نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

                                                                                                      

                                                                                                    سال اول ـ شماره دو ـ اردیبهشت  1388         

 

دوست گرامی به ماهنامه «مهرهرمز» خوش آمدید.

 Wellcome to Mehrhormoz

 صفحه‌ی اول سایت |  صفحه ی اول ماهنامه | فهرست مطالب ماهنامه |  تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

 

 

«قصهی شخصیت» در آثار ساعدی

علیرضا عطاران «آرام»

 

 

عامل «شخصیت» در آثار غلامحسین ساعدی عنصری کلیدی و اصلی است، بخصوص که نویسنده بیش از آنکه به باورها و انديشههای اشخاص داستان توجه کند، نیروی خود را به احساسات، عواطف، خصوصیات و غرایز آنها معطوف میکند. علاوه بر آن؛ آثار ساعدی ويژگیهای خاصی دارد که او را از دیگر نویسندگان که دارای ساختار ـ قصهی شخصیت ـ هستند؛ جدا و متمایز میکند.

گرچه باید گفت؛ عنصر «شخصیت» در هر داستانی عامل اصلی و محوری است، به طوری که به جرئت میتوان گفت؛ داستانی که فاقد «شخصیت» باشد؛ وجود ندارد. [در داستانهای که در آن جانداران یا اشیای بیجان و در مواقعی هم از موجودات خیالی یا فضایی؛ استفاده شده است، نویسنده دست به شخصیتپنداری میزند که نقش جانشین شونده دارند].

اما ويژگی مهم و منحصر بفرد ساعدی، خلق شخصیتهای نمادین و تمثیلی است. به عبارتی شخصیت نقش جانشین شونده و دو بعدی دارد. یک بُعد شخصیت، همان نسخه ثانی اجتماع است، با همان خصلتهای واقعی که در دیگر آدمها وجود دارد. و بُعد دوم؛ شخصیتهای نمادین که دارای خصوصیات غیرواقعی و گاه تخیلی هستند. کسانی که بخاطر شرایط خاص و یا نیروهای مرموز، هویتی دیگری پیدا کردهاند. هویتی که در رفتار و کنش آنها انعکاس مییابد، که خود این امر باعث بروز کیفیتهای روحی ـ روانی تازه میشود.

به عبارت دقیقتر در آثار ساعدی، هر عمل و کنش شخصیتها؛ بازتاب حالات روحی ـ روانی آن شخصیت است. برای همین نویسنده چندان به اندیشه شخصیت نمیپردازد و آنچه برایش اهمیت دارد؛ کنش و خصوصیات شخصیتهاست.

در داستان های «گدا»، «زنبورکخانه» و «خاکسترنشینها» شخصیتها غرق در منجلاب فقر و پلشتی، و اسیر غرایز و نیازهای اولیه خودشان هستند. که در نهایت دست به رفتار و کرداری میزنند که بیشتر غریزی است.

شخصیتهای قصه عزاداران بیل و ترس و لرز، در یک دنیای ناشناخته گرفتار نیروهای مرموزی هستند که در نهایت یا هویت دیگری پیدا میکنند، یا دچار دردی بیدرمان و رنجی دشوار هستند که در نهایت بی هویت یا هویتی دیگر پیدا میکنند.

شخصیتهای داستانهای مجموعه «شب نشینی با شکوه» همگی در سیستم بوروکراسی اداری؛ پوسیده و استحاله شده‌اند. در این داستانها نیز، ما با دو بعد از وجوه آنان روبروییم. لایه رویی که شخصیت به ظاهر مانند دیگر آدمهاست و دیگری لایه درونی. کسانی که فسیل و عتیقه و باطل شدهاند. به عبارتی زندگانی که در جوار مرگ به زندگی ادامه میدهند.

در مجموع آثار ساعدی را میتوان چهار بخش تقسیمبندی کرد. [نمایشنامهها، داستانهای روستایی، داستانهای تاریخی، و دست آخر داستانهای که محیط آن در شهر میگذرد.].

گرچه ويژگی «قصهی شخصیت» در همه آثار ـ اگر چه به نسبت و کم و زیاد ـ وجود دارد، اما داستانهایی که در محیط شهری و بويژه در فضای بیمارستان و روابط آدمهای آنجا میگذرد، موفقتر از همه آثار نویسنده است.

موضوع «تجربه» از نظر منتقدان؛ نه تنها در «شخصیت پردازی» که در ایجاد محیط و در نهایت فضا سازی قصه از اهمیت زیادی برخوردار است. برای همین در داستانهای که محیط  و فضاهایی که نویسنده نسبت به آن؛ شناخت کمتری دارد، شخصیت پردازی ضعیف و نویسنده کمتر موفق به خلق موقعیتها شده است.

گرچه باید گفت؛ ساعدی به لحاظ مهارتی که دارد، تا جایی که توانسته مانع از شکاف میان فضای زندگی و حرکت شخصیتها از یک سو و زمینه ذهنی آنها شده است، اما در جاهایی این دوگانگی و نقصان خودش را نشان داده است.

به عنوان نمونه در داستانهای «عزاداران بیل» این سازگاری و هماهنگی ـ به ويژه در داستان «بیل» کاملن به خوبی رعایت شده است، یعنی فضای داستان با فضای ذهنی شخصیتها تطابق و هماهنگی کامل دارد. اما در داستانهای «ترس و لرز» کمتر موفق بوده است. بطوری که در این داستانها؛ فضاسازی محیط به درستی انجام گرفته و بخصوص اینکه شخصیتها در آن فضا به طور واقعی حضور ندارند و تا حدی تصنعی هستند.

یا در داستان «دندیل» در هر دو زمینه ـ فضا سازی و شخصیتپردازی ـ چندان موفق نبوده است. اما با همه اینها باید از دو داستان او نام برد که به نظر من از بهترین داستانها نویسنده است.

 

«آشغالدونی» سومین داستان از مجموعه «گور و گهواره» است. روایت پدر و پسری که از روستا آمده‌اند و با گدایی و دریوزگی گذران میکنند، بعد به طور اتفاقی با دلالی آشنا میشود که شغلاش خریدن خون آدمهای محروم و بدبخت، برای بیمارستان است. از اینجا به بعد شخصیت داستان که پسر نوجوانی است، مراحل پیشرفت را طی میکند، آنهم به هر وسیله ممکن. پادویی، پااندازی، دزدی، خون فروشی، دیوثی [دلالی محبت] و خبرچینی برای ساواک. تا جایی که گرهگشایی داستان شکل میگیرد.

پدر پیر و پسر جوان هر دو به یک کار مشغولند، بدون هیچ آرمانی، هیچ اخلاقی و هیچ احساس انسانی. با این تفاوت که پدر گرفتار در غریزه و نیاز گرسنگی و در نهایت آرزوی آرامش دارد و خواب.

... از خیابان های شلوغ می ترسید، از جاهای دیدنی فراری بود...خسته که می شد می نشست، و وقتی می نشست، حاضر نبود از جایش جنب بخورد.

اما پسر نقطه مقابل پدرش است. جوان است و پرانرژی. تنها به شکم و گرسنگی فکر نمیکند. افکار و خواستههای دورتری دارد. وجودش پر از انرژی و نیروی مهار نشدنی است، تا جایی که سعی می کند کمی این نيرو و انرژی را تخلیه کند.

... غرولند پدر دراومد و داد زد: «چه مرگته تخم سگ؟»

و بلندتر داد زدم: «ای خدا زهرا یار ما نیست، ای خدا زهرا یار ما نیست.»

در «اشغالدونی» علاوه بر این که طرح از انسجام و وحدت کاملی برخوردار است، داستان سیر واقعی و در بستر طبیعی حرکت میکند، شخصیت پردازی به درستی و ـ حتا در بهترین شیوه ـ انجام شده است، از طرفی نویسنده سعی خودش را در توصیف عینی زمینه معطوف میکند و کاری به ذهنیات شخصیتها ندارد. بدون اینکه این موضوع چیزی از ارزشهای داستان کم کند.

ساعدی چنان با مهارت فضای مناسب را خلق میکند، که توصیف کوتاه : «لوله­های خون­آلود چون کرم درهم می­لولند...» علاوه بر این که چیزی را تسریع می کند، تمی سمبلیک به فضای داستان میهد.

اما اوج داستان و نقطه پایانی، آنجاست که شخصیت اصلی اشتهای سیری ناپذیری دارد. ـ همانطور که از همان ابتدا روی این موضوع تأکید مکرر میشود. ـ اشتهایی که تنها با رفع گرسنگی اشباح نمیشود. ـ  برای همين به سرعت، اما حساب شده ادامه میدهد. و در ادامه به مهره‌ای خطرناک تبدیل میشود.

چند ساواکی با ماشینی سفیدی در تعقیب و شناسایی دکتر جوانی در همان بيمارستان هستند، و همان ها از او میخواهند باهاشان همکاری کند و برایشان خبرچیینی. و او هم قولش را به آنها میدهد.

نویسنده میخواهد داستان را همین جا متوقف کند و اجازه ندهد شخصیت بیشتر از این در لجن فرو برود، اما دوست ندارد این تحول و دگرگونی درون شخصیت بوجود بیاید، که تصنعی جلوه کند. پس شخصیت دیگری را وارد داستان میکند.

اسماعیل آقا رانندهی بیمارستان، که خود در این گنداب و تعفن زندگی میکند، این یکی کار را تحمل ندارد؛ پس سعی میکند مانع شود، حتا اگر به زور و خشونت در پی داشته باشد.

... دستمو گرفت و از زمین بلندم کرد. ماشینش در دو قدمی ما بود. منو سوار کرد و خودشم سوار شد، راه افتادیم. اول با سرعت می رفت، بعدش آهسته کرد و دستمالشو در آورد و داد بهم و گفت: «صورتتو پاک کن.»

خون، دور دهنم خشک شده بود و نمی شد پاکش کرد، از چند خیابان رد شدیم. اسماعیل اقا انگار که با خود حرف می زد. زیر لبی گفت: «حقش بود که گردنشو می شکستم، خوب فهمیدم که چه غلطی می خواد بکنه.»

یک دفعه نعره کشید: «این دیگه نامردیه پدرسگ دیوث!»

 

«آرامش در حضور دیگران» از مجموعه «واهمههای بینام و نشان» روایت زندگی سرهنگ بازنشسته‌ای است که اختلال روانی دارد و مرتب کابوس و اوهام میبیند. او برای آرامش، همراه همسر جوانش؛ تهران شلوغ را ترک می کند و به شهرستان کوچکی میرود، اما پس از چند سال میفهمد که این اوهام و افکار مالیخولیایی رهایش نکرده‌اند و بهتر نشده است، پس دو باره تصمیم میگیرد به تهران برگردد و نزد دو دختر خود زندگی کند.

برای این کار مرغدانیاش را میفروشد و یک باره بدون خبر به خانه دخترانش میرود، اما خیلی زود متوجه میشود؛ زندگی در تهران و بطور مشخص نوع زندگی دخترهایش، بسیار بیهودهتر و کسل کنندهتر از زندگی خودش در شهرستان است. برای همين بیماری‌اش شدت میگیرد، تا جایی که در بیمارستان بیماران روانی بستری میشود.

از طرفی دختران سرهنگ نیز هر کدام به نوعی در فضای بیمارگونه و ترسناکی زندگی می کنند. دخترها که ظاهرا در بیمارستان کار می کنند، یکی از آن ها «ملیحه» سروسری با دکتر دارد، اما هیچ تمایلی به ازدواج و زندگی کردن ندارد. او حتا چنان احساس پوچی و بیهودگی میکند که در نهایت تصمیم میگیرد به نقطه نامعلومی برود.

خواهر دیگر «مه لقا» با مردی ازدواج میکند که در داستان اسم ندارد و همه جا «مرد جوان» نامیده میشود. مرد جوان نیز برادر مرموزی دارد که کسی تا حالا صورت او را ندیده است. او به علت نامعلومی پس از این که به جشن عروسی برادرش میآید، آنجا را ترک میکند و در بیرون شهر توی یک قهوهخانه خودش را دار میزند. شخصیت دیگری هم در داستان حضور دارد که او هم نام مشخصی ندارد و بنام  «مرد چشم آبی» نامیده میشود و عاشق «منيژه» زن سرهنگ شده است.

 

«آرامش در حضور دیگران» چند وجه تمایز با «اشغالدونی» دارد. نخست این که از طرح محکم و منسجمی برخوردار نیست، لااقل موضوع «طرح و توطئه» در آن مستحکم نیست.

گرچه من تصمیم دارم، در باره شخصیتهای داستانی آثار ساعدی بنویسم؛ اما طرح و توطئه علاوه بر این که عاملی قوی و مهم در کشش و تأثیر مثبت و مضاعف داستان است؛ در ایجاد باورپذیری اعمال و رفتار شخصیتها؛ نقش اساسی ایفا میکند.  وگرنه به صرف تخیل صرف، داستانی حقیقی شکل نمیگیرد. حتا در ذهنیترین داستانها نیز، این لایه «طرح و توطئه» وجود دارد، منتها زیر لایههای دیگر داستان پنهان است و به ظاهر دیده نمیشود. به عنوان نمونه، در ذهنیترین داستان ایرانی، خواننده موقع خواندن؛ مرتب از خودش میپرسد: چرا شخصیت داستان؛ زنش را میکشد و بعد بدن او را تکه تکه میکند و...

اما تمایز دیگر این دو داستان، هر چه داستان آشغالدونی واقعی و در بستر طبیعی حرکت میکند، «آرامش در حضور دیگران» داستانی ذهنی و سمبولیک است. و اگر بستر داستان و فضا سازی ـ که برجستهترین ويژگی و حُسن آن است نبود. داستان هیچ چیز ويژگی مشخص نداشت.

یعنی در این داستان چون با طرح و توطئه‌ای که از منطق داستانی پیروی کند روبرو نیستیم، اعمال و رفتار شخصیتها نیز باور کردنی و باورپذیر نیست. تا جایی که شخصیتها گاه دست به رفتارهایی میزنند که هیچ توجیه داستانی ندارد.

این که سرهنگ از بیماری روحی رنج میبرد، درست. اما زمانی که او در بیمارستان بستری است و شروع به هذیان گویی میکند، سخنان بیمارگونه او نه در جهت چرایی این رفتار و کردارش است و نه شخصیت او را تکمیل میکند.

سرهنگ با صدای آهسته گفت: «این جوری همدیگرو نگا نکنین، اگه می خوایین کاری بکنین که بسم الله، هر کاری می خوایین بکنین زود دست به کار شین، می خوایین بلائی سر من بیارین، زودتر راحتم بکنین.»

مشخص نیست چرا سرهنگ از دخترانش می خواهد بیایند او را بکشند. از چه چیزی احساس گناه می کند که او را روان پریش کرده است. در ادامه باز می خوانیم:

 سرهنگ گفت: «گوش کنین، می شنوین:»

دخترها همدیگر را نگاه کردند و مرد جوان گفت: «آره جناب سرهنگ، می شنویم.»

...

صدای همهمه از توی باغ می آمد. سرهنگ با صدای بلند داد زد: «سلام رفقا، بالاخره نجات پیدا کردم.»

و کلاغ ها در جواب فریاد زدند: «هورا، هورا!»

دختران سرهنگ نیز بدون منطق داستانی دست به اعمال و رفتار باور نکردنی میزنند. بخصوص ملیحه که مشخص نیست چه ذهنیات و احساسی دارد. او گرچه با دکتری که در بیمارستان کار میکند، روابطی دارد. اما نه شوقی به ازدواج با او دارد و نه تمایل برای ادامه روابط با او، بلکه مدام احساس پوچی و بیهودگی میکند. بدون آنکه انگیزه و چرایی آن مشخص شود، یا حتا به آن اشاره شود. بعد در گرماگرم جشن ازدواج خواهرش دچار اوهام و خیالاتی میشود که بسیار مبهم و رمزگونه است. [نویسنده برای این که دلیل منطقی برای این حالت او بوجود بیاورد، زنی عجیب را وارد داستان میکند.]

توی راهرو یک صفحه گردان گذاشته بودند و زن لاغر و بلندقدی که موهایش را طور عجیبی پیچیده و پشت به دیگران ایستاده بود، تندتند صفحه میگذاشت. ملیحه از دیدن آن همه مهمان بهت زد بود، بی خودی میرفت و می آمد و منتظر بود که هر چه زودتر شلوغی تمام بشود.

این شخصیت عجیب و مرموز هم ملعوم نیست از کجا و چگونه و چرا به محیط داستان وارد شده است. نویسنده او را چنین توصیف می کند: قدی بلند دارد. موهایش را به طرز عجیبی پیچیده. نه چیزی میخورد و نه چیزی مینوشد. خالی بزرگ و زشت مانند انگشتر روی انگشتش دارد. همیشه رو به دیوار و پشت به میهمانان ایستاده و کاری ندارد جز این که صفحه گرامافون را عوض کند.

در چنین شرایطی؛ نویسنده برای اولین بار شخصیتی را وارد داستان میکند که تشابه زیادی با مرد چشم آبی دارد. اما نویسنده توضیح میدهد؛ این مرد جوان برادر داماد است. این شخص نیز مانند برادر خود اسم ندارد و با صفت «مو طلایی» نامیده میشود. او نیز شخصیتی مرموز است که مشخص نیست چرا در داستان پیدا شده است، چون پس از این که عروسی برادرش را ترک میکند؛ از شهر بیرون میرود و توی یک قهوهخانه بین راهی خودش را حلق آویز میکند.

اما بدتر از همه اینها شخصیت دیگر، مرد چشم آبی است. او نیز شخصیتی مبهم، گنگ و حتا تصنعی دارد. مرد چشم آبی از یک طرف کارکتری جدی و منطقی دارد و نویسنده او را همراه مرد جوان و دکتر،  در رستورانی پشت میزی نشان میدهد که با یکدیگر گفتگو میکنند و حرفهای مهم میزند.

مرد چشم آبی گفت: «این چیزارو آدمیزاد خودش باید بفهمه، میدونین، تا چند سال پیش امیدواریهای زیادی واسه همهی ما بود. همون رفتن و خواستن و نفس زدن و شلوغ کردن و دلهره داشتن، شوق و ذوقها، ریخت و پاشها و نابسامانیها، و اون دلگرمیها که آدمو زنده نگه میداشت، ولی حالا با این زندگی یخ و سرد و مرده چه کار بکنیم؟ استراحت پی در پی و متمادی چنان همه چیزو فاسد کرده که دیگه هیچ امیدی نمونده، اونوقت از من میپرسی که چرا همه چی عوض شده، خراب شده، خراب شده دیگه.»

بعد همین شخصیتی که با جدیت و حرارت صحبت از زندگی یخ و سرد و مرده میکند؛ در جای دیگر عاشق زن سرهنگ «منیژه» میشود، آنهم به شیوه‌ای غیرواقعی به او اظهار عشق میکند و ادعا میکند، اگر به خواسته او تن ندهد خودش را میکشد. ضمن این که هنوز سرهنگ نمرده است و «منیژه» زن سرهنگ است.

مرد  چشم آبی گفت: «یه چیز میخوام بهتون بگم، من حتی اسم شمارم نمیدونم، اما میخوام بگم، دیدار شما و وجود شما باعث شده که اعصاب من بکلی خراب بشه، من دیگه خرد شدهام، عاجز شدهام، مرگ و ناکامی... میدونین، معنی واضحی ندارن... اما وقتی آدم گرفتار میشه، اونوقت، چه کار بکنه؟ خودتونو بذارین جای من، چه کار میکنین؟ چه کار میتونین بکنین؟ گلوله، سیانور، یا وسیلهی دیگه؟ این حرفا که میزنم، جنبهی شوخی نداره، من خیلی جدی هستم.»

منيژه گفت: «واضحتر حرف بزنین، چی میخوایین؟»

مرد چشم آبی با تغییر لحن گفت: «من ... من شمارو میپرستم.»

منيژه گفت: «بیخود این کارو میکنین، دیگه حق ندارین پا این توخونه بذارین.»

مرد چشم آبی جلو دوید و زانو زد و پاهای منيژه را بغل کرد و گفت: «چرا حق ندارم، چرا حق ندارم، من که تو رو دوس دارم، من که تو را میپرستم...»

و دست منيژه را گرفت وتندتند شروع کرد به بوسیدن.

 با این وجود؛ همانطور که گفتم این داستان بخاطر فضاسازی منحصر بفرد خود از بهترین داستانهای ساعدی است و در یک تصور فرضی؛ اگر این دو داستان [آشغالدونی و آرامش در حضور دیگران] یکی میشدند، نه تنها همدیگر را تکمیل میکردند که شاهکار داستان فارسی بوجود میآمد.

 

آلمان ـ اردیبهشت 1388

 

 

 

 

بازگشت به صفحه اول ماهنامه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 داستان شغالدونی اینجا...

 

آرامش در حضور دیگران اینجا...