[ داستان ترجمه [بخش اول] 

 

 

 

      

 

فرشته ها

میلان کوندرا

ترجمه : احمد میراعلایی [به کوشش سیما کوپان]

 

1

«کرگدن» نمایشنامه‌ای است به قلم اوژن یونسکو که در آن مردم، اسیر هوس همشکل شدن دارند، همه کمکم به گرکدن بدل میشوند. دو دختر امریکایی، گابریلا و میکائلا، طی دوره‌ای تابستانه، در شهرکی مدیترانه‌ای، نمایشنامهی مزبور را در کلاسی ويژه‌ی دانشجویان خارجی خواندند. معلم کلاس، مادام رافائل ، آنان را بیشتر از بقیهی شاگردان دوست میداشت زیرا هیچگاه چشم از او برنمیگرفتند و هر چه می گفت زاهدانه یادداشت میکردند. امروز از آنان خواسته بود تا مشترکا برای جلسه‌ی آینده مقاله‌ای در باره‌ی این نمایشنامه تهیه کنند.

گابریلا گفت: «از فهم این موضوع که چطور مردم تبدیل به کرگدن میشوند چندان مطمئن نیستم.»

میکائلا توضیح داد: «باید به آن به چشم یک نماد نگاه کنی.»

گابریلا گفت: «این درست، ادبیات از نشانهها تشکیل شده.»

میکائلا گفت: «کرگدن بیش از هر چیز و بیش از هرچیز یک نشانه است.»

ـ «قبول، اما حتی اگر بپذیریم که آنها فقط به یک نشانه تبدیل نشدند و نه به گرگدنهای واقعی، چطور است که آنها به این نشانه بخصوص بدل شدند و نه به چیزی دیگر؟»

میکائلا با افسردگی گفت: «بله؛ مسلما این مسئلهای است،» و هر دو دختر همانطور که به طرف خوابگاه خود میرفتند مدتی مدید سکوت کردند.

گابریلا این سکوت را شکست: «فکر که نمیکنی این نماد آلت رجولیت باشد؟»

میکائلا پرسید: «چی؟»

گابریلا گفت: «شاخ.»

میکائلا شادمانه گفت: «البته! اما بعد از گفتن این حرف تردید کرد. «چرا باید همه، هم مردها و هم زنها، تبدیل به نماد آلت رجولیت شوند؟»

هر دو دختر، که تند و تند به خوابگاه خود برمیگشتند، باز سکوت کردند.

میکائلا ناگهان گفت: «فکری به نظرم رسیده.»

گابریلا با کنجکاوی پرسید: «چی؟»

میکائلا، که میخواست کنجکاوی گابریلا را تحریک کند، گفت: «خوب، خود مادام رافائل کلید قضیه را به ما داده است.»

گابریلا بیصبرانه سماجت کرد: «خوب، پس به من هم بگو!»

ـ «نویسنده میخواسته است تأثیری خندهآور ایجاد کند!»

 اندیشه‌ای که دوستش بر زبان آورده بود گابریلا را چنان در خود غرق کرد که در تمرکز تام بر آنچه در ذهنش میگذشت از رفتن غافل شد و پا سست کرد. دو دختر تقریبا درجا ایستادند.

پرسید: «پس تو فکر می کنی نماد کرگدن به منظر ایجاد تأثیر خندهآور بوده است؟»

میکائل لبخند زد، لبخند مغرورانه‌ی کاشفی پیروز، و گفت: «بله.»

دو دختر مفتون جسارت خودشان ، به یکدیگر نگاه کردند و غرور گوشههای دهانهایشان را بالا کشید. آنگاه هر دو به طور ناگهانی صدایی زیر، مقطع و پر تشنج درآوردند. که توصیف آن با کلمات بسیار دشوار خواهد بود.

 

2

 

 خنده؟ آیا دیگر کسی واقعا به خود زحمت خنده میدهد؟ مقصودم خندهی اصیل است. در تقابل با  شوخی، لودگی یا مسخرگی، خنده، شعف بیحد و مرز و ناب، شعف تام...

به خواهرم می گفتم، یا او به من می گفت، بیا، با یک بازی خنده چطوری؟ کنار هم بر تخت دراز میکشیدیم و شروع میکردیم. البته، اول فقط ادا در میآوردیم. خندهی زورکی. خنده مسخره. خندهای چنان مسخره که مجبور بودیم به آن بخندیم. اما آنگاه خندهی واقعی میآمد، خندهی کامل، که ما را به رهایی بیکران میرساند. خنده‌‌ای وجدآلود، جلیل، رفیع؛ رها،؛ مرزشکن، مکرر، انفجار آمیز.... به خندهی خود میخندیدیم تا حدود آن را می شکستیم... آه، خنده! خندهی شوق، شوق خندیدن، خنده به مفهوم زندگی، زندگی بسیار ژرف...

این قطعه را از کتابی به نام کلام زنWoman,s Word) ) نقل کردم. کتاب در سال 1974 نوشته شده است، به دست یکی از آن زنستایان دو آتشهای که تأثیری چنین بارز در فضای زمانهی ما گذاشتهاند. این بیانیهی عرفانی وجد است. در تضاد با میل جنسی مردانه (محدود به نعوظ های گاه و گدار و پیوند مقدر آن با خشونت، تباهی و فنا) نویسنده به ستایش از نقطهی متقاطر آن میپردازد که همانا شادی زمانه باشد، شعف، وجد، همه خلاصه شده در تک کملهی فرانسهی Jauissance ؛ که دلپذیر، همه جایی و بایاست. به شرط آنکه زنی خود را از سرشت حقیقی خود بیگانه نسازد همه چیز برایش لذتبخش است، خوردن، آشامیدن، ادرار کردن، تخلیه، لمس کردن، شنیدن، یا فقط بودن. این فهرست لذات چون وردی گوشنواز در سرتاسر کتاب جریان دارد. به شادی زیستن: دیدن، شنیدن، آشامیدن، خوردن، ادرار کردن، تخلیه، به درون آب پریدن و به آسمان نگریستن، خندیدن و گریستن. پس اگر جفت شدن لذتی باشد ازین رو چنین است که حاصل جمعه همهی آن لذات منفرد است: بساوایی، بینایی، شنوایی، گویایی، بویایی و همچنین نوشیدن، خوردن، تخلیه، با کسی آشنا شدن، و رقصیدن. شیر دادن شعف است و زاییدن شعف است و قاعدگی شادی است، جریان مرطوب و به راستی دلپذیر خون، بزاق ولرم شکم، شیر مرموز، دردی که مزهی سوزان شادی دارد.

فقط ابلهان این بیانیه شادی را به مسخره میگیرند. هر عرفانی مبالغهآمیز است. عارف اگر بخواهد راه را تا به انتها بپیماید، تا به مرزهای خاکساری یا به حدود وجد، نیاید از ریشخند بهراسد. درست همانطور که سنت ترزا St Theresa میانهی بحران نزع میخندید، سنت آنی لکرک St – annue Keckerc نیز (زیرا چنین است نام نویسندهی زنی که من از کتابش نقل میکنم)  بر آن است که مرگ بخشی از شادی است و تنها مردان از آن میترسند زیرا مذبوحانه به نفس ضعیف خود چسبیدهاند و به قدرت ضعیف خود.

فراز سر، در گنبد این معبد شادی، میتوان خنده را شنید، شادی شیرین جذبه را، بلندترین برج لذت را، خندهی لذت، لذت خنده. کوچکترین شکی نیست که این خنده هیچ کاری با شوخی و لودگی یا مسخرگی ندارد. دو خواهر بر تختی دراز کشیدهاند و به هیچ چیز بخصوصی نمیخندند، خندهی آنان مرجعی ندارد، فقط بیان وجود است به وجد آمده چرا که وجود دارد. به همان طریق که مردی به هنگام درد با ناله کردن خود را به لحظهی حال میبندد (و کاملا بیرون از حیطهی گذشته و آینده است) آدمی نیز که بیخود از خود میخندد از هر چه خاطره و هوس در میگذرد، برعکس. آن یک لحظه را به فریاد در تمام جهان میجوید و نمیخواهد چیزی دیگر بداند.

حتما صحنهی زیر را از ده یازده فیلم بد به یاد دارند: پسر و دختری دست به دست هم دادهاند و در میان دشتی بهاری (یا احتمالا تابستانی) میدوند، میدوند و میدوند و میخندند. خندهی آنان برای آنست که همهی جهان را، و هر تماشاگری در هر سیما را، مخاطب سازند و بگویند: ما شادیم، خوشحالیم که در جهانیم، از وجود رضایت داریم! این صحنه احمقانه است. عوامانه است، اما یکی از اساسیترین موقعیتهای بشری را در بر دارد، خندهی جدی، خندهای در تقابل با شوخی.

هر کلیسا، هر سازندهی لباس زیر، هر ژنرال، هر حزب سیاسی، همه و همه آن خنده را خریدارند و تصویر آن دو انسان را که میخندند و میدوند بر دیوارکوبهایی جا میدهند که برای مذهب آنان، محصولات آنان، ایدئولوژی آنان، ملت آنان، جنسیت آن، و مایع ظرفشویی آنان تبلیغ میکنند.

و این دقیقا همان خندهی میکلائلا و گابریلاست. تازه دارند از نوشتافزار فروشی بیرون میآیند. دست یکدیگر را گرفتهاند و هر یک در دست آزاد خود بستهی کوچکی حاوی کاغذ رنگی. سریشم و کش را در هوا تاب میدهد.

گابریلا میگوید: «مادام رافایل محظوظ خواهد شد! میبینی!» و بیدرنگ صدایی مقطع و زیر از خود در میآورد. میکلائلا حرف او را تصدیق میکند و با صدایی مشابه به او جواب میدهد.

 3

اندکی پس از آن که روسها کشور  مرا در سال 1968 اشغال کردند، مرا (همراه با هزاران چک دیگر) از سر کار بیرون انداختند و هیچ کس اجازه نداشت کار دیگری به ما بدهد. دوستان جوان به سراغم آمدند ـ چنان جوان که روسها هنوز نام آنان ار در لیستهای خود نداشتند و از این رو هنوز میتوانستند در دفاتر مطبوعات، مدارس و استودیوهای فیلمبرداری باقی بمانند. این دوستان خوب جوان، که هرگز به آنان خیانت نخواهم کرد، نامهای خود را تقدیم من کردند تا بتوانم، زیر پوشش آنان، نمایشنامههای رادیویی، تلویزیونی و تئاتری، مقاله، رپرتاژ و فیلمنامه بنویسم و ازین رهگذر امور خود را بگذرانم. گاه و گدار از خدمات آنان استفاده میبردم، اما عموما مهربانی آنان را رد میکردم زیرا برای انجام تمام آنچه به من پیشنهاد میشد وقت نداشتم، وانگهی این کار خطرناک بود. نه برای من، برای آنان. پلیس مخفی میخواست ما را از گرسنگی بکشد، در گوشهای گیر بیندازد، به استغفار و ابراز ندامت در برابر مردم وادارد، و از این رو تمام راههای در روی اضطراری را، که احتمال داشت از طریق آن از چنگشان بگریزیم، به دقت میبستند، و آنانی را که نامشان را به ما وام میدادند به شدت مجازات میکردند.

در میان مردمان خوبی که نام خود را به ما عرضه داشتن دختری بود به نام ر. (از آنجا که راز از پرده بیرون افتاده، چیزی را در مورد او پنهان نمیکنم. ( این دختر نجیب، پرآزرم و باهوش به عنوان سردبیر در مجلهای برای جوانان کار میکرد، هفته نامهای مصور و کثیرالانتشار، از آنجا که مجله مجبور بود به میزانی باور نکردنی مطالب سیاسی در ستایش ملت برادر روس چاپ کند، شورای نویسندگان به دنبال راههایی بود تا آن را برای عموم پر جاذبه سازد. ازین جهت تصصمیم گرفتن گامی استثنایی در جهت آلودن صافی مکتب مارکسیسم بردارند و یک ستون اختربینی بگذارند.

طی مدت که ممنوعالقلم بودم چندین هزار جدول زایچه تصنیف کردم. اگر باروسلا هاشک کبیر میتوانست سگ معامله کند (او در دوران خود سگهای دزدی بسیاری را فروخته بود، سگهایی دو رگه را به عنوان سگهای نژاده جا زده بود)، چرا من نتوانم طالعبین باشم؟ زمانی در پاریس از دوستانم همهی کتابهای اختربینی آندره باریو را گرفته بودم، نامی که عنوان پرطمطراق «ایب رئیس مرکز بینالملی اختربینی» را یدک میکشید، و خط خود را تغییر داده و با جوهر بر صفحهی اول این کتابها نوشته بودم: «تقدیم به میلان کوندرا با تحسین، آندره باریو». این کتابها را با تقدیم نامچههای آنها به طور پراکنده بر میزم ریخته بودم و بر سبیل توضیح به مشتریان شگفتزدهی پراکی خود می گفتم که زمانی به مدت چند ماه در پاریس دستیار باریوی افسانهای بودهام.

وقتی «ر» از من خواست تا اگر مایل باشم ستون اختربینی را در هفته نامهی او بنویسم طبیعتا مشعوف شدم و به او سفارش کردم که در شورای نویسندگان بگوید که نویسندهی ستون در واقع یک دانشمند مشهور فیزیک اتمی است و نمیخواهد که همکارانش به ریش او بخندند و از این رو نام خود را افشاء نمیکند. کار ما بدین صورت به نظرم نوعی پنهان کاری مضاعف بود: نخست اختراع دانشمندی که وجود خارجی نداشت و سپس ابداع نام مستعار برای او.

بنابراین زیر نامی ساختگی مقالهای بلند و شیوا در بارهی اختر بینی نوشتم و هر ماه متنی کوتاه و احمقانه ملازم با هر یک از برجهای سال مینوشتم: ثور، حمل، سنبله، حوت. درآمد این کار به نهایت ناچیز بود و خود کار نه لذتبخش بود و نه آزاری به کسی میرساند. تنها حسن آن تسجیل وجود من بود، وجود مردی که از تاریخ زدوده شده بود، از کتابهای مرجع ادبیات زدوده شده بود و از دفتر راهنمای تلفن زدوده شده بود، وجود مردی مرده که اکنون در کالبدی غریب به زندگی بازگشته بود و حقیقت عظیم اختربینی را برای صدها هزار جوان سوسیالیست وعظ میکرد.

یک روز «ر». به من اطلاع داد که سردبیر کل، سخت تحت تأثیر کار طالع بینی قرار گرفته است و می خواهد که او زایجهاش را بخواند. این مایهی بهجت من شد. سردبیر کل را روسها تعیین کرده بودند و او نیمی از زندگی خود را در پراک و مسکو صرف تحصیل دورههای مارکسیم ـ لنینیسم کرده بود.

«ر». با خنده گفت: «وقتی با من حرف میزد کمی دستپاچه بود. خوش ندارد از سر بامها جار بزنند که او چنین به خرافات قرون وسطایی اعتقاد دارد. اما واقعا به این موضوع علاقمند شده است.»

گفتم: «کاملا درست است.» و از شادی در پوست نمیگنجیدم. سردبیر کل را میشناختم. علاوه بر اینکه رئیس «ر» بود یکی از بالاترین کادرهای حزب هم به حساب میآمد و زندگی شماری از دوستانم را تباه ساخته بود.

طالب پنهانکاری کامل است. قرار است تاریخ تولد او را به شما بدهم. اما شما نباید بدانند که این زابچه مربوط به اوست.»

شادمانه گفتم: «چه بهتر»

«حاضر است صد کرون بدهد تا طالع او را ببینید.»

به خنده گفتم: «صد کرون؟ خیال خوش کرده. خسیس پیر!»

برای این کار باید هزار کرون میفرستاد. ده صفحهای در توصیف شخصیت او قلم زدم. شمهای از گذشتهی او نوشتم (در این مورد اطلاع کافی داشتم) و شمهای از آیندهی او. یک هفتهی تمام روی آن زحمت کشیدم و در خصوص جزئیات با «ر» مشورت کردم. گذشته از هر چیز، به کمک فالبینی میتوان خیلی خوب بر مردم تأثیر گذاشت و حتی رفتار آنان را تعیین کرد. در شرح یک زایچه میتوان نوعی دستورالعمل به آنان داد، آنان را از برخی اعمال برحذر داشت، و با اشارهی ظریف به اتفاقات ناگوار آینده میتوان آنها را از خر شیطان پیاده کرد.

بعد! وقتی «ر» را دیدم با هم خندهی جانانهای کردیم. به من گفت که سردبیر کل از وقتی زایچهی خود را خوانده، پیشرفت خیلی زیادی کرده است. دیگر خیلی داد نمیکشد. کمکم از سختگیریهایی که زایچه او را از آن برحذر داشته است بیشتر پرهیزی میکند، و به آن جزیی مهربانی که در وجود خود دارد بیشتر میدان میدهد، در قیافهی او، که اغلب از هر احساسی خالی بود، میشد غم مردی را دید که دریافته است اختران او جز رنج آتی بشارت چیزی به او نمیدهند.

 

4

آنان که به شیطان به چشم مدافع شر و به فرشته به عنوان قهرمان خیر مینگرند خرافهی فرشتگان را میپذیرند. البته قضیه پیچیدهتر از این است.

فرشتگان مدافع خیر نیستند، بل مدافع آفرینش پروردگارند. و درمقابل، شیطان کسی است که برای جهان خدا هیچ معنی و مفهومی قایل نیست.

چنانکه میدانیم، شیطانها و فرشتهها به یک اندازه در سلطهی بر جهان شریکند. هر چند، خیر در جهان نیازی به فرشتگان ندارد تا در برابر شیطانها توازن را حفظ کنند (چنانکه در کودکی فکر میکردم). بلکه میزان قدرت این دو گروه باید تقریبا مساوی باشد. اگر معنی و منطقی اعتراض ناپذیر به صورتی افراطی بر جهان حاکم شود. (حکومت فرشتگان) انسان زبر وزن آن له میشود. اگر جهان همهی مفهوم خود را از دست دهد (حکمت شیاطین) باز زندگی در آن ناممکن خواهد بود.

وقتی چیزی به ناگهان از مفهوم فرضی خود، از مقامی که در نظام فرضی اشیای بدان اختصاص یافته است، محروم گردد (فیالمثل مارکسیستی مسکو دیده به سعد و نحس اختران اعتقاد پیدا کند) . خندهی ما را برمیانگیزد. پس خنده، در مرحلهی اول به شیطان تعلق دارد. اندکی کینه در آن است (چیزها متفاوت از آنچه مینمودند از آب درآمدند)؛ اما کمی آرامش خاطر نیز در آن هست (چیزها اکنون راحتتر از آنند که به نظر میرسیدند، میتوان با آنها به شیوهای راحتتر زیست، دیگر با جدید سختگیر خود بر ما فشار نمیآورند).

وقتی فرشته برای نخستین بار شنید که شیطان می خندد در جا خشکش زد. این اتفاق در یک ضیافت روی داد، خیلی شلوغ بود و همهی مردم یکی پس از دیگری به خنده شیطان میپیوستند، خندهای که سخت مسری بود. فرشته خیلی خوب میدانست که این خنده معطوف به خدا و ارزش کار اوست. میدانست که باید به سرعت و به نوعی واکنش نشان دهد، اما احساس میکرد خلع سلاح شده است و ضعیف است. ناتوان از چارهاندیشی، از رقیب خود تقلید کرد. دهانش را گشود و صوتی مقطع و پر تشنج در زیرترین پردهی صدای خود بیرون داد (مشابه با صوتی که گابریلا و میکائلا در خیابان آن شهر ساحلی از خود درآوردند) و به آن مفهومی متضاد داد: آنجا که خندهی شیطان به بیمعنایی همه چیز اشاره داشت، فریاد فرشته میخواست ابراز مسرت کند که هر چیز در جهان، چون چشم و خط و خال و ابرو، به جای خود پرمعنی و نیکوست.

و