بازگشت به صفحه اصلی

 

 

   

دولت آبادی از نگاه دیگران 

 

 

بیابانی داستانی است در بارهی روستا و «زمین» که با وفاداری عمیق به واقعیت نوشته شده است. رئالیسم داستان، توصیف طبیعت و آدمها، به گونهای است که میتوان مابهازای آن را در «عالم واقع» مشاهده کرد؛ زیرا داستان محصول برخورد مستقیم با زندگی است ـ «واقعیت»ی است متبلور شده در کلمات. اما آن چه در داستان توصیف شده ا ست از دخالت نویسنده برکنار نیست، البته نه به سیاقی که نویسنده از جایگاه «برگزیده» خواننده را خطاب قرار دهد و او را دلالت کند. به عبارت دیگر نویسنده در ورای داستان قرار دارد، همه چیز را در بارهی موقعیت داستان خود میداند، اما در لحظاتی از دیدگاهی محدود در داستان را بیان میکند، به طوری که ما حضور او را فراموش میکنیم.

نگاه دولت آبادی به داستان نگاه «آرام» یک رماننویس است؛ زیرا صحنههای داستان را با جزییات و توضیحات کامل توصیف میکند. هر آدمی که وارد صحنهی داستان میشود از لحاظ قیافه و نمای ظاهری به دقت معرفی میشود. همین طور از لحاظ خصوصیات اخلاقی و موقعیت شغلی و اجتماعی:

 ملاعلی اکبر قد و بر ریزه و صورت کشیدهای داشت. ریشهایش خاکستری شده بود و پای چشمهایش هر روز بیشتر گود میافتاد. موهای جلو سرش ریخته بود و پوست به استخوان پیشانیاش چسبیده و چین خورده بود. گوشهای کوچک و گردن لاغری داشت، و چشمهایش به او حالت سگهای غریب را میداد. خاکستری و پر واهمه بود. همیشه انگار چیزی گم کرده بود. او کارش عریضه نوشتن بود و دستخطش چشمهی رزقش. قدیمیترین مزدورهای اطراف ورامین تا یاد میدادند با قلم و برای خویشهایشان دعا و سلام فرستاده و دردلهایشان را پیش او روی دایره ریخته بودند. و ملا ـ علیده چی قدیمی ـ عمری را وقف گوش دادن به حرفهای مردم بیابان کرده بود.

در لابه لای توصیفهای نویسنده طنین صدای او نیز شنیده میشود:

«و قدیمیترین مزدورهای اطراف ورامین تا یاد میدادند....» یا خشتمالی! نه یک قدم پس میروی ، نه یک قدم پیش. پس میروی که پیش نه. و با چه جبری!»

 و گاه زبان توصیفی نویسنده کیفیتی انشا مانند پیدا میکند:

 ذوالفقار مرد بیابان بود. از خاک و با خاک به عمل آمده بود. در خاک نشو و نما کرده، پا گرفته و با آن رفیق شده بود.

 در توصیفاتی که به آنها اشاره کردیم احساس خواننده این است که نویسنده رویاروی او قرار دارد، زیرا فقط آن چه را که نویسنده میگوید میشنود و فقط آن چه را که او میخواهد. وصف کند میتواند ببیند. اما نویسنده برای برانگیختن حواس خواننده فقط به توصیف و توضیح متکی نیست، بلکه آن چه را که میخواهد نشان بدهد تصویر نیز میکند، مثلا وقتی که قرار است وابستگی ذهنی ذوالفقار، شخصتی دل خسته و مستأصل داستان، را به زمین و کشت نشان بدهد:

دست هاجر و بچههایش را میگرفت و به دشت میآورد، روی کارش خانه میکرد، صبح زود برمیخاست یک دلو آب بالا میکشید، دست و رویش را میشست و به سر سفره میرفت. بعد کمرش را می بست، بیلش را از خاک بیرون میکشید و به زمین میرفت و تا غروب مثل دایهای دور هر بوته میگشت و پیش از شب به کنار هاجر و بچههایش میآمد.

 تأثیر قطعهی بالا به واسطهی عینیت و بیطرفانه بودن آن است. چنین تأثیری در گفت و گوی آدمهای داستان دارای عمق و وجه بیشتری است، به طوری که، به گمان من، اصالت احساس و غنای مضمون داستان پیش از هر چیز در عنصر گفت و گوی آن مشهود است. برخلاف آن چه غالبا در توصیف طبیعت و جلوههای ظاهر آدمها میبینیم نویسنده در گفت و گوها حداکثر ایجاز و امساک را به کار برده است. حتی وقتی گفت و گویی به درازا میکشد، و نویسنده ناگزیر از استفاده  از جملات نسبتا بلند است، کلام آدمها تراشیده و سنجیده است، و خواننده احساس نمیکند که گفتوگو برای اقناع او نوشته شده است، بلکه احساس  کسی را دارد که به طور «اتفاقی» در معرض گفتو گویی قرار گرفته است، مثلا گفتوگوی ذوالفقار با ملا علی اکبر، عدلیهچی قدیمی. ملاعلی اکبر سعی میکند ذوالفقار را متقاعد کند که با ارباب در نیفتد، زیرا معتقد است که نمیتوان لقمه را از دهان «شیر» بیرون کشید:

ـ .... اما همین که به این قبیله پیله کردی گناه کردی. انگار دندون پیغمیر رو شکستی. اونوقت دیگه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. هر جا دستشون برسه میزننت. هم و غمشون اینه که یه جوری ارهات کنن. چون این آدما حیثیتشون راه نمیده نفس کشیدن آدمی رو که به اشون بیحرمتی کرده تحمل کنن. دیگه سایهشم با تیر میزنن. تازه... هیچ نفرشون هم یکنفر نیست. هر آدمیشون یه فوجه. حکم زنجیر انوشیروان رو دارن. دست به حلقهی اولش بزنی صدای حلقه ی آخرش دراومده. اونوقت تو چی هستی؟ به قارچ آدم که با یه آسمون قرنبه دنیا اومدی و با یه رگبارم از دنیا میری. بدتر از من لحافت آسمونه و فرشت زمین. تو جلو آدمی مثل اون یه ملخی. ها بهت کنه کباب شدی. حالا منکری؟ برو تا یقینت شه.

و ذوالفقار از پاسخ او بر میآشوبد، زیرا همه او را نصیحت یا شماتت میکنند که دست از شکایت بردارد و «عارض» نشود و مثل سایر رعیتها که از طلب خود گذشتهاند و حالا پیش ارباب کار میکنند از حق خود بگذرد:

ـ با هر کی حرفشو میزنم منعام میکنه، آخه مگه اون کیه؟ غوله؟ غول که نیست. این همون آدمیه که من از ته و توی کارش خبر دارم. شماها که نمیدونین، ما هر دومون مال یک خراب شدهایم، تو یه آفتاب به قد رسیدیم. همین آدمی که شماها میبینین از پلنگ سلام میطلبه، زیر بال آدمایی مثل بابای من، و با یه ریزه نونای سوختهی سر تنورای مردم بزرگ شده. اون یه یتیم بچهاس. چارنفر مثل بابای من اونو به ریش و سبیل رسوندهان. حالا تو میگی من بجای اینهمه بیغیرتی بذارم ثمرهی عرق جبینم رو پامال کنه؟

 گفتو گوی طولانی آنها به نتیجه نمیرسد، زیرا ذوالفقار بر عقیدهی خود استوار است، اگر چه خواننده به نتیجهی تصمیم او خوشبین نیست. عدم خوشبینی ـ در واقع بدبینی ـ خواننده نسبت به نتیجهی تصمیم ذوالفقار به هیچ وجه بیاساس نیست، زیرا ذوالفقار با چشمداشت نسبت به حمایت قانون به دعوای ارباب میرود، در صورتی که رابطهی ارباب با عدلیه ـ چنان که ملاعلی اکبر میگوید ـ مثل رابطهی چاقو است با دستهاش. اما ذوالفقار به رغم این که میداند دستگاه حاکم ده  و ضمایم آن پشت سر ارباب قرار دارند قواعد «بازی» را قبول ندارد. منطق او با منطق سایر رعیتها فرق دارد. او حاضر نیست مانند دیگران هم شانهاش را خوار کند و هم گردنش را کج؛ گیرم برای آن که به ثمرهی عرق جبین خود برسد از قواعی «بازی» خارج نمیشود. عملی که ذوالفقار به آن دست میزند ظاهرا تنها کاری است که از او بر میآید. دعوا با ارباب، ولو از طریق قانون، برای او هم جنبهی مادی دارد. هم جنبهی حیثیتی، و اصرار او به این دعوا از موقعیت و اخلاق او ناشی میشود، هر چند ما امتیاز این موقعیت و اخلاق را نسبت به دیگران نمیبینم، مگر در خود دعوا. نویسنده در گفتو گوی ذوالفقار با گروهبانی که مأمور حلب ارباب است و در گفتو گو با ملاعلی اکبر، که نمونهای از آن را ذکر کردیم، کوشیده است امتیاز ذوالفقار را به عنوان آدمی مستأصل و عاصی نشان بدهد. به گمان من آن چه بیش از هر چیز در نشان دادن استیصال و عصیان ذوالفقار موثر واقع شده است روابط و ملاحظاتی است که به طور طبیعی و بدون کم بزرگنمایی توصیف شدهاند. این روابط و ملاحظات ـ نظیر برخورد ارباب با گروهبان و ارباب با ذوالفقار (پنج ماه دوندگی برای طلبی چهارساله) و آن چه در پایان داستان در محضر عدلیه میگذرد ـ اصالت مضمون و استحکام داستان را افزایش دادهاند. آدمهای داستان، به رغم آن چه در داستانهای نویسندگان رماننتیک میبینیم، به دو دستهی خوب و بد تقسیم نشدهاند. ارباب و گروهبان و رییس عدلیه، که در یک صف و در امتداد هم قرار دارند، همچنان «انسان» باقی میمانند و نسبت به ذوالفقار کوچکترین توهین و تحقیری روا نمیدارند. در واقع ذوالفقار است که نسبت به آنها موضع تعرضی دارد و خلاف «نظام» جاری آنها عمل میکند. ذوالفقار با گروهبانی که در اختیار او است به قهوهخانه میرود تا ارباب را جلو چشم آدمهایی که در «مرکز» ده ـ قهوهخانه ـ نشستهاند جلب کند، و میکند. در اتاق رییس عدلیه نیز وقتی هم ولایتیهای ذوالفقار علیه او، به نفع ارباب ، شهادت میدهند واکنش ذوالفقار و کلامی که بر زبان می آورد واکنش و کلام آدمی نیست که اهل «گریز و پرهیز» باشد:

ذوالفقار گفت:

ـ اینجا بیابونه آقای رئیس. مگه شما ملتفت نمیشین؟ همه چیزیش بیابونیه. تو بیابون محضر کجا بود؟

...

ذوالفار کاغذ را گرفت، آنرا جر داد و از اطاق بیرون رفت.

ـ چی شد برادر؟

ذوالفقار جواب نداد. سرش را پایین انداخت، از پلهها سرازیر شد و از در بیرون آمد.

 توفیق نویسنده از حیث آدمپردازی و پروراندن موضوع مرهون گفتوگوهایی است که با سنجیدگی و صرافت طبع ضبط شدهاند، و چنان که گفته شد خواننده احساس نمیکند که گفتوگوی آدمها برای اقناع او نوشته شدهاند. به عبارت دیگر نحوهی ارایهی گفتوگوها به گونهای است که گویی آدمها، بی آن که مخاطبی داشته باشند، دارند با خودشان گفتوگو میکنند، و از همین لحاظ گفتو گوی آنها طبیعی و زنده به نظر میرسد. در واقع این کیفیت گفتوگو پردازی از طبیعت واقعی آدمها و از دل رابطهی آنها میجوشد، و نویسنده با استفاده از اصطلاحات و کنایات عامیانه آن را رنگین و ملموستر ساخته است. اما زبان طبیعی نویسنده، در توصیف طبیعت و توضیح موقعیت و روابط آدمها، گویایی و تراشیدگی زبان آدمهای داستان را ندارد. نویسنده آنجه راخواننده میتواند فرض بگیرد یا استنباط کند، حذف نکرده است، و در مواردی حتی توضیحاتی را، بیآن که لازم باشد، به تفصیل آورده است. برای مثلا آنچه نویسنده پس از خروج خاموش و آمیخته به اعتراض ذوالفقار از اتاق رییس عدلیه تا پایان داستان آورده است هیچ ضرورتی را از لحاظ نقشه داستان نشان نمیدهد، توضیح واضح و زایدی است. ظاهرا نویسنده در ساختمان داستان یک پایان «طبیعی»، که به طور ناگزیر در امتداد داستان باشد، پیشبینی نکرده است.

آن چه نویسنده به عنوان پایان داستان آورده است، و تقریبا سه صفحهی پایانی داستان را در بر میگیرد، «انشا»ی رمانتیکی است که با سطح و ساخت داستان هماهنگ نیست، اگر چه نظیر آن را، چنان که اشاره شد، باز هم در داستان میتوان یافت. به نظر من پایانبندی مناسب داستان زمانی است که ذوالفقار از حیاط عدلیه خارج میشود و به طرف «راه» پیش میرود و در هوای غبارآلود پیش از نیمروز (و نه غروب؟) به انتظار میایستد.

گاهگاه ماشنی مینالید و نزدیک میشد، ذوالفقار برمیگشت نگاهش میکرد و خودش را کنار میکشید... ماشینی غرید. ذوالفقار از جا کنده شد، به راه تاخت و دستش را با نیمتنهاش روی راه دراز کرد. جیپ الهیار از کنارش گذشت و دست ذوالفقار در هوا ماند و خون به شقیقهایش دوید.

 

   

 

 

 


 

تفسير       محمد بهارلو

منبع         :  مجموعه داستان کوتاه ایران

 

  

 

 

                                              کلیه حقوق این سایت متعلق به  علیرضا عطاران «آرام» است و  استفاده از آن  یا ذکر منبع مجاز می باشد.