«ما امتثال فرمان کردیم و در چشم برهم زدنی، در
برابر چشم حيرت زده، پريشيده و خونپال از گريه همه
آنهايی که از زن و مرد گرداگرد ما ايستاده بودند
حلقهوار،
شلوار سياهرنگ
پای او را به ضربتی دونفری هر کدام دست برپاچهای
از پايش بيرون کشيديم. زنها رو برگرداندند و مردها
خيره شدند. او دست و پا میزد.
تقلایی بیحاصل
که از دست ما بگريزد. ناگزیر يکی از ما برروی دو پای
او نشست و دیگری دستهایش
را گرفت و سومین نفر، دست روی دهانش گذاشت. چنان
دهان او را فشرد که صورتش کبود شد و مردمک چشمهایش
در چشمخانهها
بالا دوید و گُم شد. و ما که چهارمین نفر بودیم خم
شدیم و با خونسردی جلادانه، نرینه او را به دست
گرفتیم و کشیدیم. پوست آن کش آمد. هر چند که به تیغ
بر ختنهگاه
او بود و مسلمان مینمود.
زنها با چادر و چاقچور و روبنده، چشم روی هم گذاشتند
که نبینند و مردها گردن کشیدند تا ببینند. زنی با
ترس، دور از جمعیت بلند بلند مویه میکرد
و موی میکشید
به چنگ، شنودیم که گیس خود را دسته دسته میبرید
و به باد میسپرد
و پیراهن بر تن جر میداد.
هوا آفتابی بود، و گرما سخت ایستاده بود در هوا.
پردهای
وهم
مانند. ما بیالتفات
به هر آنچه که در اطرافمان میگذشت
گرم کار خود بودیم. نرینه او میان دستانم نرم بود و
کوچک. و از ترس کوچکتر میشد
و خصیههایش
به اندازه دو نخود در کف دستانم بودند. آنها را
فشردیم. فریادی کشید از ته دل که همگان را معلوم شد
او زنده است و نمرده. و زن ساکت شد. آنوقت
کاری که میباید
به پایان میبردیم،
به پایان بریدم. پیش از آنکه شفقتی در دلمان راه
یابد کارد را بالا بردیم. پائین آوردیم. نرینه او را
کشیدیم تا درازتر شود و کارد را از لبه تیز و برندهاش
بر روی آن نهادیم. لحظهای
چشمها
را روی هم گذاشتیم و لب را به زیر دندان گرفتیم.
کارد برنده بود. آن را روز پیشین، ساعتها
به سنگ چاقوتیزکن کشیده بودیم. برق و جلایی داشت و
دسته صدفی آن درخشش تابناک. چنان برنده بود که با
الماس برابری میکرد
و سنگ میبرید.
انگاری الماس بر نرینه او کشیدیم. بیهیچ
زحمتی. آن تکه گوشت لخم را بریدیم. خون فوران زد. زن
از پس دیوار تنها
که دور ما بود صیحهای
سخت دردآلود کشید. و او بیآنکه
فریادی بزند یا بغلتد از درد و چنگ به زمین بکشد و
چهره به ناخن بخراشد، از توش و توان افتاد و از حال
برفت. خون جهنده بود. بر دست و صورت ما و بر دامنهای
چرمین ما و بر نطع و بر خاک گرم زمین پاشیده شد.
نرینه در دستمان مانده بود.»
«خون جهنده بیامان
بود. ما که سومین نفر بودیم بیآنکه
بلرزیم خونسرد، تکه آلتی را که در آتش گداخته بود با
انبری برداشتیم که بر دسته آن پارچه ضخیمی پیچانده
بودیم تا دست از داغی آن نسوزد. آهسته بالای سر او
آمدیم جمعیت و یلان و نالان بود. زنان بیچادر
و چاقچور و روبنده مینمودند
و مردان روی برگردانده بودند که نبینند. مردان ترشرو
بودند و زنان گریه میکردند.
دختران متعجب بودند و پسران ترسیده. به خودمان قوت
دل دادیم و آهن گداخته را بر روی زخم نرینه خونریز
نهادیم. جلز و ولز پوست، گوشت و موی و هزاران فریاد
جگرخراش هوا را آکند. هولی سخت ما را تکان داد و هر
کسی از جمعیت سخنی گفت.»
«تا تو باشی دیگر به زنان...»
«به خدای امیر، جوان من...»
«ما به چشم خود دیدیم که دختری از دختران امیر را
کنج باغ برده بود. شلوار او را پائین کشیده بود
نرینه بر...»
«چشمان دختر...»
«چشمان پسر...»
«ما او را میان دست و پای زنان دیدیم که میلولید.
زنان حرمسرا او را بر زانوی خود مینشاندند
و با آزی شهوانی لای پاهای خود نگه میداشتند.
یا او را به سه کنجی دیوار قصرها، اتاقها،
راهروها میبردند
و در خلوت خاموش آن کاری را که نباید، با او بعمل میآوردند.»
«و ما دیدیم که زنی سالخورده، نه چندان مسن، او را
سرپا نگه داشته بود و نرینه او را میان انگشتانش
گرفته بود. نرمانرم با آن بازی میکرد،
میچلاند.
انگاری نوک پستان درشت زنی میان دستان زمخت مردی که
حریصانه میخواهد
از زن کام بگیرد.» و او سرخ میشد،
زرد میشد،
کبود میشد.
«ما دیدیدم که شلوار پای او و پای خودشان را پائین
میکشیدند.»
«ما او را دیدیم که بر شانه لخت زنی سوار بود و لنگ
و لقد میزد
و ازته دل قاه قاه کودکانه میخندید.»
« ما او را دیدیم که روی در روی همهی
زنهای
حرمسرا،
روی پلها
ایستاده بود و میشاشید.
شاش کوچک او در برشی دور، قوس تابانی در نور خورشید
داشت. زنها
نگاه میکردند
و رنگ به رنگ میشدند.»
«ما گفتیم مادر شلوارت را بالا بکش. گول این زنان را
مخور، فریب کارند و کار دستت میدهند.»
«او بر زمین افتاده بود بیآنکه
دست و پایی بزند، چون نعشی که بر زمین مانده باشد.
آن دو نفر که دست و پای او راگرفته بودند. خود به
گوشهای
ایستاده بودند و هیچ جای او را نگاه نمیکردند.
چشمانشان رنگ خاک داغ زمین بود. تکه نرینه خونآلود
را بر خاک انداختیم و دو نخود خصيهها
را. پا بر آنها
کشیدیم . زیر پا لهشان
کردیم و در خاک مالاندیم. زنی، شاید مردی، مثل آنکه
مادرش بود جلو آمد. پوشیده در حجاب، عبای بر دوش،
مقنعه برصورت. یادم نماند. کاسهای
آب در دست داشت پر از خس و خاک. با زنجمورهای
جگر خراش بر بالین سر او نشست و با دست مشتی آب
برصورت او پشنک کرد. ما نگاه نکردیم که آن مرد یا زن
پوشیده در حجاب چه میکند.
چرا که به راستی در اندوه خستگی کار بودیم. چندش درد
و مورمور سردی آب را در رگ و پوست تنمان حس میکردیم.»
«ما را امیر گفته بود که به زنان حرمسرا
بددل شدهام،
در بیداری و خوابهای
شبانهام،
نباید میان آنها
مردی باشد.»
«ما شنوده بودیم که امیر خود هر شب و روز عسل و خرما
میخورد
و زعفران بر غذا میریخت.»
«ما گفتیم که ما را از بابت حرمسرا
آسودگی در میان نیست. نمیتوانیم
شب پلک برهم گذاریم در خلوت خواب گوارایی.»
یکی از ما بزرگان قوم، بزرگترین ما که عاقل مردی بود
با ریش انبوه سپید گفت: « ماهروترین
و شریرترین جوان را باید از میانشان بربود...» و
هنگام سخن گفتن هیچ اضطرابی نداشت.
«لبخندی ظفرنمون لبان سیاه امیر را شکافت و ما دندانهای
او را دیدیم.» «دست بر شانه فرزانهترین
وزیر خود گذاشت که ما بودیم. با رای و تدبیر. و او
را در هجوم ویرانی به شهری یاغی سفارش کرده بودیم،
منارهای
از کله آدمیان بسازد تا کارها به سامان آید و عبرتی
بزرگ باشد برای همه آیندگان و روندگان..»
«او امیر چنان کرد که میباید
و ما عواقب آن را با دو چشم خود دیدیم.»
«آن وقت ما چشم و گوشهای
امیر، میان جوانان ماهرو
که زنان با آنها
مراوده داشتند و لطف نظری گشتیم، گشتیم و تنها او را
یافتیم که زیباترین شان بود. ماهرویی
بود به تمام. مغ بچهای
بغایت مقبول و خاصه امیر. پیش از آنکه مرد بنماید در
نگاه نخست زن مینمود.
وجاهتی به تمام داشت.»
«ما از دورادور او را به امير نشان داديم. زمانی که
او ميان استخر قصر با تن برهنه ایستاده بود و زنان
حرمسرا، پوشیده و نهان از پشت درختها،
کنار دیوارها، تن او را با چشم و گوش و دهان خود میدیدند،
میشنیدند،
و میلیسیدند
و گاز میگرفتند.
یا دزدانه، بازیگوشانه
بر سر و تن او عطر و گلاب با گلابدانهای
طلا میپاشیدند،
پوست تن او شفافتر
از پوست تن دختران جوان بود و حوریان بهشتی، که
شنوده بودیم، بعینه درخشندگی آفتاب.»
«اخم در میان ابروان امیر افتاد. گرهای
پرچین، و سبلتین او در خشمی ناگزیر، لرزید و در اوج
غضبان بیمانند
و سرکشی که بر ایشان چیره گشته بود به ما با سر
اشارهای
کرد و فرمان داد تا گردن او را بزنیم. »
ما دیدیم زنی جزع کرد و سخت او را در بغل گرفت و
گفت:
او را ببخش خردینه کودکی است. امیر اعتنایی به او
نکرد، که سخت دلآزرده
و پریشان حال بود. زن بر پاهای امیر افتاد. با لایههایی
سخت دردآور.
«او را ببخش که هنوز زن نشناسد. بازیچهایست
در دست آنان.»
«دل امیر نرم شد و به رقت آمد. آنوقت
روی به عاقلترین
مرد کرد که ما بودیم، چه باید کرد؟ گریه این زن دل
ما را به ترحم آورد.»
« و او در گوش امیر سخن گفت که ما نشنودیم اما سپسها
دریافتیم. وقتی که امیر با اشاره انگشت مزین به
انگشتر گرانقیمت
مرواریدنشان خود گفت: محبوبش کنید.» «و ما امتثال
فرمان کردیم، چنان که آمد.»
*
«و او هنوز از رحمت امیر زنده است. در حرمسرا
روزگار میگذراند.
میان دست و پای زنان و دختران میلولد
با سن و سال کمال. با پوست تن چروکیده،
گونههای
تو افتاده، صورت بیریش
و صدای نازک زنانه که کسی از دور صدای او را بشنود،
نمیداند
که او کیست. و زنان حرمسرا
هیچ کدام در هیچ جای قصر، باغ و کنج دیواری هرگز به
تماشای دزدانه او نمیایستند.
و خیالات امیر از هیچ بابتی در مورد زنان حرمسرا
مشوش نیست.»