|
|
دولت آبادی از نگاه دیگران
|
|
محمود دولتآبادی
بیشتر از بیست سال است قلم میزند.
کارنامهی
پرباری دارد: لایههای
بیابانی؛ اوسنه بابا سبحان،
(که بصورت فیلم سینمایی هم درآمده به نامه
خاک)
سفر، تنگنا، گاواره بان، با شبیرو، مرد، هجرت سلیمان، عقیل عقیل،
از خم چنبر، ققنوس و در جنب اینها
فعالیتهای
فراوان تئاتری، و تألیف چند اثر غیر ادبی، و اینک
«جای خالی سلوچ» و انتشار مفصلترین
اثر او کلیدر، در ده جلد.
دولت آبادی به شهادت آثارش، یکی از تواناترین و هنرمندترین
داستاننویسان
امروز ایران است. اگر احساسات و عادت دیرینه خود کهتر بینی را
کنار بگذاریم، بعضی از آثار او با آثار بزرگ ادبیات جهان، همطراز
است.
باری جای خالی سلوچ رنجنامهای
است دلگیر
و دلپذیر،
دلگیر
از آنروی
که در حین خواندن، چنگ در دل خواننده میاندازد
و پس از خواندن و شاید هرگز، این چنگ را از دل او بیرون نمیآورد.
تصویرها و توصیفهای
این اثر، فوقالعاده
نافذ و دلشکاف
است، خیلی بیمحاباست،
آرامش و امان خواننده را میبرد.
در حین خواندن، گاه برای اینکه
از شدت همدلی
و همدردیام
با آدمهای
این رمان کاسته شود، به خود چنین تسلی میدادم
که اینها
واقعیت ندارد، دولت آبادی از خودش ساخته است! ولی این خودفریبی
فقط یک ثانیه دوام میآورد.
حتی اگر خود نویسنده (دولت آبادی)
هم تصریح کند که این آدمها
و مهمتر از همه مرگان، مدل واقعی و نمونهی
عینی خارجی نداشته بوده است، باز هم چیزی از حقیقت آنها
کاسته نمیشود.
چه جادویی است هنر که حتی دروغش هم راست است!
این شدت تأثیر، به شیوهی
نگارش دولت آبادی مربوط میشود،
به شیوهی
رئالیستی غیر مکانیستی او. به روایت و پرداخت تازهای
که او از رئالیسم دارد. رئالیسمی که [چندان] گرفتار وسوسهی
چاشنی زدن از ناتورالیسم و سورئالیسم نمیشود
و از ملال معهود پیدا یا پنهان رئالیسم کلاسیک در روایت او خبری
نیست.
جای خالی سلوچ رمان خوشخوانی
است، و این خوشخوانی
را نباید دست کم گرفت. چه بسا طبیعیترین
معیار ارزیابی توفیق یک اثر باشد. نگرش و نگارش دولت آبادی، سیر
و سامان طبیعی و حتی غریزی دارد. ذهن و زبانش بسی به دور از تکلفهای
روشنفکری و تصنعهای
فرمالیسی است. به قول مولانا:
چون بیفزاید می توفیق را قوت می بشکند ابریق را.
دولت آبادی مضمونگرا
و محتوایگراست،
و از غنای مضامین، حاجت به مشاطهگری
سبکی و فرمی، و حتی میتوان
گفت محال آن را ندارد.
با
اینهمه
سبک و سیاقش
پاکیزه و پیراسته است و ریخت و پاش اضافی ندارد، و شخصیتها
و حوادث داستان را ماهرانه میپرورد
و پیش میبرد.
بعضیها
این سبک و سیاق طبیعی و غریزی نویسی دولت آبادی را دست کم گرفتهاند
و به او تهمت «نقالی» زدهاند.
به نظر من این نعمت به نفع دولت آبادی است. چه هر نقال ماهری،
همانا داستانسرای
هنرمندی است، و طبعا هر داستانسرای
هنرمندی، چیزی از مهارت نقالی در خود دارد و باید داشته باشد.
اصلا جن و جوهر نقالی مگر چیست؟ جز سحر بیان، جز مسحور کردن
شنونده ـ با خواننده ـ مسحور نگاه داشتن او تاپایان نقل؟
در
اواسط قرن بیستم، داستان نویسی غرب گرفتار بحران بود، بحران بیمضمونی
و خوردن کفگیر
به ته دیگ، و حتی بزرگانی چون جیمز جویس و ویلیام فاکنر، به
وسوسه یا بلکه ورطهی
فرمالیسم کشیده شده بودند. در ایران نیز گروهی میرفتند
که به رمان بیجان
و جوهر مردن اروپا اقتفا و اکتفا کنند. حتی نویسندهای
به توانایی صادق چوبک، در یکی از بهترین و اخیرترین آثارش، سنگ
صبور، در دام فرمالیسم افتاده بود. و یا از حوانترها
ابراهیم گلستان و هوشنگ گلشیری با استعداد درخشانی که در کار
داستان نویسی دارند، در چنین وادی لغزندهای
گرفتار آمده بودند.
دولت آبادی با زندگی بیشتر کار دارد تا بازیهای
سبکی و ترفندهای روشنفکر پسند. از زیستههای
خودش مینویسد
نه از نزیستهها،
از دیدهها
مینویسد
نه از دانستهها
یا خواندهها
و شنیدها و با آنکه
به رسالت اجتماعی هنرمند، معتقد و آگاه است، ولی دست آخر آنچه به
خواننده تحویل میدهد،
داستان است، نه علوم اجتماعی.
وقتی که این اثر را با آثار دیگران، از جمله نفرین زمین (بخاطر
شباهت زمینهاش)
مقایسه میکنیم،
به عیان میبینیم
که دولت آبادی به سهم خود تکان و تکاملی به داستاننویسی
امروز فارسی داده است.
«جای خالی سلوچ»
بر محور ناپدید شدن سلوچ و مصائب روزمرهای
زیستوارهی
خانوادهاش
دور میزند.
و نیز در مقیاسی وسیعتر
زندگی یک روستایی رو به انحطاط اواخر رژیم گذشته را تصویر میکند
که معلوم میدارد
انقلاب سفید و سیاست کشاورزیاش،
حتی به اندازهی
نظام ارباب و رعیتی هم کارائی ندارد و جوانان جویای کار روستا
را آوارهی
شهرهای و بويژه پایتخت میسازد.
«داستان جای خالی سلوچ»
روایت دردمندانهای
سیر تباه زندگی زندگانی یک خانوادهی
روستایی به زمین است، روایت زندگانی خاندانی که در فاصلهی
دهه ی 50 - 1340 نمونههای
آن را درگوشه و کنار سرزمین ما ایران به وفور میشد
مشاهده کرد. و زود دانسته شد که اصلاحات ارضی آنچنانی که شاه
معدوم به آن فخر میفروخت،
فاقد هدفهای
مثبت و خیرخواهانه اجتماعی است و در زیر پوشش فریبکاریهای
تبلیغاتی، یکی از هدفهای
عمدهای
که تعقیب میشود
همانا به چنگ آوردن نیروی کار ارزان به منظور بهرهگیری
در صنایع وابسته و پیشگیری
موقتی از تراکم فشار بر بیش از 75% جمعیت ایران بوده است.
بنابراین جای خالی سلوچ اگر توفیق حق یافته باشد و میخواهد
گوشهای
از این فاجعهی
روستایی ایران را بیان کند، بدیهی است که پیدایی یک اثر هنری خلقالساعه
میسر نمیشود.
بنابراین نگارنده کارنامهی
داستان جای خالی سلوچ و تأثیر عاطفی آن را در دهه ی 50 ـ 40 از
زندگی بر گرفته و از پس گذشت قریب ده سال (سال های 56 ـ 70 )
این داستان به نگارش درآمده است. (مقدمهی
نویسنده ـ ناشر)
باری، کانون اصلی این داستان، زندگی خانوادهی
سلوچ است. سلوچ کشاورز ـ مقنی ـ تنور مالی بوده است که بر اثر
فشار بیکاری
و ناداری و شرمندگی نزد زن و فرزند، ناگهان غیبش
میزند.
معلوم نیست به تهران پناهنده شده است یا به معدنهای
شاهرود،
و یا در طی هجرتش،
در سرمای استخوان سوز کویر، از پای درآمده است. همسرش مرگان
شیرزنی کاردان و محنت کشیده و روزگاردیده، ابتدا این بیخبر
رفتن سلوچ را اهانتآمیز
مییابد
و میکوشد
با بیاهمیت
شماری و بد و بیراه گویی پشت سر سلوچ، خود را از تک و تا
نیندازد. ولی گاه در لایههای
دلش، خاطرهی
انس و عادتی که شباهت به عشق دارد، نسبت به شوهر فراریاش
مییابد.
«عشقی کهنه، زنگ زده، مهری آمیخته به رنج» (ص 13)
خانوادهی
بازمانده و درماندهی
سلوچ متشکل از مرگان است و سه فرزند: عباس کمابیش 17ـ16 ساله که
شرارت و تخسی جوانی دارد و تن به کار نمیدهد،
و برادرش ابراو که دو سه سالی از او کوچکتر ولی کاریتر
است؛ و همواره رقابت و جنگ و جدالی هابیل و قابیلوار
بین آنها
برقرار است. ممر معاش خانواده یکی قرض گرفتن است و دیگری کارهای
پراکندهای
که مرگان انجام میدهد
(از جمله سفیدکاری خانهها)
از جالیزکاری ناچیز هر ساله هم هنوز خبری نیست. عباس و ابراو
هنوز نانآور
نیستند. عباس که سر به هواست و عاشق فساد و قاپبازی.
ابراو شاگرد علیگناو
است که اندک مکنتی دارد و حمامی. آخرین فرد خانواده هاجر است،
دوازده ـ سیزده ساله، انیس و مونس و وردست مادرش.
این خانواده یک وعده غذای درست و حسابی به خود ندیده است، یک روز
بیداد
و دعوا و بیهول
و حادثه نگذرانده است؛ و فقر غذایی یا به اصطلاح خود کتاب
«زغوریت» همه را از نا و نفس انداخته است. خانوادهی
سلوچ تکه زمینی در «خدا زمین» دارد که اخیرا گرفتار توطئهی
یکی از متنفذین ده میشود
که میخواهد
با ارائه آن زمین و طرح پستهکاری
از دولت وام هنگفت و ماشینآلات
کشاورزی بگیرد.
همه جالیز کاران آن قطعه زمین به آسانی و ارزانی حق خود را میفروشند،
ولی مرگان حاضر نمیشود.
پسرانش نافرمانی میکنند
و سهم خودشان را جداگانه و خودسرانه میفروشند.
مرگان در همان یک وجب خاکی که برای خودش باقی مانده است،؛ مقاومت
میکند
و روزی که قرار است تراکتور بیاید و همهی
«خدا زمین» را شخم بزند و میخ مالیکیت میرزا حسن و شرکایش
را بکوید، قبر گونهای
میسازد
و در آنجا سنگر میگیرد.
رانندهی
تراکتور کسی جز ابراو، پسر دوم مرگان نیست که با مادرش در افتاده
است و معتقد است مادرش از سر لجاجت در زمین خودش بست نشسته است.
و «به غرور جوانی بانگ بر مادر میزند»
و با خشم و خروش میخواهد
او را زیر تراکتور بگیرد. این صحنه و سپس پشیمانی و آشتی بیزبانانه
ابراو با مادر از صحنههای
خوب و خوش تصویر کتاب است.
از
ماجراهای رقتانگیز
دیگر کتاب،شوهر دادن زورکی هاجر خردسال است به علی گناو، که سی
چهل سالی از او بزرگتر است. آنهم
به عنوان زن دوم. مصائب یکایک این خانواده و خود مرگان پایان
ناپذیر است. عباس که یک چند به شتر چرایی میپردازد،
برای جدا کردن یک شتر مست از شتر دیگر، خشونت بیش از حد به کار
میبرد،
و شتر مست بی مهار را دیوانه میکند
و به جان خودش میاندازد.
و این یکی از پرهیچانترین
صحنههای
کتاب است. شتر مست سر و روی عباس را میجود
و میرود
که او را در زیر سینهی
پر کینهی
خود به زمین بمالد و استخوانهایش
را نرم کند، و عباس در حین فرار، با کاردی که به همراه دارد زخمهای
سطحی به شتر کینه توز میزند
و سرانجام نجات خود را در پریدن به درون یک چاه متروک میباید
و بر اثر هول و هراس و ضرب و تکانهایی
که بر او وارد میشود،
یکشبه «پیر میشود».
موهایش
یکدست
سپید و زبانش تا مدتها
لال میماند.
و از آنهمه
شور و شیطنت، جسم و روحی رنجور،
وبال گردن مادر باقی میماند.
زبان و بیان دولت آبادی، تصویرها، تعبیرها و توصیفهایش،
چنان که گفته شد، نافذ و نفسگیر
است. گفت و گوها به فارسی عادی (و نه شکسته)، گاه همراه با
تعبیرات و کلمات محلی انجام میگیرد.
و حرف هر کس به تمام و کمال به اندازهی
دهان اوست، نثر روایت و توصیفهای
داستان در کمال سلامت و استواری است. آری بعد از هزار سال که از
تاریخ بیهقی میگذرد،
نویسنده دیگری، هم از آن نواحی، از خراسان بزرگ، مهد زبان دری،
با پدید آوردن چنین آثاری کمر به پیراستهتر
و پروردهتر
ساختن زبان فارسی بسته است. با توجه به پر خوانندگی و پر حجمی
آثار دولت آبادی ـ از جمله کلید ده جلدی ـ خدمت او به زبان
فارسی ابعاد وسیعتری
به خود میگیرد.
تشبیهات و توصیفات و تعبیرات تازه ای که ستون فرات هنر نویسندگی
دولت آبادی را تشکیل میدهد
در جای خالی سلوچ فراوان است. برای نمونه چند فقره از تشبیهات او
نقل میشود:
ـ
نومیدی مثل شب پیش میآمد
(ص 25)
ـ
شاید برای همین چنان محکم روی زمین نشسته بود. افعی روی گنج ...
این بود که مثل سندان روی زمین نشسته بود (ص78)
[پدربزرگ عباس] راه میرفت
باید دست به زانوایش میگرفت،
طوری راه میرفت
که عباس حس میکرد
حال و دمی است [= الآن است که] نوک بینیش
به خاک بخورد. «مثل چرخ شکسته گاری قل میخورد
(ص89)
ـ
معلم، پسر پیر و درشت استخوان حاج سالم، همیشه همپای
پدر بود. حاج سالم هم به پسر دیوانهی
خود، چون پیراهن ژندهی
تنش خو گرفته بود... با بگومگوهای مکرر میان
کوچههای
زمینج براه میافتادند...
این جر و بحثها
، پلاس زندگانی آنها
بود که بر آن راه میرفتند
(ص102)
ـ
زمستان میگذشت.
زمستان گند و آرام. قاطری پاها در باتلاق گیر کرده.. بامهای
گلی گنبدی... اُشترانی زیر بار... [دانههای
برف] پرهای کبوتر... برف همان زر بود که میبارید.
هر پر برف هزار دانهی
گندم بود، یک هندوانه بود. یک مشت زیره بود. چهل گل غوزه. نه
تنها برای مردم زمینج، که برای همهی
اهل بیابان، برف نان بود، نان بود که میبارید
(ص 119)
ـ
رقیه [هووی همیشه بیمار هاجر] مثل پیراهنی چرکمرده
لای در ایستاده بود و با چشمهای
مردهاش
به آنها
نگاه میکرد.
نگاهی که مثل سیم، از مغز استخوانها
میگذشت
(ص 298)
ـ
[کربلایی دوشنبه] سوزشی روی قلب چرمی خود حس میکرد
(ص382)
ـ
[رقیه] سرفه میکرد
، مینالید،
دشنام میداد
و خودش را مثل زالویی روی خاک میخیزاند
(ص 322)
ژرف کاوی، باریک بینی و «زندگی شناسی» نویسنده در تعبیرات بکر و
بدیع او نیز آشکار است.
ـ
این فقط یک عادث بود که مشکل را با بزرگتر در میان بگذاری (ص 26)
ـ
خلاشههای
خشک. تارهایی اینجا و آنجا تا وزش باد را مرموزتر کنند (ص 29)
ـ
هیچ جنبدهای
نبود تا او پندار خود را از سلوچ به آن بدهد (ص 30)
ـ
تنش آستری از سرما به خود گرفته بود (ص 31)
ـ
با زبان درازی مردی که نان به خانه میآورد،
صدایش را بلند کرد (ص66)
ـ
از سوراخ سمبههایی
که تنها مادران خانه به آن آشنایند، دو سه جور علف خشک بیرون
آورد (ص72)
ـ
زیر تاق گهوارهای
اتاق، شب دوچندان سیاه بود (ص94)
ـ
به گمان عباس، حاج سلام میباید
نوالهايی
نشان کرده باشد که مسلم را چنین اسیرانه میبرد
(ص101)
ـ
زیرا لایهای
از برف، گورها قوز کرده و خاموشتر
مینمودند.
(ص192)
ـ
آب قنات در سرمای سحر بخار خوشایندی داشت. آب گرم نبود، از هوا
گرمتر
بود (ص 202)
ـ
باد بوته را میمیراند
(ص220)
ـ
پاهایش
دیگر همان پنج سیر استخوان را هم نمیتوانستند
به امانت اینسو
و آنسو
بکشانند (ص273)
ـ
نشسته شد (ص275)
ـ
مرگان و ابراو، بیگانه در خانهی
خود، کنار در ایستاده بودند. (ص388)
ـ
گویی این سکوت، شکسته نباید میشد.
صدا، انگار ستمی بود که بر حرمت آدمیزاد میرفت
(ص422)
ـ
علی گناو به کوچه رفت و سکوتی از خود برجای گذاشت (ص 470)
اما تصویرها و توصیفهای
خوب سراسر کتاب را آکنده است، و از بس زیاد است نمونه نمیتوان
داد، توصیفهای
مربوط به خانه و خانوادهی
مرگان و خود او، جدال و رقابت هابیلی... قابیلی عباس و ابراو، تا
توصیفهای
مربوط به صحنههای
مختلف شوهر دادن هاجر و بزرگ کردن او، گیر دادنهای
حاج سالم با پسرش مسلم، توصیف آن برف سنگین، ماوقع بین سردار و
مرگان، ماجرایی عباس با شتر بدکینه؛ و غیره که در سراسر اثر موج
میزند.
بويژه که در جامهی
نثری پاکیزه و استوار ارائه میشود.
آثار دولت
آبادی
سزاوار نقد و پژوهشهایی
است عمیق و از سر صبر و حوصله، و به اینگونه
قلم اندازه، قلمش روان باد.