داستان ترجمه  

 

 

 

      

 

وجدان گم شده

ترجمه : سیمین دانشور

 

 

آنروز روز سردی بود، برف بیدریغ میبارید و باد سردی میوزید، درختهای لخت مثل پیرزنهای لاغر، ورّاجی میکردند. وجدان همانطور که عالبن اتفاق میافتد گم شده بود. اهل شهر از این «سرخر» راحت شده بودند و به سرعت پیش میرفتند. لقمهها بود که از دهان هم میربودند، کلاهها بود که سرهم میگذاشتند و راحت و آسوده، مثل این که اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده، دروغ میگفتند؛ حقّه میزدند، دیگران را پایمال میکردند و خود جلو میرفتند...»

وجدان بیچاره از همه جا رانده و وامانده، نزدیک منزل آقای ب ... معلم دبیرستان کز کرده بود. بیچاره وجدان! روز سردی بود، خیلی سرد! وجدان بر خود میلرزید. عاقبیت به خانهی آقای ب ... خزید، داخل شد و در جیب پالتوی او پنهان گشت.

آقای ب ... ساعت 8 از خواب برخاست و ساعت 9 با پالتوی زمستانی، که حامل وجدان بود، از خانه قدم بیرون نهاد. زنگ مدرسه را ساعت هشت و نیم میزدند. آقای ب ... از همان قدم اوّل پشیمان شد، یک پشیمانی عجیب! مثل این که او را برق زد، تمام بدنش تکان خورد، و بیاختیار ناراحت شد. خواست آهسته برود، دید نمیتواند.

یک حس شرمساری تمام وجود او را فرا گرفت، تند کرد و حتّی سوار تاکسی شد! عرق میریخت ، وجدان او را سخت بیدار کرده بود. با خود گفت: «وای برمن! بچّههای مردم سرگردانند! بیچارهها منتظر من هستند! چه قدر دیر کردهام!»

وقتی به مدرسه رسید، با عجله به کلاس رفت و مثل همیشه خود را در دفتر معطل نکرد و مبهوت و متعجّب بود: «خدایا چرا من تغییر کردهام؟ چرا حالم دگرگون است؟ آیا مریض‌‌م؟» پنج دقیقه بعد سر کلاس بود، بغض بیخ گلویش را گرفته بود، تمام وقایع گذشتهی جلسات درسی را که برگزار کرده بود، از جلوی نظرش میگذشت و خونش به جوش میآمد؛ «چرا من دُرست درس نمیدادم؟ چرا میگذاشتم بچّهها هر کار دلشان میخواهد بکنند؟ چرا برای راحتی خودم این همه تکلیف کتبی بار آنها میکردم؟ هر روز میگفتم بنشینید، ساکت باشید و از روی درستان ده مرتبه بنویسید. عوض این که کلاس را اداره کنم. بچهها را راهنمایی کنم، با لطف و نرمی و محّبت با آنها سخن گویم...»

نه خیر!... وجدان دست از گریبانش برنمیداشت.

آقای ب... سرش درد گرفته بود و شقیقهایش میزد: «خدا مرا نبخشد. من چرا؟ من که میتوانستم خوب درس بدهم؟ من که آن همه قانون تعلیم و تربیت حفظ کرده بودم! من که از سبکهای مختلف اطلاع داشتم! من که میتوانستم کلاس را به سان یک مجموعه بنگرم و فرقی میان شاگردها نگذارم .من حتّی فرق هم گذاشتم، همیشه از شاگردان خوب درس میپرسیدم که مجبور نشوم خودم غلطها را اصلاح کنم و وقتم تلف شود و خسته شوم. به شاگردان متوسّط ور نمیرفتم و به شاگردان بد که هیچ، آنها را به خدا وا گذاشته بودم!»

آقای ب... بغضش ترکید و چند قطره اشک از چشمهایش جاری شد. تصمیم گرفت خودش را عوض کند و از بچّهها معذرت بخواهد، زیرا ششماه است که وقت آنها را تلف کرده و اگر سر کلاس حاضر شده، آنطور که باید وظیفهی خود را انجام نداده، درس روزش را شب مرور نکرده و حتّی فقط صفحات کتاب را معّین کرده و مثلا گفته است صفحه ... تا ... یاد بگریند، به اخلاق و تربیت معنوی آنها کوچکترین توجّهای ننموده، با خشونت و تلخی با آنها سخن گفته... برای همهی اینها خواست معذرت بخواهد، خواست به بچهها بگوید که من گناه کارم، مرا ببخشید، ای کوچولوهای عزیز مرا ببخشید. من مثل پدر شما هستم، من خیلی کارها میبایست بکنم و نکردم! معلمی کار مشکلی نیست و در حقیقت مشکل نیست. اگر معلم بداند چه کند! برای معلمی، قانون معّینی نمیتوان وضع کرد، زیرا در هر جا و با هر شاگرد و در هر موقعیت بخصوص ، معلم باید وضع خاصی که ایجاد میشود، آن وضع را دریابد و طبق تجارب و هوش فطری خود رفتار کند. بهترین معلم کسی است که در مواقع باریک و خاص بتواند خوب از عهده برآید و مانند پزشک بداند نیشتر خود را کجا فرو کند.»

به حدی گرمش شده بود که بیاختیار پالتو را کند و پشت صندلی قرار داد. مثل این که بارش سبک شده؛ وجدان از او دور شده بود، خیالش راحت شد، مثل همیشه درس را با سرهمبندی به پایان رسانید و فقط در دل گفت: «ربع ساعت پیش دیوانه شده بودم، عقلم کم شده بود، نزدیک بود دّق کنم.»

*

وقتی زنگ تفریح را زدند، در اتاق دفتر غوغایی بود، پسر آقای ... السطنه 12 نمره کسر داشت و بیم آن میرفت در امتحانات امسال اجازه شرکت نیابد. آقای ... السطنه سعی داشت پسر پخمه و بیسوادش را هر طوری هست معرّفی کند. فقط 12 نمره کسر داشت، این که چیزی نیست، به خوبی میشود او را معّرفی کرد و بعد... بعد هم خدا کریم است!...

آقای مدیر تبّسم میکرد و زیاد ناراضی به نظر نمیآمد، بالاخره دست خودش است. او میتواند هر کار دلش بخواهد، بکند. وجدان همین که هوا را پس دید، به جیب آقای مدیر خزید. روح آقای مدیر از غمی عجیب آکنده شد. یک دفعه مثل اینکه ورق زندگی برگشت، مهرهی پشتش لرزید و سردش شد. برخلاف انتظار همه گفت: «نمیشود که نمیشود، من نمیتوانم چنین کاری بکنم، این درست خلاف «وجدان> است. آقای .. السطنه بروید، زود بروید این گناه را نمیتوانم کرد. جواب بچهّهای دیگر را چه بدهم؟ » و بعد رنگش مثل توت فرنگی قرمز شد، فرّاش را که دید، خجالت کشید. با خود گفت: «او که نوکر شخصی من نیست که به خانه بفرستمش.» ساعت ده خواست به منزل برود. قدمش پیش نرفت، حتّی کلاهش را هم نتوانست بردارد. نشست و گرم کار شد، کارهایی که شش ماه تمام انجام نیافته بود...

ساعت 11 بازرس وزراتی به مدرسه آمد. آقای بازرس قوی و چابک بود و به نظر نمیرسید زیر بار وجدان کمر خم کند. مثل همیشه به دفتر سری زد و متلکی گفت و همه غیر از مدیر، به صدای بلند خندیدند، هر چند خنده نداشت. از این که مدیر را گرم کار دید و قیافهاش را جدّی و متین، تعجّب کرد. پیش خود فکر نمود لابد جواب کاغذهای عمّه خانم و خاله جانهایش را میدهد، ولی نزدیکتر شد و دید واقعا کار میکند و آرامش و آسودگی خاصّی دارد. کمی صبر کرد و دستور چای داد. وجدان بدش نیامد به این یکی هم سری بزند، پس آهسته به جیب آقای بازرس داخل شد.

بیچاره آقای بازرس واقعا بیچاره شد. اوّل مات و منگ ایستاد و بعد سراپایش خیس عرق شد. نیروی تمیز نیک و بدش ـ که او آن را به زحمت زیاد به خواب کرده بود ـ یک باره با تمام قوا اعمال او را تحت نظر گرفت. نگاه کرد دید چه کارها که نکرده. همه کارش از روی نهایت بیدقّتی انجام شده. اگر تقدیر نامه صادر کرده، برای دوستانش بوده یا در مدرسهی دخترانه برای زیباترین آموزگاران. همه ی گزارشهایش مزخرف و بیاساس و سرسری بوده، چه قدر حق را ناحق نموده عیب را ندیده و حسن را نستوده، دیر آمده و زود رفته، کار نکرده و مزد گرفته. قطرات درشت اشک از چشمانش جاری شد. تبی تند جانش را بسوخت. به سینه زد و گفت:

«میشنوی آقای بازرس محترم؟ باید بروی استعفا دهی!» معلمها، پچپچ میکردند و فّراش مدرسه، با دهان باز این تغییر فاحش را در آقای بازرس ملاحظه میکرد. آقای بازرس میگفت: «خدا هیچ کس را به درد من گرفتار نکند! هیچ خوابی را مانند من ناگهان بیدار نسازد. هیچ وجود بیحاصلی مثل من یک باره به فکر کردار گذشته نیفتد.»

ناله کنان از مدرسه بیرون شد و به وزارت متبوعه رسید. یک رسات به اتاق آقای مدیر کل رفت. آن جا در برابر آقای مدیر کل استعفانامه را تهیه کرد و اما وجدان از خنده رودهبر شده بود.

آقای مدیر کل با تلفن مشغول بندوبست با یکی از مقامات صلاحیتدار بود. وجدان آهسته و بی سروصدا خود را در جیب او پنهان کرد... قلم از شرح احوال آقای مدیر کل عاجز است. وای بر من گندیده. خلاصه همان روز آقای مدیرکل به خانه رفت و چون نتوانست بارهای سنگین وجدان را تحمل کند و دید امر و نهی این قاضی قوی بیش از حوصلهی او است، در بست افتاد. خانم آقای مدیرکل جوشانیدهی خنک تهیه کرد. آش گرمی برای او پخت که یک وجب روغن رویش بود....

ظهر، وجدان حساب کرد دید خیلی اسباب زحمت است و روی هم رفته غیر از رنج سودی برای مردم ندارد. این که معلم و مدیر و بازرس و مدیر کل ، شریفترین و برگزیدهترین فرد اجتماع باشند، وای به حال دیگران....

بعد پیش خود اندیشید: «جای من در دل پاک بچهها است. بچهها که عزیز و قابل احتراماند، بچهها که مردان وزنان فردایند، من میروم و در سنیهی بیآلایش آنها جای میگیرم. با آنها بزرگ میشوم و آنها  از دست من به عذاب نخواهند بود...»

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اقتباس از ادبیات روسی

 ترجمه از انگلیسی: سیمین دانشور

منبع:  نوشته های پراکنده ـ ص 739

 

 

 

 

 

        

 

                                              کلیه حقوق این سایت متعلق به  علیرضا عطاران «آرام» است و  استفاده از آن  یا ذکر منبع مجاز می باشد.