بازگشت به صفحه اصلی پایگاه مهرهرمز

 

 

 

 

 

مروری به «غم های کوچک»

 «امین فقیری»

 

 

 

 

 

 

امین فقیری

«داستانک»لطیفهی گسترش يافته با پرداخت استادانهای است که پايانی تکان دهنده و شگفتانگیز داشته باشد.

«غمهای کوچک» نوشته امین فقیری از نمونههای درخشان «داستانک» و مختصات آن را در خود دارا است.

           علی آرام

 

 

 

 

 

*

«غروب کدخدا آمد با عجله، از تن اسبش بخار به هوا بلند میشد. سبیلها تابيده، با هيأتی ترسآور، چشمها، خون گرفته و خوفانگيز. انگاری که برای جنگ آمده است. بازوها، قوی و سينه ستبر. پا این جا، سر آن جا، با دودلی نگاهش کردم.  در فکر بودم که نفت برای چراغ از کجا بیاورم یا برای شام شب تخممرغ را چگونه درست کنم تا تنوعی باشد.

از نگاه کدخدا غرور و سرفرازی میبارید. دیده به کوه دوخته بود و به بلندی دست نیافتنی قلهاش.

ـ شهر کی تشریف میبرین؟

ـ فردا صبح.

ـ از رشید شنیده بودم.

«رشید پسرش بود که کلاس سوم بود.»

ـ کاری داشتید؟

ـ یک شاهنامه می خواستم، دلم گرفته.

به دشت نگاه کردم، به کوه واسب و رودخانه که از ایوان مدرسه پیدا بود. دنیا فراخ شده بود. همه چیز زیباتر از لحظههای قبل، با یک جست روی اسب پرید. اسب تن به سوار نمیداد، گردن را شق و رق گرفته بود و اطاعت نمیکرد. با نهیب بنیان کن کدخدا به راه افتاد گویی پرندهای که ازمقابل دیدگانم دور شود. نمیدانم چرااحساس کردم سوارانی بسیار به استقبالش آمدند. بعد افراسیاب را دیدم که رو به هزیمت نهاده است. دشت پر از هیاهوی سواران بود و شیههی اسبان، صدای چکاچاک شمشیر گوش صحرا را انباشته بود.

 

*

این بار کدخدا صبح آمد. آرام روی خانهی زین جا خوش کرده بود. از دیشب صدایی بلند نبود. همه چیز دل مرده بود حتا آفتاب. اسب آوردش کنار ایوان مدرسه. کلاه دوگوشش را تا روی ابروها پایین کشیده بود. سلام نکرد. پیاده هم نشد. شاهنامه را پرتاب کرد توی دامنم. فریاد کشید این که شاهنامه نیست، رستم ندارد.

دهنهی اسب را کشید. اسب فرمانبرداری کرد. روی پاهای عقبش چرخید ودور شد. رو به روستا نرفت، دشت را پاره کرد.

لرزان شاهنامه را برداشتم. با عجله خريده بودم. ورق نزده بودم. تمام راجع به ساسانیان بود. جلد آخر از شاهنامهی  بروخیم. آزرده شدم. خودش میتواند رستم باشد، کدخدا را میگویم.

سرم را بلند کردم و به دشت پرسکوت نگاه کردم. کدخدا روی تپه کنار رودخانه نشسته بود و اسبش کنارش میچرید.

اما، خیمه و خرگاه سپاه افراسیاب آن طرف رودخانه آشکار بود...»

 

                               

                              

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است