این داستان
ساختاری نزدیک به قصه دارد. در این «طرح» توصیف صحنه
وهم و خیال، کودکی است با قطارش. دنیای رنگین و خیال
انگیز کودکانه به همراه حرکات و بازی کودکی در
توهمات و خیالات او
که
پرویز دوایی
به زیبایی توصیف کرده است
علی آرام
«لکوموتیو» به هیکل سنگین خود تکانی میدهد.
هوففف
فیششش!
قطار بیدار میشود.
با تنبلی میجنبد.
با تلکتلک،
سرفهای
آهنی به راه میافتد.
در حاشیهی
کشتزار خردلی، با لکهی
شرابی چای.
انگشت مرکب آلودهای
با ناخن از ته جویده راه را به قطار نشان میدهد.
قطار نفسنفس
میزند.
چیفف
بومم،
چيف بوم، چیف بوم! گله گله گوسفند سیاه از دهنهی
دودکش به هوا میروند.
از پشت پنجره سیمهای
شکم دادهی
پر گنجشک میگریزند.
تیرهای سیاه چنان تند میگذرند
که دشت مثل این است که از پشت میلههای
یک نرده دیده شود. تتلکتتلکتتلک...تووووو!
قطار سوت میکشد،
از کنار کشتزار مغز پستهای
رد میشود،
مجنون و آهوی پا شکستهی
غمگین نگاه میکنند.
قطار میگذرد.
به حاشیهی
چمنزار
کبود میرسد
که در آن جا به جا سروهای بلند بته جقهای
نشاندهاند.
دورتر آبهای
دریاچهای
فیروزهای
پیداست. قطار سوت میکشد.
خواب ماهیها
آشفته میشود.
انگشت کوچک راه را به سمت چپ نشان می دهد. اتاقک های
قطار ردیف به دنبال هم، هر کدام با اطاعت از اتاقک
جلویی پیچ میخورند.
قطار سوت میزند.
لکوموتیو تیز و قبراق، جدی و سنگین همه را به دنبال
میکشد.
از ساحل شنزاری
پر از خرچنگهای
قفایی که هر کدام گلی به دهان دارند میگذرد.
سر راه همه جا قطرههای
کج و معوجی به رنگ سرخ و آبی و زرد روشن چکیده است،
از شمعی ناپیدا.
قطار سوت می زند! ئوووووو! سوت آن ا" در حنجرهاش
با فریاد «مرض!» خفه میشود.
قطار از آن پس آرامتر،
کمصداتر
میرود.
چاپاتا، چاپاتا، چاپاتا، چاپاتا! بوتههای
کبود با شاخههای
نازک صورتی و سفید که نرم به هم پیچیدهاند.
از کنار قطار میگذرند.
کمکم
حرکت قطار آهسته میشود.
به ایستگاه آبگیری
میرسد،
هيسسسس!
قطار میایستد.
اتاقکها
به هم تنه میزنند.
پففف!
قطار نفس تازه میکند.
راننده پیاده میشود.
کنار قطار دراز میکشد.
صورتش را روی سطح زیر سیاه میگذارد
. قطار در یک وجبی نوک دماغ او است. با رنگ آبی
تیره، رنگ گوگردی بدنهاش،
با بارهای سنگینش،
یک کپه تیلهی
ششیشهای،
یک فرفرهی
خالی، یک تکه صابون، یک دکمه، یک سوسک قرمز مرده.
از
دشتی پر از ستارههای
سوخته میگذریم.
تتلق، تتلق، تتلق! ساقههای
علفهای
سبز و قهو های
و سفید زیر تنهی
قطار درو میشود.
قطار سنگین و آرام میگذرد،
گاهی روی ناهمواری راه تلوتلو میخورد.
تیلهای
از بالای بار رها میشود.
در سایههای
تاریک جنگلی مخوف زیر پایهی
میز بلعیده میشود.
از کنار دهانهای
چاهی سیاه میگذریم
که آبی سرخ از آن جوشیده و همه جا پخش شده است. قطار
پیش میرود،
گرمتر،
تندتر، چاپاتا، چاپاتا، چاپاتا، شاخههای
سبز نخ نمای بید بلند را پس میزند.
راه را از وسط جنگل سیاه ادامه میدهد.
خط گم میشود.
قطار به قلب دریای قهوهای
تیره میزند،
با یک ماهی خاکستری که بالای سرش مرغی مثل لکلک
پرواز میکند.
قطار از میان بوتههای
تیغدار
میگذرد.
شیر خفته بیدار میشود،
میغرد.
غارر وووو ممم!
قطار مثل برق و باد میگذرد.
شیر از نفس میافتد،
پشت سر جا میماند.
قطار از وسط باغچهای
پر از پولکها
و پروانهها
و یک هلال ماه میانبر
میزند.
ئووو وووو! پیچها
را میگیرد.
تیلهای
دیگر از بالای بار رها میشود،
در بیشهزار
بنفش ناپدید میشود.
قطار میگذرد.
به سرزمین شب میرسد.
لب کشتزاری
خانه خانه به رنگهای
سفید و سبز و سیاه حرکتش
آرام، آرامتر
میشود.
تتلک، تتلک، تهتلک،
تهتهتلک!
میایستد.
کنار آخرین چهار خانه،
لب به لب با گل عنابی.
بارها خالی میشود.
کبریتها
به درون کشوی خود برمیگردند.
قطار نزدیک رانندهاش
به خواب میرود.
در حاشیهی
چمنزار
صورتی کمرنگ،
زیر شکم براق چراغ گردسوز، کنار مشق درشت.»