
محمود دولت آبادی
میایستی،
یک دم برابر آينه میايستی
و نگه فرو میافکنی؛
میپرهیزی
از نگریستن در خویش. میدانی
که
گام در عرصهی
آخرین میدان نهادهای،
گیرم در آستانهی
آن. نه دریغ از آنکه
جوانی سالیان از تو دور و دورتر میشود،
که در چگونه گذرانيدنش درنگی دریغمندانه
داری. گذشته همین دیروز بود گویی که گذشت، همین دیروز. با کتاب
میخفتی
و با آن برمیخاستی.
صبح خیلی زود آفتاب و صدای کارخانهی
شیشهسازی
پشت بام کاهگل
اندود را پر میکرد.
کتاب را از کنار بالش برمیداشتی
و از نردبان پایین میآمدی
در آرزوی فراغت و مجال، اما مجال نبود. کار روزانه روزهایت
را میبلعید
و شبهایت
را هم خستگی آن.
تو
باز هم فرو نمیماندی
از خیال نوشتن و با آرزویش روز را به شب میرسانیدی
و شب خیلی دیر به خانه میرسیدی،
چون طولانیترین
خطوط اتوبوسرانی
تهران و حومه را باید میپیمودی،
از یوسفآباد
بالا تا پارک شهر، از پارک شهر تا سهراه
آذری و از آنجا تا خود دهکدهی
مهرآباد. خیلی دیر میرسیدی
و گاهی هم پیاده از سه راهآذری
تا خانه، و طلوع فردا خود تهدیدی جدّی بود برای بیداری شبانه، و
خستگی روز و راه همدست آن تهدید.
دوستی به شوخی میگوید:
«تو همیشه به کنارههای
شهر آویزانی. از مفتآباد
به مهرآباد و از مهرآباد به نظامآباد
شمالی و از آنجا...»
گذشته همین دیروز بود...
جایی برای نوشتن. عاقبت قیام کردهای
بر همه ی قیود. پاره نانی سق میزنی
و جهان را با چشمانت میقاپی.
زمان در اختیار توست، امّا مکانی برای نوشتن نداری. قهوهخانه
همیشه خلوت نیست. همکلاس
سالهای
کودکی که تازه پاسبان شده کلید اتاقش را به تو میدهد،
اما زود یک قهوه خانهی
خلوت هم برایت مییابد.