بهشت
کودکان
نجیب محفوظ
ترجمه : یوسف
عزیز بنی طرف
ـ
بابا..
ـ
بله...
ـ
من و نادیا، همیشه با هم هستیم.
ـ
چه بهتر عزیزم، او دوست توست.
ـ
توی کلاس، توی حیاط و موقع غذا خوردن با هم هستیم.
ـ
جالب است. او دختر زیبا و مودبی است.
ـ
اما در درس تعلیمات دینی، من به یک اتاق میروم
و او به اتاق دیگری می رود.
پدر، مادر را دید که ضمن گلدوزی یک قطعه پارچه، لبخند می زند.
او نیز لبخند زنان، گفت:
ـ
این، فقط در درس تعلیمات دینی است.
ـ
چرا بابا؟
ـ
چون دین تو با دین او فرق دارد.
ـ
چطور بابا؟
ـ
تو مسلمانی و او مسیحی است.
ـ
چرا بابا؟
ـ
تو الآن کوچکی، بعدها خواهی فهمید.
ـ
بابا، من بزرگم.
ـ
عزیزیم، تو کوچکی...
ـ
چرا من مسلمانم؟
پدر که بایستی وسعت نظر میداشت،
احتیاط می کرد و در نخستین آزمون، اصول تربیت نوین را نادیده نمیگرفت،
گفت:
ـ
بابا و مامان مسلمانند، بنابراین تو هم مسلمانی.
ـ
نادیا چی؟
ـ
بابا و مامانش مسیحیاند,
بنابراین او هم مسیحی است.
ـ
چون باباش عینک میزند؟
ـ
نه خیر، ربطی به عینک ندارد. چون پدربزرگش مسیحی بوده او هم...
پدر تصیمیم گرفت که رشتهی
نیاکان را تا بینهایت
ادامه دهد تا دخترک خسته شود و به موضوع دیگری بپردازد. اما
دخترک پرسید:
ـ
کدام یک بهتر است؟
پدر قدری اندیشید و گفت:
ـ
مسلمان و مسیحی هر دو خوبند.
ـ
اما باید یکی بهتر باشد؟
ـ
هر دو خوبند.
ـ
من باید مسیحی بشوم تا همیشه با هم باشیم؟
ـ
نه خیر عزیزم، این ممکن نیست. هر کسی به دین بابا و مامانش میماند.
ـ
چرا؟
واقعا که اصول تربیت نوین زور دارد! و از دخترک پرسید:
ـ
صبر نمیکنی
تا بزرگ بشوی؟
ـ
نه بابا...
ـ
خوب، تو که از مد خبرداری, هر کسی یک نوعش را میپسندد
و چون تو مسلمانی و این آخرین است؛ از این رو باید مسلمان بمانی.
ـ
یعنی دین نادیا «دمُده» است؟
خدا، جان تو نادیا را در یک روز بگیرد. ظاهرا پدر با وجود احتیاط
کاری، اشتباه میکرد
و ـ بدجوری ـ داشت به جای باریکی کشانده میشد.
او گفت:
ـ
مسأله، مسألهی
سلیقه است؛ اما هر کسی باید نظیر بابا و مامانش باشد.
ـ
به نادیا بگویم که او تابع مد قدیم و من پیرو مد جدیدم؟
پدر ناگهان گفت:
ـ
هر دینی خوب است؛ چه مسلمان و چه مسیحی؛ هر دو، خدا را می
پرستند.
ـ
اما چرا او در یک کلاس و من در کلاس دیگری خدا را می پرستیم؟
ـ
خدا را تو به یک روش می پرستی و نادیا به روش دیگری می پرستد.
ـ
چه فرقی دارد بابا؟
ـ
سالهای بعد خواهی فهمید. اکنون کافی است بدانی که مسلمان و
مسیحی، هر دو، خدا را می پرستند.
خدا کیست بابا؟
پدر قدری تأمل کرد و سپس، با اندکی مکث، پرسید:
ـ
خانم دینی در مدرسه به شما چی گفته؟
ـ
سوره ی حمد را میخواند
و نماز یادمان می دهد؛ اما بابا من نمیدانم
خدا کیست!
در
حالی که لبخند مبهمی بر لب داشت، با خود اندیشید و گفت:
ـ
او آفریدگار همهی
جهان است.
ـ
همهی
دنیا؟
ـ
همهی
دنیا.
ـ
بابا معنی آفریدگار چیست؟
ـ
یعنی او همه چیز را ساخته.
ـ
چطوری بابا.
ـ
با قدرتی بزرگ.
ـ
کجا زندگی می کند؟
ـ
در همهی
دنیا...
ـ
پیش از دنیا، کجا؟
ـ
در بالا...
ـ
در آسمان؟
ـ
بله.
ـ
می خواهم او را ببینم.
ـ
غیر ممکن است.
ـ
حتا در تلویزیون؟
ـ
آن هم ممکن نیست.
ـ
آیا کسی او را دیده؟
ـ
نه خیر.
ـ
تو چطور فهمیدی که بالاست؟
ـ
بالاست.
ـ
چه کسی فهمیده که او بالاست؟
ـ
پیغمبران.
ـ
پیغمبران؟
ـ
بله، مثل حضرت محمد...
ـ
چطوری بابا؟
ـ
با قدرت خاص خودش.
ـ
چشمهایش
قوی بودند؟
ـ
بله.
ـ
چرا بابا؟
ـ
خدا او را این طور آفریده.
ـ
چرا بابا؟
پدر که می کوشید بر ناشکیباییاش
مسلط شود، گفت:
ـ
خدا هر چه بخواهد، آزادانه انجام می دهد.
ـ
پیغمبر، خدا را چگونه دید؟
ـ
بسیار بزرگ، بسیار نیرومند و بر همه چیز توانا.
ـ
مثل شماست بابا؟
پدر خندهاش
را فرو خورد و پاسخ داد:
ـ
خدا شبیه ندارد.
ـ
چرا آن بالا زندگی می کند!
ـ
زمین برایش تنگ است؛ اما همه چیز را میبیند.
دخترک اندکی ولو شد و سپس گفت:
ـ
نادیا به من گفته «او» بر روی زمین زندگی کرده.
ـ
چون «او» همه جا را میبیند،
انگار که در همه جا زندگی می کند.
ـ
نادیا می گفت که مردم «او» را کشتند!؟
ـ
اما «او» زنده و نامیراست.
ـ
نادیا می گفت که کشتندش.
ـ
خیر عزیزم، گمان بردند که کشتندش اما او زنده و بیمرگ
است.
ـ
پدربزرگم هم زنده است؟
ـ
پدربزرگت مرد.
ـ
آیا مردم کشتندش؟
ـ
نه خیر، خودش مرد...
ـ
چطور؟
ـ
بیمار شد و مرد...
ـ
و خواهرم؛ چون مریض است می میرد؟
پدر در حالی که شاهد حرکت اعتراضآمیز
مادر بود، گفت:
ـ
نه خیر. به امید خدا خوب خواهد شد.
ـ
پدر بزرگم چرا مرد؟
ـ
مسن بود که بیمار شد.
ـ
مادر، شما هم در بزرگسالی مریض شدی پس چرا نمردی؟
مادر سرزنشش کرد. دخترک بهتآلود،
چشمانش را میان آن دو گردش داد. پدر گفت:
ـ
اگر خدا بخواهد که بمیریم، می میریم.
ـ
چرا خدا می خواهد که ما بمیریم؟
ـ
او هر چه بخواهد، آزادانه انجام می دهد.
ـ
مرگ خوب است؟
ـ
نه، عزیزم.
ـ
پس چرا خدا چیز بد را می خواهد؟
ـ
در صورتی که خدا بخواهد، برای ما خوب است.
ـ
اما گفتی که خوب نیست.
ـ
اشتباه کردم، عزیزیم.
ـ
چرا وقتی گفتم شما می میری، مامان ناراحت شد؟
ـ
چون خدا فعلا نمی خواهد.
ـ
بابا، پس چرا خدا مرگ ما را می خواهد؟
ـ
او ما را به اینجا آورده و از اینجا هم خواهد برد.
ـ
چرا بابا؟
ـ
برای این که پیش از رفتن، کارهای خوب انجام بدهیم.
ـ
چرا در دنیا نمیمانیم؟
ـ
چون اگر مردم بمانند، جهان برایشان
تنگ خواهد شد.
ـ
پس هر چه کار خوب کردهایم،
می گذاریم و می رویم؟
ـ
به سوی چیزهای بهتری می رویم.
ـ
کجا؟
ـ
بالا.
ـ
پیش خدا؟
ـ
بله.
ـ
او را خواهیم دید؟
ـ
بله.
ـ
آیا این کار خوبی است؟
ـ
البته.
ـ
بنابراین باید از دنیا برویم؟
ـ
اما هنوز کارهای نیک انجام نداده ایم.
ـ
پدربزرگم انجام داده بود؟
ـ
بله.
ـ
چه کرد؟
ـ
خانهای
ساخت و باغچهای
کاشت...
ـ
پسر داییام
ـ تو تو ـ چه کار کرد؟
یک
لحظه چهرهی
پدر کدر شد، نگاه مشفقانهای
به مادر انداخت و گفت:
ــ
او نیز قبل از رفتن، خانهی
کوچکی ساخت...
ـ
اما پسر همسایهمان
ـ لؤلؤ ـ مرا کتک می زند و کار خوبی انجام نمی دهد.
ـ
پسر بیرحمی
است.
ـ
اما نمی میرد!
ـ
مگر خدا بخواهد.
ـ
با این که کارهای خوب هم انجام نمیدهد؟
ـ
همگی ميميرند.
آن کس که کارهای نیک انجام میدهد
به سوی خدا می رود و آن کس که کارهای زشت می کند، به جهنم.
دخترک آهی کشید و سپس ساکت شد، و پدر خستگی او را حس کرد. وی نمیدانست
که کجای کارش درست بوده و کجا اشتباه کرده است. جریان پرسشها،
نشانههای
پرسش آمیزی را که در ژرفای وجودش رسوب یافته بود، برانیگیخت.
دیری نپایید که دخترک فریاد کشید:
ـ
می خواهم همیشه با نادیا باشم.
پدر به او خیره شد. دخترک گفت:
ـ
حتا در کلاس تعلیمات دینی!
پدر خنده بلندی کرد. مادر نیز خندید. مرد خمیازهای
کشید و گفت:
ـ
فکر نمی کنم که بحث در بارهی
این پرسشها
در این سطح ممکن باشد!
زن
گفت:
ـ
دخترمان روزی بزرگ خواهد شد و تو خواهی توانست حقایق را به او
بگویی!
مرد با سرعت سرش را به سوی زن چرخاند تا ببیند که سخنان وی تا چه
حد صادقانه یا طنزآمیز است، اما زن را دید که دوباره سرگرم
گلدوزی است.