بازگشت به صفحه اصلی

 

 

   

سفر  [بخش یکم]

 

 

 

 

محمود دولت آبادی

 

غروب سنگینی فضای دکان استاد صفی را پُر کرده بود. نُه روز بو و نُه شب. هوا کدر بود. مثل غُباری  که با دود درآمیخته باشد. در رنگ غلیظ هوا، سیاهیها و لک و پیس دیوار از نظر گُم بودند. کوزهی کوچک آهنگری خاموش بود، و مختار ایستاده  و در فکر بود. خودش شاید ملتفت حالِ خود نبود، اما جوری بیصدا و مبهوت بالای سر کوره خشکش زده بود که گویی چیزی را میان خاکسترهای خاموش جستجو میکرد.

استاد صفی، میانه مرد تکیده که پای چپش کمی لنگ میزد، بیرون در، بیخ جرز دیوار روی چارپایهی کوتاهی نشسته بود، در خیال خودش سیر میکرد و سیگار میکشید. انگار پیش از این حرفی میان مختار و استاد صفی گذشته بود که حالا آنها، هر دو داشتند به آن فکر میکردند. استاد صفی منتظر بود تا مختار حرفی بزند، اما مختار همچنان خاموش و درخود بود. بالاخره استاد صفی از روی چارپایه نیمخیز شد، سر و شانه‌اش را به درون هوای تیرهی دکان فرو برد و گفت:

ـ از تو بخیر و از ما به سلامت. من هم درش را تخته میکنم و واگذارش میکنم به شهرداری. خودم هم میرم تو فکر این که یه سمساری باز کنم. شاید تو سمساری داداشم یک سهم شریک شدم. دیگه با این تراکتورها و خرمنکوبها کی میاد از من و تو خیش و پّره بخره! این چارتا گاری درشکه هم که تهی شهر دارند قل میخورند چار روز دیگه از بین میرن. زوالشون اومده.

مختار به خود آمد. سرش را بلند کرد، به طرف دیوار رفت و نیم تنه‌اش را از سر میخ برداشت و رو به استاد صفی، به در دکان آمد و میان چارچوب درماند. استاد صفی از جای خود برخاست و گفت:

ـ ما رم حالا کن. بد و خوبیی اگر دیدی ...

مختار بینگاه و بیحرف خود را از میان چارچوب بدر کشید و توی پیادهرو به راه افتاد. قدمهایش را حس نمیکرد. پاها بنا به عادتی که داشتند، او را با خود میبردند. غمگین نبود، خشمگین هم نبود. بیزار بود. یک جور رخوت دردمندانه. مثل اینکه به هیچ جا بند نبود. و مثل اینکه تا امروز هیچ گذشته‌ای را دنبال سر خود نداشت. انگار ول بود. از هوا افتاده بود! پس این عمر چی شده بود؟ گم شده بود؟ مگر میشود آدمیزاد به همین آسانی عمرش را ببازد و تازه بفهمد که باخته است؟ عوضش چی؟ مختار بیاختیار به دستهای خودش نگاه کرد. خالی، خشن و کبره بسته بودند. بال نیم تنه‌اش را که از روی شانه‌اش پس افتاده بود گرفت و آن را روی شانه‌اش انداخت و به راه ادامه داد. جلو دکان نانوایی با سُست کرد، نان را گرفت و دوباره به راه افتاد. این کار هر شبه‌اش بود. تا سر بالا کرد به بیرون شهر رسیده بود و تیرگی دود گرفته‌اش همه جا را پوشانده بود. از کنار چندگاری و درشکه‌ی اسقاط، بشکهی ازهم گسیخته و تیر چراغ برق گذشت و به سوی بززو کنار خط آهن کمانه کرد. کمی توی باریکهی پای خط راه رفت و بعد دلش خواست روی تختههای میان ریل حرکت کند، خودش را از شیب بالا کشاند و روی تختههای زمخت میان ریل شروع به قدم زدن کرد.

ـ استاد مختار، استاد مختار!

مختار سر به سوی صدا گرداند، درشکه‌ای کنار خط ایستاده بود و بیبی سرش را از بغلگاهیی درشکه بیرون آورده بود و او را صدا میکرد:

ـ بیا، بیا سوار شو با هم بریم.

مختار از شیب ریل فرو دوید و به طرف درشکه رفت و پا در رکاب گذاشت و درشکه به راه افتاد. بیبی مثل همیشه بقچهای به همراه داشت و مختار که بالا آمد آن را برداشت و روی زانوهایش گذاشت تا جا را برای او باز کند. مختار که پا به پا شد حال بیبی را پرسید، و بیبی در جواب گفت:

ـ از رو خط چرا میری؟

مختار به او گفت:

ـ نون میخوری؟

بیبی پرسید:

ـ خاتون چطوره؟ بچهت؟

مختار گفت:

ـ خوبند، بد نیستند. چه دیر وقت؟

بیبی گفت:

ـ خانم دیشب تا دیروقت مهمون داشت. امروز تا همین حالا داشتم ظرف و ظروف میشستم. تازه پیش پریشب هم خود آقام از خارجه اومد.

مختار نفهمید با چه لحنی، گفت:

ـ خارجه؟!

درشکه به زیر پل پیچید، و آن طرف خط راهش را ادامه داد. رو به رو، در فاصله‌ای دور، نور کمرنگ دریچهی اتاق مختار، دیده میشد. درشکه پای دیوار ایستاد، بیبی و مختار از آن پیاده شدند، بیبی کرایهی درشکه را داد، و مختار بقچه را برداشت و به پشت در رفت و با پوزهی کفشش به در زد. خاتون در را به روی مردش باز کرد، و او پا به میان دالان گذاشت، بقچه را به دست زنش داد و خودش به اتاق رفت، نان را لب تاقچه گذاشت، نشست و پشت به رختخواب داد. خاور، دخترش از دم پردهی پستو به طرف مختار آمد و روی زانوهایش نشست و موشی را که مادرش با دستمال برای او دربست کرده بود، چند بار به پوز و دماغ پدرش مالید و بعد که او را سرد دید به طرف در رفت و خودش را به پاهای بیبی چسباند. بیبی هم او را با زحمت بلند کرد و بغل گرفت و آورد یک گوشه نشاند و بقچه‌اش را جلو نوه‌اش باز کرد تا میوه چینه و کهنه پارههایی را که برایش آورده بود به او بدهد.

خاتون که احوالپرسیها را با مادرش، توی دالان تمام کرده بود، پای سماور نشست و یک استکان چای برای مادر ریخت و یکی هم آورد جلو مردش گذاشت. مختار خوش و ناخوش چای را خورد، استکان را توی نعلبکی گذاشت، از جا برخاست و نیم تنه‌اش را روی رختخواب انداخت و مشغول بالا زدن آستینهایش شد و از در بیرون رفت. خاتون هم دنبال سر مختار بیرون رفت و آفتابه را برایش آب کرد. مختار با آستینهای بالا زده لب گودال نشست و خاتون آفتابه را روی دستهای او گرفت و مشغول شد به ریختن آب. مختار دست و پنجههای کلفت و زمختش را در هم چلاند و قبضهای آب روی آرنج ریخت و زیر لب آیههایی را پچپچ کرد.

خاتون پرسید:

ـ با کسی مرافعهت شده؟

مختار گفت:

ـ من کجا اهل مرافعهم؟

ـ پس چی؟

ـ هیچ چی!

ـ هیچ چی؟ همین جور بیخودی اخمهاترو توهم کردی؟

مختار شستن دستها را تمام کرد برخاست سر و پا و مسح کشید و گفت:

ـ استاد صفی میخواد سمساری واز کنه!

خاتون گفت:

ـ پی تو چی؟

جای جواب مختار را سوت پُر کشش قطار پر کرد. مختار به طرف دالان به راه افتاد، قدم به اتاق گذاشت و با پرده مشغول خشک کردن دست و صورتش شد. سماور لقلق میجوشید. خاتون رفت که آب سرش بریزد. خاور با پرتقالی که بیبی برایش آورده بود، داشت بازی میکرد؛ و بیبی مشغول پوشاندن یک جوراب لنگ و والنگ به پای نوه‌اش بود. مختار جانماز را از تاقچه برداشت، پهن کرد و به نماز ایستاد، خاتون ملتفت مردش نبود. پشت به او، گرفته و در خشم، پای سماور نشست و همچنان که سر سماور را بر میداشت و صورتش را از بخار تند آب جوش به یک سو میکشاند، گفت:

ـ پس آهنگریش چی میشه؟ پس تو چی میشی؟

مختار اقامه بسته بود.

ـ الله و اکبر؟

بعد از نماز، شام بود. سر شام هم مختار جوابی به حرفهای خاتون و بیبی نمیداد و خاموش بود. بعد از شام، بیبی و خاور زود به پستو رفتند، جایشان را انداختند و خوابیدند. نه که بخوابند، همین طور دراز کشیدند. مخصوصا بیبی که با چشمکهای باز و نگران، پشت پرده گوش خوابانده بود تا مگر حرف و گپی از دهن مختار بیرون بیاید و او زود بشنود.

توی اتاق، مختار و خاتون کنار هم دراز کشیده بودند. فتیلهی لامپا پایین بود و نور کمرنگی صورت زن و مرد را روشن میکرد. هر دو چشم گشوده و در اندیشه بودند، خاتون یک پهلو دراز کشیده، دستش را زیر سر گذاشته بود و رو به مردش داشت. مختار، تاقباز خوابیده بود، ساعدش را روی پیشانی گذاشته بود و نگاهش در تیرگی سقف متمرکز شده بود. خاموش و سنگین بود.

مختار گفت:

ـ خیال میکنم برم کویت.

خاتون گفت:

ـ کویت؟ کویت کجاست؟

مختار گفت:

ـ اونجام یه جاییه.

ـ اونجا، آهنگری زیاده؟

ـ آهنگری نه، اما کارای دیگه هست. میگن مزد خوبی به آدم میدن.

ـ تو از کجا میدونی؟

ـ همه میگن.

ـ مملکت غریب؟

ـ اونجا ایرانی زیادن.

ـ ما چی؟

ـ براتون پول میفرستم.

خاتون گفت:

ـ مادرم که گفت به آقاش میگه برات یه کاری بکنه.

مختار گفت:

ـ دماغ نوکری کردن و این حرفها را ندارم. پنچ سال دیگه پیر میشم. تا آخر عمرم که نمیتونم عملهی دیگرون باشم. میرم بلکی یه مشت پول بیارم و برا خودم یه دکه واکنم.

خاتون گفت:

ـ همین جا این همه کارخونه هست!

مختار گفت:

ـ من آهنگر قدیمیم. حالا دیگه سی و پنج، چهل سالمه! تو این کارخونهها، آدم یا باید جوون باشه، یا خبرهی کار. و گرنه مزد چندونی نمیدن. تازه قبول شدنش هم برای خودش مشکلییه.

خاتون گفت:

ـ پس خونه رو چی کارش کنیم؟

مختار گفت:

ـ فردا شکاف دیوارش رو بالا میبرم.

فردا خاتون و مختار دست به دست هم داده بودند و داشتند دیوار خرابهی خانه را تعمیر میکردند. بیبی و خاور هم کنج حیاط، توی آفتاب نشسته بودند و بیبی داشت با دستمال گلی رنگ خودش یک موش دیگر برای خاور درست میکرد. مختار گل لای انگشتهایش را روی کار تیاند و به زنش گفت:

ـ بده من خشت رو.

خاتون خشت را میان دستهای مردش گذاشت، مختار خشت را به کار زد و مثل اینکه حرف شب را داشت دنبال میکرد گفت:

ـ همهش تقصیر ننه تو بود، و گرنه من این پرهی بیابون خونه میخواستم چی کار؟ اگه اون سه شاهی صنار تو دستم بود، حالا میتونستم به هزار دردم بزنم.

خاتون گفت:

ـ حالا بفروشش.

مختار گفت:

ـ کی از رو دستم ورش میداره؟ بده من گل رو.

خاتون لگن گل را به دست مختار داد و گفت:

ـ گروش بذار،

مختار گِل را روی کار خالی کرد، آن را صاف مالاند و گفت:

ـ اینجا که جزو شهر نیست، حومه ست. بده من خشت.

خاتون خشتی از زمین برداشت تا به دست مختار بدهد، اما هنوز کمر خود را راست نکرده بود که چشمش به چشمهای نیلی رنگ گشتی افتاد.

ژاندارم آن سوی دیوار ایستاده بود و ملایم لبخند میزد.

ـ خدا قوت استاد مختار.

مختار سر بلند کرد و ژاندارم را دید و گفت:

ـ خدانگهدار سر کار پی جو. سلام علیکم.

گشتی گفت:

ـ بالاخره داری این خرابه رو بالا میبری و خیال ما رو راحت میکنی!

مختار گفت:

ـ چه کنیم! تا حالا فرصت نکرده بود.

گشتی گفت:

ـ خو بعله، اینم هست، کار زیاده و ...

گشتی حرفش را روی چشمهای خاتون تمام کرد و خاتون نگاهش را از او دزدید. مختار که همچنان سرگرم کارش بود، گفت:

ـ بفرما تو، یه چایییی....

گشتی گفت:

ـ نه دیگه، انشالا یه وقت دیگه. حالا دارم میرم پاسگاه.

مختار سری کج کرد و گشتی از کنار دیوار گذشت و رفت. مختار به زنش و بعد به رفتن گشتی نگاه کرد و آخرین خشتها را روی دیوار نشاند و کمی پس پس رفت تا حاصل کار خود را برانداز کند، و دیوار را که صاف دید همانجا، لب گودال نشست و دستهایش را در هم قلاب کرد و سرش را پایین انداخت، و گفت:

ـ بیار اون آفتابه رو!

روز چرخید، فردا رسید. مختار و خانواده‌اش جلو ایستگاه کوچک، بالا سر بقچهشان ایستاده بودند. فقط بیبی نشسته بود و چپق میکشید. همه گرفته و توی فکر بودند و آفتابه رنگ مرده‌ای بر آنها افتاده بود. خاتون کنار مختار ایستاده بود و خاور دستش توی دست پدرش بود. هیچ کس حرفی نمیزد. مثل اینکه هیچ حرفی نبود که بزنند. همه لب فرو بسته و خاموش بودند. از خانه که بیرون آمده بودند نه، پیش از آن لحظهیی که تعیین کرده بودند مختار خواهد رفت همین طور بودند. انگار راه گلوی همهشان را چیزی مثل پنبه گرفته بود. اما خاتون، بالاخره نتوانست طاقت بیاورد. رو به مختار کرد و گفت:

ـ ما هم می‌‌تونیم از اینجا برات کاغذ بفرستیم؟

مختار گفت:

ـ چرا نمیتونین! اونجام برای خودش یه مملکتییه. منم به آدرس پاسگاه براتون کاغذ مینویسم.

قطار از دور پیدا شد. بیبی از جایش برخاست. مختار دخترش را بغل کرد، بعد روی زنش را بوسید، آن وقت بقچهاش را برداشت و به بیبی نگاه کرد و گفت:

ـ اول خدا، بعدش تو بیبی، اشکهایش را با بال چارقدش پاک کرد و خاکستر چپقش را تکاند. قطار رسید، جلوشان دیوار کشید و آنها را پوشاند، سرعتش کمتر شد و لحظهیی آرام گرفت، بعد جنبید، راه افتاد و تند شد و از پاسگاه گذشت، حالا مختار را به شکم خود کشیده بود و خانوادهی او کنار خط مانده بودند. و به تهی قطار که دور میشد نگاه میکردند، خاموشی سردی روی سرشان بال انداخته بود. هر کدام سر جای خود خشک شده بودند. مثل اینکه جرئت نمیکردند یکدیگر را نگاه کنند. لحظهیی همانجا ایستاده بودند و جایی را ناگه میکردند. خاتون، بالاخره لایهی یخ را شکاند و گفت:

ـ حالا چی کار کنیم؟

بیبی دست خاور را گرفت، از کنار ریل به راه افتاد، و خاتون هم دنبال سر آنها را گرفت و رفت.

*

ادامه دارد...

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

    

سفر: را می‌توان ـ در کنار جای خالی سلوچ ـ از قویترين داستان‌های دولت آبادی محسوب کرد.

         


 

 


 

 

 

                                              کلیه حقوق این سایت متعلق به  علیرضا عطاران «آرام» است و  استفاده از آن  یا ذکر منبع مجاز می باشد.