|
|
تفسیر و بررسی داستان «آخرین سروش» |
|
آخرین سروش داستان رمانتیکی است که به صورت سادهترین
نوع روایت یعنی «حکایت» نوشته شده است ـ نقلی است مستقیم از
رویدادی که اتفاق افتاده است. در واقع داستان بازسازی یک خاطره
است، به یا آوردن روزهای پایانی و تراژیک زندگی شاعر ییر و
تنهایی است که به سنت شعرای سبک قدیم متصل است. راوی ـ نویسنده ـ
مجموعهی
وقایعی را در یک تسلسل زمانی در بارهی
شاعر پیر مرور میکند،
اما نه به صورت جریانی که ناشی از واخوانی آزاد است. آن چه راوی
گزارش ـ یا تعریف ـ می کند از لحاظ کیفیت بیانی حضور مخاطب ـ
خواننده ـ را لازم میآورد؛
زیرا راوی ـ نویسنده ـ اعلام میکند
که دارد داستان مینویسد:
پیرمرد تنهایی بود مال دروهی
شاه وزوزک، آس و پاس، پاک باخته، شوخ. اما نجیب و مهربان. و در
آت سالهای
آخر پیش از مرگش توی کوچهی
شیخ کرنا برای خودش افسانهای
بهم زده بود ـ گرچه مضحک... میرزا محمد مهدی بدیعالزمان
سروشالغیب
(یا آقای سروش ـ اسمی که آن وقتها
توی کوچهی
شیخ کرنای محلهی
درخونگاه به آن معروف بود) از سال
1323
تا
1329
هجری شمسی در خانهی
ما توی بازارچهی
درخونگاه کرایهنشین
بود. خانمجانم
اتاق کوچکهی
بالای حوضخانه را به او داده بود ـ ماهی هیچده تومان. و من تا به
امروز نمیدانم
آقای سروش کرایهاش
را هر چند ماه یک بار میداد
یا نمیداد.
یا چقدرش را میداد،
یا اگر میداد
از کجا میآورد.
بیان راوی شوخ و شاد و در عین حال رمانتیک است، و نویسنده بر
اساس همین کیفیت بیان بارها موقعیت راوی را، به عنوان روایتگر
داستان، به مخاطب ـ خواننده ـ گوشزد می کند:
«من یادم نیست»، «همان طور که نوشتم»،
«اما یک مرتبه که چشماتان به آقایب سروش می افتاد نصف بیشتر این
ادعاها باورتان می شد.» راوی داستان شاعر پیر را ، برای
ایجاد کردن «حالت تعلیق» و برانگیختن هیجان و اشتیاق خواننده، با
تردید و در هالهای
از ابهام و تاریکی نقل میکند
و همهی
حقایقی را که در بارهی
او میداند
در آغاز داستان فاش نمیکند.
حتی شاعر بودن سروش را ادعا میداند:
«ادعا میکرد
که شاعر است.»
یا
: «ادعا میکرد
که تمام رحال، شعرا، اهل قلم، روزنامهنویسان،
دانشمندان، وکلا و سناتورهای کلهگنده
را می شناسد.»
در حالی که در پایان داستان واقعی بودن این ادعاها، و نظایر آنها
، را تأیید میکند.
در واقع داستان در بارهی
واقعی بودن همین ادعاها است، و مایهی
نویسنده برای نوشتن داستان نیز همین ادعاها بوده است. راوی روایت
میکند
که آن چه سروش شاعر ادعا میکرده
است و راوی و امثال او نسبت به آن تردید داشتهاند
واقعیت داشته است و جز واقعیت نبوده است. اما نویسنده، چنان که
گفته شد، فقط برای ایجاد کردن «حالت تعلیق» اثبات واقعی بودن
ادعاها رابه پایان داستان موکول کرده است، در صورتی که راوی بیش
از هر کس دیگری میداند
که سروش شاعر «ادعا» نمیکرده.
راوی در پایان بند دوم داستان نقل میکند
که «اگر هیچی نبود آخرش سروش بودنش راست بود»، چند سطر بعد نقل
می کند که «وقتی از شعرهای خودش برای ما می خواند...»، و بدین
ترتیب بر شاعر بودن او صحه میگذارد
و از خواننده رفع شبهه میکند:
دیوارهای اتاق آقای سروش، از روی زیلوی پوسیده گرفته تا طاق
حصیری و توفال خام، پوشیده شده بود از صفحات زرد شده و پوسیده و
خاک گرفتهی
روزنامهها
و بریدهی
مجلاتی که گهگاه
در چندتا از آنها
شعری از آقای سروش چاپ شده بود.
نویسنده برای ارائهی
شخصیت سروش فقط به گزارش مستقیمی از گذشتهی
زندگی او اکتفا کرده است ـ آن هم لحظاتی از زندگی بیرونی شاعر
پیر. بخش مهم و اصلی زندگی و شخصیت سروش برای خواننده مبهم است،
بخشی که به دلیل انتخاب نظرگاه نویسنده از نظرات و اختیار راوی
خارج بوده است. خواننده میداند
ـ در واقع نویسنده میگوید
ـ که سروش آدم شوربختی است، و شوربختی را خود برای خود فراهم
آورده است، امانمیداند
چرا و به چه انگیزهای،
«هیچ کس نمیدانست
آقای سروش کجا می رود.»
نه
راوی و نه خواننده نمیدانند
که سروش روزها «توی خیابانها
پرسه میزند
یا توی ادارهها
پیش دوستانش میرود،
یا توی کتابخانهها
میپلکد».
در واقع نویسنده چیز چندانی از او نمیداند.
آن
چه در بارهی
سروش گفته شده است عینی ـ مبتنی بر کنش داستان ـ نیست، نویسنده
است که میگوید
خواننده چه برداشتی باید داشته باشد، و خواننده به واسطهی
آن چه راوی میگوید
ـ آن چه دیگران در بارهی
سروش میگویند
و راوی نقل میکند
ـ با «حساسیت»های سروش و سیمای رمانتیک او آشنا میشود.
سروش آدمی است حساس و شاعرمسلک، کسی که فضیلت را فقط در شعر و
شاعر بودن میشناسد،
و از مجامع
اشرافی ، که به آنها
تعلق دارد، دوری میگزیند،
و فقط از صلح و صفای اتاق محقر خود لذت میبرد.
زندگی فردی او، به رغم محرومیتهای
شدیدی که تحمل می کند، سودایی و پرشور است، تلاش معاش را شایستهی
روح خود نمیداند.
اینها
نکاتی است که راوی ـ نویسنده ـ در تفسیر خود از شخصیت سروش به
دست میدهد.
آقای سروش انگار بازماندهی
قافلهای
بود که این قافله رفته بود وسط گرد و خاک زمان و تاریخ، و داشت
محو میشد،
و حالا فقط صدای دلنگ دولونگ رنگهای
خاکخوردهاش
از دور دورها، از دهان آقای سروش بیرون میآمد.
نویسنده همین معنی را چند باره ـ به سیاق تذکره نویسان دورهی
قاجار ـ تکرار میکند:
انگار روح سرگشتهای
بود که سیزده قرن توی تاریکیهای
کوچهها
موج خورده باشد، سایهوار
آمده باشد، پیچیده باشد، واپیچیده باشد.
در
واقع بخش نخست داستان تا اعلام بیماری سروش از طرف راوی در حکم
مقدمهای
است تا «حالت تعلیق » داستان به مرحلهی
اوج خود برسد ـ آن چه نویسنده «داستان شگرف زندگی آقای سروش پیر»
مینامد.
دنبالهی
داستان، که در حقیقت مایهی
اصلی داستان در آن نهفته است، توصیف تراژدی زندگی سروش است، که
جابهجا
شور واحساس نویسنده در آن منعکس است.
وقتی شاعر پیر بر اثر ابتلا به سرطان ِ گلو بستری و زمینگیر
میشود
نویسنده، ظاهرا به منظور برانگیختن احساس دلسوزی
خواننده، و برای اینکه
مبادا عمق رنج قهرمان محبوب او از نظر خواننده پوشیده بماند، با
توصیفهای
«غمانگیز»
به نقل ادامهی
داستان میپردازد.
بعد پیشآمدی
اتفاق افتاد ـ که آن همه درد و عذاب را توی روح پیرمرد بیچاره
انداخت، و قلب و جگرش را از غصه و یأس خورد کرد، داغونش کرد.
و
«فاجعه» را با حداکثر استفاده از صفات عاطفی، که رنج و غم یک فرد
انسانی را نشان میدهد،
وصف میکند.
نویسنده دفترچههای
شعر سروش را که زیر چکههای
باران مچاله و ضایع شدهاند
«فلاکتبار»
مینامد،
رختخواب او را «مفلوک» و صدای او را «تلخ و غمانگیز
و روحخراش
توصیف میکند
ـ البته صداهای بدبختی» او را . پس از وقوع «فاجعه» ـ ضایع شدن
دفترچه های شعر سروش ـ که نقطهی
اوج داستان است، نویسنده به تدارک «گره کشایی» داستان می رود و
«آتش بازی دراماتیک زندگانی آقای سروش شروع » میشود.
ادعاهای سروش مبنی بر حشر و نشر او با مشاهر «اهل قلم» و «کله
گندهها»
راست از آب در میآید،
درست هنگامی که او آخرین ساعات زندگی دردناک خود را سپری میکند.
«سیل ملاقات رجال و شعرا و رونامهنویسها
و کلهگندههای
قدیمی تا روز مرگ آقای سروش ادامه» پیدا میکند،
و نویسنده از بالای سر راوی «حساس» خود مراتب همدردی صمیمانهاش
را نسبت به مقام انسانی و اخلاقی سروش نشان می دهد:
«آقای سروش با احترام و تجلیل و
یادبودهای بزرگ و سنتی ایران از جهان چشم بست...»، «قصاید سروش
فط یک خاطرهی
دور و عزیز است... از یک شاعر پیر... از دوران گذشته... سروش...
شاعر ایرانی... غزلسرا...
قصیدهگو...
خداحافظ، آقای سروش.»
کاملا روشن است که کیفیت لحن راوی بازتاب نگرش نویسنده نسبت به
آدم اصلی داستان است، و به همین دلیل این لحن جزو عناصر ساختاری
داستان نیست، زیرا با اضافات و ملاحظاتی همراه است که داستان به
آنها
نیاز ندارد. به عبارت دیگر لحن داستان، که میتوان
آن را لحنی «احساساتی» نامید، بیش از آن که در خدمت تصویر و کنش
داستان باشد، با تجربه و معنایی را بیان کند، به لفاظی با کلیشههای
فرسودهی
«ادبی» گرایش دارد ـ لحنی است مستقل از داستان که سادگی و صمیمیت
فضای داستان را زایل می کند.