به روایت
نویسنده :
در مجموع زندگی پرماجرایی داشتم که نوشتن و خواندن آن خالی از
لطف نخواهد بود. قطعا اگر بخواهم روزی زندگی نامه ام را بنویسم
سر آغاز آن زمانی خواهد بود که پدرم در
پانزده
سالگی در میدان گلوبندک شاهد عبور کالسکه ای بود که جسد ناصر
الدین شاه را از شاه عبد العظیم به سمت کاخ مرمر می برد و در آن
هیاهو با دختر یکی از کاسبان آن محل آشنا شد که بعدها به ازدواج
او درآمد و آن زن مادرم بود.
«من فرزند آخر (چهاردهم يا
شانزدهم) يك كاسب چهارراه گلوبندك بودم. از ۵ ، ۶ سالگى «قصه
خوانى» را شروع كردم.
يكى از خواهرهايم كتاب كرايه مى كرد. ليلى و مجنون نظامى و ميشل
زاواگو و يا هرچه
گير مى آمد. برايم بلند بلند مى خواند. بعد خودم از ده، دوازده
سالگى يك خواننده
جبرى شدم... بعد از اينكه دبستان عنصرى را - همزمان با شروع جنگ
جهانى دوم و كشيده
شدن آن به ايران - تمام كردم، به دبيرستان رهنما رفتم و ششم
طبيعى ام را گرفتم. آن
زمان مصادف بود با دوران مصدق كه ۵۰ يا ۱۰۰ تومان مى گرفتند و
معافى مى دادند و من
هم بدين ترتيب معافى ام را گرفتم و با بقيه پولى كه از پدرم به
من رسيده بود، از
طريق تركيه به پاريس و بعد به آمريكا رفتم.»
...
بعد از مرگ همسرم؛ آمریکا برايم «تحمل ناپذير» مي شود و تصميم
گرفتم تا در بازگشت به ايران به جاي آن كه سوار هواپيما بشوم، با
كشتي
Queen Merry
و در طول چهارده شبانه روز به جنوب فرانسه بروم و دو هفتهاي را
هم در ونيز سپري كنم و بعد با هواپيما بيايم ايران، تا شايد حال
و اوضاعام بهتر شود.
«وقتي رسيدم ايران، رفتم پيش صادق چوبك كه چهره ي خاصي بود در
شركت نفت و بعد هم نجف دريابندري را ديدم كه آن موقع در انتشارات
فرانكلين بود. يك بار كه رفته بودم پيش صادق چوبك در تهران، كتاب
«خاك آشنا» را براي اش بردم و وقتي آن را ديد گفت فعلا دست نگه
دار و برو جنوب شركت نفت. بعد نامهاي نوشت براي رئيس كارگزيني و
او هم حكم مرا نوشت و داد دستم. بعد از اين ماجرا چوبك را چند
بار هم جنوب ديدم. بعد يك رئيس انگليسي پيدا كرديم كه من از او
خوشم نميآمد و كار را ول كردم و آمدم تهران و گفتم مي خواهم
استعفا بدهم. صادق چوبك گفت كه نه، استعفا نده و برو به مسجد
سليمان. شش ماهي آن جا بودم و بعد دوباره برگشتم آمريكا.»
...
«دو سال بعد از اين كه از آمريكا برگشتم ايران، بواسطه يك دوست
قديمي كه در دبيرستان رهنما داشتم، با خانم «پريچهر عدالت»
ازدواج كردم. بعد دخترم، سالومه كه نقاشيهاي كتاب «دل كور» را
كشيده، بدنيا آمد و الان هم در شيكاگو زندگي ميكند. يك پسر هم
دارم به نام شهريار كه كرج است.»
«وقتي هنوز آبادان بودم، اين موقع شب از خواب بيدار مي شدم و
شروع مي كردم به نوشتن. ده دوازده صفحهاي مي نوشتم تا هوا روشن
شود و بعد صبحانه ميخوردم و از اين كه كار را كمي جلو انداخته
بودم، ذوق ميكردم.»
«شبها يا ميرفتيم سينما، يا ميرفتيم باشگاه شركت نفت كه سينما
هم داشت، غذا مي خورديم، شركت با كمپانيهاي خارجي قرار داد داشت
و در هفته فيلمهايي از لندن و آمريكا مي آمد و آن ها را مي
ديديم.»
«ابراهيم گلستان را ميشناختم و بارها هم در ايران ديدم اش و هم
در لندن، اما زياد به هم نزديك نبوديم، هفت هشت سال پيش منزل يكي
از شاگردان ام به نام آقاي رحمت كه در لندن براي شركت نفت كار مي
كرد، آقاي گلستان را ديدم.»
«بيشتر از همه با احمد محمود ارتباط داشتم كه زياد همديگر را مي
ديدم و همچنين غلامحسين ساعدي، كه واي چه قدر آدم خوبي بود.»
«من و فروغ فرخ زاد زياد همديگر را ديديم. فروغ را قبلا يك بار
در مسجد سليمان ديده بودم و آشنا بوديم و آن جا داشت با آقاي
گلستان فيلم مي ساخت. يك بار كه من قرار بود بيايم تهران براي
كار شركت، از قبل به فروغ خبر دادم و قرار گذاشتيم ناهار را با
ابراهيم گلستان و غلامحسين ساعدي توي خيابان نادري بخوريم، يك
خيابان فرعي بود توي نادري به نام قوام السلطنه كه ناهار را آنجا
خورديم. با فروغ قرار گذاشتيم و باز براي شام همديگر را در هتل
هيلتون ديديم.»
«صادق چوبك بازنشسته شده بود، اتفاقي يك بار در «هايت پارك» لندن
به هم بر خورديم، تا اين كه ديگر همديگر را نديدم و بعد فهميدم
كه در آمريكا فوت كرده. من و صادق چوبك دوستي خوبي داشتيم، البته
دوستيامان هيچ گاه به رفت و آمد خانوادگي نكشيد، ولي هر وقت كه
كاري داشتم مي رفتم پيشاش. سالهاي آخر عمرش هم با آن كه
ديدارهايمان كمتر شده بود، بواسطه دوستي مشترك هميشه برايم عكس و
كارت مي فرستاد.»
.........
«يك روز وقتي هنوز جنوب بودم تصميم گرفتم يك كاراكتر در زندگي ام
انتخاب كنم به نام جلال آريان». [برای همین] در هر داستاني كه
جلال آريان در آن حضور دارد، يك نفر هست كه رنج مي برد و تلاشش
را مي كند اما ماجرا به مرگ ختم مي شود، در نهايت يا مرده آن فرد
را حمل مي كند مثل زمستان ۶۲ يا ...»
بعد شراب خام را نوشتم و سال ۱۳۴۷ آن را بردم انتشارات فرانكلين
و بواسطه نجف دريابندري و با ويراستاري كريم امامي منتشر شد.
البته الان سال هاست كه آقاي دريابندري را نديده ام و تماس
آنچناني نداريم.»
...
«هر كدام از كتابها چند بيت شعر در ابتدايش دارد كه تز داستان
را تشكيل مي دهد، براي شراب خام هم بيتي نوشته بودم از حافظ كه
مي گفت:
اگر اين شراب خام است اگر آن فقيه پخته
بـه هـــزار بــار بهتر زهزار پخته خـــامي
كه
آقاي دريابندري آن موقع به دلايلي گفت اين را حذف كن.»
«كتاب «نامه اي به دنيا» ابتدا در آمريكا چاپ شد و بر اساس يك
شعري از اميلي ديكنسون بود:اين نامه اي است به دنيا، كه هرگز به
من ننوشت.»
... زمستان ۶۲ [که] بيرون آمد؛ هشت سال توقيف شد. فكر مي كنم چون
اوايل جنگ بود و در آن وضعيت منصور فرجام عاشق دختري به نام ليلا
شده بود. وقتي كتاب به چاپ دوم رسيد، دستور مي آيد كه «كتاب ها
خمير شود» و كتاب ها را خمير مي كنند. ايران جزء كپي رايت بين
المللي نيست، زمستان ۶۲ را يك ايراني كه در آلمان كتابفروشي
بزرگي دارد، به آلماني ترجمه و چاپ كرد و بعدا پنج نسخه هم براي
من فرستاد. زمستان ۶۲ توقيف بود تا آن كه يك روز آقاي عطاء الله
مهاجراني آمد خانه ديدن ام، دوباره اجازه چاپ گرفت و ناشر هم
بلافاصله ده هزار نسخه منتشر كرد و آن قدر عجله اي اين كار انجام
شد كه يادشان رفت آن شعر اول كتاب را روي صفحه ي اول بياورند، كه
من روي آن خيلي حساس بودم.»
«بيشتر كتاب هاي من را نشر «آسيم» چاپ كرده. من نشر البرز و
پيكان و آسيم را از همان دوران نشر نو مي شناختم. قرار داد كه مي
بستيم، شانزده درصد قيمت پشت جلد را چك مي نوشتند براي شش هفت
ماه بعد و مي دادند به من و البته حق تجديد چاپ كتاب هايم هم با
آن ها بود، براي همين است كه در طول اين همه سال سراغ ناشر ديگري
نرفته ام، ضمن اين كه از كارشان راضي هم هستم.»
...
«وقتي يك نويسنده اي مثل من كه تمام عمرش را فقط نوشته و نوشته
اجازه ندهند كه كتاب چاپ كند، پس براي چه و به چه اميدي بايد
زنده باشم؟»
كتاب «تلخ كام» آخرين حرف هاي داستان جاويد است. يعني جاويد در
نود و يك سالگي. اين بار جلال آريان بعد از انقلاب براي چند كار
شركتي مي رود لندن و توسط يك خانمي مطلع مي شود كه شخصي در خانه
ي سالمندان به طور عجيبي تمام روزها قدم مي زند و با زبان
اوستايي حرف مي زند و گه گاه گريه مي كند و جلال آريان مي رود
پيش او تا از او مراقبت كند. وقتي جاويد مي فهمد كه آريان به
ديدنش آمده، مي گويد: واي! تو آرياني يعني از دين زرتشتي، و او
مي گويد كه نه بابا، اسم من جلال است.»
اسماعیل فصیح
منبع: سایت سیب گاز زده
«سعید کمالی دهقان»