نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

                                                                                                      

                                                                                                    سال اول ـ شماره دو ـ اردیبهشت  1388         

 

دوست گرامی به ماهنامه «مهرهرمز» خوش آمدید.

 Wellcome to Mehrhormoz

 صفحه‌ی اول سایت |  صفحه ی اول ماهنامه | فهرست مطالب ماهنامه |  تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

 

   

یک لال باری-پاتومیم- از ده لال بازی

 پوپک سیاه

 

اطاقک فلزی وسط صحرا، دیواره ها بی پنجره، در اطاق روبروی تماشاچیان و دریچه کوچکی کنار در.

   مردی از دریچه به بیرون نگاه می کند، جلو اطاقک بوته ای گل سرخ می روید. صدای پای اسبی از دور شنیده می شود، شاخه درختی از پشت اطاقک بالا آمده به جلو خم می شود سیب های سرخ و درشتی دارد. پرنده ای از کنار گل می خواند. فواره ای کنار گل سرخ از خاک بیرون می جهد و آب می پاشد. نسیم ملایمی می وزد، شاخه درخت را تکان می دهد. مرد دستش را از دریچه دراز می کند و سعی می کند که شاخه درخت را بگیرد و نمی تواند، هوا را چنگ می زند. صدای خنده زنی از دور شنیده می شود. مرد می خواهد سرش را از دریچه بیرون آورد، با دقت و نومیدی به اطراف می نگرد، بعد خشمگین شروع می کند به در زدن، با لگد به در می کوبد، ولی در باز نمی شود، دوباره پشت دریچه می آید، درخت از گل پوشیده شده است. صدای آواز زنی از دور دست شنیده می شود و صدای قدم های اسبی که می تازد، و خندۀ چند زن که به شدت می خندند، مرد دوباره با شدت در می زند: در باز نمی شود، می آید پشت دریچه، زنی با لباس سفید وارد صحنه می شود. خرامان جلو می آید و با نرمش ملایمی خم شده گلی چیده بو می کند. بعد با خنده آن را لای موهایش فرو می کند، می رود جلو فواره، آب می نوشد، سیبی از شاخه چیده گاز می زند، موسیقی لطیفی از دور شنیده می شود، زن گوش می دهد، صدای سم اسبی که نزدیک شده ناگهان بریده می شود، مردی از دور هوار می کشد "ها، ها" زن گوش می دهد و جواب می دهد "هو هو" و خنده کنان فرار کرده از صحنه خارج می شود.

    مرد با شدت در را می کوبد، ناگهان در باز می شود، مرد بیرون می پرد و در با همان شدت بسته می شود، مرد می دود به طرفی که زن رفته است و نگاه می کند، لحظه ای مبهوت می ایستد و نومیدانه به طرف گل سرخ می رود، به جای گل سرخ بوته خاری می بیند، به طرف فواره می رود، خم می شود و آن را مک می زند، فواره خشک شده است، می خواهد سیب بچیند، شاخه ناپدید گشته است. یخه اش را باز می کند و سینه اش را جلو نسیم می گیرد، نسیم تمام شده. روی زمین می نشیند و زانوانش را در آغوش می گیرد، با چشمان منتظر به هر طرف نگاه می کند، یک دفعه بلند شده داد می زند: "ها، ها" غرش رعدی جوابش می دهد و آذرخشی صحنه را روشن می کند، به طرف اطاقک می دود و در می زند، در باز نمی شود دوباره می زند و خسته و نا امید دوباره روی زمین چنبکمی زند و چشم می بندد. بوته های خار از اطرافش روییده، پیش می روند و اطرافش را می گیرند، و از روی زانوانش بالا می روند.

   مرد وحشت زده بلند می شود و در را با لگد می کوبد در را با لگد می کوبد؛ ابر سیاهی صحنه را می پوشاند و رعد دوباره می غرد، دوباره در می زند؛ در باز می شود، مرد با عجله داخل می شود و در بسته می شود. باران به عجله چند قطره ای می بارد و تمام می شود. آفتاب بیرون می آید. مرد پشت دریچه ظاهر می شود؛ شاخۀ درخت سیب از پشت اطاقک خزیده و پایین می آید، گل سرخ با گل های درشت ظاهر می شود؛ فواره آب می پاشد؛ صدای موسیقی شنیده می شود؛ زن با لباس سفید وارد صحنه می شود؛ چند نفر از دور می خندند؛ مرد دوباره به در می کوبد؛ در باز نمی شود؛ زن گل می چیند؛ آب می خورد؛ و نزدیک شاخۀ درخت می رود؛ مرد دوباره در می زند؛ زن سیبی چیده گاز می زند. صدای پای اسبی نزدیک شده و بریده می شود، مردی داد می زند "ها، ها" و زن جواب می دهد "هو هو". مرد جوانی وارد صحنه می شود. زن می خندد، سیب گاز زده را به طرف مرد پرتاب می کند، مرد سیب را می قاپد و خنده کنان از صحنه خارج می شود. مرد دوباره به در می کوبد؛ زن بر می گردد و نگاه می کند و می خندد؛ در ناگهان باز می شود؛ مرد می آید بیرون؛ در بسته نمی شود؛ مرد در آستانه در می ایستد و به زن نگاه می کند؛ صدای پوپک از پشت خانه شنیده می شود؛ زن گوش می دهد، صدای پوپک دوباره شنیده می شود؛ زن فرار می کند. مرد جلوتر آمده گوش می دهد: صدای پوپک چندین بار تکرار می شود؛ مرد عقب عقب می رود؛ دوباره صدای پوپک. مرد داخل اطاق می شود؛ در بسته نمی شود؛ صدای پوپک تمام صحنه را پر می کند؛ مرد داخل اطاقک روی زمین می نشیند؛ صدای رعدی که می غرد، و آذرخشی که دوباره صحنه را روشن می کند. باد شاخه درخت سیب و گل سرخ را تکان می دهد.

 منبع: وبلاگ سینمای آزاد

                                                                       

 

 

بازگشت به صفحه اول ويژه نامه «غلامحسین ساعدی»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«لال بازي» كه گاهي آن را معادل پانتوميم به كار مي برند يك گونه از نمايشهاي شادي آور قديم ايران است كه در كنار مسخره بازي، دلقك بازي، صورت بازي و شيشه بازي در معركه اجرا مي شده. «ظاهراً نمايشهاي بي سخن قصه هاي كوتاه و گاهي رقصي، كه به همراه ساز وبه وسيله بازيگراني اندك در برنامه هاي مطربي بازي مي شد و بيان رمز يا ابهامي كه در آن بود از تماشاگران خواسته مي شد».(۱)

«لال بازيها» مجموعه ي ده شرح موقعيت است براي ده لال بازي، البته نگاه ساعدي به آن كاملاً از زاويه ي ديد تئاتر مدرن است. در اين داستانها كه زمان اجرايي هر كدام ده يا پانزده دقيقه است امكانات صحنه، دكور، نور، گريم، افكت ... پيش بيني شده اند و ساعدي حتي ميزانسن ها را هم مثل يك كارگردان پيش بيني كرده. اما اين تمهيدات كه لازمه ي متون نمايشي به شمار مي رود مخل شكل داستاني اپيزودها نيست.

تاريخ تئاتر نويسندگان فراواني را مي شناسد كه نمايشنامه هاي خود را براي خوانده شدن مي نوشتند ـ نه براي بازي شدن. اگر چه در لال بازي ها همه چيز بازي گونه است اما گهگاه آرايش هاي زباني اش اين گمان را تقويت مي كند كه ساعدي علاوه بر بيننده ها گوشه چشمي هم به خوانندگان احتمالي اين اثر داشته.
از درونمايه هميشه شاد لال بازي در اثر ساعدي ردپايي هم باقي نمانده. اومثل تمام هم عصرانش، و لال بازي ها مثل تمام كتابهاي ديگرش تلخ است.

...

از طرفي براي نويسنده ي بزرگي چون ساعدي لال بازي ها بيشتر به اتودهاي اوليه اي مي ماند كه مي بايست بازخواني و بازنويسي شوند.
از سويي هم چنين نوشتاري به عنوان يك گونه ي نمايشي در ايران اصلاً مسبوق به سابقه نيست و اين كتاب به عنوان اولين تجربه در اين زمينه بسيار ارزشمند است.

اين كتاب «لال بازی» در قطع جيبي توسط انتشارات ماه ريز براي اولين بار چاپ شده است.

از متن كتاب:

«مسافر طپانچه را بر مي دارد. خم مي شود، توي چاي را نگاه مي كند. صداي خنده قطع مي شود. مرد دهانه ي طپانچه را به دهان مي گذارد و ماشه رامي چكاند، صداي گلوله در صحنه مي پيچيد.

مرده ي مسافر به چاه مي افتد از توي چاه صداي خنده شديد عده اي به گوش مي رسد.

لحظه اي سكوت. مرده ي مسافر را پرت مي كنند بيرون».

اميد صادقي

منبع: روزنامه ایران