بازگشت به صفحه اصلی پایگاه مهرهرمز

 

 

 

 

 

معرفی داستان «سرمه دان میناکاری»

 منصوره شریف زاده

 

 

 

 

 

 

منصوره شریف زاده  

من معتقد نيستم كه زن بي‌عرضه باشد و هيچ كاري نكند ولي با ساختن مصنوعي شخصيت و دادن صفاتي كه اصلاً با او نمي‌خواند مخالفم. من خيلي راحت مي‌توانم مثل بعضي از دوستان طوري بنويسم كه انگار اين شخصيت از اين فرهنگ بويي نبرده است و داستانش انگار اصلا" در ايران اتفاق نيفتاده است. من مي‌خواهم به هر حال دردم را بگويم. اگر شخصيت يك سري ويژگي‌هاي خاص دارد دليل منفعل بودنش نيست.

 

 

 

 ****

 

 

 

علی آرام

در اين تضاد تضاد و تقابل روحی یک زن و شوهر با تکنیکی مناسب و با استفاده از نمادهایی ساده تصویر می شود. افتراق تدریجی اندیشه و روان یک زن از شوهرش که شرایط دشوار و روان سوز بمباران، عامل اصلی آن است، به داستان بینشی معاصر و شجاعانه می بخشد.

این داستان که از نظر یک زن به آرزوها، مصایب و رنج های زن مظلوم ایرانی نگریسته شده است، غنا و تکامل بینش داستانویسی خوب  را نشان می دهد.

             

 

 

 

 

 

زیر نور کمرنگ چراغ ماشین، خرگوش کوچک به یک پهلو، کنار جاده افتاده بود و نفس نفس میزد. دختر بچه زد زیر گریه. خرگوش دهانش را آهسته باز میکرد و دوباره میبست. دختر بچه گفت: «مامان، آب میخواهد.»

منیر گفت: «انگار آه میکشد.»

مادر بزرگ زیر لب غرید: «این هم از آن حرفهاست ها!»

مهرداد چند لگد به لاستیک ماشین زد: «لعنت به این شانس!»

منیر به خراش کوچکی که روی پهلوی خرگوش بود اشاره کرد: «حیونکی ...»

مادر گفت: «باید چسب زخم داشته باشی؟»

منیر به طرف ماشین رفت. کیفش را باز کرد و محتوای آن را بهم ریخت. کیف پول، خودکار و مداد، کتابچه یادداشت، دسته کلید و مجری کوچک... یک لحظه مجری را بیرون آورد. مادر کنار ماشین ایستاد: «این را چرا دیگر آوردهای؟»

مهرداد گفت: «یکی این بچه را آرام کند.»

مجری را توی کیف گذاشت و بچه را بغل زد. دختر بچه لبهایش را بهم فشرده بود. منیر اشکهایش را پاک کرد. صورتش را بوسید و وقتی آرام شد، او را روی صندلی عقب کنار مادر نشاند و خودش جلو رفت. داشبورت را باز کرد. روزنامه عصر را برداشت و کنار جاده پهن کرد. عکس خانهی ویران شدهای وسط صفحه بود. مهرداد لاستیک یدک را زمین انداخت: «با این جک خراب، نصف شبی...»

منیر خرگوش را آهسته بلند کرد و روی روزنامه گذاشت. مهرداد کنارش ایستاد. منیر گفت: «باید ببریمش.»

مهرداد گفت: «اگر پرتگاه بود، حالا همه نفه شده بودیم.»

منیر با تعجب به مهرداد نگاه میکرد که خرگوش را کمی دورتر از جاده گذاشت: «این دیگر کارش تمام است.»

منیر چند لحظه آنجا ایستاد خرگوش هنوز نفس نفس میزد. بعد به طرف ماشین برگشت و سوار شد. دختر بچه با چشمهای درشت مشکی به منیر نگاه کرد: «مامان، خرگوش اوخ شده.»

مادر گفت: «چقدر رنگت پریده!»

منیر کیفش را برداشت. مادر ادامه داد: «حالا، شکر خدا که طوری نشده.»

منیر مجری را بیرون کشید. درش را باز کرد. آینه را برداشت. جلو روسریش را مرتب کرد. به چشمهای بیحالتش نگه کرد. سرمهدان را برداشت. میله را بیرون کشید، اما پشیمان شد. میله را سرجایش گذاشت. سرمهدان را کف دستش گرفت و به تصویر کوچک مینا کاری شدهی وسطش خیره شد: درختهای کوچک مینایتوری، کنار تصویر به ردیف ایستاده بودند. خطی فیروزهای از یک طرف تصویر شروع میشد و در طرف دیگر کمکم محو میگشت. کنار تصویر کمی رفته بود و نامشخص بود.

«مامان، من آب...»

منیر برگشت. دختر بچه با دست چشمهایش را میمالید. منیر سرش را از ماشین بیرون کرد: «این بچه تشنه است.»

و رو کرد به بچه  گفت: «عزیزم، الان...»

مهرداد کنار ماشین ایستاد و دستهایش را بهم زد: «با این یدک قراضه خدا کند تا آنجا برسیم.»

«این بچه آب میخواهد.»

مادر گفت: «اینجا که نه آب است نه آبادانی.»

منیر نگاهش را به بیرون کشاند. کمی دورتر از جاده زیر نور مهتاب پشتهای از آجر و تیرآهن و گچ و خاک پیدا بود. تنش لرزید. لبش را گاز گرفت. مهرداد به ساختمان نیمه ویرانه اشاره کرد: «شاید آنجا باشد.»

«این وقت شب صلاح نیست برود توی آن خرابه.»

منیر پیاده شد. کمی که از ماشین دور شد. سایهای را دید که از پشت ماشین بیرون آمد. ایستاد. به طرف او آمد و جلوش ایستاد. صورتش پر از چین و چروک بود و دماغی بزرگ و عقابی داشت. نگاه ماتش منیر را میخکوب کرد. یک لحظه به خود آمد و گفت: «اینجاها آب پیدا میشود؟»

مرد تکان نخورد. چشمهای سردش را به او دوخته بود. بعد برگشت و به راه افتاد. شانههایش از پشت میلرزید. معلوم نبود میخندید یا گریه میکرد. پس از چند لحظه پشت تلی از خاک محو شد.

منیر برگشت. مهرداد به او نزدیک میشد. منیر گفت: «برویم دنبالش.»

مهرداد پرسید: «دنبال کی؟»

«همان میردی که رفت آنجا.»

«کدام مرد؟»

منیر بیارداده به سمتی که مرد رفته بود، اشاره کرد.

هر دو با قدمهای آهسته به طرف خانه به راه افتادند. منیر به درختهای جلو ساختمان نگاه کرد که خشک بود و تکه پارچهها مثل دم قیچی به آنها آویزان بود. پایش به شاخهای گیر کرد و نزدیک بود بیفتد مهرداد دستش را گرفت و هر دو وارد ساختمان شدند.

همه جا تاریک بود. چند لحظه که گذشت، نگاهشان به اشیای درهم و برهم افتاد. مهرداد گفت: «تو اینجا باش، من بروم سر و گوشی آب دهم.»

منیر چند لحظه مات ایستاد. بعد نگاهش را به اطراف گرداند. خطی از روشنایی مهتاب از پنجره روی کف اتاق افتاده بود. منیر به طرفش رفت. قاب پنجره یا قسمتی از دیوار ریخته بود. منیر از آنجا بیرون را نگاه کرد. زیر نور مهتاب، برگهای سبز درختان سدر برق میزد. کمی بیشتر دقت کرد. زیر درختها نهر آب بزرگی بود که تا آن وقت نظیرش را ندیده بود. بوی عطر گل رازقی همراه با نوایی موزون به سویش آمد. کمی خم شد. چند پرنده ی کوچک با پرهای مسی رنگ و دمهای بلند نقرهای و سبز لابهلای شاخهها نشسته بودند. چندبار مژههایش را به هم زد. صدای جوشش چشمهای را شنید. انگار آنجا کنار چشمه عدهای ایستاده بودند. دلش میخواست خودش را به آنها برساند. کمی بیشتر خم شد.

«چکار میکنی؟»

برگشت. صدای فریاد مهرداد در گوشش پیچید: «داشتی میافتادی.»

مهرداد دستش را گرفت: «بیا برویم. اینجا آب نیست.»

منیر با دست به بیرون اشاره کرد: «آنجا یک چشمه...»

مهرداد دست منیر را کشید: «بیا برویم.»

منیر سعی کرد، دستش را از دستهای بزرگ مهرداد بیرون بکشد: «خودم صدایش را شنیدم.»

مهرداد همان طور که به طرف بیرون میرفت، منیر را هم به دنبالش میکشید: «تمام لولهها ترکیده، راستش یک لحظه وحشتم گرفت...»

وقتی از خانه دور شدند. منیر به پشت سرش نگاه کرد. خانه در پشت تل بزرگی از آجر، آهن و خاک محو شده بود. گفت: «آنجا یک چشمه...»

«ترا به خدا...»

ماشین تیره رنگ مثل نعش وسط جاده افتاده بود. منیر بار دیگر به پشت سرش نگاه کرد: «آنجا حتما...»

«عزیزیم، تندتر بیا...»

منیر چندبار سعی کرد دستهای لاغر و استخوانیش را از دست مهرداد بیرون بکشد: «اگر باور نمیکنی خودت...»

به ماشین رسدند. مادر سرش را از ماشین بیرون آورد: «داشتم قبض روح میشدم.» مهرداد سرش را تکان داد: «از آب خبری نیست.»

منیر به طرف خانه اشاره کرد: «آن پشت یک نهر بزرگ...»

«یواشتر مادر، بچه خوابیده.»

دختر بچه کنار مادر روی صندلی عقب خوابیده بود. منیر آهسته گفت: «خودم دیدم. زیر آن درخت های...»

مهرداد در را بست. منیر پنجره را پایین کشید. صدای آرام و موزونی از عمق دشت به گوشش میخورد. دلش میخواست یک بار دیگر آن صحنه را از نزدیک ببیند. انگار همهی وجودش به آن سمت کشیده میشد. پلکهایش را روی هم گذاشت. درختان سدر، کنار هم به دریف ایستاده بودند. برگهای سبز و براقشان زیر پردهی روشن و شفافی از نور مهتاب آهسته تکان میخورد. چند پرنده وحشی با بالهای مسی رنگ و دم بلند نقرهای و سبز لابهلای شاخهها دیده میشدند. کمی دورتر، نهری بزرگ از میان ردیفهای طولانی درختان سدر میگذشت و درخشش نقرهای نور مهتاب بر سطح آن به چشم میخورد. تنها صدایی که شنیده میشد صدای جریان آب بود که با صدایی موزون از دور دست به هم میآمیخت.

«راستی آن مردی که میگفتی چطور شد؟»

«کدام مرد، مادر؟»

منیر چشمهایش را باز کرد و به طرف مهرداد برگشت. ریش دو روز نتراشیده صورتش را تیرهتر کرده بود. لبهای باریکش را بهم میفشرد. مادر یک ریز حرف میزد: «معلوم است دیگر، این وقت شب توی خانهی خرابه پر است از جن و پری و ...»

مهرداد گفت: «توی خانه که نبود!» و با انکار به منیر نگاه کرد.

منیر گفت: «فکرکنم رفت آن پشت، همانجا که نهر آب...»

«من که چیزی ندیدم.»

«اگر میآمدی، حتما پیدایش میکردیم.»

مهرداد حرفی نزد. منیر سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمهایش را بست. آن پرندههای کوچک با بالهای مسی رنگ و دمهای نقرهای و سبز لحظه به لحظه برجستهتر میشدند. چقدر دلش میخواست یک بار دیگر آن صحنه را از نزدیک ببیند.

مادر گفت: «وقتی برگشتیم باید برایش دعا بگیریم.»

مهرداد گفت: «از وقتی این لعنتی دوباره شروع کرده، همه انگار قاطی کردهاند!»

مادر سرش را جلو آورد: «نقل بمباران نیست که... این از اول یک کمی...»

یک لحظه مکث کرد، بعد گفت: «وقتی حلقه دستش نکرد. وقتی لباس عروسی نپوشید.»

منیر از گوشهی چشم به مهرداد نگاه کرد . مهرداد برگشت و انگشت اشارهاش را به بینیاش گذاشت. مادر بیتوجه به تذکر مهرداد ادامه داد: «وقتی آن قناریهای نازنین ترا پر داد.

مهرداد غرید: «لعنت بر شیطان.»

مادر گفت: «هوپ... هوپ...»

منیر میدانست که با کف دست روی لبهایش کوبیده است. سرش را به طرف بیرون گرفت. نسیم عطر گل رازقی را میداد. یک لحظه، درختهای بزرگ سدر، آن پرندههای کوچک و آن نهر بزرگ آب را دید. لبهایش را با زبان تر کرد.

دلش میخواست آن لحظه را هم مثل آینه و سرمهدان مادر بزرگ که توی مجری کوچک قدیمی پنهان کرده بود، جایی پنهان میکرد. هر وقت سرمهدان کوچک میناکاری را از توی مجری بر میداشت به منظرهی کوچک روی آن خیره میشد که بعد از سالها قسمتی از آن محو شده بود و منیر همیشه دلش میخواست میتوانست تمام آن تصویر را در یکی از شعرهایش بیاورد. بعد آینهی دسته استخوانی را بر میداشت و به چشمهایش سرمه میکشید. چشمهای درشت مشکیاش درشتتر میشدند و به قول مهرداد «مخمل مژگان محشر» میشد. دلش میخواست میتوانست آن درختهای بلند سرد، آن نهر آب و آن پرندههای رنگارنگ را هم پشت آینهی دسته استخوانی بکشد و برای همیشه توی آن مجری نگه دارد.

«گفتم بیداری؟»

پلکهایش را باز کرد. مهرداد با دست تارهای سبیلش را میکند: «گفتم جریان این کلاغ که مادر میگوید چی بوده؟»

دلش فشرده شد. دست چپش را تکان داد : «هیچی بابا...»

پیرزن گفت: «بعد از ظهری، قبل از این که از اداره بیایی، منیر رفته بود بیرون ملافهها را جمع کند.»

ماشین با سرعت از آنها سبقت گرفت. مهرداد گفت: «چه عجب!»

منیر گفت: «آتشبس شده دیگر.»

مهرداد گفت: «این را باید به مادر گفت.»

مادر گفت: «به دلم برات شده بود که امشب بلایی سرمان میآید. گفتم شب سال نویی برویم بیرون.»

مهرداد گفت: «اگر آن خرگوش لعنتی نخورده بود به ماشین، حالا رسیده بودیم.»

بعد رو کرد به منیر و گفت : «راستی آن مردک که صحبتش را میکنی کجا رفت؟»

خط عمیقی که میان ابروهای پرپشتش افتاده بود، عمیقتر شد. منیر شانههایش را بالا انداخت: «یکبار گفتم که ...»

مادر گفتب: «شما از کی حرف می زنید.»

منیر برگشت. یک لحظه به لبهای باریک و عقابی پیرزن خیره شد. بلافاصله رویش را برگرداند. پیرزن گفت: «از قدیم گفتهاند...» و صدایش در سر و صدای موتور ماشین گم شد. مهرداد سرعت ماشین را زیادتر کرده بود. رادیو را روشن کرد. گوینده در بارهی «دستگاه گوارش و تغذیهی سالم» صحبت میکرد. مهرداد محکم روی دکمهی رادیو کوبید. مادر گفت: «بگذار روشن باشد، اگر آژیر کشید اقلا بفهمیم.»

مهرداد پوزخند زد: «میخواهی برویم زیر زمین؟»

منیر پشت دستش آهسته خندید.

ماشین دیگری با سرعت از کنارشان گذشت. مهرداد به منیر اشاره کرد: «بهتر است روسریات را ببندی.»

منیر دستش را به سرش کشید. روسریاش را از روی شانه برداشت و بالهایش را به هم نزدیک کرد و روی سرش انداخت و گره زد. در کیفش را باز کرد. مجری کوچک را بیرون آورد. درش را باز کرد. یک لحظه نگاهش به سرمهدان افتاد. آن را برداشت. خم شد و به تصویر منییاتوری روی سرمهدان نگاه کرد. تصویر خوب مشخص نبود. سرمهدان را به طرف چراغ وسط ماشین گرفت. تصویر درخشانتر شد. درختهای بلند سدر با برگهای سبز که زیر نور مهتاب میدرخشیدند. بیشتر خم شد. لابهلای شاخهها، پرندههای کوچک با پرهای مسی رنگ و دمهای بلند نقرهای و سبز دیده میشدند. زیر درختها نهر بزرگ آبی جریان داشت. بیشتر دقت کرد. چطور تا آن وقت ندیده بود. کمی دورتر، کنار چشمهای جوشان، عده ای زن و مرد با لباسهای حریر سفید مثل گروههای همسرا روی چمن زاری سرسبز ایستاده بودند و آواز می خواندند. چند لحظه محو تصویر شد. آن اندامهای ترد و شکننده آنقدر ظریف بودند که حس می کرد اگر با انگشت ضربهای به آن ها بزند، حتما میشکنند. احساس غریبی داشت. دلش می خواست کنار آنها بایستد و با تمام وجود فریاد بزند.

مهرداد با دست روی شانهاش زد: «گفتم جریان آن کلاغ چی بوده؟»

یک لحظه به مهرداد نگاه کرد. دوباره برگشت و به تصویر خیره شد. نمیتوانست از آن دل بکند. سرمهدان را در پنجههایش فشرد.

مهرداد گفت: «به چی خیره شده ای؟»

سرمه دان را توی مجری گذاشت. پیرزن گفت: «از بس حرف تو حرف...»

چند سرفه کرد. بعد گفت: «گفتم که، مینر رفته بود بیرون که یک دفعه صدای جیغش آمد.»

منیر آینه را برداشت. دستش را روی آن کشید. خم شد. صورتی استخوانی با گونههای فرو رفته، بینی کوچک و لبهای بی رنگ و چشمهای مشکی درشت از توی آینه به او خیره شده بود.

مهرداد با صدای بلند گفت: «صدای جیغ کی درآمد؟»

پیرزن بلندتر  گفت : «جیغ منیر دیگر...»

و ادامه داد: «من دویدم بیرون که دیدم یک کلاغ، گنجشکی را لای پنجههایش گرفته و توی سرش میکوبد. چند تا گنجشک هم  دو رو برش...»

منیر گفت: «شیون میکردند.»

پیرزن ادامه داد: «منیر دمپاییاش را پرت کرد، اما کلاغ گنجشک را برداشت و فرار کرد. گنجشکها هم به دنبالش...»

منیر انگشتهایش را به هم قفل کرد. پیرزن گفت: «یادش به خیر، توی آن خانهی قدیمی یادت هست چقدر گنجشک بود.»

مهرداد گفت: «من و داداش چقدر آنها را گیر میانداختیم.»

منیر ابروهایش را تو هم کشید. پیرزن گفت: «آن وقت کار من در میآمد.»

«مادر، من هنوزم هیچ غذایی را بیشتر از کباب گنجشک دوست ندارم.»

«درست مثل پدرت!»

منیر سرش را از پنجره بیرون برد. دلش به هم میخورد. ماشین از جاده مارپیچ بالا می رفت. منیر یک لحظه به تاریکی خیره شد. چند نور از دور سوسو می زد. سرش را تو کشید. همه ساکت بودند. به دستهایش خیره شد. دستبند مارپیچ طلا به مچش فشار میآورد. آنرا پایینتر کشید: «از اول هم دوستش نداشتم.»

دستش را پایینتر برد. بین دو پایش گذاشت. قفل دستبند را باز کرد. آهسته آنرا بیرون آورد و توی کیف انداخت.

احساس سبکی می کرد. دلش می خواست می توانست موهایش را رها کند. و همراه نسیم خنکی که آهسته به صورتش میخورد، آنقدر بدود تا به آن نهر آب و آن درختهای سدر برسد. صدای همهمهای همراه با نسیم به گوشش خورد. احساس کرد همان آواز آشناست. زیر لب گفت: «چه آواز عجیبی!»

«چیزی گفتی؟»

«کاشکی تو هم می شنیدی، صدایشان هنوز توی گوشم هست.»

مهرداد خندید: «ای بابا، نکند تو هم همان مرضی را گرفتهای که توی مجله دانستنیها نوشته بود. راستی اسم علمیاش چی بود؟ همان که آدم هر لحظه احساس می کند صدایی را می شنود.»

منیر گفت: «تو را خدا  این قدر معلومات پخش و پلا نکن.»

«جدی می گویم، بعد از این بمباران همهمان حسابی قاطی کردهایم.»

منیر گفت: «کاشکی تو هم می دیدی.»

پیرزن گفت: «انگار داریم می رسیم.»

منیر سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. چشمهایش نیمه باز بود و بی حال به سمت راست جاده نگاه می کرد. وارد جادهی خاکی شدند و پس از چند لحظه جلو خانهی کوچکی ایستادند. شاخههای پر شکوفهی بادام توی کوچه افتاده بود. منیر کیفش را به بازویش انداخت. در عقب را باز کرد و بچه را از روی صندلی بغل زد. مهرداد ساک را برداشت و دست مادر را گرفت. منیر یک لحظه خشکش زد. مردی که کنار جاده دیده بود، از پشت ماشین بیرون دوید. یک لحظه جلویش ایستاد. زیر نور کم سوی چراغ بالای تیر، صورت ورم کرده و چشمان از حدقه بیرون زدهاش را دید. مرد برگشت و به طرف خانه دوید شانههایش میلرزید. معلوم نبود میخندید یا گریه میکرد. مرد از لای در نیمه باز وارد خانه شد.

مهرداد روی شانهاش زد: «چی شده، چرا اینجا ایستادهای؟»

منیر با لکنت گفت: «آن مرد... رفت تو...»

مهرداد با تعجب نگاهش کرد. منیر گفت: «همان که کنار جاده دیدیم.»

مهرداد گفت: «حتما فکر کردی، توی این نور که نمیشود تشخیص داد.»

«خودش بود، از دماغش شناختم.»

مادر گفت: «حتما مشهدی عباس باغبان بوده.»

منیر سرش را به علامت نفی نکان داد. مهرداد به خنده زد: «تو هم نصف شبی ما را گرفتی ها.»

و بچه را از بغل منیر گرفت. منیر به اطراف نگاه کرد. خانه های کوچک و سیاه کنار هم ردیف شده بودند. چند قدم به سختی برداشت. پیرزن گفت: نباید می رفتید توی آن خرابه.»

مهرداد به پشت در که رسید، گفت: «این در که بسته است.»

پیرزن زیر لب گفت: از همانهاست، میخواهد اذیتش کند.»

مهرداد در زد. چند لحظه بعد، مشهدی عباس در چهار چوب در ظاهر شد. چشمهای ورم کردهاش را مالید. کت سیاهی را روی دوش انداخته بود. پشت سرش زن با چهرهای استخوانی ظاهر شد:

«خدا مرگم بدهد، چرا خشکت زده؟»

و مرد را از جلو در کنار زد : «بفرمایید تو.»

و دوید و ساک را از دست مهرداد گرفت: «خواهرم اینها آمدهاند اینجا. الان خوابیدهاند. اگر می دانستم میآييد. حتما آن یکی اطاق را ...»

و مرد دنبالهی حرفش را گرفت: «تا ساعت دوازده صبر کردیم. فکر کردیم تشریف نمیآورید.»

زن گفت: «اگر بچهها خواب نبودند، شما میرفتید توی اتاق ما، ما میرفتیم توی آشپزخانه.»

به راهرو که رسیدند. مرد چراغ آشپزخانه را روشن کرد: «باعث شرمندگی...»

مهرداد با خوشرویی گفت: «این حرفها کدام است. همین قدر که لطف میکنید...»

«چه فرمایشی است آقا، ما یک عمر نان و نمک پدرتان را خوردهایم.»

وارد آشپزخانه شدند، بوی تند چربی همراه با بوی نا به مشام میخورد. آشپزخانه کوچک بود. با کف موزائیکی و سقف کوتاه و دیوارهای ترک خوردهی خاکستری. یک قفسه ظرف و یک میز ظرف چپ و یک ظرفشویی و چراغ گاز روبروی در بود. جلو پنجرهی کوچک پردههای ضخمیی آویزان بود. نقش پرندگان وحشی با بالهای مسی رنگ و دمهای بلند نقرهای و سبز آهسته تکان می خورد.

«این بچه را بگیر.»

بچه را از مهرداد گرفت. مهرداد سر زیلو را از مشهدی عباس گرفت و دو نفری آن را کف آشپزخانه پهن کردند. زن مشهدی عباس باغبان در حالی که چند پتو را به دوش می کشید، آمد. مهرداد یکی از پتوها را روی زمین پهن کرد و بچه را از منیر گرفت. منیر بالش بچه را از توی ساک درآورد. و زیر سر بچه گذاشت. مشهدی و زنش که بیرون رفتند، مادر نگاهی به در و دیوار انداخت و اخمهایش را تو هم کشید: آخر اینجا توی یک وجب...»

مهرداد گفت: «آن خرگوش کذایی کار را خراب کرد.»

و بچه را خواباند. موهای مجعد و مشکی بچه روی بالش پخش شد. منیر زانو زد. گونهی بچه را بوسید. با دست اشکهایی را که بی اختیار روی گونهاش چکید پاک کرد.

پیرزن همان طور که جایش را مرتب میکرد، گفت: «گفتم شب سال نویی بدون ترس و لرز بخوابیم.»

زن وارد آشپزخانه شد :«یک چای دم کنم.»

منیر گفت: «خیلی متشکریم.»

زن به گاز ور رفت. چند بار کبریت زد: «این گاز هم همیشه یک عیبی دارد.»

مادر بالش را کنار دیوار گذاشت: «دیر وقت است، میخواهیم بخوابیم.»

و همان طور که پتو را روی خودش میکشید، گفت: «باید صبح زود برای سال تحویل بیدار شویم.»

مهرداد کنار مادر دراز کشید. منیر بچه را وسط خودش و مهرداد گذاشت. مانتویش را با دقت تا کرد و به جای بالش زیر سر خودش گذاشت. بعد چراغ را خاموش کرد و روی یک پهلو دراز کشید، پلکهایش را روی هم گذاشت. خوابش نمیبرد. چند بار از این دنده به آن دنده غلتید. نگاهش به پرده افتاد. زیر نور کمرنگ مهتاب که از لای پنجره میتابید، پرندهها آهسته تکان میخوردند. بوی عطر گل رازقی به آشپزخانه نفوذ کرده بود. همه جا ساکت و آرام بود و صدای موزونی از دور میآمد. منیر بلند شد و بیاراده به راه افتاد.

«تو داری کجا میروی؟»

مهرداد دستش را سخت چسبید.

«آنجا، صدایش را میشنوی؟»

«صدای باد است.»

سعی کرد دستش را بیرون بکشد. مهرداد بغلش زد و آهسته گفت: «میخواهی همه را بیدار کنی؟»

مهرداد در را محکم بست. بعد به طرف پنجره رفت. دریچهی کوچک بالای پنجره را هم آهسته بست. منیر چند لحظه سرجایش نشست. حس میکرد تمام وجودش به آنجا کشیده میشود. مهرداد دستش را میان دستهایش گرفت: «شب عیدی ببین چی...»

دستش را کشید: «بچه بیدار می شود.»

و رویش را به طرف دیگر کرد.

قرص ماه در وسط قاب پنجره آویزان بود. منیر دستهایش را به هم گره کرد و سرش را روی بالش گذاشت. قطرات اشک از گوشهی چشمش پایین میافتاد. نمیتوانست آن صحنه را فراموش کند.

هنگامی که چشمهایش را باز کرد، ماه در قاب پنجره نبود. روی سینهاش چیزی سنگینی میکرد. در آن حالت بین خواب و بیداری به پرده خیره شد. صورت مردی که کنار جاده دیده بود، از لای پرده پیدا بود. به نظرش رسید که لحظه به لحظه درازتر میشود و چشمهایش از حدقه بیرون میزند. بوی سیر همه جا را پر کرده بود. منیر به یک طرف افتاده بود و به سختی دهانش را باز و بسته میکرد.

                خرداد ماه 69

                             

 

بازگشت به فهرست مطالب

 

                               

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع آزاد  است