نامه مهرهرمز ـ شماره 2 ـ ويژه غلامحسین ساعدی

                                                                                                      

                                                                                                    سال اول ـ شماره دو ـ اردیبهشت  1388         

 

دوست گرامی به ماهنامه «مهرهرمز» خوش آمدید.

 Wellcome to Mehrhormoz

 صفحه‌ی اول سایت |  صفحه ی اول ماهنامه | فهرست مطالب ماهنامه |  تماس  |  RSS

 

 

 

 

 

 

 

 

 سمبولیسم در عالم واقعیت

محمود کیانوش

 

 

«چوب به دست‌های ورزیل» با دیدگاهی جهانی مسئله‌ای بزرگ و تاریخی را مطرح می‌کند. [اما ابتدا] خلاصه‌ی از واقعه:

در دهکده‌ای گراز پیدا شده و محصول زراعت مردم را ضایع می‌کند. اهالی در پی چاره برمی‌آیند. به ده مجاور می‌روند تا ببینند که آنها چه کرده‌اند. پیرمردی ارمنی که در کار فروش گوشت گراز است به آنان پیشنهاد می‌کند که دو تن از شکارچی‌های خود را به ورزیل بفرستد تا وجود گرازها را از صفحه‌ی ورزیل براندازند، و از ورزیلیها قول میگیرد که از شکارچیانش خوب پذیرایی کنند. شکارچیها میآیند، گرازها را میزنند و میکشند و بیرون میکنند، اما خود در آنجا میمانند که خوب بخورند  خوب استراحت کنند، چه خورندنی که در کشترازها و انبارهای اهالی هیچ چیز نمانده است، و چه خفتی که خرناسهشان دهکده را مرعوب ساخته است. اهالی تازه میفهمند که شکارچیان از گرازها بدترند، زیرا که اگر «گرازها خام خام میخوردن، حالا باید بریم، زمینو بیل بزنیم... دربیاریم، بشوریم، پوست بکنیم، بپزیم، بیاریم بدیم اینا که بخورن.»

چارهای نمیبینند جز این که به پیرمرد ارمنی متوسل بشوند که بیایند شکارچیهایش را ببرد. ماطاووس وقتی که نظری به دو شکارچی میاندازد، میگوید «اوضاع خیلی خرابه... دیگه نمیشه کاریشون کرد... راستش اینا وضعشون یه جوری شده که تا بوی باروت بلند نشه، به خودشان نمییان. فقط بوی باروت اینارو فراری میده... بوی باروت، صدای گلوله!»

آنوقت دو شکارچی دیگر میآورند تا در برابر شکارچیان اول بایستند. شکارچیان تازه وارد قرار است که از مردم حمایت کنند و همکاران استفادهجو و تن پرور و بیرحم خود را بیرون کنند، اما هنگامی که تفنگها را به روی هم میکشند و در چهرهی یکدیگر دقیق میشوند، به این نتیجه میرسند که همکار یعنی همپیمان و به این جهت لولهی تفنگها را به سوی مردم که در جلو ایوان مسجد جمع شدهاند، میگردانند. اینجاست که فاجعه تکمیل میشود و غمنامهی تاریخی شکل میگیرد.

گوهر مراد [ساعدی]، دهکده‌ی ورزیل، ورزیلی‌ها، محصول، گراز، کوه، دهل، شکارچی ماطاووس، دهات مجاور، چوب‌دستی، پرخوری، خرناسه، مسجد، خرابه و خیلی چیزهای دیگر را در قالب واقعیت محسوس و عینی خودشان سمبول قرار داده است. او با رئالیسم سمبولیک خود قالب‌های موجود در عالم واقعیت را می‌شکند و در عالمی که آنها را عرضه می‌کند، چهره‌هایی از یک واقعیت تازه به آنها می‌بخشد. در همان آن که خودند و از خود می‌گویند و واقعی هستند، مثال و سمبول واقعیت‌های تاریخی دیگری نیز هستند که راه‌های معانی را در برابر بیننده‌ی هوشیار می‌گشایند.

آنچه هنوز در کارهای گوهر مراد ـ ساعدی ـ کمال می‌خواهد این است که گاه سمبول‌های او قالب خود را تا پایان حفظ نمی‌کنند، یعنی که دگرگون می‌شوند و تلون نشان می‌دهند. مثل این است که نویسنده فراموش می‌کند، یا نمی‌خواهد به یاد داشته باشد، که برای «قهرمان» خود چه ظاهر و باطن مشخص و محدودی تعیین کرده است. قهرمان‌های او گاه در امور جزیی نیز این تضاد را دارند، اما شاید این تضاد از خصوصیات انسان باشد. مثلا «محرم» که نخستین «گراز زده‌ی » ورزیل است، شخصیتی در آن واحد منفی‌باف مأیوس، کینه‌جو، منفرد، وسوسه گر، شیطان‌خوی، هوشیار، باریک‌بین، استوار، فریب گریز، فداکار و مثبت دارد.

...

ساعدی در این نمایشنامه از اغراق هنری بسیار استفاده کرده، و این اغراق موجب شده که در پاره‌ای موارد، «داستان» صورت «افسانه» به خود بگیرد و از رئالیسم به رمانتیسیسم گرایش پیدا کند. در فاصله‌ی این گرایش است که سمبولیسم او آشکار می شود.

...

موضوع چنان ترکیب یافته است که در آن واحد می‌توان از سه دیدگاه سه چهره‌ی کامل داشته باشد.

ـ اول آن که واقعه‌ای است غم‌انگیز از زندگی آدم‌های ستم‌کش و بردبار و سلیم محیط‌های محدود که در طاس لغزنده‌ی سنت‌ها و عادات و اوهام گرفتارند و از عهده‌ی طبیعت بر نمی‌آیند، چون با طبیعت همراه نیستند.

ـ دوم آنکه روستا و روستاییان و حمله‌ی گرازها و بلای شکارچیان با پیوستگی‌های سمبولیک فصل درازی از تاریخ ستم‌پیشی‌ها و بدنظامی‌های حیات بشر را خلاصه می‌کند.

ـ سوم آن که در حیطه‌ی هنر محض یک داستان است که بیننده یا خواننده را به درنگ و تأمل وامی‌دارد و خود را به عنوان یک «اثر هنری» به او عرضه می‌کند.

کار نداریم که ساعدی از کدام یک از این سه دیدگاه واقعه را دیده است، در هر یک از آنها ایستاده باشیم، بی‌بهره نمی‌مانیم.

  

منبع:

بررسی شعر و نثر فارسی معاصر

نوشته: محمود کیانوش

 

 

 

بازگشت به صفحه اول ويژه نامه «غلامحسین ساعدی»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ويژگی‌های «عزاداران بَیَل»:

ساعدی در عزاداران بیل که به ظاهر مجموعه‌ای است از داستان‌های پیوسته، چند عامل خاص را به کار می‌گیرد و همین عوامل است که نوشته‌های او را مشخص می‌کند:

1 ـ ایجاد فضایی در مرز واقعیت و خیال، چنانکه واقعیت خواننده را دل‌گرم کند و خیال او را به همراه ببرد. با این که محیط و آدم‌ها آشنا و واقعی هستند و سخن‌ها و اعمال‌شان نیز واقعی به نظر می‌آید، همه چیز از سوررئالیسم ریشه می‌گیرد. این سورئالیسم هم که خود را به امپرسیونیسم می‌سپارد.

2 ـ در میان این سه راه رئالیسم و سورئالیسم و امپرسونیسم ساعدی قطره های رنگین از سمبولیسم می باشد. این سمبولیسم در داستان‌های کوتاه او شاید توجیه پذیر باشد، ولی در داستان‌ها و نمایشنامه‌های بلند او نمی‌توان آن را دنبال کرد. خواننده می‌کوشد که سمبولی را بشناسد و آن را به واقعیتی ارتباط دهد، اما خیلی زود نومید می‌شود.

3 ـ ساعدی در بیشتر داستان‌هایش حرفی از دنیای تاریک و ناشناخته‌ی درون دارد، درونی بیمار، و هر دو عالم رویا، و نشانه‌های این بیماری و رویا شب است و ماه و صداهای ناشناس و بادهای مرموز و موجودات عجیب. اینها صحنه‌ی داستان‌های ساعدی را می‌آراید.

4 ـ اغراق در توصیف، به نحوی که از طبیعت چیزی غیرطبیعی بسازد، در خور آن مقوله‌های سوررئالیستی و امپرسیونیستی و سمبولیستی، و در عین حال تصویری باشد اغراق‌آمیز از طبیعت تا خواننده تصور نکند که از واقعیت بیرون رفته است.