|
|
نقد
نمایش ـ
فرم قصه ایرانی
|
|
نمایش
«با خشم به یاد آر»
نویسنده
:
جان آزبرن
مترجم
: کریم امامی
کارگردان : داریوش فرهنگ
بازیگران : «سوسن فرخ نیا، داریوش فرهنگ، مهدی
هاشمی، سوسن تسلیمی، فریدون بینش پور
محل اجرا : سالن دانشکده هنرهای زیبا
تفسیر
:
محمود دولت آبادی
کلیف
(دوست خانوادگی و قدیمی حیمی پُرتر) تنها موجودی است که
می تواند وجود
جیمی
و رفتار او را تحمّل کند. چون جیمی با خشم رفتار میکند،
با خشم دوستی میکند
و با خشم به عشقبازی
روی میآورد،
و با خشم زنش را میآزارد.
خشمی که دیگر گویی برای جیمی پُرتر عادی شده است. این طور
به نظر میرسد
که چند سالی است او با زنش همین حرفهای
خشمگینانه
را داشته است و به نظر میرسد
بارها و بارها مادر آلین (مادر زن جیمی) مورد نیش
و کنایههای
جیمی قرار گرفته و آین هم تحمّل کرده است. مادر زنی که
چاق و بدقواره است، زن یکی از مستشاران انگلیسی که سی سال عمر خو
را در هند بسر برده. اعیانمنش
است و از جمیی، از همان اول، بدش میآمده
است. جیمییی
که از اصل با مادر زن و امثال او بیگانه است بیتجمّل
زندگی میکند.
شیرینیفروش
است و خیال دارد کتابی هم در مورد این زندگی بنویسد. امّا
آلین (زن جیمی) صبور و مهربان و بردبار است و عجبا که
چنین است! و چرا؟ شاید چون جیمی را عمیقا دوست دارد. دوست
داشتنی که در شرایط اروپایی ـ بریتانیایی کمی دور از عقل مینماید.
این دوستی عارفانه و پر از گذشت، شاید به تأثیر آفتاب سرزمین هند
است! و این خاموشی و تحمل را شاید از سرزمین فقر و آفتاب، با
سرشت خود عجین کرده است. در غیر این صورت تحمل جیمی، جیمی
عاصی، جیمی خشمگین و نیمه دیوانه، مردی که در شرایط
ناسازگار اجتماعی خود دارد به تمامی دیوانه میشود.
نشدنی است. زیرا به طوری که از متن نمایشنامه بر میآید،
جیمی از لحاظ تاریخ ادبی انگلیس و نیز از لحاظ تاریخ
اجتماعی خود دنبالهی
پرسوناژهای چارلز دیکنز است. شاید چهرهی
دیگری است از مرد شدهی
الیور تویست در عصر حاضر. اما به هر حال او یکی از مستعدترین
فرزندان طبقهی
بیامکان
مردم انگلیس است که شرابط نامساعد طبقاتیش
از او عروسکی پرداخته که فقط مجبور است در هفته شش روز از صبح تا
شب پشت بساط شیرینیفروشی
بایستد و به صورت ابلهانهای
مشتری راه بیندازد. و این که استعدادهای درخشان طبقات پایین،
همواره محکوم به تحمل بیثمرترین
حرفهها
و مشاغل جامعه بودهاند
فاجعهای
است که همیشه تکرار شده است.
*
جیمی پُرتر،
انسانی که قابلیت این را داشته تا هنرمند برجستهای
بشود، که میتوانسته
تئوریسین و شاید فیلسوفی بشود، اکنون در سرزمین بریتانیای کبیر،
به پشت بساط شیرینیفروشی
سوق داده شده است. و او از این بابت است که خشمگین است، که خسته
است، که کسل است، که دلش به هیچ چیزی بند نیست، که همه چیز را
پوچ و مسخره میبیند،
که ندانسته گناه را به گردن ماشینسم
میاندازد،
که داد میکشد،
که نیروهای اضافی و مانده در وجود خود را در زیر سقف خانهاش
ـ و فقط در زیر سقف خانه ـ به صورت جیغ و فریادها و حرفهای
زهرآلود بر زنش میبارد.
بر دوستش، بر کلیسا، بر انگلیس، بر دیوارها و شهر و کوچه، بر همه
چیز میتازد،
اما فقط در زیر سقف خانه و بریتانیا، سر سلسلهی
سُلطهگران
عصر جدید، که همواره در کار فتح سرزمینهای
دیگران بوده است، و بر پایههای
افکار محافظهکارها
و فابین ها آزادی جامعه ی خود را انشاء میکرده
است.
تا پیش از این جیمی پُرترهایش
را در پشت دیوارهای آپارتمانها،
و در پناه دیوارهای آهنی کارخانهها،
و در لابه لای عابرین متروها، از دیدهی
جهانیان پنهان داشته بشود. و همچنان شکسپیر را با
لارنس الویههایش
عرضه میکرد.
اما این جا، در نمایش ناتمام جان اَزیرن، فریاد خشم از گلوی مردم
داخلی تحت فشار سیادت بریتانیا برمیآید
و با احوالات آنارشیستی بر ضد همهی
آن عوامل که ارزشهایش
را باز ستادنده، فریاد میکشد.
و افسوس که فقط فریاد میکشد.
و اما فریادش هم نحوهای
است از اعتراض انسان، انسانی که حقوقش در لابلای دندههای
چرخهای
صنعنی ثروتمندان جویده شده است. اعتراض بر ضد پوسیده شدن خودش.
امّا جیمی پکر شده است. راهی به جایی نبرده است. شاید
افکار فابینها
هم دیگر او را نمیتواند
بفریبد. شاید زیر زمینهایی
که در نور سرخ و آبی و لختیها
و گیسبلندها
غرق است هم او را نمیتواند
بفریبد. شاید رادیو هم دیگر فرصت پخش آثار ارزشمند را ندارد که
او دمی به آن گوش فرا دهد. و نیز شاید واقعا معتقد است که «مردم
این نسل دیگر به خاطر آرمان مقدسی نمی جنگند.» و این است که نمیداند
چه بکند؟ با زنش؟ با دوستش؟ با خودش؟ و با یکشنبههای
نحسش؟
فقط میداند
که ناراضی است و فریاد میکشد،
و بیشتر در سر زنش،
که او فقط تحمل میکند
و شاید دارد کفارهی
گناهان پدرش را که از 1914 تا 1947 در هند افتخار فرماندهی را
داشته است، میدهد.
و در ذهن جیمی شاید این خیال دور میزند
که رفتار او با زنش
جبران کرداری است که طبقهی
زنش بر او روا داشته است؟ اما این مشهود نیست. و در این میان
کلیف، دوست نزدیک جیمی و آلین «تکه زمین بیطرفی
است» که مانع منازعهی
قطعی آن دو میشود.
چون او به این خانه و مرد و زن علاقهمند
است و به آنها
بکجور
خاصی ـ از لحاظ روانی ـ وابسته است. و همواره در کوشش این است که
دعوا را با شوخیهایش
فیصله بدهد. او نمیخواهد
این زندگی از هم بپاشد، اما میپاشد.
و این با ورود هلنا، هنرپیشهی
تئاتر، و دوست آلین صورت می گیرد. هلنا رفتار جیمی را
تقبیح می کند، آلین را وا می دارد تا در مقابل جیمی
مقاومت کند، برای پدر آلین تلگراف میزند
و او را در جریان وضع دخترش میگذراد.
پدر میآید
و قرار است به همراه دخترش و هلنا بروند. اما هلنا
میماند.
هلنا به جای آلین در کنار جیمی و این قرابت
با ضربهی
سیلی هلنا بر گونهی
جیمی عملی میشود،
شاید همان عکسالعملی
که جیمی از لحظاظ روحی در آرزویش
بود، همان چیزی که از آلین ساخته نبود. اما زمانی نمیگذرد
که آلین میآید.
بچهاش
را از دست داده و پیش چیمی، مردی که قبلا دوست میداشته،
بازگشته است. او با وجود هلنا در خانه، قصد بازگشت میکند.
اما هلنا نیز به این نتیجه میرسد
که «جیمی برای این دنیا ساخته نشده، نه در عشق بازی و نه
در سیاست. او خیال میکند
در دوران انقلاب کبیر فرانسه زندگی میکند.»
و چمدانش
را بر میدارد
و میرود.
و جیمی میماند
و آلین، و این یک بار دیگر به هم میپیوندند.
چون: «همه جا تلهی
آهنی گذاشتهاند.»
*
و
این ظاهر داستان است که پایان مییابد،
که میتوان
تصور کرد داستانی عشقی در صحنه نمایش داده شده است. اما اگر
چنین تصور شود، یکسره
غیر منصفانه است. و البته آن طور که در بروشور هم ادعا شده، به
قبول کیفیت نمایش کمک نمیکند،
چون «با خشم به یاد آر» یک تئاتر کارگری نیست، بلکه میتوان
گفت تئاتری است که در آن آدمهای
طبقهی
پایین هم وجود دارند. چون یک تئاتر وقتی میتواند
جنبهی
کارگری پیدا کند که جنبههای
عمومی آن به کار، کارگر، احساسات ناشی از چگونگی شرایط کار،
مسائل زندگی کارگری (در مثل آن طور که آرتور میلر بررسی
میکند)
در شکل وسیع و همهگیر
خود، در معرض توجه تماشاگر قرار بگیرد که چگونگی ارایه آن؛ صد
البته با سلیقه و انتخاب نویسنده است. و پرسوناژهایی حامل موقعیت
کار و کارگری هستند که خود را به عنوان یک پرسوناژ تا ورای خود
تعمیم دهند و برای تماشاگر روزنهای
به ابعادی دیگر بگشایند. با این معیار جیمی پُرتر، دوستش
و زنش که بیشتر برخوردهایشان
جنبهی
شخصی و خانوادگی دارد، و مسایلشان
در محدودهی
چهاردیواری خانهشان
بازگو میشود،
و بیرون از این محدوده فقط به صورتی عصبی به انتقاد گرفته میشود،
و همه ایرادها به صورت یک جانبه و به زبان جیمی بازگو میشود،
نمیتواند
جوابگوی این ادعا بادشد که نمایش «تئاتر همگانی و کارگری را پیریزی»
کرده است. مگر این که پذیرفته شود که تضاد میان جیمی پُرتر
و اعضای خانوادهی
زنش، نه تنها یک تضاد داخلی، که کنایه از یک تضاد و برخورد وسیع
طبقاتی است و در این صورت اما جیمی پُرتر به عنوان شاخص
پرسوناژ تئاتر کارگری و همگانی ناقص و محدود است. چرا که او نه
تنها نمایشگر
نهادهای اجتماعی کارگر انگلیس نیست، بلکه کنایهای
است، از شخص نویسنده که گویا در دایرهای
محصور شده است. زیرا هیچگاه
جیمی پرتر در تضاد اصولی با قطب مخالف خود ملاحظه نمیشود.
بلکه برعکس، او در گردابی از مذّمت، بدگمانی، نومیدی و پوچی،
فلسفه باقی، شعار و بیهدفی
چرخ میزند.
زیرا تعیین نشده است که چه نقطهای
را دنبال میکند.
قطب متضاد خود را یک جانبه میشکافد،
یکجانبه
هم قضاوت میکند،
چون هیچ نیروی زندهای
در مقابل او قرار نمیگیرد.
او فقط با خود و خانوادهی
خود مواجه است و این نمیتواند
به تماشاگر مهلت قضاوت و انتخاب بدهد. با این وصف جیمی پرتر
را شاید بتوان به عنوان یک تیپ و نمونهی
جدید در ادبیات دراماتیک انگلیس به شمار آورد، اما این که به
ادعای بروشور به نمایشنامهنویسی
انگلیس جنبهی
کارگری داده باشد، قدری جای شک هست.
|
|
 |
|