مرد بودن. زنانی که نه حق انتخاب دارند
و نه شهامت میدان دادن به احساسات و غرایز خود. احساسات و
غرایزی که در مواقعی نیازی طبیعی است، گاهی زیر پا گذاشتن سنت
و زمانی نیز نافی اخلاق،
گرجه منظورم ترویج خوشیپرستی و نوشتن از لذتهای غرایز نیست. که
اين امر نمیتواند
ويژگی خاصی همراه بیاورد، اما باید در نظر بگیریم؛ زمانی که
انسان ـ تحت شرایط خاص ـ دچار انحطاط میشود؛ یا در روزمرگی،
زندگیش به بطالت میگذرد.نه تنها روحش تباه میشود که غرایز و
احساسات طبیعیش را فراموش میکند. و نویسنده موفق کسی است که
با اشاره به بروز تمایلات و احساسات معمولی و چه بسا سخیف، به
لایههای پنهان درون شخصیتهایش نقب بزند. برای روشنتر
شدن به چند نمونه از داستانهای
نویسنده اشاره میکنم.
«قسمتهای من»
با شخصيتی وبروييم، که شرایط موجود کاری
و شغلی؛ باعث شده احساسات و نیازهای
طبیعیاش
فراموش شود، اما اتفاقاتی باعث می شود به خود بیايد.
از جلوی آپارتمان همسایه روبه رویی مان می گذرم . شب گذشته
آپارتمان شان غوغا بود ، از پشت پرده هاي توري مي ديدم شان :
دخترهاي جوان كه با حركاتي ملايم و ظريف در حال رقص بودند ، رقص
!
بخشي از بدنم با ترديد نگاه مي كرد ، رقص آيا حالا كلمه اي به
دور از ذهن بود ؟
سال هاست با حيرت به بعضی از کلمات نگاه مي كنم ، در چه
شرايطي دست ها موزون مي چرخد و بدن ؟
«کلید»
که پیش تر به آن اشاره کردم؛ شخصیت داستان زنی تنها است که از
تنهایی خود میترسد. [در داستان روایت میشود از ترس دزديده
شدن قالیچه
گرانبهایش میترسد.] تا این که روزی قفل در خراب میشود و
ناچار میشود؛ سراغ قفلساز برود. پس از آن همراه مرد قفلساز به
آپارتمانش میرود و اتفاقاتی میانشان میافتد که نویسنده همه
چیز را به پارگراف آخر حواله می دهد.
صدای پایش را میشنیدم که دور میشد. جاپای مرد کلیدساز روی فرش
پیدا بود، روی تارهایی که نخنما شده بود.
«دیوار
مشترک»
با این که از تم و موضوع نویی برخوردار است؛ اما چون طرح داستان
فاقد ملات لازم ميان اجزای آن است؛ به صورت یک داستان زنده شکل
نمیگیرد.
ـ شاید نویسنده نمیتوانست بيش از آن به موضوع بپردازد ـ
با این وجود مکالمات شخصيتها
گويای اين موضوع است.
خيلي وقتها دوست دارم اين ديوار مثل پردهئي نازك كنار
برود، تا ببينم پشت اين ديوار، پشت آن پرده قرمز و
پچپچهها چه ميگذرد.
گاه جلوي در ورودي ميبينمش با موهاي قرمز و كاپشني قرمز.
...
پريسا گفت: اومده پي مشتري.
...
دستش را روي بازويم كشيد و
گفت: دكتربازي؟
دستم را كشيدم عقب. رفت پي تارا. از چند متري ميديدمش ،
داشت دست ميكشيد روي بازوي تارا و چيزي ميگفت.
به
نظرم تارا پي مشتري نبود، بيشتر غرق تماشاي خودش بود.
در انتهای داستان می خوانیم:
وقتي لباس مان را عوض ميكرديم ديدم كه تارا با همان
دختر سبزهه خوش و بش ميكرد. موقع حرف زدن چند بار با
خيسي زبان، خشكي لبش را گرفت. همان موقع پريسا تنه زد و
تو گوشم گفت: براي دل خودشون؟ گرگ روزگارن!
به
ديوار مشتركمان خيره مي شوم. اين ديوار مشترك هميشه هست
و من خيلي اوقات بهاش تكيه ميدهم، بيآنكه بدانم چه
كسي يا چه كساني به اين ديوار تكيه دادهاند.
«روباهی با چشمان مضطرب»
جسارت نویسنده به اوج می رسد و احساسات شخصیت های داستان با
مهارت بیان می شود، اما متأسفانه این طرح خوب؛ به آسانی حرام می
شود. مانند میوه خام است. نوزادی که نه گوشت دارد و نه عضله و
عصب. تنها اسکلتی که پوستی روی آن کشیده شده باشد.
خواننده
نمی داند، چرا شخصیت زن
داستان باید دروغ بگوید؟ آیا احساساتش گروی جای دیگری است و
یا... نویسنده بدون این که داستان خود را کامل کن، همه چیز را با
ابهام به پایان میرساند.
نینا گفت: میمون اینقدر باهوشه بابا! کف دستش هم نرمه. همچین
بامزه آدمو گاز میگیره.
مادر گفت: مگه دستتو گاز گرفت؟
- آره.
- کجا؟
- فقط من باید جواب پس بدم؟
...
نینا گفت: ولی تو منوگذاشتی رفتی بیرون، با اینحالم، نگفتی هم
کجا میری!
پدر چند لحظه سرش را بلند کرد و گفت: تو که گفتی امروز جایی
نرفتی؟
مادر سیگار را تو زیرسیگاری خاموش کرد. دیگر حرفی نزد. به نظرش
حالا جز خودشان، حیوان دیگری هم توی خانه بود، روباهی با دم دراز
و چشمانی مضطرب!
«قفسه دوم»
در این داستان،
رابطه عاطفی شخصیت با همکار مردش «آقای عزیزی» از همان جمله های
اول داستان شکل می گیرد؛ اما از آنجا که سی سال کار پشت میز
نشینی؛ هر گونه عشق و احساس را در شخصیت محو و به فراموشی سپرده
است، خودش آن را به زبان میآورد.
«ما این جا تقریبا عشق را فراموش کرده ایم»
شخصیت داستان با این که از این موضوع رنج میبرد،
اما نمیتواند کاری انجام دهد. مگر گاهی برای همکار مذکرش
دستی تکان بدهد؛ و با اشارهای
گنگ؛ احساساتش را بروز دهد؛ آنهم
در خیالاتش.
اگر
بتوانيم از بين قفسهها انگشتي تكان بدهيم، احتمالاً اشارهاي به
قفسههاي مجاور هم ميكنيم كه مثلاً آقاي عزيزي بداند من الان
اينجا نشستهام و دارم به او فكر ميكنم. اين تنها دل خوشي ماست
تا بتوانيم سقف كوتاه اين جا را تحمل كنيم.
وگرنه دلخوشیاش
به همان امیدها و توهمات کاذب است.
"...
البته علتش هم اين است كه خواب ديدهام دو بال كوچك در آوردهام
و از قفسه پروازكنان آمدهام بيرون، رفتهام بالاي شيرواني، تو
قفسة دو جدارة انبار تخم گذاشتهام.
«خون سفید»
مشکلات يائسه گي و
عوارض روحي و رواني؛ شخصیت داستان را گرفتار کرده است. از آنجا
که تا آن موقع به احساسات خود میدان نداده است، یک باره به خود
میآید و از ترس که این موضوع ـ يائسگی
ـ تأثیری منفی در غریزه جنسی او بگذارد ـ سعی میکند در خیالات
خود چنين احساسی را به وجود بياورد.
«حالا دارد مرا نگاه می کند که روی صندلی نشسته ام و دارم چایی
می خورم...»
«مرد قد متوسطي داشت با موهاي
پرپشت كه از وسط فرق باز كرده بود.»
«عشق در سالن فریزر»
شخصیت داستان مسئول سردخانه نگهداری مردهها است. او باید به
وضعیت مرگ جنازه ها رسیدگی کند. برای آنها پرونده درست کند و به
خاطر جلوگیری از پوسیدگی؛ جسدها را در کیسه های مخصوص و در
نهایت فریز کند. پس به خاطر شغلی که دارد؛ عشق و هر گونه احساس
طبیعی او با شغلش یکی میشود؛ تا این که اتفاقی میافتد.
تو يکي از عکسها،
دامنش تا بالاي زانو بالا رفته بود، پاهاي برنزش کشيده و خوشتراش
بودند. آقاي سلامي به عکس خيره شده بود. خواست عکس را بردارد
گفتم نميشود. حتا زيرلبي گفت حسودي ميکني.
راوی در ادامه داستان اشاره میکند که
دیگر به عشق بهایی نمیدهد.
حتی به کسی که در گذشته به او علاقه داشته است. شاید به این دلیل
که مرگ برای او با زندگی عجین شده است. مدام باید جنازه تحویل
بگیرد. و کاری ندارد جز برای مردهها
پرونده درست کند، آنها
را فریز کند و زندگیاش را با
آنها بگذراند.
در سالن فريز را باز ميکنم. همه ساکت ميشوند. سر آقاي سلامي را
در رديف زيرين قفسهها قرار ميدهم، بي آن که چشمهايش را نگاه
کنم. نگاهش ناراحتم ميکند. چند بار بعد از تمام شدن کار، ازم
خواسته بود با هم برويم بستني بخوريم . هيچ بار قبول نکردم،
نميتوانستم. فکر اين که يک روز و يا يک شب، خودمان، ديگري را
به قسمت بستهبندي جنازه ميفرستد، مانع از اين ميشد.
این که نویسنده با چنین ظرافتی توانسته؛ با اشاره به احساس شخصیت
به لایههای
درون ذهن آن ها نفوذ کند؛ از ويژگیها و ارزش کار او محسوب
میشود؛ اما این که نتوانسته در هیچ کدام آن را
با مضمون داستان پیوند بزند؛
نقصانی مهم و عامل منفی برای او به شمار میرود.
به عبارتی تلاش نویسنده به جرقهای
میماند که خوب زده میشود؛
اما نه میتواند
گرمایی ایجاد کند و نه حتا روشنایی اندک به اطراف بتاباند، بلکه
فقط حرقهای که در تاریکی
شبگون؛ برای لحظهای نوری
از آن ساطع و تندی خاموش میشود.