نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

                                                                                                      

                                                                                                    سال اول ـ شماره دو ـ اردیبهشت  1388         

 

دوست گرامی به ماهنامه «مهرهرمز» خوش آمدید.

 Wellcome to Mehrhormoz

 صفحه‌ی اول سایت |  صفحه ی اول ماهنامه | فهرست مطالب ماهنامه |  تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

   

«غلامحسین ساعدی» و «صمد بهرنگی» همسرایانی غبارآلود

کندو كاوي در همگاميهاي ساعدي و بهرنگی

به کوشش: علیرضا ذیحق

 

و، همسرايان در افقهاي غبارآلوده ميخوانند

آوار صبح است اينكه ميس پاشد به روي بستر عشق

ديوار بخت است اينكه ميريزد به جوي فصل

سيل ارسبار است در دشت مغان، آهوي زخمي كُش

....

با خوشههاي اشك از باغ خزان دوست ميآييم

با زخم شيشه زير پاهامان

و دلهامان.

 مفتون اميني

 

 

صمد بهرنگي (1318- 1347هـ. ش) و غلامحسين ساعدي ( 1364-1314هـ. ش) كه هر كدام با سبك و سياق ويژه ي خود از تأثير گذار ترين نويسندگان عصر خود و همچنين از نامآوران ادبيات داستاني ايران در جهان شناخته ميشوند، با چهار سال فاصلهي سني هر دو زادهي تبريز بودند و آشناييشان نيز از زادگاهشان شروع شده بود . يك اتفاق ساده باعث دوستي و همدلي عميقي گشته بود و تا دم مرگ "صمد" تداوم داشت. غلامحسين ساعدي از نخستين ديدارش با صمدبهرنگي چنين ياد ميكند:

" صمد ، محصل دانشسراي مقدماتي بود و من اصلا نميشناختمش. مثل هزاران نفر ديگر.توي كتابخانه آمد با ترس و لرز. من آنجا بودم . ديدم يك بچهي جواني آمد و لباس ژندهاي تنش است و  "چه بايد كرد " چرنيشفسكي را ميخواهد. كتابفروشي معرفت بود. او آمد و گفت كه اين را ميخواهم و يارو گفت همچين كتابي نيست. من تعجب كردم كه اين بچه چه جوري ميخواهد اين را. بعد صدايش كردم، ترسيد . من يك مقداري از كتابهايم را قبل از 28 مرداد قايم كردم توي صندوق و توي يك باغ چال كرده بوديم. گفتم من دارم و با من راه افتاد و آمد. يعني از وقتي محصل بود او را ميشناختم تا دم مرگش."

" اسد بهرنگي"، برادر صمد از خلال خاطراتش در تداوم اين آشنايي ميگويد:

" يك روز با صمد در خيابان قدم مي زدم، فردي صدايش زد. صمد به من گفت: "بيا تا دوستي را به تو معرفي كنم ."

و بعد گفت: " اين دكتر ساعدي است."

آن وقت كتاب " كاربافكها در سنگر" تازه چاپ شده بود. صمد گفت: "اين شخص دانشجوي بسيار فهميدهاي است و دارد دكترايش را ميگيرد...

اعتصابات دانشجويي بيشتر با ساعدي است و او نقش زيادي در اين مسائل دارد...

بعدها كه ساعدي دكترايش را گرفت ديگر از صمد دست برنداشت و همين طور صمد، شيفتهي او شد. بعد كه ساعدي رفت تهران، هر بار صمد آنجا ميرفت بيشتر در خانه ي او بود. ساعدي مطبي داشت در جنوب تهران كه خانهاش هم همان جا بود. ساعدي، صمد را بسيار دوست داشت ..."

ساعدي قبل از مرگ نابهنگاماش در گفتگويي با اشاره به اينكه "من الآن فراوان نامه از صمد بهرنگي دارم كه حد و حساب ندارد. يك مقدار زيادي از آنها پيش يكي از دوستانم در آمريكاست."، از تنگاتنگي رفاقتي صحبت ميكند كه متأسفانه به علت عدم انتشار آن نامهها، از محتواي آنها و اينكه تا چه حد از مسائل روشنفكري دههي چهل در آنها صحبت شده بياطلاعيم اما يكي از نامههاي صمد به ساعدي در دسترس است كه ذكر مي شود:

 

دكتر عزيز

سلام و سلام و باز هم سلام. حال و روزت چطور است برادر؟ آدم دلش ميخواهد رويت را ببيند و صدايت را بشنود. دوسه دفعه در خواب ديدهامت ... رد شدن "پيس" همه را متأسف كرد... احتمال دارد به تهران آمدني بشوم و رويت را از نزديك ببينم. بعد، كار چاپ يكي از قصههاي كودكانهام به نام "اولدوزو عروسك سخنگو " تمام شده و منتظر جلد و صحافي هسنم تا چندتايي برايت بفرستم... به پدر و مادر و ناهيد و علي سلام .

                        صمد

 

دكتر علي اكبر ساعدي در خصوص رفاقت برادرش غلامحسين با بهرنگي  و همچنين دو ستي خود و خاطراتش با صمد بهرنگي نوشتهي كوتاهي دارد كه در كندوكاو هاي مرتبط با ساعدي و صمد، ارزشي ارجمند دارد :

" با زنده نام صمد بهرنگي توسط برادرم غلامحسين آشنا شدم. من دانشجوي دانشگاه پزشكي تهران بودم و غلامحسين پزشكي تبريز و هر دو گرفتار درس و مشق از مهر ماه تا اوايل تير...فقط دو سه ماه تعطيلي تابستان را كه پيش خانواده به تبريز ميرفتم ديداري دست ميداد و شب و روز با هم بوديم و با دوستان تبريزي كه بعد صمد و بهروز دهقاني و كاظم سعادتي به آنها افزوده شد و چنان صميميتي بين ماها پيدا شد كه بدون استثنا هر روز همديگر را ميديديم. سالها گذشت. دوستي و همدلي برقرار بود . غلامحسين  بعد از پايان دانشكدهي پزشكي به تهران آمد و رفت سربازي و شد سرباز صفر. من داشتم دورهي تخصصي جراحي را ميگذراندم و مطب دلگشا را به اتفاق غلامحسين داير كرده بوديم كه هم منزلمان بود و هم مطب شبانه روزي. صمد و بهروز دهقاني هر وقت فرصتي دست ميداد ميآمدند تهران و ديداري تازه مي شد. بخصوص اواسط دههي چهل كه چند نمايشنامهي غلامحسين روي صحنه بود كه صمد هرطور بود براي ديدن نمايش از تبريز خود را ميرساند..." 

ناهيد ساعدي خواهر غلامحسين نيز در مورد خاطرات خود از برادرش و صمد بهرنگي ميافزايد:

" ... غلامحسين فوتش هم مثل همهي كاراش ناگهاني بود. يه روز طفلك اين صمد بهرنگي با بهروز دهقاني آمده بوده خانهي ما. همين كه نشستند غلامحسين گفت: "پاشين بريم بيرون."

ما را برداشت برد اين ور اون ور گشتيم. رفتيم بازار براي من كفش خريد. ميخوام بگم همهي كاراش ناگهاني بود. بعد من كه انگليسيم خوب نبود و اشكال زيادي داشتم به صمد بهرنگي كه خيلي پسر نازي بود گفت كمكم كرد..."

" فرج سركوهي"، منتقد ادبي و روزنامهنگار نام آشنا با گريزي به دوران دانشجويياش كه در تبريز بود و با صمد بهرنگي هم آشنايي داشت از صمد و همچنين نزديكيهاي صميمانهي ساعدي با صمد، نكات قابل تأملي را بيان كرده كه ميخوانيم :

" ... در آن محفل ادبي و فرهنگي و سياسي كه زير فروغ او (صمد) بود نه آرام كه به ضرورت زمانه باشتاب و زود هنگام قد ميكشيديم و در نمييافتيم كه چطور ما، در پيش دو چشم جوان ما، نه فقط فلسفهي سياسي، كه ادبيات كودكان ايران با صمد كه معلم و رهبر ما بود، به دوراني جديد پاي مينهد. "ساعدي " شايد از آن رو كه به صمد نزديكتر بود، تحول را بو كشيده بود..."

"جلال آل احمد" كه از دوستان خيلي نزديك "ساعدي" بود و همچنين روابط محكم عاطفي با صمد بهرنگي داشت از ريشههاي اين آشنايي كه بيارتباط با زندگي غلامحسين ساعدي هم نيست مطالبي دارد كه شايد در شناخت ما از اين دو بزرگ ادبيات ايراني، ياري بيشتري برساند:

... صمد را با "كندو كاو در مسائل تربيتي" شناختم. يعني نالهي همدردش را... و آن وقت دنبالش كردم، در قصههايش ... و بعد رفتيم تبريز. ارديبهشت 46، با ساعدي. صمد بود – بهروز بود – آن آن يكي بهروز بود – كاظم بود و ... آن گپها كه كشيد به "طرح تبريز" (مونوگرافي) كه ساعدي و من در برگشتن كامل كرديم ... محرك اصلي آن طرح يكي صمد بود و يكي ساعدي..."

در ضمن جلال آل احمد از يك سفر ديگري كه به تبريز داشت در كتاب "ارزيابي شتابزده" چنين ياد ميكند:

" متن گفتگو ( سخنراني جلال آل احمد در دانشگاه تبريز با حضور غلامحسين ساعدي، يدالله مفتون اميني) روي نوار ضبط شد و بعد به همت صمد بهرنگي (كه داغش بدجوري به دلمان ماند) و ... روي كاغذ آمد و يادم است كه مجلس را با شعر "هست شب" نيما تمام كرديم. فارسياش را من خواندم و ترجمه تركياش را صمد بهرنگي كه هزار افسوس ..."

دوستي و پيوند عميق "جلال آل احمد" با  "ساعدي" و  "صمد بهرنگي" را كه ميتواند تاحدي به تاريكخانهي جريانات پيشرو روشنفكري در دههي چهل، نور و روشني بتاباند را از زبان "جلال آل احمد" همچنان ميشنويم:

"مرداد 46 / روز خاكسپاري جهان پهلوان غلامرضا تختي

با ساعدي و او (صمد) رفتيم ابنبابويه ...افتاديم وسط جماعتي و چه جماعتي! فقير و كارگر و مردم توي كوچه و تك و توك بازاري و اداري و همه جوان و...

پرسيدم: "جماعت را چقدر ديد ميزنيد؟"

اولي گفت: " هشتاد هزار نفر، صد هزار نفر."

دومي گفت: "برو بابا آمار باشد براي علما."

جوان اولي گفت: " باز مرده پرستي شايع شده."

گفتم: "شايع بوده از قديم و نديمها."

 ساعدي گفت: "چه عيب دارد؟ باز هم خوب است."

صمد گفت : "آخر زنده پرستي كه ممنوع است."

 

در ادامه اين رفاقتها و همدليها جلال آلاحمد ميگويد : "خبر را ساعدي داد. تلفني. سلام و احوالپرسي. با صدايي گرفته. از آن صداها كه فقط به دم انسي يا پاي چايي و يا گپي باز ميشود و بعد: "صمد افتاده تو ارس!" كه "عرق " شنيدم از بس صدا گرفته بود. غير مترقب بود. آخر به اين يكي بيشتر عادت داريم كه فلاني افتاده توي هرويين. فلان ديگري افتاده به دامن دستگاه ... و فلان ديگري توي چاه ويل مزدوري. و حالا هم اين صمد. ولي اين كاره نبود! استخوان سختتر از اينها بود... يك كولي... نه يك عاشق به معني آذربايجانياش... نه عرق نبايد بتواند او را از پا بيندازد! و همين را گفتم در جواب ساعدي ... كه ساعدي در آمد كه نعشش را سه روز بعد از آب گرفته اند... كه يخ كردم و نشستم ."

اسد بهرنگي  در مورد تأثيرات دوستي بين ساعدي و صمد مي گويد: "صمد پايش كه به تهران رسيد، با خيليها ارتباط گرفت. مثلا" "فروغ فرخزاد" كه  با او از نزديك آشنا بود. يا "جلال آل احمد"، "رضا سيد حسيني" و "سيروس طاهباز" و ... فروغ ميدانيد يك ماه به تبريز آمد براي ديدن جذام خانهي تبريز (بخاطر كارگرداني فيلم "خانه سياه است"). صمد هم اغلب وقتي فروغ آن جا بود به جذام خانه ميرفت و ... و بعدها آنقدر تحت تأثيرش قرار گرفت كه شعرهايش را به تركي ترجمه كرد... "احمد شاملو" حتي يك ماهي آمد تبريز  و در دهات آذرشهر با صمد و بهروز (دهقاني) ماند."

پيش از آن كه يادداشت كوتاهي از صمد بهرنگي را در خصوص كتاب "عزادارن بيل" و نيز "پنج نمايشنامهي" ساعدي نقل كنم به نوشتهاي از ساعدي ميپردازم در مورد صمد: "صمد به تداوم مبارزه بيشتر ايمان داشت تا به مبارزهي لحظهاي يا در برشي از يك زمان. دقيقا به اين معني كه صمد حركت تاريخي و يا نقش تاريخي هر جنبش و يا هر انساني را مهمتر ميدانست تا حركت يا نقش تقويمي هر جنبش يا هر انساني را ..."

و روزي كه به قول بهروز دهقاني "چناري كه به توفان سر خم نكرد، به تبري شكست..."، ساعدي در رثاي "صمد" فقط يك جمله گفت: "شاهكار او زندگي اش بود."

و حالا برگرديم به صمد كه در مورد ساعدي چنين گفته است : "غلامحسين ساعدي اگر چه پايتخت نشين است، اما هنوز بوي و خوي شهرستانيش را حفظ كرده است و هنوز آن عطر خنك دامنههاي "ساوالان" كوه از نمايشنامهها و داستانهايش ميآيد. او اين حسن را دارد كه از مردم نميگريزد. هميشه با آنها است. پژوهنده است. يك روز مي بيني در "ايلخچي" است و روز ديگر صدايش از جزاير خليج فارس و بندر لنگه و "خياو" ميآيد. همين گشت و گذارها و نشست و برخاست با مردم است كه ذهن او را غنا و نوشتههايش را تنوع ميبخشد... به نظر من مردم عادي باسواد چيز كمي از "عزاداران بيل" دريافت ميكنند. گاهي قصهها به سمبوليسم گرايش پيدا ميكند و فهم آنها مشكل ميشود. يا بهتر بگويم كه ديد و برداشت نويسنده بعضي وقتها خيلي خصوصي و پيش خود ميشود و خواننده قصد او را در نمييابد. (قصه اول و قضيهي كالسكه و شمع سبز و موشها)

من نميدانم كه اگر مردم عادي باسواد از قصد نويسنده آگاه نشوند يا به سختي آگاه شوند، براي نويسنده حسن است يا عيب. اما همين قدر ميدانم كه اگر معتقد به "هنر براي اجتماع" باشيم و قبول كنيم كه قسمت بزرگ اجتماع را مردم عادي تشكيل ميدهند نميتوان آنها را نا ديده گرفت...

نگريستن پر اندوه "ساعدي" به گذشته (در "پنج نمايشنامه " از انقلاب مشروطيت)، عنصرهاي جدا نشدني ديگري هم به همراه دارد مثل خشمي مبارزه جوي و اميدي سرسخت و واقعبين... او هر لحظه در پي كشف و نمودن پستي انسانهايي است كه "نانشان به قيمت ريختن خون ديگران" به دست مي آيد."  

 اما كلام آخر در مورد ساعدي و بهرنگي را ميسپاريم به عهدهي "غلامحسين فرنود" –نويسنده و روزنامهنگار فرهيختهي تبريزي – كه خيلي ظريف از هر دوي آنها سخن ميگويد:

" ساعدي براي همهي ما مثل پدر بود. مخصوصا براي بهرنگي. انگيزه و شخصيت واقعي صمد را (كه ناتمام و بيان نشده باقي ماند) بايد در شخصيت ساعدي جشتجو كرد. ساعدي اگر قوت و ضعفي داشت براي صمد ميگفت. همه چيز را مثل يك صندوقچهي راز در اختيار صمد ميگذاشت.

... البته ارتباط مريدي و مرادي نبود،... طرف مشورت او ساعدي بود. حتي ارتباط با "سيروس طاهباز" از طريق ساعدي براي چاپ  انجام شد. چاپ ماهي سياه كوچولو. مشورت با ساعدي، صمد را راضي كرد كه كتابش را به كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان بدهد..."

نميدانم چرا پيش از آن كه نقطهي پاياني بر اين كنكاش ناتمام بگذارم همچون آغازآن، ياد شعري از مفتون اميني مي افتم:

...خواب يك بازي نويس دوست،

زير پرچم و گل هاي داوودي.

- كاشكي كابوس بود اين، يا كه بازي بود. –

سينهام را آذرخشي سرد ميانباشت.

طعم تلخ قهوه در كنج لبم،

با قطرههاي شور، ميآميخت.

لحظهاي با خويش گفتم: "زندگي بازي است."

و در آن يك لحظه، من،

تنها خدا را ديدم و "بازي نويس" دوست را پاك

از تمام صحنهها بيرون.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع :

1- يادمان صمد بهرنگي / گرد اوري / علي اشرف درويشيان . تهران . كتاب و فرهنگ. 1379

2-بختك نگار قوم ( نقد آثار غلامحسين ساعدي ) / به كوشش : عليرضا سيف الديني . چاپ اول 1378. نشر اشاره. تهران

3- شناخت نامه غلامحسين ساعدي / جواد مجابي / نشر آتيه، 1378، تهران

4- تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران 2 (صمد بهرنگي / به كوشش: كيوان باژن نشر روزنگار، چاپ اول 1383، تهران

5- نامه هاي صمد بهرنگي / گرد آورنده : اسد بهرنگي /چاپ دوم ، 1376، انتشارات بهرنگي ، تبريز

6- ماهنامه مارال ( شماره اول – فروردين1388) ويژه نامه غلامحسين  ساعدي (گوهر مراد)/ به كوشش : عليرضا ذيحق / نسخه الكترونيكي

 

 

نگاهی به داستان «آنها برای چه بر

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه 

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط :

مقاله ساعدی در باره بهرنگی و زبان مادری:

یک بار [صمد بهرنگی] به شیطنت گفت حالا که ما دو زبانی هستیم و مجبوریم قصه های ملت خودمان را به زبان فارسی ترجمه و چاپ کنیم، چرا زیباترین شعرهای فارسی دوره خودمان را به زبان آذربایجانی برنگردانیم؟ این شیطنت همان لحظه تصمیم قطعی او شد، شورع کرد به ترجمه کارهای نیما و شاملو و اخوان و فرخزاد و آزاد. در این جا چهره صمد ظاهر شد، چهره یک مترجم زبردست نه، چهره یک شاعر کامل. اولین ترجمه از نیما همگان را به حیرت انداخت: "گجه دور، باخ، گجه دور!".

 ....

ادامه مقاله در اینجا ...