بازگشت به صفحه اصلی

 

 

   

در آستانه ی فصلی سرد (1)

 

 

فکر میکنم نویسنده که در وادی پنجاه سالگی سرگردان مانده است، با توجه به احساسهای نهفته و ناگفتهاش، به این باور غمانگیز نزدیک شده باشد که در کیش نوعی خود سيزیفی پیش نبوده است. گیرم او بار امانت را از پیشینیان واگرفته تا باز و دیگر بار همان مسیر رنجبار را بپیماید با امیدی گنگ که مگر بتواند برای رنجهای خود معنایی بیابد.

....

 

 

*

 اکنون من از کرانههای کویر نمک میآیم، درست از لبهی پرتگاه زمینی. عصای تردید به دست دارم، چشمانم چیزها را خوب تشخیص نمیدهند و دنیا در مغزم نمیگنجد. در نیمکرهی ما تاریخ نو معنا نشده است و معنا نمیشود. پس تاریخ از کنار شانههایمان میگذرد، تا بگذرد و دور بزند و بازگردد و ما همچنان در سکون و نخوت باستانی خود ـ زیر سقفی از دود  و سرب و آسیب ـ مبهوت و گنگ ایستاده باشیم. در چنین موقعیتی است که ادبیات نوین ما قرنی است تا میخواسته پای از دایرهی سکون بیرون نهد، مگر بتواند با مایههایی از خِرَد و خُرده گیری در خود وانگرد. پس مرحلهی تازهی اضطراب و عدم امنیت، روانپریشی و خطر مداوم فرو ریختن اعتماد به نفس نویسندهی ما در روزگار جدید، هم از آن تاریخ آغاز میشود. زیرا ادبیات نوین ما را به ناگزیر باید به گرایش به علم، صنعت، نوجوی اجتماعی ـ فرهنگی، اصلاح طلبی و انقلابات سیاسی در محیطی باز نگریست که ثقل ارزشهای کهنی همواره بر آن نقش تعیین کننده داشته است. هم در تفاوت و چندگانگی خاستگاههای اجتماعی نویسنده است که باید بگویم، در منطقه و سرزمینی که من از آنم، برخورد نواندیشی با هنجارهای کهن نه با تحول و تبیین فلسفی، نه با پیروزی علم بر گمان، نه با اختراعات صنعتی و لاجرم نه با یک دگرگونی بنیادی در فرهنگ و ساخت اجتماعی، بلکه با تغییرات اصلاحطلبانه یا خشونتبار در صورتبندی سیاسی نشان میشود. بنابراین، آنجا که دادههای علمی ـ صنعتی و تأثیرات ناشی از آن باعث دلزدگی برخی نویسندگان شمال میشود، نویسندهی جنوب همچنان زیر انگ غربزده چوب گرایشهای خود به ترقیخواهی، اجتماعّیت و مدنّیت جدید را میخورد.

.....

شاعر ـ نویسنده ایرانی، در چنبرهی شاق موقعیت ،همواره به جستجوی یافتن راه و شیوههایی است تا مگر بتواند عکس برگردان اسلافِ تباه شدهی خود نباشد. زیرا میداند مردگان نمیتوانند شعر بسرایند. نویسنده حریف بهانهجو، نیز حدود توقعات متغّیر جامعه و مردم از نویسنده را میشناسد. مردمی که نه اجزاب خود را دارند، نه تریبونهای خود و نه سخنگویان منافع خود را و لاجرم نقشی آگاهانه در سرنوشت خود ندارند، گهگاه چنان به جان میآیند که از قلم گویی انتظار معجزه دارند، و نویسنده چه کند اگر میراثی از مدارا نبرده باشد؟

....

گاهی اندیشیدهام انسان زندگی میکند تا مرگ را از یاد ببرد، و کار میکند تا معنایی به زندگی ببخشد، فغان از روزگاری که دیگر امیدی به کار و عشقی به زندگی در مابین نباشد. این همان وادی حیرت پنجاه سالگی است که به تردید در خود وامینگری و به بیرون از خود، و میبینی جهانی که دوست میداشتی با انباشتی از ذخایر کینه، نفرت و شقاوت از یک مرحلهی زمانی به مرحلهی دیگر دارد گام برمیدارد، و با خود میگویی در این کاروان کژ و کوژ پر از ظّن و بیاعتمادی، چگونه میتوان از عشقی یگانه و از رنجی مشترک سخن گفت؟ و ادبیات در کجا میتواند ما مردمان را به یکدیگر نزدیک کند؟ و فکر میکنی آیندهی چنین اکنونی برخوردار از چه ويژگیهایی تواند بود؟ پس به اعتبار بینش و آزمودههایت حدس میزنی آنچه فردای ناشی از فروپاشیها و میراث آن (فقر، پریشانی و ناباوریها) را خواهد ساخت یک سیستم بستهی جهانمشول خواهد بود.

....

مرا ببخشیدِ! چگونگی موقعیت و انگیزههای ادبیات، مجال پرداختن به چند و چون زیباییهای درخشان آن را از من میگیرد، حتی مجال تأمل در جلوههای جمال عشق را. من در پییافتن معنای رنج زیستنام و فکر میکنم اگر در بر همین پاشنه بچرخد، هیچ دلیلی وجود ندارد که آیندهی واقع بر مدار زور، هتک اندیشه و سلب ارادهی دیگران، عصر تازهای نباشد که در بردگی و رنج عبث گشوده خواهد شد. و در چنان آیندهای نویسنده اگر نخواهد یک شاغل درون سیستم باشد، بیش از پیش به صورت «موجودی مزاحم، درک خواهد شد که یا مرگاندیشتر به درون خویش خواهد خزید، یا به تنهایی دور افکنده خواهد شد. و آنجا که آینده نامیده میشود، جهان بسی تنگتر و بستهتر خواهد بود از امروز، و دیگر واقعا ناممکن خواهد بود گریختن از دنیا! (2)

 

.....

 

*

 

اکنون آیا در آستانه ی فصلی سرد نایستادهایم؟

نمیدانم کرهی زمین روی شاخ گاو دارد گرده به گرده میشود و آنچه در این جابجایی دیده و شنیده میشود. صدای خرد شدن استخوانهای تعادل و روحیهی خواهنده تعادل است.

....

در خراسان مَثلی داریم که میگوید: برادریمان بجا، جو بیار زردآلو ببر! این همان قانون سخت و بیچشم و رویی است که ژاپنِ بعد از جنگ، آن را تا مغز استخوان درک کرده است. این است که موش ماشینی آن با زاد و وَلدِ خودکارش همچنان خشکیها و دریاها را از هر سوی میجود و میبلعد و پیش میآید، و خلیج فارس فقط یکی از لنگرگاههای آن است که هنوز و همچنان دود خوف و خدغه و خنّاق به آسمانش برمیشوبد و بر خاک سوگوارش باران سیاه میبارد. آنجا لایهی سوم دنیاست و جالب اینکه فیدل کاسترو به  همان قاطعیت روزنامه فیگارو تأکید دارد که جوامع سوم لیاقت نظام چند جزبی را ندارند! و تعادل، کماکان جایی بین دو روی سکه نمییابد. و در این میان نویسنده شاهدی است تنها که سالیان اندوه خود را به تردید دوره میکند. او که ادبیات را صمیمیترین طریق تفاهم و نقطهی عزیمت نزدیکی ملتها میانگاشته است، که زیستن را در آرزوی توفیق خیر و خِرد تاب آورده است، اکنون زیر لب میگوید: براستی که جهان را این گونه سرد و خوفناک داشتن، مایه هیچ فخر نتواند بود!

 

اکنون امید و دلگرمی ما چه میتواند بود مگر جان حقیقت جوی فرزانگان و وجدان جهانی ملتها که ورای مرزها و رنگها و سیاستها، قلبشان برای صلح، یگانگی و عشق میتپد؟

عشق، باری... عشق: با عشق در آی تا عجب هابینی! (3)

 

به رغم خشونت و سُبعیت فرهنگ سیاسی، در زبان و اندیشهی ما عشق میراثی جلیل و جاودانه است. زبان زلال عواطف است در مدارا، قناعت و عشق و عشق در اندیشهی ما تلقّییی هستیشناسانه است به واسطه اشراق، و فراگیر است از ذرّه تا وجود، از جزء تا کل: به صحرا شدم عشق باریده بود!(4)

پس... با این همه تلخی و سرما، بگذار از زبان مردی که قناعتوار تکیده بود، (5) و نفرینش آن بود که به روزان و شبان کلمات را از گردهی ابتذال بالا بکشاند، با آیندگان بگویم: ما عشق را باور داشته ایم، انسان را... و قناعت را هم!

 

 

 

 

 

 

 پی نوشت:

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ برگرفته از عنوان شعری از فروغ فرخزاد

2 ـ تعبیری از میلان کوندرا،

3 ـ عبارتی از عین القضات همدانی عارف قرن ششم هجری قمری

4 ـ عبارتی از بایزید بسطامی ، عارف قرن سوم هجری قمری

5 ـ تعبیری از احمد شاملو

 

 

   

 

 

 


 

توضیح:

بخشهایی از سخنرانی محمود دولت آبادی در سمپوزیوم «ادبیات درگذار به هزارهی سوم» ، به تاریخ مارس 1992

 

  

 

 

                                              کلیه حقوق این سایت متعلق به  علیرضا عطاران «آرام» است و  استفاده از آن  یا ذکر منبع مجاز می باشد.